رفتن به مطلب
نحوه ی گذاشتن مطلب در انجمن
درخواست طراحی جلد برای رمان
قوانین و راهنمای ارسال کتاب در حال تایپ فراخوان جذب ویراستار + آزمون ویراستاری

wowe

کاربرسایت
  • تعداد ارسال ها

    60
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

آخرین بار برد wowe در 16 مهر

wowe یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

89

7 دنبال کننده

درباره wowe

آخرین بازدید کنندگان نمایه

بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمیشود.

  1. wowe

    رمان دزد مایه دار | wowe

    #راوی عصبانی با پاش روی زمین ضرب گرفته بود و به ساعتش نگاه می کرد که چند تقه به در اتاقش خورد و باز شد، دوتا دختر پریشون و خسته وارد اتاق رئیس شدن. رئیس با دیدن اونا سریع گفت: - خوب چی شد؟ الماس کجاست؟ نیاز با سری پایین گفت: - متأسفم رئیس ولی الماس توی گاوصندوق نبود! با این حرف نیاز رئیس عصبانی محکم میزنه زیر گوشش و عربده زنان میگه: - پس اون الماس ها کجاست هااان؟یعنی چی نبود؟ کمند با ترس و لرز روبه رئیس میگه: - به..به..خدا...رئیس..م...ما همه تلاشمون رو... با خوردن تو گوشی محکم از رئیس ادامه حرفش رو می خوره که رئیس به سمت دَر میره و بازش می کنه به یکی از نوچه هاش میگه: - سریع شلاق منو داغ کن بیار! نوچش کاری رو که رئیس خواست انجام میده و شلاق داغ از حرارت رو به رئیس میده که رئیس دَره اتاق رو می بنده و قفل می کنه روبه دوتا دختری که با وحشت نگاهش می کنن لبخند ترسناکی میزنه و میگه: - می دونید که وقتی دست خالی از عملیات بیایید چی میشه هااان؟ و بدون لحظه ای مکث با شلاق به جون دوتا دختر میوفته که صدای جیغ های گوش خراششون اتاق رو پُر می کنه؛ وقتی بعد از یک ربع خسته میشه دست از کتک زدن اونا برمیداره و دَره اتاق باز می کنه روبه دوتا از نگهبان هاش فریاد میزنه: - بیایید این دوتا جنازه رو جمعشون کنید و ببریدشون زیر زمین. خودش هم سریع از ساختمون خارج میشه و به رانندش علامت میده که بیاد. راننده بعد از روشن کردن ماشین دَر رو برای رئیس باز می کنه و بعد از نشستن رئیس در رو می بنده و دوباره خودش سوار میشه به سمت خونه ی شیک و مجلل رئیس میرونه...! سپهر و سهیل درحالی که روی چشماشون حوله ی خیس گذاشتن تا کمی سوزشش کم بشه باهم دنبال راه حلی برای دیدن دختری که اطلاعات خوبی برای هدفشون داشت می گشتن، اما سپهر در افکار خود فکر می کرد که چقدر آن دختر چهره ی آشنایی داشت اما هرچی که فکر می کرد کمتر به نتیجه می رسید که سهیل پرید وسط افکارش و گفت: - سپهر اون دختر بخاطره الماس اومده بود اینجا درسته؟ سپهر اره ای میگه که سهیل ادامه میده: - پس چطوره با الماس براش طعمه بزاریم! هوووم؟ سپهر بشکنی میزنه و میگه: - آره فکر خیلی خوبیه ولی من یا نقشه ی بهتر دارم. سهیل با اشتیاق به سپهر خیره میشه و سپهر هم نقشه ی خودش رو برای سهیل تعریف می کنه... اما از طرفی دیگر کمند و نیاز با بدن های خونی و کوفته روی موکت های سرد و سفت اتاق دراز کشیده بودن و پتوهای مسافرتی رو دور خودشون پیچیده بودن. اونا خوب می دونستن تا فردا با این بدن خونی و کم جون باید تا صبح در زیر زمین ساختمون بمانند تا رئیس بیاد و اجازه دهد که آنها به اتاق خودشون برگردند اما فعلاً کمند در گوشه ای بیحال کز کرده و گریه میکنه، نیاز هم روی زمین دراز کشیده و به آینده ی نامعلوم و خودش فکر می کنه اهمیتی به زخم ها و درد بدن خودش نمیده! چون به همه ی اینها عادت کرده بود و مثل اوایل اشک نمی ریخت چون خودش هم خوب می دونست دیگه اون دختر پولدار و لوس نست که همه چی واسش فراهم باشه و کسی از گل نازک تر بهش نگه! اون حالا یه دختر قویه که با مشکلات زیادی می جنگیده و هیچ وقت دم نزده دیگه میدونه چجوری باید کنار گرگ های جامعه زندگی بکنه و آسیبی نبینه اما افسوس که سرنوشت سختی های بیشتری برای این دختر که مشکلات اون رو شبیه یک ماده ببری وحشی کرده در نظر گرفته، سختی هایی که اون رو از پا درمیاره و...
  2. wowe

