رفتن به مطلب
نحوه ی گذاشتن مطلب در انجمن
درخواست طراحی جلد برای رمان
قوانین و راهنمای ارسال کتاب در حال تایپ فراخوان جذب ویراستار + آزمون ویراستاری

Nazi2004

کاربرسایت
  • تعداد ارسال ها

    15
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

آهنگ من

اعتبار در سایت

10

6 دنبال کننده

درباره Nazi2004

آخرین بازدید کنندگان نمایه

بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمیشود.

  1. آقای بی تربیت!

    شما همون اقای شاعری هستی ک توی اونجا بودی و بعد یهو غیب شدی!

    اونجا همه باهم دوست بودیم و همکار.

    پس دلیل نمیشه یهو بپری به ینفر!

    گمون میکردم اسمم اونقدری واضح هست که اون جا بود!

    اگه یادتون نیومد من همونیم ک واستون صفحه نقد زد! ضمنا جهت یادآوری بود ن منت یا چیز دیگه!

    یا علی موفق باشین

  2. Nazi2004

    درخواست طراحی جلد

    سلام درخواست جلد برای دوتا داستان هام که تموم شدن دارم. http://s5.picofile.com/file/8371953126/aks_9_4.jpg http://s2.picofile.com/file/8371953118/140392_956392713.jpg نویسنده: نازنین براتی ژانر هردو: عاشقانه، تراژدی خلاصه منِ دیوونه: درگیر اینکه کی دوستت داره و چه کسی رو دوست داری نباش.تهش فقط خودتی و خودتی.تنهای تنها.بدون هیچکدوم از همونایی که ادعا میکردن یک روزی دوستت دارن. داستان یک عشق مجازی با پایان تلخ. خلاصه یک عاشقانه خاموش: یک عشق نافرجام که پایان تلخی داره.
  3. Nazi2004

    داستان یک عاشقانه خاموش

    پارت شش + درو باز کن! چرا قفلش کردی؟ با توام، درو باز کن! صدای ضربه های پیاپی مامان به در اتاقم، سکوت مسموم خانه را شکسته بود. خوب بود، هیچ وقت از خاموشی و سکوت خوشم نمیومد. به کاغذ تا شده توی دستم نگاه کردم. دانه های اشک، از چشمانم برروی کاغذ می‌چکیدند. دوروز گذشته بود! دو روز نحس! دو روزی که مرز میان زنده و مرده بودنم شکسته شده بود. و هنوز... همان صحنه، جلوی چشمانم رژه می رفت، و صدای نیما: + دوستت دارم وروجک من! چرا؟ گـ ـناه من چی بود؟ این بود آن عاشقانه آرام؟ این قدر بی ارزش بود آن قسمی که به عشقمون خورد؟ این بود آن پایان متفاوت؟ آری! پایانی خاص، متفاوت با تمام پایان ها. پایانی از جنس جدایی، از جنس خــ ـیانـت و از جنس خاموشی! قاب عکسمون رو برداشتم و برای آخرین بار، با چشمانی که از اشک پوشیده شده بودند نگاهش کردم. نمی توانستم ازش متنفر باشم، هیچ وقت! اما از خودم چرا! پس برای چه باید وجود داشته باشم؟ چرا باید باشم؟ چرا؟! قاب عکس را با قدرت به دیوار کوبیدم. تکه های شیشه کوچک و بزرگی از آن، بر کف اتاق ریخته شده بودند. نگاهم هنوز سمت عکس بود، تصویر نیما! و چرخید. نگاهم چرخید به سمت شیشه ها! تصمیم خودم را گرفته بودم. **** کاغذ را باز‌ کرد. اشک هایش، همانند سِیلی، آن را خیس کرده بودند. باور نمی کرد که آن وروجک کوچولو، دیگر در این دنیا نباشد،‌که جسم سرد و بی جانش، حالا در میانخروار ها خاک است. محتوای نامه را برای هزارمین بار خواند، با صدای بلند، با اشک، با فریاد! آن چهره کودکانه، در ذهنش نقش بست. + باشه وروجک کوچولو، قهر نکن! - چرا هی می گی کوچولو؟ بیست سال کوچولوعه بنظرت؟ ♡♡ - نمی دونم خبر داری یا نه! ولی انقدر دوستت دارم که نتونم بی تو زنده بمونم. ♡♡ - یعنی میشه؟ یک داستان عاشقانه، با یک پایان خاص! به خودش آمد، دیر شده بود! حالا دیگر آن وروجک کوچولو، همان که با خنده اش دنیا می خندید، همان که هنوز بیست سالش بیشتر نبود، در این دنیا وجود نداشت. نگاهش هنوز هم به خط های نامه بود. چقدر دست خط وروجک کوچولویش قشنگ بود! تا حالا دقت نکرده بود. شروع کرد به زمزمه کردن نوشته ها: [ اشتباه من از همون شب بود، همون شب لعنتی! شبی که اشتباهی باهات آشنا شدم، اشتباهی بهت دل بستم و عاشقت شدم! ببخش منو اگه خودخواه بودم، اگه نتونستم درکت کنم،داگه برای متقاعد کردن خودم، یک بهانه الکی جور نکردم! بد کردی! با دلم بد کردی، باهام بد کردی! هه! همش مقدمه... همش خلاصه، ولی این دفعه فرق کرد، دیدی؟! همین رو می خواستی، یادته؟ بهم گفتی دوست داری‌پایانمون خاص باشه، متفاوت از بقیه پایان ها! می دونم دیوونه بازیه ولی نمی تونم ازت متنفر باشم، قلبم هنوز هم تو رو می خواد! می دونی که اشک و ناراحتی رو دوست ندارم! پس لطفا گریه نکن، نه برای من و نه برای هیچ کس! به بقیه هم بگو خوشحال باشن و زندگیشون رو بکنن! مگه چه اتفاق مهمی افتاده؟! می دونم هنوز هم دوست نداری ناراحتیم رو ببینی، که هنوز هم اون گوشه های قلبت، یک جای کوچکی دارم! پس اخ نکن! بخند، بلند بخند! کنار‌من منشین و حرف عاشقانه مزن! به اسب ساخته از سنگ، تازیانه مزن! مپرس خاطره عشق پیش ازینم را! دوباره طعنه به پیر قمارخانه مزن! چقدر غنچه شبیه تو خشک شد در من! تو داغِ باغِ دلِ من مشو، جوانه مزن! بهای عشق، بجز عشق نیست، باور کن! در این معامله بی حساب، چانه مزن! به یاد برکه میاور هوای درد، یارا! اگر به فکر منی، حرف عاشقانه مزن! وروجک کوچولو! ***** مثل اون دیوونه که یه عمر؛ همـــــــش.. خیره بهعقربه ساعت شد! شدم اونی که یه روزم نباشـــــم... همه می گن اگه مرد، راحت شد! (مسعود صادقلو/ خفگی) پایان! نازنین براتی 98/4/24
  4. Nazi2004

