رفتن به مطلب
نحوه ی گذاشتن مطلب در انجمن
درخواست طراحی جلد برای رمان
قوانین و راهنمای ارسال کتاب در حال تایپ فراخوان جذب ویراستار + آزمون ویراستاری

فردوس

کاربرسایت
  • تعداد ارسال ها

    15
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

29

3 دنبال کننده

درباره فردوس

آخرین بازدید کنندگان نمایه

بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمیشود.

  1. فصل هشتم تمام خانه در تکاپو بود فرزام دوست صمیمی محمود مهمان چند روزه‌ی آنها بود و لیلا سعی می‌کرد برای آرامش و راحتی مهمانشان سنگ تمام بگذارد و در این کار کاملا موفق بود. فرزام از تهران آمده بود و تا آنجا که صنم می‌دانست همسر و پنج فرزندش در دبی زندگی می‌کردند و او به تنهایی روزگار می‌گذراند صنم او را عمو صدا می‌کرد و رابطه‌ای دوستانه با هم داشتند فرزام با شوخی‌های گاه و بی‌‌گاهش صنم را غرق خنده می‌کرد. صنم به سمت فرزام چرخید و با کنجکاوی گفت: - عمو دوستی شما و بابا خیلی وقتِ ذهن منو به خودش مشغول کرده... با این همه تفاوت سنی حتما داستان جالبی داره. فرزام لبخندی عمیق به لب آورد و پاسخ داد: - حق با توِ... قول میدم سر فرصت طریقه‌ی آشنایی و دوستیمون رو واست بگم. صنم-عمو جون بابایی خیلی شیطون بود؟ فرزام-چشم درآر بود، از دیوار راست بالا می‌رفت. صنم-واقعا؟ فرزام- چه روزایی رو باهم گذروندیم چقدر کتک خوردیم چقدر دعوا کردیم؟ صنم-آخه چطور امکان داره؟ فرزام-خوب من دعوا راه می‌انداختم باباتم آماده بود از سر و کول طرف آویزون میشد و من فرصت می‌کردم اون و بزنم... من فقط می‌دونستم زور بازو چیه اما در عوض بابات از همون بچگی هم قوی بود هم باهوش... یادش بخیر نمی‌دونی چقدر دزدی کردیم؟ صنم- دزدی؟ شما و بابا؟ شوخی می‌کنید؟ فرزام با خنده به چهره‌ی شگفت زده‌ی صنم نگاه کرد: - نه کاملا جدیم اما اونطوری که تو تصور می‌کنی نیست... اونوقتا همسایمون یه باغ بزرگ انگور داشت. محمود که در حال وارد شدن به سالن بود تا متوجه حرف‌های فرزام شد با سرعت به میان حرف او دوید و گفت: - فرزام داری چکار می‌کنی؟ یه ذره آبرو دارم می‌خوای اونم جلو زن و بچه‌‌ام ازم دریغ کنی دست درد نکنه. صنم با کنجکاوی با اصرار گفت: -عمو شما و بابا انگور می‌دزدید؟ فرزام نیم نگاهی به محمود انداخته با لبخندی شوخ پاسخش را داد: - نه عمو جون دختر باغبون رو می‌دزدیدیم. لیلا با شنیدن این حرف چشم غره‌ای به محمود رفت و از میان دندان‌های کلید شده گفت: -چشمم روشن... دخترم که می‌دزدید. محمود دستش را روی صورتش گذاشت و گفت: - به خدا من بی‌گناهم دوست ناباب داشتم همش تقصیرِ اونه. صنم غش‌غش می‌خندید: - خوب عمو جون بعدش چکار می‌کردید؟ فرزام-واقعا چه روزای خوشی بود... اونوقتا من بیست‌وهفت سالم بود و بابات هفت‌ساله از اونجا که بابات تک پسر و نور چشمی بود یه کمی تغص بار اومده بود... با همسن وسالاش نمی‌ساخت در عوض همش دور و بر من می‌پلکید همسایه‌های قدیمی بودیم کم کم باهم دوست شدیم و محرم اسرار هم دیگه وقتی می‌رفتم پیش دختر باغبون اون نگهبانی می‌داد و ما فرصت می‌کردیم بریم گشت و گذار کلی خوش می‌گذشت. لیلا با خنده گفت: - این ماجراها به گوش زهره خانمم رسیده یا نه؟ فرزام سرفه‌ای کرد و گفت: - نه این مسائل مردونه ست. لیلا-مردونه نیست از ترسِ که مردونه میشه. فرزام- خوب بخش بیشترش بله... گاهی می‌ترسم فکرشم کنم، زهره بفهمه پوست از سرم می‌کنه. صنم با شیطنت گفت: - عمو جون بابام چند تا دختر باغبون تور کرد؟ فرزام-بابات زرنگ‌تر و خوشتیپ‌تر از من بود دور و برشم حوری و پری فراوون. صنم چشمکی به محمود زد و گفت: - ای بابای شیطون. لیلا چشمانش را ریز، لب‌هایش را ورچیده کرد به محمود چشم دوخت محمود با لکنت گفت: - من؟ من؟ با کدوم حوری پری هستی فرزام... تو رو خدا به من تهمت ناروا نزن جدی میشه‌ها، خونم میوفته گردنت به خدا. لیلا-خودت رو به اون راه نزن محمود بعدا آدرس و تلفن تمام اون پریا رو برام می‌نویسی باید یه کم باهاشون خلوت کنم. محمود با چشمان گرد شده به لیلا نگاه کرد و گفت: - می‌خوای چکار؟ حدقه‌ی چشمان لیلا قرمز رنگ شد: - یعنی از اونا آدرس و تلفن داری؟ تا الان؟ چشمم روشن، چیزای جدید می‌شنوم. محمود-نه به خدا منظورم این نبود. بحث و جدل لیلا و محمود تا ساعاتی همه را سرگرم کرده و خنده و شوخی نقل محفل گرم و کوچکشان شده بود بعد از نهار محمود و فرزام از خانه خارج شدند و نزدیک غروب به خانه بازگشتند. اما تنها نبودند با باز شدن در سالن صنم با هیجان به سمتشان رفت احساس می‌کرد دلتنگ پدرش شده خودش را در آغوش پدر رها کرد و گفت: - کجا رفتید؟ دلم واستون یه ذره شد بابایی گلم. محمود پیشانی دخترش را بوسید: - بیا ببین رفتیم با خودمون مهمون آوردیم و اومدیم. صنم-مهمون؟! محمود- بله... ببین چی پیدا کردیم؟ کلی گشتیم تا تونستیم پیداش کنیم. صنم کنجکاو به سمت در نگاه کرد با دیدن او لبخندش خشکید فرزام دستش را روی شانه‌ی او قرار داد و گفت: بیا عمو جان‌‌، بیا با پسرم آشنا شو این پسر دومم آقا احسانِ.
  2. فصل هفتم شیوا در حالی که به آینه چسبیده بود با وسواس خاصی به صورتش نگاه می‌کرد به صنم گفت: - خوب شدم؟ صنم کت کوتاهش را مرتب کرده نیم نگاهی به او انداخت و گفت: - برای هزارمین بار عالی شدی باور کن. شیوا-نمی‌دونم چرا اینقدر هیجان دارم و مضطربم؟ دست صنم روی شانه های شیوا قرار گرفت با لحنی شیرین گفت: - طبیعیه عزیزم این اولین باره که به صورت رسمی به عنوان نامزد آقا امید معرفی میشی، نگران نباش خجالتم نکش فقط از عروس بودنت لذت ببر و خاطره های خوب بساز... خدا خیلی دوستت داره که امید رو وارد زندگیت کرده، اون تو رو خوشبخت میکنه. صنم صورت شیوا را بوسید و لباس بلند و مجللش را مرتب کرد در اتاق به صدا درآمد صنم در را باز کرد با دیدن امید بی‌اختیار لبخند به لبانش پاشید امید در حالی که با خجالت عرق روی پیشانی‌اش را پاک می‌کرد گفت: - ببخشید فقط می‌خواستم بدونم شیوا حاضره. صنم با بدجنسی گفت: - واسه چی؟ امید زیر چشمی به او نگاه کرد و سرفه‌ای کرد: -ااا... باهاش کار دارم. صنم با خنده بیرون آمد و با لحنی شوخ گفت: - شوخی بود، من میرم دنبال نخود سیاه شما راحت باشید. امید عجولانه گفت: -نمی‌خواد، یعنی باشید، آخه من فقط می‌خواستم ببینم اگر آماده است پایین بریم. صنم چشمانش را ریز کرد: - مگه میشه همینطوری خشک و خالی؟ قبلش یه کم ازش تعریف کنید... یه کم هم اضطراب داره بهش اطمینان بدید. امید با سپاس به صنم نگاه کرد و گفت: - خیلی ممنون که این حرفها رو گفتید چون منم خیلی هیجان‌زده‌ام همه چیز تو مغزم به هم گره خورده احسانم نیومده نمی‌دونم کجا مونده میشه اگه رسید راهنماییش کنید؟ صنم با اینکه از این درخواست سرش سوت کشیده بود ولی به روی خود نیاورد و با لبخندی مصنوعی به او اطمینان داد و سلانه سلانه از پله ها سرازیر شد در همان زمان احسان را دید که وارد سالن می‌شود می‌خواست راهش را کج کند و از کنارش بگذرد، اما امید به او اعتماد کرده بود، نمی‌شد همینطوری آن را نادیده گرفت. با اکراه روبه روی احسان ایستاد و کوتاه سلام داد احسان انگار اصلا انتظار دیدن او را نداشت چون برای لحظاتی سرجا خشکش زد اما به همان سرعت به خودش آمد و پاسخ صنم را داد صنم بی‌تفاوت گفت: - آقا امید نگران بودند که شما تنها باشید پس بفرمایید از این طرف لطفا. احسان با نگاه تیزش به او خیره شد: - احتیاجی به شما نیست می‌تونید به کارهاتون برسید... من تنهایی رو ترجیح میدم. صنم پوزخندی کج تحویلش داد: - اگر خواهش آقا امید نبود یه لحظه هم کنار شما نمی‌ایستادم، از تنهاییتون لذت ببرید. از کنارش گذشت و به جمع جوانها پیوست مراسم باشکوهی در سالن بزرگ خانه‌ی شیوا برپا بود همه در حال رقص و پایکوبی بودند و از هر سو صدای خنده و موزیک می‌آمد شیوا زیباتر از هر زمان دیگری بالای سالن در کنار امید نشسته بود و با تمام وجود به دنیا لبخند میزد صنم از دیدن خوشبختی او اشک شوق به چشم آورد. از همین الان دلتنگش شده بود اشکهایش را به شکل نامحسوسی پاک کرد احتیاج به هوای آزاد و خنک داشت به حیاط رفت و روی نیمکتی نشست وهوا را به ریه کشید. بوی شب بوها شامه‌اش را پرکردند هفته‌ی پیش درخاطرش نقش بست. چه روز پر زرق و برقی بود، انگشتر در دست شیوا می‌درخشید همین که وارد کلاس شده بود یک راست به سمت صنم آمده و بدون هشدار قبلی محکم او را در آغوش گرفته بود صنم حیرت زده به شیوا گفته بود: - چی شده؟ چرا این شکلی شدی؟ انگار می‌خوای منفجر بشی. شیوا-اینقدر هیجان زده‌ام که بعید نیست این اتفاق هم بیوفته. صنم-چطور مگه؟ شیوا سریع و بدون توقف برایش تعریف کرده بود: -دیشب خاله اینا سرزده اومدن خونمون همه مون تعجب کردیم آخه با گل و شیرینی اومدن سابقه نداشت که اینطوری بیان خونمون حتی زمانی که ازم خاستگاری کردن هم همه چیز خیلی خودمونی بود، اما دیشب فرق داشت همه چیز خیلی جدی بود نمی‌دونم ما هم تو جو رسمی مراسم قرار گرفتیم، اصلا نمی‌دونم چی شد وقتی به خودم اومدم انگشتر دستم بود و امید جفتم نشسته و دستم رو تو دستاش گرفته بود... صنم نمیدونی چه حالی دارم از خوشحالی میخوام جیغ بکشم. صنم با خنده به او گفت: - بلاخره راهش رو پیدا کرد... امیدم خیلی زرنگه‌ها. شیوا-آره خیلی نمی‌دونی چه خنده‌هایی می‌کرد فکر کنم به قیافه‌ی گیج و ویج و رنگ پریده‌ی من می‌خندید. صنم-این مهم نیست مهم اینه که اون تلاشش رو کرد و بلاخره نتیجه گرفت. شیوا- اما حیف شد هنوز زود بود. صنم-نترس از دست نمیری اون امید بدبخت رو بگو که حالا می‌خواد تویِ ترسناک رو تحمل کنه باور کن اگه جوانب شیطانیت رو دیده بود حتما همون اول راه فرار رو به قرار ترجیح داده بود. شیوا-جراتش رو نداره. صنم-از طرف من بهش تبریک بگو. شیوا دستپاچه گفت: - بیرونِ، بیا خودت بهش بگو. صنم-اونجا چکار میکنه؟ شیوا-نمی‌خوام کلاس بمونم قراره بریم خرید. صنم-واسه چی؟ شیوا- هفته‌ی دیگه جشن نامزدی داریم... همه چیز آماده است فقط خرید لباس مونده. صنم-جون؟ جشن نامزدی؟ نه انگار امید با نقشه‌ی قبلی وارد عمل شده استراتژی موفقی هم بوده. شیوا-میدونم خیلی زود وا دادم... سرزنشم نکن تقصیرِ خودم نبود زیاد نتونستم دوام بیارم. صنم با صدای بلند خندید و گفت: - اول از هر چیز بهتره اون انگشتر معروف رو به من معرفی کنی؟همون که باهاش از آدم خاستگاری میکنن؟! شیوا با لبخندی عمیق دستش را جلو آورد صنم با تحسین به انگشتر درخشان درون دستش دقیق شد و با لبخند کمی سرش را خم کرد و گویی مخاطبش انگشتر است گفت: - از دیدار شما خوشوقتم، تعریفتون رو زیاد شنیدم اما تا به حال موفق به دیدار شما نشده بودم. شیوا آرام به سر صنم کوبید: - از بس بی‌عرضه‌ای چقدر گفتم... صنم-حالا من یه شوخی کردم تو چرا جدی میگیری؟ -حالا نظرت چیه؟ شیوا-تک و بی‌نظیر... بهتره بریم بیرون به اون بیچاره‌‌ی فلک زده‌ام هم باید تسلیت بگم. با هم بیرون رفتند امید در حال مکالمه‌ی تلفنی بود بعد از اتمام کارش به سمت دخترها برگشت و با حالتی بشاش سلام داد. صنم با خوشحالی که از خنده‌های شیوا بهش تزریق شده بود به او تبریک گفت و برایشان آرزوی خوشبختی کرد. حرکات و برخوردهایشان مملو از شیدایی و عشق بود، صنم می‌دانست در میان آنها جایی ندارد چون در حال حاضر در مدار سیارات به سر می‌بردند و از روی زمین بی‌خبر بودند با خداحافظی آن دو را ترک کرده به کلاسش بازگشته بود. در این یک هفته به راحتی میشد تغییرات شیوا را تشخیص داد سرزنده تر شده بود و شور والتهاب خاصی داشت حساست پیدا کرده و برای تمام روز برنامه‌ریزی میکرد تا بتواند حتی برای یک ساعت هم که شده به دیدن امید برود در این مدت تمام جملاتش فقط شامل امید و خوبی‌هایش بود و دیگران از آن بی‌نسیب مانده بودند صنم که از تعاریف او عاصی شده از او می‌گریخت اما در دل برای او شاد بود. با نفس عمیقی به زمان حال بازگشت به ساعت نگاه کرد وقت شام بود و باید به سالن بازمی‌گشت.