    رمان نابغه مغرور

    پارت بیستُ یِکُم: و به روبه رو به دری سفید اشاره کرد گفت: اونجاهم اتاق منه و اتاق کناریش خالیه هرکدوم رو که دوست داشتید میتونید بردارین راستی منم شیمام خوب کاری با من ندارید. نه ای گفتم که گفت: پس با اجازه. و تقریباً فرار کرد که با چشم های گرد نگاهش کردم و زیرلب گفتم: ماشالله مثل اینکه خانوادگی مشکل عقلی دارن. شونه ای انداختم بالا و از پله ها رفتم پایین و جای اتاق هارو به پسرا گفتم و بعد از برداشتن چمدون هرکدوم به اتاقی رفتیم. سامان که رفت اتاق کنار ریما و سیاوش هم اتاقی که کنار اتاق مینا بود رفت؛ خودم هم که معلومه توی کدوم اتاق رفتم دیگه. وارد اتاق که شدم چمدونم رو گذاشتم زمین پریدم روی تخت خواب و خوابیدم. # مینا وقتی که ریما شیما از آروم بودنم مطمئن شدن از اتاقم رفتن بیرون که منم بعد از چند دقیقه از اتاق اومدم بیرون و از پله ها رفتم پایین و وقتی که هیچ صدایی نشنیدم احتمال دادم که همه خوابیده باشن برای همین آهسته آهسته به آشپزخونه رفتم یک لیوان آب برای خودم ریختم برگشتم توی اتاق قرص آرام بخشم رو که از بچگی می خوردم رو با آب خوردم و با انگشتام شقیقه هام رو فشار دادم تا کمی از سردردم بهتر بشه. وقتی سردردم آروم شد به پذیرایی رفتم و از توی کتابخونه کنار پذیرایی یه رمان برداشتم و نشستم روی مبل شروع به خوندن کردم. تقریباً یک ساعت گذشت که دَر اتاق کناری اتاقم باز شد و سیاوش ازش اومدبیرون و از پله ها آروم پایین اومد. « میدونید داخل عمارت جوری بود که از پایین به طبقه ی بالا دید داشت و راحت دَره تمام اتاق ها دیده میشد.» البته زیاد مطمئن نبودم چون اسم ها و مشخصاتشون رو ریما بهم گفت البته زیاد مهم نیست پس بی توجه بهش ادامه ی کتابم رو شروع به خوندن کردم که سیاوش اومد نشست روی مبل روبه من گفت: رمان چی میخونی؟. بدون اینکه نگاهش بکنم گفتم: رمان پلیس دیوانه. « راستی رمان پلیس دیوانه یکی دیگه از رمان هایی که نوشتم و ژانرش هم پلیسی- جنایی. خیلی قشنگه و پیشنهاد میکنم حتمی بخونید.» سیاوش آهانی گفت و سکوت کرد که یدفعه صدای گرومپ گرومپی اومد و باعث شد سیاوش از جاش بپره و با تعجب بگه: صدای چی بود؟. بی خیال صفحه ی کتاب رو ورق زدم گفتم: ریما داره حاضره میشه بره بیرون و طبق عادتش آهنگ گذاشته و صداش رو زیاد کرده. سیاوش کلافه نشست سرجاش و چیزی نگفت که پسری که کتکش زده بودم فکر کنم اسمش سامان بود سراسیمه از اتاق اومد بیرون و گفت: چیه چی شده حمله تروریستی شده؟ امام زمان ظهور کرده؟ ترامپ رئیس جمهور شده؟ چی شده !. سیاوش خندید و گفت: هیچکدوم از اینا اتفاق نیوفتاده ریما آهنگ گذاشته. زیرچشمی نگاهش کردم و گفتم: ریما خانم. با حرص نگاهم کرد که سامان محکم به دَر اتاق ریما زد و... # سامان با عصبانیت دَر اتاق ریما رو محکم زدم که وقتی جواب نداد محکم تر زدم به دَر که فکر کنم از جاش دراومد که صدای آهنگ قطع شد و دَر هم باز شد که تا اومدم حرفی بزنم با دیدن قیافه و تیپ زیبای ریما دهنم همونجوری موند که ریما با ابروهای بالا رفته نگاهم کرد و یدفعه زد زیر خنده که گفتم: چرا میخندی؟. ریما کمی که خندید صاف ایستاد با شیطنت گفت: آخه موقع چشم چرونی قیافت خیلی باحال شده بود مخصوصاً با اون موهای ژولیده و چشم های پف کرده و خواب آلودت صدای گرفتت. و دوبار خندید که اَخمی کردم و گفتم: هر هر هر خیلی بانمکی به پا نمک هات تموم نشه. ریما چشمکی زد بهم که دلم قیلی ویلی رفت بعدهم با عشوه گفت: آخه عزیز دلم عسل که نمک نداره. گیج از لحن پُر از عشوش که دل هر پسری رو میبرد هانی گفتم که ریز خندید و گفت: می دونستی خیلی بامز تر از دوست پسرامی؟. نیشم تا بناگوشم باز شد که با شنیدن حرف بعدیش پنچر شدم، ریما: آخه دوست پسرام به اندازه ی تو دلقک نیستن. با عصبانیت نگاهش کردم و گفتم: عمت دلقکه بچه پررو. ریما لبخنده مرموزی زد و توی گوشم جوری که نفس های داغش به گوش و گردنم می خورد گفت: حالا جوش نزن هانی. یعنی با اینکارش حالم بدجور خراب شد که یدفعه از پشت یکی کشیدم که وقتی برگشتم دیدم مینا با اَخم به ریما گفت: ریما اینا خواهرزاده های پدرخان هستن بهتره انقدر شیطونی نکنی وگرنه من میدونم با تو شیرفهم شد؟. ریما با لب لوچه ای آویزون سری تکون داد و برگشت توی اتاقش و دَر اتاقش رو بست که با صداش به خودم اومدم و گنگ نگاه مینا کردم که پوزخندی زد و گفت: بهتره زیاد دور بر ریما نپلکی وگرنه کار دسته خودت میدی پس مراقب باش تا بازیچه ی ریما نشی وگرنه یکروز توی اوج ولت میکنه و میره. بعدهم بدون توجه به من که داشتم با چشم های گرد نگاهش میکردم رفت توی اتاقش و منم گیج به سمت پایین رفتم و کنار سیاوش نشستم گفتم: منظورش از زدن اون حرف ها چی بود؟. سیاوش زد توی سرم و گفت: منظورش این بود که ریما صدتا پسر مثل تورو گذاشته توی آب نمک و عین خیالش هم نیست درست مثل کاری که تو میکنی. نفسم رو کلافه فوت کردم و گفتم: ولی نمیدونی که یه کارهایی میکرد آدم هوش از سرش میپرید و دلش میخواست... قبل از اینکه جملم رو تموم بکنم زد پسه کلم گفت: یعنی خاک توی سره هوس بازت سامان که توی ایرانم ول نمیکنی! ببین دارم بهت هشدار میدم اینجا ایرانه نه خارج که هر غلطی دلت خواست بکنی و کسی هم چیزی بهت نگه فهمیدی؟. گردنم رو با دستم ماساژ دادم و گفتم: خیله خوب بابا چرا میزنی اَه. همون لحظه ریما آماده از اتاقش اومد پایین که تلفنش زنگ خورد و جواب داد: ریما: الو عشقم رسیدی؟. شخص:..... ریما: اومدم عزیزم اومدم. و با دیدن ما تلفنش رو قطع کرد و بوسی برامون فرستاد گفت: فعلاً جیگرا. و کفش هاش رو پوشید و زد بیرون که سیاوش سری به تأسف تکون داد و گفت: یعنی دقیقاً شکل تو به یه نفر میگه عشقم به یه نفره دیگه میگه فعلاً جیگرم. چشم هام رو توی حدقه چرخوندم و گفتم: انقدر غر نزن برادر من، تازه من که کاری به دخترا ندارم اونا بهم پیشنهاد میدن منم برای اینکه ناراحت نشن قبول می کنم وگرنه که منو چه به دختر بازی. سیاوش نگاهی که شدیداً معنی خر خودتی داشت بهم انداخت و گفت: از شاهکار چند دقیقه پیشتون توی طبقه بالا دیدم که اگر مینا نمیرسید میرفتی تو حلقه دختره. خودم رو زدم به کوچه ی علی چپ و گفتم: من! کیی ، کجا؟. سیاوش: برو خودت سیاه بکن بجای اینکارها یکم اصلاح شو پسرم اصلاح. و بلند شد رفت توی آشپزخونه که گفتم: واسه منم بی زحمت یه چیزی بیار. که سیاوش از آشپزخونه داد زد: نوکر بابات غلام سیاه. خندیدم و گفتم: توهم همچین سفید نیستی هاااا.
  3. wowe