    داستان یک عاشقانه خاموش

    پارت پنج به سر در تالار نگاه کردم، خوشحال بودم! عروسی دوستم بود، دوستی که سال هاست مثل خواهرم دوستش دارم. دوست مشترک من و نیما" ملیکا ". صبح، برام یک پیام فرستاده بود که آدرس این تالار درونش نوشته شده بود و از من خواسته بود که به مراسم عروسی اش بروم. خیلی وقت بود که ن من و نه نیما، از او خبری نداشتیم و این پیام یکهویی، برام خیلی عجیب بود. شونه هایم را با بی خیالی بالا انداختم و با خودم گفتم: هرچه بادا باد. چند دقیقه ای بود که سرمیز نشسته بودم. یک باغ تالار بزرگ و مجلل بود، واقعا محشر و فوق العاده! ولی هنوز خود عروس و داماد نرسیده بودند! توی همین فکر ها بودم که صدای جیغ و هلهله، فضا را پر کرد. آمدند! با ذوق رفتم ردیف اول مهمان ها ایستادم و با ذوق به در ورودی باغ خیره شدم! **** گوش هایم هیچ چیز را نمی شنیدند و زبانم به راستی که لال شده بود. نمی توانستم بایستم! قدرت تفکرم رو از دست داده بودم. نم دونم یک دفعه چه اتفاقی افتاد! نیما بود! آره، خودش بود! با همین چشم ها دیدمش. به خدا قسم‌که راست می گم. اون... اون نیمای دیوونه من بود، توی کت و شلوار دامادی، کنار ملیکا! فقط صورت او بود که همه چیز را همانند روز برایم واضح می کرد. قدرت حرکت کردن را نداشتم؛ حتی نمی توانستم هذم کنم که دقیقا چه اتفاقی دارد برایم می افتد! برگشتم عقب، نیما کنارم بود... دوماه پیش! - بگو دوستم داری! +تو اول. - نه دیگه، عه نیما! این طوری نکن! + باشه وروجک کوچولو، قهر نکن. دوستت دارم! رفت جلوتر، مثل عقربه ثانیه شمار ساعت! زمان برایم متوقف شده بود و در عین حال داشتم در گذشته سفر می کردم. + بگو دوستم داری! - دوستت دارم، خوبه؟ +‌نچ، همین فقط؟! جیغ زدم: - آهــــای ایـــها النــــاس! من این دیوونه رو دوست دارم! عاشــــقشــــم! به کی بگم آخـــــه؟ دیـــــوونشــــم! دیوونه یک دیوونه! + هیش! یواش تر! آبرومون رو بردی، همه دارن نگاهمون می کنن! + بزار بشنون... اصلا می خوام همه عالم و آدم خبردار بشن. و جلوتر... + به چی‌نگاه می کنی وروجک؟ - به دنیای خودم، به دنیایی که یک دفعه ای ازش سر در آوردم، دنیایی که دوست دارم تا ابد درش غرق بشم. دنیایی که مثلش هیچ جای دنیا وجود نداره. من خیلی خوشبختم! خوشبخت تر از هر دختری توی دنیا! جلوتر... - انقدر دوستت دارم که نتونم بی تو زنده بمونم. نیما، وای به حالت اگه روزی بفهمم غیر از من، کس دیگه ای رو دوست داری! + چی میگی؟ من کس دیگه ای رو دوست داشته باشم؟ مگه زده به سرم؟ - خب... شاید یه موقع بزنه! + هیچ وقت همچین اتفاقی نمی افته، اون هم وقتی که تو کنارم باشی! - دلم آشوبه! همش فکر می کنم یکی می خواد تورو ازم بگیره. + قول می دم! به عشق پاک بینمون قسم که هیچ وقت دلم سمت هیچ دختری بجز تو نمی ره و به هیچ کس جز تو نمی گم دوستت دارم. و جلو تر... + می‌دونی چیه؟ آخر همه داستان های عاشقانه، یک جور تموم میشه؛ ولی‌من دوست دارم آخر داستان ما متفاوت باشه، خاص! درست مثل تو... یک وروجک خاص! - یعنی میشه؟ یک داستان عاشقانه با یک پایان خاص؟ گذر زمان به قدری سریع بود که متوجه خالی شدن باغ نشدم! همه رفته بودند، چون بارون شدیدی شروع به باریدن کرده بود. مثل شلاق، به زمین سیلی می زد، انگار که دلش گرفته بود، از یک دیوونه! درست مثل من. صورتم خیس بود، نه از بارون، از اشک! سلی از اشک هایی که با یاد نیما می باریدند، با یاد خنده هاش و دیوونه بازی هاش! با زانو اومدم رو زمین، هق هقم اوج گرفت! قلبم تیر کشید از نامردی، از یاد گذشته ها! چرا؟! چه گناهی کرده بودم آخه خدا؟ با صدایی که از ته چاه بلند می شد روبه آسمان فریاد زدم: - خدااااا! دنیا برایم همانند قعر چاهی همیق تاریک شد!
  5. Nazi2004