  3. فصل ششم آسمان از ابرهای باران‌زا ازدحام پیدا کرده بود همگی درهم گره خورده و از ته گلو غرش می‌کردند، باران سیل‌آسا می‌بارید صنم در خانه را محکم به هم کوبید و با عجله چتر را در دست فشرد و قدم‌هایش را به سرعت حواله‌ی زمین کرد. خیابان به شکل موهومی خلوت و کم رفت و آمد بود، فقط صدای پای او می‌آمد که هماهنگی موسیقی طبیعت را درهم می‌شکست. سر خیابان اصلی ایستاد خبری از تاکسی نبود در امتداد خیابان میشد آژانس پیدا کرد، مسیرش را به آن سو تغییر داد چند قدم بیشتر نرفته بود که صدای بوق ممتد اتومبیلی را شنید، بی‌توجه به راه خود ادامه داد اما راننده مصرانه همچنان به دنبالش می‌آمد اتومبیل که کنارش ترمز کرد، طپش قلب صنم تند شد. سعی کرد سرعت بیشتری به قدم هایش بدهد اما صدای خشدار راننده که در گوشش پیچید او را از این کار بازداشت، نامش که از دهان راننده غریبه خارج شد او را بیشتر کنجکاو کرد به عقب برگشت با دیدن احسان حیرت زده شد احسان با قدم‌های بلند خودش را به او رساند مقابلش ایستاده سلام گفت. صنم از بهت خارج شد و پاسخش را داد قطرات باران به سر و روی احسان هجوم آورده و او را خیس کرده بودند صنم بی‌اراده به سمتش خیز برداشت و چتر را کمی بالاتر و روی سر او قرار داد و زیر لب گفت: - خیس شدید. لحن آرام و مهربان صنم، احسان را نرم و اخم‌های درهمش را کمی ملایم‌تر کرد چتر را از دست صنم گرفت و گفت: - خوب شد شما رو دیدم راستش یه مطلبی هست که باید با شما در میان بگذارم. صنم نیم‌نگاهی از سر ابهام به او انداخت احسان بدون توضیح فقط گفت: - اگر موافق باشید می‌ریم جایی و حرف می‌زنیم. صنم نگاهی به ساعتش انداخت یک ساعتی زمان داشت: - خیلی خوب فقط من زیاد وقت ندارم باید زود برم دانشگاه و اگر نه به کلاسم نمی‌رسم. احسان-زیاد مزاحمتون نمیشم. با بی‌میلی به سمت اتومبیل رفت و در آن جای گرفت. گرمای فضای کوچک‌اش سرما را از تن هر دو بیرون انداخت احسان بدون هیچ حرفی فقط رانندگی می‌کرد صنم نیز خودش را با مناظر جادویی بیرون سرگرم کرده بود اما کنجکاوی نمی‌گذاشت کاملا آرامش پیدا کند به سمت احسان چرخیده به او دیده دوخت از چهره‌ی او هیچ چیز دستگیرش نشد از او روی گرفته درگیر افکار پراکنده‌ی خودش شد کمی بعد اتومبیل روبه روی کافی شاپی متوقف شد هر دو با عجله خود را به داخل رساندند. احسان زودتر از صنم روی صندلی جای گرفت از حرکات و رفتارش غرور فوران بود همین باعث میشد صنم بی‌اختیار نسبت به او حالتی تدافعی پیدا کند. کمی سکوت میانشان طولانی شد، صنم به ساعتش نگاهی انداخت و گفت: -آقا احسان ببخشید من عجله دارم اگر مطلبی هست لطفا سریع‌تر عنوان کنید. ابروهای احسان بیشتر درهم گره خورد، فکش منقبض به هم فشرده میشد، صدایش گرفته و خشمگین بود : - ببینید خانم فکر نکنید من وقتم آزادِ، که فقط بخوام با این و اون تلفش کنم اما امروز به خاطر حماقت امید مجبور شدم به اینجا بیام. صنم به شدت از طریقه‌ی برخورد و لحن احسان ناراحت شد: - متوجه نمیشم؟ مشکل شما و آقا امید چه ربطی می‌تونه به من داشته باشه؟ احسان-اون روز که شما به دیدنم اومدید رو به خاطر دارید؟ من می‌خواستم به شما اطلاع بدم که من در جریان اون دیدار نبودم اگر می‌دونستم هیچ وقت اجازه نمی‌دادم کار به اینجا کشیده بشه... منظور من رو بد متوجه نشید، من نمیگم شما دختر بدی هستید اما واقعیتش اینه که من اصلا قصد تشکیل زندگی مشترک ندارم... و اینکه من... صنم که خوب متوجه او و حرف‌هایش شده بود با لحنی مبارزه‌جویانه به میان حرف او پرید: - عذر می‌خوام مثل اینکه برای شما سوءتفاهم پیش اومده منم به اندازه‌ی شما از حقیقت این دیدار مطلع بودم. احسان ناباور به او نگاه کرد: - من فکر می‌کردم شما اطلاع دارید، در هر حال خانم بهتره بدونید من قصد ازدواج ندارم. صنم که حسابی از جانب او تحقیر شده بود دست به تلافی زده با حالتی زیبا خودش را ناراحت نشان داد و دستش را روی دهانش گذاشته گفت: - وای نه واقعا؟! نه امکان نداره، حالا من باید چکار کنم؟! کارد می‌زدی خون از تن احسان بیرون نمی‌آمد خشم بیش از پیش وجودش را از هم درید با حالتی که ترس را در دختر برمی‌انگیخت پرسید: - مسخره می‌کنید؟ تمام وجود صنم از لحن مردانه و خشن او لرزید اما ظاهرش را حفظ کرد: صنم- مثل اینکه متوجه عرایض بنده نشدید؟ من نمی‌دونستم که قراره شما رو ببینم، از طرفی بر خلاف اونچه شما تصور کردید علاقه‌ای به این آشنایی ندارم. احسان نمی‌توانست بپذیرد که چنین اشتباهی کرده نمی‌دانست چگونه خودش را از این مخمصه خلاص کند، چقدر خودش را ملامت کرد. صنم در پاسخ به سکوت او پوزخندی به لب آورد و گفت: - چطور با خودتون فکر کردید که من درباره‌ی شما می‌دونستم؟ احسان در پاسخ به تمسخر او گفت: - من فقط قصد داشتم سوءتفاهمات رو برطرف کنم. صنم-خیالتون آسوده باشه، از اول سوءتفاهمی وجود نداشت آقا، حداقل برای من که اینطور بوده... اگر حرفی نمونده با اجازه. و قبل از اینکه اجازه دهد احسان حرفی به لب بیاورد از کافی شاپ بیرون زد و اتومبیلی دربست کرد در دل احسان را به باد تمسخر گرفت. از خودش راضی بود می‌دانست بهترین برخورد را با آن مرد خودخواه داشته اما از طرفی دلش می‌گفت همین که رسیدی دانشگاه شیوا رو کباب کند. اون بود که تو رو تو این موقعیت قرار داد، تمام طول مسیر تا دانشگاه را با یادآوری و تکرار حرف و حدیث‌های پیش آمده گذراند. روبه روی در دانشگاه از همیشه خلوت‌تر بود البته با آن باران طبیعی بود به داخل دوید و خودش را به کلاس رساند. همین که شیوا در مقابل دیدگانش قرار گرفت بدون اینکه به او فرصتی بدهد، زبان به ملامت او باز کرد شیوا گیج و مات به او گفت: -چی شده؟ من که یه کلمه از حرفات رو متوجه نشدم. صنم-می‌خوای از کجاش برات بگم... پسره‌ی زبون دراز خودپرست فکر کرده کیه که اینطوری نشسته روبه روم و میگه رویا پردازی نکن که من قصد ازدواج ندارم... یعنی اینقدر خودش رو قبول داره؟ ماشالله رو که نیست همون سنگ پای معروفه، فکر کرده هر دختری روبه روش نشست باید واسش غش و ضعف بره. افکار شیوا مغشوش شده بود هر چه بیشتر به حرف‌های صنم توجه می‌کرد کمتر دستگیرش میشد: - صنم درست حرف بزن، داری درباره‌ی کی حرف می‌زنی من که متوجه نمی‌شم داری چی میگی؟ صنم دستش را روی پهلو گذاشته طلبکارانه به او نگاه کرد، خشم به وضوح روی صورتش نشسته بود: - دارم درباره ی اون آشی حرف می‌زنم که تو و آقا امید واسه من پختین... پسره‌ی احمق از خودراضی اومده نشسته روبه روم میگه من اصلا قصد ازدواج ندارم حالا انگار من فرستادم دنبالش به من چه که تو قصد ازدواج نداری... پسره‌ی نادون. شیوا-حالا چرا اینقدر بهش فحش میدی؟ صنم-حرصم رو درآورد. شیوا-خوب تو چکار کردی؟ صنم-قرار بود چکار کنم؟ حد و اندازش رو بهش فهموندم. شیوا-منظورت اینه که شستیش؟ صنم-کاملا! شیوا- خوب تو که دلت رو خالی کردی دیگه چرا اینقدر عصبانی هستی؟ صنم- از تو ناراحتم که منو تو این موقعیت قرار دادی. شیوا نفس‌اش را بیرون داد و گفت: -بهت گفتم ببخشید،‌ گفتم غلط کردم، ول نکردی بگم یه چیزی خوردم افاقه می‌کنه؟ یک هفته است ول کن نیستی، به خدا کچل شدم، اگر امید به خاطر تاسی منو نخواد تقصیر توه آیندم رو خراب نکن صنم. صنم-گمشو دیوونه! شیوا-اگه همچنان حرف اون جنایت بزرگ منو پیش بکشی بعید نیست اینکارم کنم. صنم- مسخره! شیوا- اینجوری که تو جلز و ولز می‌کنی به نظر میاد تو همین مایه‌ها باشه. صنم-اشتباه کردی حاضر جوابیم می‌کنی رودار؟ شیوا با صدای بلند خندید و گفت: -اما اگه شوهرت میشد خیلی حال می‌کردم هر روز بزن بزن راه میوفتاد! صنم کیفش را بالا برد تا به سمت او پرتاب کند اما ورود استاد مانع او شد و هر دو را از تب و تاب انداخت و به جو کلاس بازگرداند کلاس زودتر از همیشه به پایان رسید و این به آن‌ها که قرار بود برای خریدن کادوی تولد امید به بازار بروند فرصت بیشتری داد فقط سه روز تا تولد او مانده بود اما شیوا اینقدر در خرید هدیه تردید می‌کرد که کفر صنم را درمی‌آورد اینقدر که آخرین بار صنم او را در میان خرید رها کرده و به خانه بازگشته بود و اگر اصرارهای بی‌پایان شیوا نبود او هرگز دوباره با او همراه نمیشد. به فروشگاه بزرگی رفتند که همه نوع کالا در آن دیده میشد، بلاخره بعد از مدتی نه چندان کوتاه که در بازار چرخیدند شیوا رضایت داد و یک شیشه عطر و یک ساعت خریداری و صنم را راحت کرده بود.
  4. فصل پنجم صنم با دیدن محمود فریادی از شادی کشید و با هیجان وصف ناپذیر و کنترل نشده‌ای به سمتش دوید و در آغوش‌اش جای گرفت محمود با تمام وجود او را در آغوش فشرد وموهای نرم دخترش را بوسید و گفت: - عزیزِ بابا چکارمی‌کنه؟ کجاست؟ نمی‌دونی چقدر دلم برات تنگ شده بود عزیزکم. صنم-وقتی دلتنگ باشی حال و حوصله‌ی هیچ کاری رو نداری منم فقط منتظر بودم شما بیای بابایی. محمود گونه‌ی او را بوسید و کنار خود نشاند موشکافانه به او نگاه کرد: - اما من یه چیزای دیگه شنیدم. صنم-چی؟ محمود-شنیدم خیلی تو درسات موفق بودی. صنم-هر چی باشه دختر شمام دیگه. محمود با افتخار به او نگاه می‌کرد بی‌اختیار به یاد روزهای اولی افتاد که با لیلا آشنا شده بود. فقط یکبار دیدار او در مراسم سالگرد ازدواج حمید کافی بود تا تمام عواطف و احساساتش را از او سلب کند. از همان لحظه‌ی اول چشمان مشکی و زیبای لیلا او را در خود حبس کردند. برای ساعتی در حال و هوای دیگری سیر می‌کرد توانست در لفافه از اطرافیان درباره‌ی او پرس وجو کند و خیلی زمان نبرد تا متوجه شود لیلا خواهر یکی یکدانه‌ی تنها دوستش حمید است. از این بابت دلشاد شد اما مطلب نگران کننده‌ای که در این میان به دلش چنگ می‌انداخت ازدواج ناموفق لیلا بود که نقل دهان مهمانان شده بود می‌ترسید به این دلیل با پیشنهاد ازدواج او مخالفت کند. با خود گفت بهترین راه حل این است که مدتی بگذرد تا از احساسش نیز مطمئن شود از طرفی شجاعتش را جمع کرده و بتواند مسلط او را از حمید خاستگاری کند. از طرفی هنوز درگیر افتتاح فروشگاه لوازم خانگیش بود و نمی‌توانست بی‌گدار به آب بزند باید زمینه را فراهم می‌کرد چند هفته سپری شد هر روز که می گذشت بلوای بزرگتری در وجودش به جوشش می‌افتاد افکار عجیب دست از سرش بر نمی‌داشتند و در آزار دادنش کوتاهی نمی‌کردند. بلاخره همه چیز همان طور که برنامه‌ریزی کرده بود پیش رفت و یک روز در تصمیمی دلیرانه البته به تصور خودش به محل کار حمید رفته و آرام آرام مسئله را با او در میان گذاشته بود. عکس تصوراتش حمید نه خشمگین شده نه یقه‌اش را گرفته به او مشت زده بود، فقط در مقابل چشمان حیرت زده‌ی او با صدای بلند خندید بعد از دقایقی نیز دستش را روی شانه‌ی او گذاشت و گفت: -خواهرم سه سال از تو بزرگتره آقا محمود، اون