    رمان کابوس زندگی

    پارت5 آقای رضایی:خواهش می کنم فقط دفعه ی بعد لطفا کمی ملایم تر خوشحال بشین چون دفعه ی دیگه این زلزله ی هشت ریشتری رو نمیشه تحمل کرد. با این حرفش همه ی استادا ریز خندیدن ولی من با صدای بلند خندیدم وقتی که خندم تموم شد دیدم همه دارن با تعجب نگاهم می کنند، وقتی فهمیدم اوضاع قاراش میشه گفتم: چیزه اممممم من با اجازه تون دیگه برم. آقای رضایی : خواهش می کنم بفرمایید فقط فردا ساعت 6 به کافی شاپ گل یخ برید که خریدار اونجا منتظر هستن. من: باشه فقط من چه جوری بشناسمشون؟؟ رضایی: ایشون عکس شمارو دیدن وقتی برید کافه خودش می شناستون. من:باشه پس با اجازه. همین طور که به طرف بچه ها می رفتم فکر می کردم که یعنی کیی می تونه از نقاشی های من خوشش اومده باشه همین طور داشتم فکر می کردم که یکی زد پس کلم وقتی برگشتم دیدم نینا. نینا:ببینم تا الان داشتی تو اون دفتر چی کار می کردی مارو علاف کردی من: نینا باورت نمیشه چی شد. نینا:چی شده نکنه اخراجت کردن. من: نه بابا چی میگی اخراج چیه بیا بریم پیش بچه ها بهت می گم بیا. نینا: باشه بریم . وقتی رسیدیم پیش بچه و بهشون گفتم چی شده همشون دهنشون اندازه ی غاره علی صدر باز موند منم که حس غرورم گل کرد دستم رو زدم به کمرم و روبه بهشون گفتم:حواستون باشه مگس نره تو دهنتون عزیزان من لازم نیست هدیه بگیرید یه تبریکم کافیه. وقتی حرفم تموم شد یه دفعه همشون ریختن سرم و تف مالیم کردن منم که از بوس موس بدم میاد فقط دست پا می زدم ولی فایده نداشت واسه همین هم بلند گفتم : عههه سلام آقای رضایی. بچه ها وقتی این حرف من رو شنیدن به پشت سرشون نگاه کردن منم تو این فرصت از دستشون فرار کردم و می دوییدم اونا هم که فهمیدن رکب خوردن مثل چی می دویدن و داد می زدن. نینا : رومینا فقط بگیرمت آدمت می کنم. بهار : مادر زاییده نشدم که تلافی نکنم فقط جرعت داری وایسا رومینااااا. مهیا: رومینا اگر خودت واینسی جوری چکت می زنم که با باقالی ها یکی بشی. من: صد بار بده آش به همین خیال باش هاااااااا. وقتی یکم دویدم فهمیدم دارن نزدیک می شن برای همین دنبال سرپناهی بودم که فرشته ی نجاتم علی رو همراه با دوستاش دیدم که دارن باهم حرف می زنن و می خندن منم به سمت اونا رفتم وقتی بهشون رسیدم سریع رفتم پشت علی قایم شدم علی و دوستاش داشتن منو با بهت نگاه می کردن. علی : رومینا چی کار می کنی چرا اومدی اینجا. من: علی کمکم کن لولو خور خورها دارن میان. و انگشتم رو به سمت بچه ها که هر لحظه بهمون نزدیک تر می شدن گرفتم. علی وقتی فهمید بچه هارو می گم روبه بهشون کرد و گفت. علی:ببینم اتفاقی افتاده این جوری دنبال رومینا می کنید ببینم باز چه دسته گلی به آب داده. نینا: آقا علی این رومینا خانم مارو سرکار گذاشته بعد فرار کرده. علی : رومینا اینا چی می گن چی کار کردی تو باز. من: به خدا من کاری نکردم اینا مثل غوم مغول من حمله کردن و شروع کردن من بدبخت رو تف مالی کردن. وقتی حرفم تموم شد علی به همراه دوستاش بلند بلند قهقه زدن و دخترا هم آروم آروم می خندیدن. علی: خوب حالا واسه چی حوس کردن تف مالیت کنن. منم جریان تابلو هارو واسش گفتم اونم گفت: این که خیلی خوبه اگر عمه و عمو این خبر رو بشنون خیلی خوشحال میشن. من: آره درسته ولی بهشون نگو تا من فردا که رفتم سرقرار ببینم قطعی میشه یا نه. علی: بی خود تنها می خوای بری پیش یه پسر غریبه که چی من : عه علی گیر نده تازه از کجا معلوم پسر شاید یه پیر مرد باشه. علی: همینی که گفتم یا منم باهات میام یا اصلا نمی خواد بری . منم که قرمز شده بودم با حرص گفتم: باشه بابا اه خوبه بابام نیستی. علی : من اگر بابات بودم که آدمت می کردم پس برو خدارو شکر کن. من: باشه بابا آقا بزرگ. بهار : بس کنید دیگه چقدر بحث می کنید. کامران(دوست علی): علی بابا ولش کن بچه رو، چیکارش داری بزار خودش بره دیگه. علی:چی چی رو خودش بره مگه من مردم تازه خودت داری میگی بچه. من: عه علی من کجام بچست من هیجده سالمه. علی: من حرفم رو زدم فردا ساعت شیش میام دنبالت بریم کافه. من: باشه بابا باشه. علی : آفرین دختره خوب برو دیگه که کلاست دیر شد. وقتی حرف علی تموم شد...
  4. wowe