    داستان یک عاشقانه خاموش

    پارت چهار گریه در لحظه دیدار؟! همینم مانده است! با تو در کوچه و بازار؟! همینم مانده است! هرکه از عشق تو پرسید، به او گفتم شکر! پیش مردم، گله از یار؟! همینم مانده است! هرزمان حرف جدایی شد، ساکت ماندم. جرم ناکرده و اقرار؟! همینم مانده است! هیچ کس هم نفسِ غصه تنهایی نیست. درد و دل با در و دیوار؟! همینم مانده است! هم قدم با تو شدن، از نفس انداخت مرا! منِ تن خسته بیمار ، همینم مانده است! تو امروزی، همان که قرار است به خواطرش زنده بمانم! همان که هیچ وقت دلم نمی خواهد فردا شود. دوستت دارم وروجک من... شبت بخیر! لبخند اومد روی لبم، پس به یاد من بوده! همین کافیه! دستم رفت سمت چشم هام، خیس بودند، دلیلش رو نمی دونستم! شاید از دل تنگی، شاید هم خوشحالی! زیر لب زمزمه کردم: - شب تو هم بخیر!
  6. Nazi2004

    داستان یک عاشقانه خاموش

    #پارت سه اشک سردی گونه هایم رو پوشاند. تحمل نداشتم! واسه دو ماه؟ + گریه نکن کوچولوی من! نمی رم که بمیرم! همش دو ماهه. - خیلی زیاده! + باور کن اگه مجبور نبودم نمی رفتم. واسه منم سخته ولی درکم کن! قول میدم انقدر بهت زنگ بزنم باهم صحبت کنیم که یک لحظه هم فرصت نداشته باشی دلتنگ بشی! -آخه... + آخه و ولی و انا نداره!سفر کاری که وقت و بی وقت نمی شناسه! - باشه، قبول! ولی قولت یادت نره، زنگ بزنیا! + چشم، شما امر کن!فردا صبح که رسیدم، در اولین فرصت بهت زنگ می زنم! آخه مگه من چند تا وروجک کوچولو دارم که به قدر دنیا هم عاشقش باشم؟ خندیدم! به یاد لحظه های با هم بودنمون، به یاد روزهایی که بعد از برگشتنش از سفر، خواهند رسید خندیدم! + می دونی چیه؟ آخرِ همه داستان های عاشقانه یک جور تموم میشه؛ ولی من دوست دارم آخر داستان ما متفاوت باشه، خاص! درست مثل خودت... یک وروجک خاص! - آم!منم این طوری دوست دارم! یعنی میشه؟یک داستان عاشقانه با یک پایان خاص؟ + چرا نشه؟ اگه بخوای میشه! هیچی نشد نداره. یک عاشقانه آرام! ******** دلم تنگ بود! برای صداش، لحن خنده هاش! می ترسم اتفاقی براش افتاده باشه، خیلی وقته هیچ خبری ازش ندارم. تا الان حدود پنج بار زنگ زده اما هربار، به یک بهانه، خیی زود قطع کرده! حالا هم که هرچی شمارش رو می گیرم خاموشه! حتما سرش شلوغه. آره! نباید بی خودی نگران باشم. دوباره دکمه تماس ر و فشردم و باز هم خاموش بود! نگاهم چرخید، روی میز، قاب عکسی که خاطره بود، خاطه عشقمون! خاطره از همون شبی که باهم به جایی رفتیم که شهر زیر پاهامون بود، خاطره از زمانی که هنوز بینمون، این دوماه جدایی لعنتی نیفتاده بود. قاب عکس رو در آغـ*ـوش گرفتم و کنار پنجره ایستادم و به شهر نگاه کردم، به آدم ها... به زندگی هایی که هرکدام، پایانی جدا از یک دیگر داشتند! یعنی پایان داستان ما چی میشه؟ صدایsms موبایلم باعث شد که از فکر بیرون بیام. شماره نیما بود! زنگ زدم اما باز هم خاموش! پیام رو باز کردم، یک متن بود، یک متن بلند شبیه به یک شعر:
  7. Nazi2004

    داستان یک عاشقانه خاموش

    #پارت دو + حالا چشم هات رو باز کن! چشم هام باز شدند؛ اما انگار دریچه ای از یک رویا به رویم باز شد! باورم نمی شد، یک شهر بززگ به اسم تهران، درست زیر پای من! زبونم بند اومده بود، فوق العاده بود! هم این شهر و هم این شخصی که کنارم ایستاده و مثل خودم محو این همه زیبایی شده. - خیلی خوشگله! + خیی بیشتر از خیلی! به سختی از روبه رویم چشم برداشتم و نگاهم را به چشمان نیما دوختم. + به چی نگاه می کنی وروجک؟ - به دنیای خودم! ابروش پرید بالا و من، بی خیال ادامه دادم: - به دنیایی که یکهویی ازش سر درآوردم، دنیایی که دوست دارم تا ابد درش غرق بشم! دنیایی که مثلش هیچ جا وجود نداره! چشم هاش برق می زد، نه از خوشحالی، نه از تعجب، از عشق! یا شاید من، این طور برداشت کرده بودم، یعنی دوست داشتم که این طور باشه! نگاهم را چرخوندم و دوباره محو دنیای زیر پایم شدم، دنیایی کاملا متفاوت باجایی که در آن زندگی می کنم! - من خیلی خوشبختم! خوشبخت تر از هر دختری توی دنیا! می دونی چرا؟ + نه! چرا؟ - چون تو رو کنار خودم دارم! با قدردانی توی چشمانم زل زد و خواست چیزی بگه که من مانعش شدم و ادامه دادم: - نمی دونم خبر داری یا نه! ولی انقدر دوستت دارم که بی تو، نتونم زنده بمونم! + هیش! دیگه هیچی نگو. این حرفا چیه دختر خوب؟! - خب مگه دروغ می گم؟ نیما وای به حالت اگه روزی بفهمم غیر از من، کس دیگه ای رو دوست داری! خندید، آروم و مردونه و من، باز هم وارد عالم خیال شدم. + چی می گی؟! من کس دیگه ای رو دوست داشته باشم؟ مگه زده به سرم؟ -خب... شاید ی موقع بزنه! + هیچ وقت همچین اتفاقی نمی افته! اون هم وقتی که توکنارم باشی. - قول بده! + شک داری بهم؟ - معلومه که نه! ولی دلم آشوبه، همش فکر می کنم یکی می خواد تورو از من بگیره! + باشه! خودتو اذیت نکن! قول می دم. به عشق پاک بینمون قسم که هیچ وقت دلم سمت هیچ دختری بجز تو نمی ره! به هیچ کسی جز تو نمی گم دوستت دارم! خوبه؟! لبخندی از روی رضایت زدم و درحالی که سرم رو روی شونه هایش می گذاشتم، در دلم قسم خوردم که من هم دلم سمت هیچ کس دیگه ای به جز او نمی رود!
  8. Nazi2004