به درد تو نمی‌خوره اون یک بار ازدواج کرده و الان مطلقه‌ست. محمود به او اطمینان کامل داده بود که با علم به همه‌ی این مسائل پا پیش گذاشته است. حمید از او خواسته بود بیشتر فکر کند اما محمود از تصمیم خود بازنگشته و اینقدر پافشاری کرده بود تا بلاخره توانست اول رضایت حمید را جلب و بعد از ماه‌ها دل لیلا را نرم کند، البته راضی کردن خانواده‌اش آنقدرها راحت نبود و ماه‌ها زمان برد. محمود نیز خیال نداشت از تصمیمش بازگردد و آنقدر پافشاری کرد که خانواده اش نیز انتخاب او را پذیرفتند. زمان زیادی نگذشت که مراسم ازدواجشان بر پا شد بعد از ازدواج احساس می‌کرد خوشبخت ترین مرد دنیاست لیلا یک دنیا محبت و عشق بود که هیچ وقت درک نشده بود محمود با تمام وجود به او علاقه داشت و از هیچ کاری برای رضایت او فروگذاری نمی‌کرد. زندگی ساده و بی‌آلایشی داشتند که مثیل نداشت و همه را به تحسین وامی‌داشت. تنها غم زندگی لیلا دخترش صنم بود که بعد از طلاق توسط همسر سابقش از او جدا شده و در فراقش سال‌ها را سپری کرده بود با اینکه سعی می‌کرد خوشبختی همسرش را تامین کند، اما انگار خوشبختی در نگاه لیلا فقط دیدار فرزند یکدانه اش صنم بود بغض و دلتنگی لیلا اهریمن وجودش شده و او را به سوی نابودی سوق می داد. هرچه بیشتر تلاش می‌کرد لیلا را شاد کند کمتر نتیجه میگرفت ده سال از رفتن دخترش می گذشت، اما او همچنان چشم انتظار بود. تمام توجه محمود به همسرش معطوف شده بود و قبل از هر چیزی احساسات او را در نظر می‌گرفت، به اندازه ای که خواسته‌ی قلبی‌اش را درون خود خفه کرد و هیچگاه حرف فرزند را در مقابل او به زبان نیاورد می‌دانست وجود لیلا لابه لای وجود دخترش صنم است و برآورده کردن چنین درخواستی در حال حاضر و در چنین شرایطی از عهده‌ی او خارج است پس خود را وادار به سکوت کرد. محمود بالاخره بعد از گذشت آن همه سال و در تصمیمی آنی و با کمک حمید و چند تن از دوستانش جست و جوی وسیعی را برای یافتن پرویز شروع کرد می‌خواست به هر شکلی شده صنم را باز گرداند در این تصمیم مصمم عمل می‌کرد و کاملا محتاط بود همه چیز به شکل مخفیانه دنبال میشد نمی خواست در صورت موفق نشدن لیلا را بیشتر سرخورده کند. از آنجا که پرویز از سرمایه داران مهم به حساب می‌آمد یافتنش کار دشواری نبود بلاخره بعد از دو ماه از پرویز ردی پیدا کردند و توانستند بعد از چند روز خانه‌ی او را بیابند وقتی خبر یافتن صنم را به لیلا داده بود چه نگاه شفاف و براقی پیدا کرده انگار نور در آن‌ها زنده شده بود همان لحظه از جا برخواسته تا به دیدار روح و جانش برود اما محمود مانعش شده و او را به آرامش دعوت کرده بود باید بی سر و صدا و با برنامه‌ریزی پیش می‌رفتند و اگر نه مطمئنا نمی‌توانستند به راحتی صنم را از او بگیرند لیلا از محمود خواهش کرده بود مدرسه ی صنم را بیابد تا حداقل او را از دور ببیند. لیلا اطمینان داشت که او را خواهد شناخت محمود بلاخره در مقابل اصرارهای لیلا تسلیم شده و دبیرستان دردانه ی او را یافته بود و صبح زود برای دیدارش مسیر را طی کرده بودند برای اطمینان بیشتر با فاصله‌ای کوتاه از درب ورودی مدرسه پارک کردند و به انتظار نشستند رو به روی در مدرسه اینقدر شلوغ بود که اشخاص قابل تشخص نبودند اما نگاه لیلا مصرانه همچنان به بیرون زوم مانده بود گویی تمام وجودش چشم شده بود. اتومبیل سفید رنگ مدل بالایی مقابل درب بزرگ دبیرستان توقف کرد، توجه محمود به آن سمت معطوف شد. محمود ناگهانی از جا جهید و به آن سو دیده دوخت اتومبیل را می‌شناخت، قبلا آن را در