    رمان کابوس زندگی

    پارت-4 وقتی تدریس استاد تموم شد و گفت خسته نباشید با مهیا وسایل هامون رو جمع کردیم و رفتیم حیاط، توی حیاط بهار و نینا رو دیدیم. ما یه تیم 4 نفری هستیم که همه ی دانشگاه مارو به خاطره شیطنت هامون می شناسن، واسه همین اسم اکیپمون رو گذاشتیم شراره ها یعنی ما نزاشتمآ بچه های دانشگاه گذاشتن، وقتی رسیدیم به بچه ها بهار گفت. بهار : به به رومینای معروف چه خبرا؟. من: چی میگی! بهار معروف کدومه؟. نینا: یعنی شما از هیچی خبر ندارید!. من و مهیا باهم : نه. بهار: چند تا از بچه های دانشگاه رومینا رو توی ماشین یه پسر دیدن، ازش عکس انداختن بعد واسه بچه ها توی تلگرام فرصتادن. من با جیغ فرابنفش : چــــی؟. بلندگو دانشگاه: خانم رومینا محمدی به اتاق مدیر مراجع فرماید. مهیا: رومینا بد بخت شدی رفت، اتاق مدیر می خوانت حالا چه خاکی به سرت می خوای بریزی؟. من با بغض گفتم: عجب غلطی کردم سوار ماشینش شدم. بهار: ماشین کی؟. من: مهیا بهشون توضیح بده تا من برم این گند کاری رو درست کنم. مهیا: باشه آجی برو. به طرف دفتر مدیر رفتم و وقتی که دره اتاق مدیر رو باز کردم با صحنه ای که روبه روم دیدم کپ کردم. همه ی استادا باهم توی اتاق مدیر نشسته بودن حرف می زدن که وقتی منو دیدن سکوت کردن به من نگاه کردن منم همین جور بهت زده داشتم فکر می کردم که چقدر مهم شده بودم که همه ی استادا به خاطره من تو دفتر جمع شده بودن. همین طور داشتم فکر می کردم که مدیر آموزشیمون آقای رضایی گفت:خانم محمدی... وقتی صدای آقای رضایی رو شنیدم از تو فکر اومدم بیرون و آشفته داشتم بهش نگاه می کردم با مقنعهم بازی می کردم، وقتی که از جاش بلند شد به طرفم اومد به نفس نفس افتادم قرمز شدم وقتی روبه روم وایساد گفت: تبریک می گم. به لحظه با تعجب نگاهش کردم و با لکنت گفتم: چچ...یی یی. آقای رضایی:گفتم تبریک می گم. وااا حالا من یه بار نشستم تو ماشین یارو زنش شدم که تبریک میگه خدایا شکرت حداقل از بی شوهری نجات پیدا کردم ولی اینا کیی فهمیدن من شوهر کردم وااا اصلاً مگه من شوهر کردم، خدااا خل شدم رفت کیوان کجایی که ببینی زنت خل شد. من:برای چی. آقای رضایی: بشینید تا براتون توضیح بدم. وبه صندلی خالی توی اتاق اشاره کرد. منم آروم آروم به طرفه صندلی رفتم و نشستم روش. آقای رضایی هم روی صندلیش نشست و گفت: خانم محمدی تابلو هایی رو که شما نقاشی کرده بودین و فرستاده بودید نمایشگاه همش توسط یک نفر خریداری شده این فرد یکی از پولدار ترین مرد تهران که به کار های هنری علاقه ی زیادی داره و از مدل طرح رنگ آمیزی و همین طور انرژی نقاشی های شما خوشش اومده و به قیمت بالایی خریداری کرده و قصد داره با شما ملاقات کنه تا شما برای نمایشگاهی که می خواهد راه اندازی کند باهم شریک بشید و شما نقاشی هارو بکشید و ایشون نمایشگاه و مشتری هارو جور بکنه و یک کار نون آبدار باهم راه اندازی کنید همین. وقتی حرف های آقای رضایی تموم شد با تعجب داشتم نگاهش می کردم و با خودم گفتم یعنی از نقاشی های من خوشش اومده و می خواد باهم شریک شیم! وقتی از بهت خارج شدم یه جیغ بلند کشیدم و بالا پایین پریدم. با جیغ من همه ی استادا و آقای رضایی سیخ وایسادن با تعجب و ترس منو نگاه می کردم وقتی فهمیدم چیکار کردم سرم رو انداختم پایین و گفتم: ببخشید یه لحظه کنترلم رو از دست دادم معذرت می خوام.
  5. wowe