    داستان یک عاشقانه خاموش

    #پارت اول [ اشتباه من از همون شب بود، همون شب لعنتی! شبی که اشتباهی باهات آشنا شدم، اشتباهی بهت دل بستم و عاشقت شدم! ببخش منو اگه خودخواه بودم، اگه نتونستم درکت کنم، اگه برای متقاعد کردن خودم، یک بهانه الکی جور نکردم! بد کردی! با دلم بدکردی، باهام بدکردی! هه! همش مقدمه... همش خلاصه. ولی این دفعه فرق کرد، دیدی؟ همین رو می خواستی، یادته؟! بهم گفتی دوست داری پایانمون خاص باشه، متفاوت از بقیه پایان ها! دو ماه پیش: _ بگو دوستم داری! + تو اول! _ نه دیگه! عه نیما، این طوری نکن! + باشه وروجک کوچولو! قهر نکن، دوستت دارم! دهنم رو کج کردم و معترض گفتم: _ همین؟! + تو که همین رو هم نگفتی کوچولو! _ چرا هی می گی کوچولو؟ بیست سال کوچولوعه بنظرت؟ روم رو با حالت قهر برگردوندمسمت مخالفم، که یک دفعه رفتم رو هوا. _ (جیغ) منو بزار زمیــــــن! + نچ، نمیشه! _ عه، زشته! بزارم زمیــــــن. + اول بگو دوستم داری! بگو! سرم رو بردم عقب و از ته دلم خندیدم. دیوونه بود، یک دیوونه واقعی و من هم عین خودش شده بودم! یک دیوونه کوچولو! _ دوستت دارم! خوبه؟ + نچ. فقط همین؟ زل زدم توی چشم هاش، زبونم رو در آوردم و جیغ زدم: _ آهــــای ایـــها النــــاس! من این دیوونه رو دوست دارم! عاشــــقشــــم! به کی بگم آخـــــه؟ دیـــــوونشــــم! دیوونه یک دیوونه! دستش نشست روی دهنم ولی گازش گرفتم و دوباره جیغ زدم: _ می خوام تموم دنیــــــا رو خبر کنم! آهــــای... دوباره سعی کرد جلوی جیغ زدنم رو بگیره، نمی شد! مگه شوخیه؟ خودش خواست دیوونه باشم پس مشکلش چیه؟ + هیش، یواش تر! آبرومونو بردی. همه دارن نگاهمون می کنن! صدامو بلند تر کردم و رو به آسمون گفتم: _ بزار بشنون... اصلا می خوام همه عالم و آدم خبردار بشن! دست هام رو باز کردم وبلند تر از قبل ادامه دادم: _ آهــــای دنیــــــا.. جیغ من همانا و پخش شدن دوتاییمون روی چمن های پارک هم همانا! نیما واقعا خالص بود، کسی بود که بی شک می تونستم باور کنم که فرشته ها هم می تونن مرد باشن! توی افکار دخترونه خودم غرق شده بودم که دستم کشیده شد و من هم به دنبالش بلند شدم. _ کجا می بری منو؟ + یک جای خوب! جایی که همه دنیا زیر پاهات باشن!
  9. Nazi2004

    داستان یک عاشقانه خاموش

    مقدمه: کسی چه می داند... که من، امروز چند بار فرو ریختم، چند بار دلتنگ شدم از دیدن کسی که... فقط پیراهنش شبیه تو بود! گاهی اوقات، حسرت تکرار یک لحظه، دیوانه کننده ترین حس دنیاست.
  10. Nazi2004

    داستان یک عاشقانه خاموش

    یک عاشقانه خاموش به قلم: نازنین براتی ژانر: عاشقانه، تراژدی خلاصه: مرگ، فقط با مردن اتقاف نمی افتد! گاهی مرگ، همین زندگی ست که نه شروع می شود و نه تمام.
  11. Nazi2004