    رمان نابغه مغرور

    پارت بیستُم: سیامک سری تکون داد و گفت: آره راستی سیاوش داشتم فکر میکردم این دختر اسمش چی بود... آهان... ریما، اخلاقش شبیه سامان اون یکی دختره مینا هم شبیه تو البته اون اگر غرورش خورد بشه کتک کاری میکنه ولی تو انتقامش رو بی سر و صدا میگیری متوجه هستی که؟!. خندیدم و گفتم: حتمی اون یکی دختره هم مثل تو، بی عصابه و سریع قاطی میکنه به طرف حمله ور میشه، حتی اگر مسئله ی کوچیکی باشه. سیامک زد توی سرم و گفت: کی گفته من اینجوریم؟من خیلی هم ریلکسم. همون لحظه سامان از دستشویی اومد بیرون گفت: آخیششش چشم هام باز شد. و به سمت ما اومد گفت: بچه ها من خیلی خستم، شما نمیدونید اتاقامون کجاست؟ من و سیامک نه ای گفتیم که سیامک گفت: بهتره یکی از ما بره و از دخترا بپرسه اتاقمون کجاست. سامان سری تکون داد و سریع گفت: روی من حساب نکنید که تا برم بالا مادر فولاد زره پوست از کَلَم می کَنه. من: منم که عمراً غرورم رو بزارم زیر پام، اونم جلوی اون دخترا! سیامک با عصبانیت بلند شد و گفت: یعنی خاک توی سرتون که همیشه منو می ندازید جلو، خیله خوب بابا آقاهای نازک نارنجی خودم میرم. و از پله ها با عصبانیت رفت بالا که خندیدم گفتم: بعد میگه من آدم خیلی ریلکسی هستم. سامان: نگو بچه به این مظلومی و ساکتی. هردوتامون خندیدم و منتظر سیامک شدیم. #سیامک با عصبانیت از پله ها رفتم بالا و روبه اتاقی که دخترا رفتن ایستادم و تا اومدم دَر بزنم دَر باز شد و اون دختری که چشم های آبی و موی بلوند داشت، و قطعاً رنگ کرده بود از اتاق بیرون اومد که با دیدن من سریع سرش رو انداخت پایین و گفت: سلام چیزه...خوبید اممم...کاری داشتین. با ابروهای بالا رفته به صورتش که پایین بود و سرخ سفید میشد نگاه کردم گفتم: راستش می خواستم بدونم که ما کجا باید وسایلمون رو بزاریم. دختره با تعجب نگاهم کرد و گفت: خوب توی اتاق دیگه! نکنه تو خارج وسایل رو جای دیگه میزارن؟ البته شنیده بودم توی چین اینجوریه ولی خوب... آروم خندیم که با تعجب نگاهم کرد و سریع سرش رو انداخت پایین و گفت: ببخشید. خندم شدیدتر شد ولی کنترلش کردم گفتم: اولاً معذرت خواهی برای چی میکنی! تو که کاری نکردی، دوماً دختر خوب ما که نمیدونیم اتاقمون کجاست تا وسایلمون رو بزاریم داخلش. دختر با شنیدن حرف هام زد روی پیشونیش و گفت: واییییی ببخشید اصلاً حواسم نبود! بیایید تا بهتون نشون بدم اتاقتون کجاست. و سریع از کنارم گذشت که سری به نشونه ی تأسف تکون دادم و دنبالش حرکت کردم، که ایستاد و به دَری اشاره کرد گفت:اینجا اتاق ریماست و اتاق کناریش خالیه، کنار اون دَر مشکی هم که من الان ازش دراومدم یه اتاق دیگست.
  6. wowe

    رمان نابغه مغرور

    پارت نونزدَهُم: پسری که کتک خورده بود گفت: این دختره چرا وحشی شد؟. با چشم های گرد نگاهش کردم و گفتم: وحشــی؟؟؟ همین که درحد مرگ نزدت خیلیه چون اگر واقعاً وحشی بشه که دیگه باید بری دعا کنی زنده بمونی. پسری که اول با مینا حرف زد بود گفت: چرا مگه مشکل روانی داره بهش هم میخوره که دیونه باشه. پوزخندی زدم و دست به سینه شدم گفتم: هـــه دلت خوشه ها اون فردی که دیدین توی هیجده سالگی تونسته دکترای ریاضی بگیره و البته پنج تا زبان خارجی و تمام رشته های ورزشی رو از بَره. سه نفری با چشم های گرد نگاهم کردن که گفتم: البته باید بگم خیلی خیلی مغرور و روی غرورش حساسه اگر کسی بخواد غرورش رو خدشه دار بکن فکر کنم بتونید حدس بزنید چیکارتون میکنه. و به پسری که کتک خورده بود اشاره کردم ادامه دادم: ولی اگر کاری به غرورش نداشته باشید کاری بهتون نداره همین. اون پسری که تاحالا ساکت بود و اَخم هاش توی هم بود گفت: چه دختر عجیبی. سری تکون دادم و با خنده گفتم: راستی من ریما هستم دخترخاله ی همون وحشی و میشه بپرسم اسم شماها چیه؟. اون پسری که کتک خورده بود گفت: من سامانم این دونفرهم برادرام هستن. و به اون پسر اَخمو اشاره کرد و گفت: ایشون سیاوش هستن و... به اون یکی پسر اشاره کرد گفت: ایشونم سیامک هستن و البته از دیدار شما بسیار بسیار خوشبختم. خندیدم و ممنونی گفتم که سیامک زد توی سَر سامان و گفت: اینجاهم دست از دختر بازی برنمیداری. سامان دستمال رو ازش گرفت و بلند شد گفت: تو چیکار به من داری. و رو کرد سمت من و گفت: ببخشید بانو دستشویی کجاست؟. به دَری گوشه ی سالن اشاره کردم با لبخند مرموزی گفتم: اونجاست. ممنونی گفت و رفت اونجا که تا دَر رو باز کرد کلی جارو افتاد روی سرش بلند خندیدم گفتم: آخ ببخشید فکر کنم دستشویی اون یکی باشه. و به دَر اون گوشه ی سالن اشاره کردم که سامان جارو هارو زد کنار و با حرص نگاهم کرد رفت توی دستشویی و سیامک گفت: حواست سامان باشه که یه دختربازه حرفه ای. با شیطنت خندیدم و گفتم: تو داری این حرف رو به یک دختر پسرباز که تاحالا شیشصد بیست پنج تا دوست پسر داشته و حالاهم پنجاه تا داره میزنی. با چشم های گرد نگاهم کردن که چشمکی بهشون زدم به سمت اتاق مینا رفتم. #سیاوش وقتی اون دختره که خودش رو ریما معرفی کرد رفت سیامک نگاهم کرد و گفت:این دوتا دختر که اینجورین وای به حال نفر آخرشون. سری تکون دادم گفتم: باید توی این مدت حواسمون رو خیلی جمع کنیم، چون ما فقط برای یک چیزی اینجاییم و بس
  7. wowe

    رمان نابغه مغرور

    پارت هِجدَهُم: روبه شیما و ریما که به زور جلوی خندشون رو گرفته بودن کردم گفتم: - شما دوتا هم به جای اینکه از خنده قرمز بشید ،برید به کارهاتون برسید. و نشستم روی مبل و کانال ماهواره رو عوض کردم. که یکی دیگه از پسرا گفت: شما واقعاً دخترهای حقیری هستید. با شنیدن این حرف خون جلوی چشم هام رو گرفت و با شتاپ بلند شدم و روبه اون پسر گفتم: تو چی گفتی ؟ شیما به اون سه نفر هی اشاره میکرد که چیزی نگن و ریماهم به سمتم اومد و گفت: مینا آروم باش مینا ،جون من آروم باش حرف مفت زدن. ولی باز پسره گفت: اتفاقاً حقیقت رو گفتم، شما سه نفر آدم های حقیری هستید. با شنیدن این حرفش دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و دویدم سمتش با مشت زدم توی صورتش که افتاد و منم با داد گفتم: تو داری به غرور من توهین میکنی، مرتیکه حالیت میکنم. اون دوتا پسر به همراه ریما و شیما قبل از اینکه بهش حمله کنم گرفتنم و شیما منو برد توی اتاقم و یک لیوان آب برام ریخت ،داد بهم و شروع به آروم کردنم کرد. #ریما وقتی شیما مینا رو برد توی اتاق روم رو کردم. سمت پسرا که داشتن به اون پسر کمک میکردن تا خون های صورتش رو پاک کن و گفتم: شماها کورید؟ نمی بینید این همه شیما اشاره میکنه، چیزی نگید ؛بازم کار خودتون رو میکنید.
  8. wowe

    رمان نابغه مغرور

    پارت هِفدَهُم: *** نشسته بودم و کنار شیما که تلوزیون نگاه میکرد ،کتاب میخوندم. دَر باز شد و ریما با خوشحالی وارد خونه شد، گفت: سلام به همگی من اومدم. طبق عادت همیشگی سری به جواب سلامش تکون دادم و شیماهم سلام کرد. که ریما با هیجان گفت: ببینم پسرا هنوز نیومدن. شیما نه ای گفت که به ساعتم نگاه کردم گفتم: طبق گفته ی مامان اینا نیم ساعت پیش پروازشون باید نشسته باشه. ریما با تعجب نگاهم کرد و گفت: پس چرا هنوز نرسیدن. بی توجه به حرفش درحالی که به ساعتم نگاه میکردم گفتم: سه...دو...یک... دینگ دینگ ، دینگ دینگ. صدای آیفون بلند شد و ریماهم به سمتش رفت. دکمه ی آیفون زد و روبه ما گفت: سه تا پسر بودن توی تصویر. سری تکون دادم و از جام بلند شدم. کتاب رو به کتاب خونه برگردوندم که همون لحظه دَر با شدت باز شد و سه تا پسر که به شدت عصبانی بودن توی درگاه دَر ظاهر شدن و ریما بهشون گفت: هوییی طویله که نیست دَر رو اینجوری باز میکنی. به کتاب خونه تکیه دادم و نگاهشون کردم که یکی از اون پسرها گفت: بگید ببینم مینا رئیسی کدومتون. ریما با تعجب به من اشاره کرد، که سه تا پسرها با عصبانیت به سمتم اومدن و روبه روم ایستادن و همون پسر گفت: ببینم تو به یه رفتگر پول دادی تا بیاد فرودگاه و آدرس اینجارو بهمون بده و بگه که خانم مینا رئیسی پیغام دادن ،دارید میایین عمارت سوار تاکسی بشید، که ندزدنتون؟ بدون اینکه بترسم صاف ایستادم و با غرور همیشه ام گفتم: بله، من گفتم. چون خواستم بهت نشون بدم من کسی نیستم که به استقبال افرادی با ارزش پایین تر از خودم برم. و از جلوی چشم های بُهت زدشون رد شدم گفتم: به جای اینکه بُهت زده دَر و دیوار رو نگاه کنید، بهتره برید و چمدون هاتون رو بزارید داخل اتاق هاتون.
  9. wowe

    رمان نابغه مغرور

    پارت شانزدَهُم: ریما: هیچی، فقط پرواز خواهر زاده های پدرخان افتاده برای فردا ؛ چون کسی نیست ما باید بریم دنبالشون. با عصبانیت بلند شدم گفتم: چــی من مینا رئیسی ،برم استقبال چندتا پسر محاله من غرورم رو بخاطره اون سه تا پسر زیر پا بزارم. ریما و شیما آرومم کردن که شیما به ریما گفت: تو که میدونی این روی غرورش حساسه و تاحرف شکستن غرورش میشه عصبی میشه ،چرا این حرف رو میزنی. ریما اَخمی کرد گفت: مگه من گفتم بریم استقبال اونا دایی اینا گفتن. شیما: خوب حالا اینارو ول کنید، برای فردا که مینا قطعاً نمیاد؛ پس مجبوریم ما دوتا بریم. شیما نوچ نوچی کرد و گفت: منم نمیتونم بیام با دوست پسر جدیدم قرار دارم، تو باید تنهایی بری. تا اینو گفت شیما از خجالت قرمز شد گفت: یعنی من تنهایی برم استقبال سه تا پسر ممکن نیست، من...من نمیتونم یعنی روم نمیشه. لبخند مرموزی زدم که ریما گفت: نه تورو خدا وقتی تو از این لبخندها میزنی یعنی میخوای یه کار بی رحمانه بکنی ،که من اصلاً باهاش موافق نیستم. شیما حرف ریما رو تأیید کرد گفت: منم یادم آخرین باری که از این لبخندها زدی یه پسر رو مجبور کردی کفشت رو لیس بزنه. ریما: آره بابا ،یادمه اون موقع حسابی دلم ریش شد. ریلکس نگاهشون کردم گفتم: من فقط میخوام یکم غرورشون رو خورد کنم و بی ارزش بودنشون رو نشون بدم. شیما سؤالی نگاهم کرد و گفت: چجوری؟. پوزخندی زدم گفتم: فردا می بینید. و جلوی چشم های کنجکاوشون بلند شدم و به اتاقم برگشتم تا کمی استراحت بکنم.
  10. wowe