    داستان منِ دیوونه

    وقتی بهش می گفتم دوستت دارم ،من می دونستم این حس واقعی و دروغی نیست،که چقدر صادقانه و پاکه ولی اون نمیدونست،فکر می کرد مثل بقیه است که میگن دوستت دارم ولی... یکی از روزها لابه های صحبت هامون بهم گفت دوستم داره ولی ۱۰۰٪می تونستم قسم بخورم که حتی ۱٪علاقه واقعی نسبت به من توی دلش نیست.بهش گفتم دروغ میگی!قسم خورد،میدونستم قسمش هم دروغیه،عادتش بود راه به راه سر هر چیزی قسم بخوره.می دونستم کس دیگه ای رو دوست داره ولی برام مهم نبود.زده بود به سرم!زندگیم شده بود اون.شب نیما،روز نیما! خلاصه روزها گذشتند و باز هم علاقه من با وجود دروغ های اون بهش بیشتر شد.چند روزی از نیما خبر نداشتم،نمیومد.فکرم بهم ریخته بود،یعنی کجاست؟چرا نمیاد؟چی شده؟نکنه اتفاقی براش افتاده،نکنه دوباره زده باشه به سرش؟! طاقت نیاوردم و از ادمین سوال کردم وای کاش هیج وقت سوال نکرده بودم! ادمین بهم گفت اخراج شده،دلیلش رو مرسیدم.گفت چون تبلیغ سایتی رو کرده همراه با دختری به نام کاربری "روزا" باورش آسون بود،خیلی آسون چون می دونستم نیما چجور آدمیه!با همون حال دوستش داشتم!حالا فهمیدم چرا به خودم می گفتم دیوونه بازیه که عاشقش شدم!من به یک مسر بد دل بسته بودم،خیلی بد!تبلیغ توی چتروم ممنوع بود ولی "روزا"... اون هم مشکلی نبود!اینکه قسم می خورد دوستم داره اذیتم می کرد.این که باز هم دوست داشتم بفهمم قضاوت بی جا کرده باشم اذیتم می کرد.میخواستم خودش برام توضیح بده!هرچند دروغ یا راست اشکالی نداشت،باور می کردم.ولی نیومد!نیومد تا وقتی به کل از اومدنش نا امید شدم،دو ماه گذشت،دو ماه مثل اون یک هفته پوچ و بدون هیچی!اونجا رو برای همیشه ترک کردم و قسم خوردم دیگه اون سمت نرم!ولی اسم نیما و یاد نیما همیشه همراهم می مونه،اولین تجربه عشق با طعم تلخ. بله من عاشق شده بودم !عاشق یک فرد مجازی!یک عشق مجازی!عاشق کسی که مطمئن نبودم حتی هویتش واقعیه یا نه،اصلا وجود داره یا نه!شخصی که اسمش قلبم رو می لرزوند،شخصی که خیلی راحت دروغ هایش رو باور می کردم .خیلی احمقانه!و اون کسی که آخرش موند فقط من بودم،منِ دیوونه! پایان نازنین براتی
  12. Nazi2004

    داستان منِ دیوونه

    اون لحظه انقدر خوشحال بودم که اون اتفاق لعنتی نیفتاده ولی از این حرفش اعصابم بهم ریخت. انگار این همه نگرانی و دلشوره های من بازیچه یک شوخی احمقانه شده بود. بدونی هیچ حرفی از چتروم خارج شدم.شب که رفتم نیما بود.سعی کردم خودم رو ناراحت جلوه بدم درحالی که علاوه بر این که ناراحت بودم از شدت عصبانیت داشتن منفجر می شدم.بهش گفتم باهاش قهرم،دلیلشو پرسید،گفتم بخواطر اون اتفاق و اون شوخی ناراحتج!گفتم که حق نداشته همچین شوخی ترسناکی بکنه!ولی بهش نگفتم...نگفتم که حتی نمیدونستم توی اون 7روز چیکار می کنم،چشمام چی می بینن،گوش هام چی می شنوند و قلبم چی برداشت می کنه!نگفتم که اون یک هفته بهم چی گذشت!نگفتم. خلاصه یک جوری شد که کارش رو توجیح کرد.گفت که شوخی نبوده و واقعا اون شب ذهنش بهم ریخته بوده،که قصد انجام اون کار رو داشته،که...و من هم مثل همیشه تسلیم حرف هاش شدم. اون شب با هم چت کردیم.موقع خداحافظی چیزی که نباید می گفتم رو گفتم،برای اولین بار توی تمام عمرم،خودم هم نمی دونستم دارم چیکار می کنم یا چی تایپ می کنم.بهش گفتم"دوستت دارم"ولی اون متوجه نشد که این حرف خیلی وقته اذیتم میکنه... از چت خارج شدم،از دست خودم عصبانی بودم،به خودم اجازه همچین کاری رو نمی دادم.چند هفته گذشت یا ماه ،نمیدونم.روز ها میومدند و می رفتند و روز به روز حس و علاقه من به نیما بیشتر و بیشتر می شد.ولی هر وقت به این فکر می کردم که اسم این حس ناشناخته "عشقه" خودم به خودم می توپیدم که عشق چیه؟!
  13. Nazi2004

    داستان منِ دیوونه

    اگه کسی پیشم نبود و مجبور نبودم در اون لحظه احساسات و عصبانیتمو پنهان کنم حتما گوشی رو با تموم قدرت و حرصی ک داشتم می کوبوندم توی دیوار.نمیدونم این حس لعنتی از کجا اومد؟از کجا شکل گرفت،از کی؟حسی که دوست دارم 48ساعته باهاش صحبت کنم،حسی که دوست ندارم نباشه،دوست ندارم ناراحتیشو ببینم،دوست ندارم... زیر چشمی نگاه غضبناکی به پیام طولانی که بهش داده بودم و نخونده از چتروم خارج شده بود کردم: [نیما ببین جونت چیز الکی نیست که بخوای بازیچه یک حس احمقانه ای مثل ناامیدی یا چیز دیگه ای بکنی!بخدا اگه...اگه یک تار مو از سرت کم بشه من یکی ازت نمیگذرم،هیچوقت نه خودم رو میبخشم نه تو رو!ببین دیوونه،اگه دست به همچین کاری بزنی...وای نیما نمیدونم چیکار کنم دارم به معنای واقعی کلمه دیوونه میشم،بخدا دارم می میرم از نگرانی،نیما تو رو جون هرکی دوست داری نرو!] با فکر اینکه حرف هام روش تاثیر میزاره و منصرفش میکنه اینو فرستاده بودم و الان توی ذهنم هرچیزی بود جز امید به برگشتش!! اشکم در اومد ولی چون بقیه پیشم بودند سعی کردم خودم رو عادی جلوه بدم،سخت ترین کاری که یک دختر میتونه توی همچین مواقعی انجام بده.اون لحظه فقط دعا می کردم میتونستم پیشش بودم و هرکاری می کردم که نزارم بره.اون شب مهمون داشتیم،دختر داییم صمیمی ترین کسی بود که میتونستم مشکلاتم رو باهاش در میون بزارم،تقریبا از همه ماجرا خبر داشت.حداقل توی اون لحظه می تونستم این حسی رو که داشت عذابم میداد،حسی که داشت مثل خوره تمام مغزم رو میخورد رو باهاش در میون بزارم.هرلحظه نزدیک بود اون بغض لعنتی بشکنه و اشک هام مثل بارون از چشن هام سرازیر بشن.برای همین با آخرین سرعت دویدم سمت اتاق.توی اون موقعیت میخواستند برن بیرون و من هم مجبور بودم همراهشون برم.توی ماشین کنار پنجره نشستم و هیچ حرفی نزدم،از اولش تا آخر.فقط به ماه خیره شده بودم و مثل ابر بهار اشک می ریختم.دعا می کردم نیما هیچیش نشه.اینکه دست از دیوونه بازی هاش برداره! تمام ماجرای اون شب و حرف های نیما رو به الهه(دختر خاله ام)گفتم.بهم گفت عاشق شدی،باور نکردم.منو عشق؟!هه! اون شب هیچی نفهمیدم،نفهمیدم چطوری رفتیم،چه اتفاق هایی افتاد،چطوری برگشتیم.هیچی!همه ی فکر و ذکرم شده بود نیما نیما نیما. یک هفته گذشت،یک هفته پوچ و مسموم،یک هفته که هوای شهر بوی خفگی میداد،یک هفته با یاد نیما و تصویر صفحه چت جلوی چشم هام.توی این یک هفته من تبدیل شده بودم به یک مرده متحرک،منی که با صدای خنده هام شهر رو می خندوندم،منی که هیچ وقت کسی قطره ای از اشکم رو ندیده بود ! توی این 7روز کارم شده بود شب ها برم پشت پنجره و به ماه خیره بشم،میدونستم که لااقل ماه حسم رو درک می کنه،اینکه ماه همیشه شاهد همه چی هست!به خودم دلداری میدادم و میگفتم نیما هنوز هست،زیر همین آسمون!هست!هنوز هست... بنظر خودم نهایت دیوونه بازی بود ولی بنظر دلم نبود.اون هیچی نمی فهمید،فقط می گفت نیما!شب و روزش شده بود نیما. یک هفته و چند روز از اون ماجرا گذشته بود،رفتم چتروم با امیدی پوچ و خالی!با یاد نیما!چشمام 8تا شد،نفسم برید،بعد از یک هفته تازه اون شب بود که فهمیدم دارم چی می بینم،چشمام دوباره شروع به کار کرده بودند. انگار تمام دنیا رو بهم داده بودن،تموم اون دعاها و گریه ها...جوابش رسید!از شدت خوشحالی نمی دونستم چیکار کنم،مغزم هنگ کرده بود،دستام از کار افتاده بودند ولی باز هم مجبور بودم جلوی بقیه هیچ عکس العملی نشون ندم و عادی رفتار کنم!نیما اومد خصوصی و تنها چیزی که برام فرستااد این بود[رگ دستمو زدم]و یک استیکر لبخند!
  14. Nazi2004