    رمان کابوس زندگی

    پارت-3 وقتی رسیدم دانشگاه، رفتم تو یک دفعه یه چیزی محکم خورد تو ملاجم، سرم رو آوردم بالا ببینم کی این کارو کرد که دیدم مهیا (دوستم)جزوه پنجاه صفحه ایش رو پرت کرده سمت من و داره با حالت دو میاد اینجا وقتی که بهم رسید عصبانی گفت. مهیا: معلوم هست تو کدوم گوری هستی یه کلاس رو که جاموندی منم که علاف خودت کردی مثلا می خواستی جزوه کلاس مرتضوی رو واسم بیار حالا اون هیچی تو ماشین اون پسره چه غلطی می کردی هااا بگو ببینم. من:اولا سلام دومن منم دوست دارم سوما تقصیر من چیه یکی مزاحمم شد منم...... وقتی که جریان رو براش تعریف کردم قیافه این پروفسور هارو به خودش گرفت و دست به ریش نداشتش کشید گفت مهیا:اون بهت شماره داد تو هم قبول کردی و شمارتو بهش دادی درسته؟. من: آره چطور؟. یک دفعه اخمای مهیا رفت تو هم و حالت حمله گرفت منم که دیدم اوضاع کیش میشیه فرار کردم مهیا دنبالم می یومد می گفت. مهیا: رومینا تو غلط کردی شماره به پسره غریبه دادی وایسا وایسا اگر به حسین علی نگفتم فقط صبر کن دستم بهت برسه آدمت می کنم که یه دفعه جیغ زد که وایساااااا ولی من به راهم ادامه دادم ولی متصفانه بهم رسید مقنعم رو گرفت و منم مجبور شدم وایسم. من : مهیا من غلط کردم چیز خوردم تورو خدا منو نخور من هنوز نوه هام رو ندیدیم نامزد بازی نکردم پسر مردم رو اسکل نکردم خواهش می کنم من هنوز جوونم. مهیا:بسه ببینم بسه، سرم رفت باشه بابا این دفعه ایرادی نداره ولی دفعه ی بعد خودت باید جواب حسین رو بدی. من :باشه. حسین برادر بزرگمه که تو شرکت بابام کار می کنه علی هم پسر داییم که تو یه دانشگاه درس می خونیم مثل خواهر برادریم و اما مهیا دختری 20 ساله چشم عسلی ابرو های پهن زیبا لب متوسط دماغ کوچیک صورتی گرد اندامش یکم فقط یکم تپل یه جورایی تو پر ولی دختره خوبیه و مثل مامانمه هه چیه فکر می کردید میگم خواهر عمرا این مهیا خانم یه جورایی محافظ کارای منه و خدا روزی رو نیاره که کاری اشتباه کنم و مهیا بفهم اون وقت مثل الان وحشی میشه. مهیا: رومینا علی بدبخت یه ساعت منتظرته خیلی نگرانت شده اگر بفهمه چه اتفاقی افتاد صاف میزاره کف دست حسین و اون وقت خونت واسه حسین حلاله از من گفتن. من: باشه بابا تو سوتی ندی هیچی نمی فهمه فقط نمی دونم چی بهش بگم. مهیا: یه بهونه ای جور کن دیگه وگرنه مثل دفعه پیش که به یکی از پسرای دانشگاه شماره دادی و فهمید یه بلایی سرت میاره. من: تو رو خدا اون روز رو یادم نیار که زخمم تازه میشه. جریان از این قرار که یه بار به یه پسر تو دانشگاه شماره دادم بعد حسین علی فهمیدن و بعد از اینکه حصابی پسر رو کتک زدن گوشی منو گرفتن بعد مثل بادیگارد هرجا می رفتم می یومدن و تا سه هفته حق بیرون رفتن هم نداشتم. بعله منم از اون وقت دیگه به پسرا محل نزاشتم که بلای دیگه ای سرم نیارن. مهیا:رومینا...رومینا. من : ها چته بگو دیگه. مهیا: علی رو نگاه کن داره با صورت قرمز میاد اینجا معلومه خیلی عصبانیه. من: اوه اوه اوه خدا رحم کنه حالا چه خاکی به سرم بریزم مهیا تورو خدا سوتی نده که بدبخت می شم. مهیا: باشه، باشه. علی : رومینا معلوم هست کجایی تو دختر الان مگه وقت اومدن هااا. من: علی تو رو خدا ببخشید خواب موندم چیزی نشده که یه کلاس نیومدم. علی : که خواب موندی هان پس بچه ها چی میگن که از ماشین یه پسره پیاده شدی. اوه اوه اوه این از کجا فهمید باید یه جوری ماس مالیش کنم. من: چیزه علی جان اونا اشتباه دیدن امروز حسین نتونست منو برسونه منم رفتم جزوه ی یکی از دوستام رو بهش بدم که فهمیدم نیومده واسه همین دادم به داداشش که دم دره دانشگاه دیدمش باور نداری از مهیا بپرس. علی یه نگاه به مهیا کرد و گفت علی : مهیا خانوم رومینا راست میگه؟؟ مهیا:چیزه اممممم آره بابا خودمم دوستش رو میش ناسم دختر خوبیه برادرش هم مثل اونه و کاری به کسی نداره. وقتی حرف مهیا تموم شد علی که انگار آروم شده بود نفس عمیقی کشید و گفت علی : باشه پس برید که کلاستون دیر نشه. من:باشه پس خدافظ. علی :خدافظ. مهیا :خدا نگه دار علی آقا. علی : خداحافظ شما مهیا خانوم لطفا سعی کنید حواصتون به رومینا هم باشه که شیطونی نکنه. بهیا:باشه حتما خدافظ. اه اه اه میگه مراقب من باشه یکی باید مراقب مهیا باشه والله. وقتی از علی خدافظی کردیم راه افتادیم تو کلاس و سرجامون نشستیم استادم اومد واسه تدریس.
  11. wowe