    داستان منِ دیوونه

    به نام تک نوازنده گیتار عشق... تنها چیزی که توی این مدت ها مورد توجه من بود،حرف ها و واکنش های نیما بود... نمیدونم چرا نسبت به بقیه هیچ چیز خاصی برایم وجود نداشت ولی نیما... صفحه خصوصی رو باز کردم.شک داشتم از چیزی که میخواستم بهش بگم. تایپ کردم: [نیما،میشه داداش صدات کنم؟] نیما:[ای‌جانم!] من:[میشه؟؟!] نیما:[آره بگو اشکالی نداره که] مردد بودم که بپرسم یا نپرسم؟؟ من:[چرا یک هفته نبودی؟] نیما:[رفته بودم کاشان،عمل داشتم] سریع تایپ کردم. من:[عمل؟عمل چی؟] نیما:[عمل دستم] انگار جریان برق رو بهم وصل کردن.چی میگفت؟چرا دستش؟مگه چی شده؟ذهنم پر شد از کلی سوال بی خودی.نگرانی توی رگ هام جریان پیدا کرد. من:[چرا؟؟!مگه چی شده؟] حدود ۳-۴دقیقه‌گذشت.تحمل نداشتم،میخواستم ببینم چه اتفاقی افتاده. تایپ کردم:[نیما؟!] نیما:[دارم میرم رگ دستم رو بزنم!] خدایا!چی داره میگه؟؟یعنی چی؟؟ من:[چــــــــــــی؟ ] همینطور که به صفحه چت خیره شده بودم دستام میلرزیدن.ترسیده بودم...چی داره میگه؟ [بخدا دارم میرم رگ دستم رو بزنم...] با نگرانی و ترس تایپ کردم. من:[نیما!داری جدی میگی؟ببین اگه شوخی میکنی اصلا شوخی بامزه ای نیست!] نیما:[به قرآن دارم راست میگم.] سرعت حرکت دستم و تایپ کلمه ها دست خودم نبود.به سرعت انگشتام روی صفحه کلید حرکت میکردند. من:[چرااا؟خب بگو چرا؟؟] نیما:[خسته شدم...] من:[یعنی چی خسته شدم؟نیما ببین اگه بلایی سرت بیاد ...] نیما: [... ] من:[نیما؟!] نیما:[جانم؟] ضربان قلبم رفته بود بالا.نمیدونستم چیکار کنم.چطوری منصرفش کنم‌.زده بود به سرش! تا حالا اینطوری نشده بودم.نمیدونستم چرا دوست ندارم این کاررو بکنه،چرا دارم سعی میکنم جلوش رو بگیرم؟چرا؟؟! چشم هام و بستم.کمی فکر کردم و بعد نوشتم: [اگه بلایی سر خودت بیاری،بخدا اگه یک تار مو ازت کم بشه اونوقت هیچ وقت نمی بخشمت!] مسخره بود.مگه براش مهم بود که نبخشمش.مگه حرف هامو باور میکرد؟مگه میتونست بفهمه چقدر نگرانشم؟؟ عصبانی بودم در حدی که گفتن نداشت.میتونستم بفهمم همه حرفاش بوی نااحتی میده ولی...ولی از چی ناراحت بود؟؟ هنوز فکر میکردم شوخیه ولی نمیدونم ...نمیدونم چرا هرچی میگفت رو ناخواسته باور میکردم.توی شوک مونده بودم و به صفحه ی چت خیره شدم.نمیدونستم الان این قلبمه داره بهم دستور میده یا عقلم.شرایط بدی بود... نیما:[حلالم کن اگه اذیتت کردم.] دیگه اعصابم ریخت به هم.یادم نیومد حتی قبل از این داشتم به چی فکر می کردم.خیلی سریع و با عجله یک طومار طولانی تایپ کردم و فرستادم اما بلافاصله یک پیام از چتروم برام باز شد[کاربر از چتروم خارج شده،] زیر لب گفتم:[لعنتی]
  15. Nazi2004

    داستان منِ دیوونه

    مقدمه: کنار من منشین،حرف عاشقانه مزن... به اسب ساخته از سنگ،تازیانه نزن... مپرس خاطره عشق،بیش از اینم را... دوباره طعنه به پیر قمار خانه مزن... چقدر غنچه شبیه تو خشک شد در من... تو داغ باغ دل من مشو،جوانه مزن... بهای عشق بجز عمر نیس،باور کن... در این معامله بی حساب،چانه مزن... به یاد برکه میاور هوای درد،یارا... اگر به فکر منی،حرف عاشقانه مزن... گریه در لحظه دیدار؟!همینم مانده است... با تو در کوچه و بازار؟!همینم مانده است... هرکه از عشق تو پرسید،به او گفتم شکر... پیش مردم گله از یار؟!همینم مانده است... هرزمان حرف جدایی شد،ساکت ماندم... جرم ناکرده و اقرار؟!همینم مانده است... هیچ کس هم نفسِ غصه تنهایی نیست... درد و دل با در و دیوار؟!همینم مانده است... هم قدم با تو شدن از نفس انداخت مرا... منِ تن خسته بیمار،همینم مانده است...
×
×
  • جدید...