    رمان کابوس زندگی

    پارت-2 من :مامان من رفتم بعد از دانشگاه هم با علی میریم بیرون. مامان:باشه دخترم فقط حواست باشه پسر مردم منتظر نزاری. من:باشه خدافظ. مامان:بای بِیی بی. وا الان مامان چی گفت! والا مامانا هم مامانای قدیم هه ، تو راه داشتم می رفتم که یه ماشین اومد جلوم ترمز زد، سرمو آوردم بالا و دیدم یه بی ام وی مشکیه که یه پسر با موهای سیخ سیخی قرمز و ابروهای برداشته که یه گوشواره هم داشت خلاصه از این جونای امروزی بود. پسر:خانم برسونمت تونمت تونمت خخخخخخ من:أولا لازم نکرده برسونیم خروس دومن یکم به سرو وضعت برس بیچاره ننت که تورو پس انداخ..... هنوز حرفم تموم نشده بود که دیدم پیاده شده با صورتی که کارد می زدی خونش در نمی اومد داره میاد طرفم من که این صحنه رو دیدم فرارو به قرار ترجیح دادم و دوتا پا داشتم هشتا دیگه قرض گرفتم در رفتم پسره هم همینجوری دنبال من می اومد. داشت بهم میرسید که یه ماشین دیدم سریع پریدم تو ماشین یه پسره که با تعجب منو نگاه می کرد دیدم بعد داد زدم برو. پسره هم که هول کرده بود سریع گازش گرفت رفت و از اون خروسه بی سرپا دور شدیم. من:اوففف نزدیک بودا یکم دیر تر می رسیدم گرفته بودتم. پسره:ببخشید خانم مشکلی پیش اومده ببینم شما حالتون خوبه. من که تازه موقعیتم رو فهمیدم خودم جمع جور کردم و روبه پسره که قیافه ی جذابی داشت و کت شلوار سرمه ای به همراه پیرهن سفید زیرش موهایی که سمت راست ریخته و چشم ابروی مشکی و دماغی متوسط و لبای کوچیک صورتی ته ریش داشت نگاه کردم و گفتم: وای ببخشید آقا یه مزاحم افتاده بود دنبالم منم که ترسیده بودم دوییدم تو ماشین شما تا منو نگیره واقعا معذرت می خوام. پسره:خواهش می کنم حالا چرا افتاده بود دنبال شما؟. منم وقتی این سوال رو پرسید جریان رو براش گفتم. پسره: خوب شما نباید این حرف رو می زدین یه وقت دیدید چاقو کشی دزدی چیزی بود اون وقت دیگه کاری نمی شد کرد شما نباید به اون محل بدید و بدون جواب به راهتون ادامه بدید. اه اه اه حالا این واسه من شده بود معلم اخلاق شیطونه میگه بزنم دکو دهن این یارو بیارم پایین ایشش پسره ی ایکبیری. من: بعله بعله شما درست میگید. عوق چه حرفی زدما پسره ی دماغو حیف حیف که کمکم کرد وگرنه تا فیها خالدونشو از وست نصف می کردم والا. پسره:خوب خانم... من:رومینا هستم. پسره:خوب رومینا خانم کجا پیاده می شین برسونمتون. من:اممممم آقای.... پسره:کیوان هستم. من : بعله آقا کیوان من رو لطفا دم دانشگاه... پیاده کنید. کیوان:باشه دیگه تا وقتی که منو برسونه حرفی زده نشد وقتی که رسیدیم ازش تشکر کردم و خواستم پیاده بشم که گفت:رومینا خانم. من : بعله. کیوان : این شماره ی منه اگر کمکی خواستین من در خدمتم. اول می خواستم نگیرم ضایع بشه ولی بعد با خودم گفتم که پسر بدی هم نیست واسه همین شمارشو گرفتم شماره ی خودمم دادم و رفتم پایین وقتی رسیدم دانشگاه و رفتم تو یه دفعه...
  12. عزیزم اینو مطالعه کن لطفا

    پارتت خیلی کوتاهه

    ویرایش شده توسط S O-O M
    1. wowe

      wowe

      میدونم دستم خورد سریع اومد

  13. wowe

    رمان کابوس زندگی

    کابوس-زندگی پارت-1 مامان مامان حسین نیومده مامان:نه گفت که امروز دیر میاد تو هم خودت باید بری دانشگاه من:باشه سلام من رومینا محمدی 18 ساله رشته گرافیک با قد 172 و وزن 55 هستم چشم های آبی دماغ متناسب نه کوچیک نه بزرگ لب قلوه ای قرمز و ابروهای برداشته قهوای موهای بلند طلایی خدا دادی یعنی رنگ نکردم همه بهم میگن راپونزل آخه موهام تا زانوم میرسه خخخخخ خوشگلم دیگه خوب دیگه اینم از من مامان:رومینا پدر سگ بدو دیگه دانشگاهت دیر شد. بله اینم مامانم با محبت ترین زن دنیا خخخ خوب من در یک خانواده ی پولدار به دنیا اومدم یک برادر بزرگ تر به همراه پدرم که عاشقشونم...
  14. wowe

    رمان کابوس زندگی

    نام رمان: کابوس زندگی. نام نویسنده: فاطمه زهرا خسروآبادی ژانر: اجتماعی ، درام ، طنز. مقدمه: .... خلاصه: رومینا یه دختر شیطون و زیباست که بخاطره انتقام زندگیش نابود میشه و میشه مثل یک کابوس ، کابوسی ابدی که حق بیدار شدن از آن را ندارد و آخر داستان با آه تلخی می گوید: کیی از این کابوس زندگی خلاص می شوم؟... کیی؟
  15. wowe

    رمان نابغه مغرور

    پارت پانزدَهُم: ریما: هیچی بابا ، مینا یه جُک گفت خندیدم. شیما دستاش رو به کمرش زد و گفت: هر دروغی رو بگی باور می کنم ، اما این یکی رو اصلاً ؛ مینا کجا و جُک کجا ! این مینا که -از بچگی- اصلاً خندیدن بلد نبود و اوج خندش هم یه پوزخنده پودر کننده است، برای تحقیر دیگران. سری تکون دادم و بدون اینکه نگاهش کنم گفتم: خوبه که منو می شناسی. ریما: ولی خدایی ، چطوری می تونی انقدر سنگ و بد اخلاق باشی؟. برگشتم سمتش و یکی از ابروهام رو بالا انداختم گفتم: شخصیتم اینجوریه مثل تو که اگر یه روز دوست پسر جدید نداشته باشی شب نمیشه. ریما به تایید حرفم سری تکون داد ،‌ گفت: صحیح- صحیح. دوباره به تلوزیون خیره شدم که گوشی ریما ، با اون آهنگ مزخرف اِسمال آقا زنگ خورد و ریما هم جواب داد که صدای تلوزیون ، زیاد کردم و بدون اینکه به حرف هاش با تلفن گوش بدم به دیدن تلوزیونم ادامه دادم که یک دفعه ریما جیغی کشید و منم از جا پریدم با اَخم صدای تلوزیون کم کردم ،که ریما با فرد پشت تلفنش خداحافظی کرد ، روبه من گفت: بدبخت شدیم رفت. شیما با ترس گفت: چیه...چی شده؟. ریما: راستش دایی زنگ زد و گفت که قراره با پدرخان و خواهراش برن روستای پدر پدرخان تا اونجا رو ، اگر مینا شرط رو بُرد آماده کنن. پوفی کشیدم و نشستم روی مبل گفتم: خوب ، اینکه چیز خیلی بَدی نیست ، الکی شلوغش می کنی. شیما هم حرف منو تایید کرد که ریما گفت: نه منظور من یه چیز دیگه بود. شیما: منظورت چی بود؟.
×
×
  • جدید...