مقابل خانه‌ی پرویز دیده بود دخترکی از اتومبیل بیرون آمد و نگاهی کوتاه به سمت آن‌ها انداخت با دیدنش حیرت زده ماند چشمان خارق العاده اش کپی از چشمان لیلا بود و لبخند مهربانش رنگ لبخندهای لیلا را داشت. لیلا بدون اینکه کنترلی از خود داشته باشد از اتومبیل بیرون پرید و به آن سو دوید محمود با عجله خود را به او رساند و او را در میان راه نگاه داشت، نباید اجازه می‌داد با جلب توجه تمام نقشه‌هایش را به باد دهد او را به اتومبیل بازگرداند و سعی کرد با حرف‌هایش به او تسلی دهد دخترک بدون هیچ توجهی به داخل مدرسه رفته بود. خدا را شکر کرد که حرکات غیر طبیعی لیلا برای کسی شبه‌ای ایجاد نکرده و قبل از اینکه کسی را متوجه کند او را به اتومبیل بازگردانده بود. اتومبیلی که صنم را رسانده بود از آنجا دور و در پیچ خیابان گم شد محمود نفس آسوده‌ای کشید با ناراحتی به همسرش نگاه کرد و زیر لب زمزمه کرد: - مونده بود رسوامون کنی بهت که گفته بودم باید خودت رو کنترل کنی. سرش را در آغوش گرفت و سعی کرد او را آرام کند ادامه داد: -عشقم... عمرم گریه نکن بهت قول دادم صنم رو واست میارم خواهش می‌کنم بهم اعتماد کن و اشکات رو پاک کن... لیلایِ من آروم باش عزیزم. موهای نرم لیلا را نوازش کرد صدای گریه‌ی ظریفی با گریه‌های لیلا درهم آمیخته شد محمود در حرکتی سریع به عقب چرخید، مات زده به صنم نگاه کرد صورت دخترک از اشک مرطوب شده بود پشت دستش را روی چشمانش کشید و همانطور که با صدای بلند گریه می‌کرد چند قدم جلو آمد و با صدای لرزان گفت: - مامان... مامان. محمود خودش را کنار کشید لیلا دستپاچه پایین آمد و به سمت صنم دوید و بی‌محابا او را در آغوش فشرد محمود با چشمان نمناک دیدنی‌ترین منظره را نظاره می‌کرد، حسی منحصر به فرد داشت حس زندگی، حس بودن انگار بار اولی بود که به شکل واقعی قلبش می‌تپید خوشحالی آن دو او را از خود بی خود کرد، لیلا دیوانه‌وار صنم را میبوسید و می‌بویید، ساعتی گذشت تا توانستند به خود مسلط شوند. صنم با هیجان و اضطراب دست و پاشکسته برای آنها توضیح داده بود که هیچگاه چهره‌ی مادرش را از خاطر نبرده و همیشه او را در ذهن خود تصور می‌کرده تا هیچگاه صورت او را فراموش نکند، البته شباهت آن دو خود گواهی خیلی چیزها بود و نیاز به اثبات را از میان می‌برد و بی‌تاثیر در شناخت سریع او نبود. صنم با خواهش از مادرش خواست او را با خود ببرد دلش نمی‌خواست در کنار پدر و نامادریش زندگی کند برایشان توضیح داده بود که پدرش قبل از سفر به خارج کشور با دختر مورد علاقه‌اش ازدواج کرده است. فریبا دختر یکی از متمول ترین مردان شهر بود، از آنجا که پدر و مادرش را در یک حادثه از دست داده با برادر کوچکش به تنهایی زندگی میکردند پرویز و فریبا زندگی خوش و راحتی داشتند اما آنچه بین صنم و فریبا می‌گذشت. روابطه‌ای سرد و تیره بود اعمال و رفتار ستیزه‌جوی آن‌ها واضح و روشن بود و مشاجره‌های هر روزه‌ی آنها کاملا طبیعی. صنم از زندگی‌اش که همواره درگیر تنش بود ابراز نارضایتی و خستگی می‌کرد از حرف‌هایش میشد شدت عذاب روحی و جسمی‌اش را فهمید با اینکه فریبا باردار نمی‌شد، اما هیچگاه برای خوب شدن رابطه‌اش با صنم تمایلی نشان نداده بود. نادیده گرفته شدن احساسات و خواسته‌های روحی صنم از جانب پدرش از او موجودی شکننده ساخته و او را حسرت خورده بار آورده بود لیلا او را با خود به خانه برده و با گریه و زاری از محمود خواسته بود صنم را پیش خود نگه دارد با التماس از او خواسته بود شهر را ترک کنند تا پرویز نتواند آنها را بیابد. محمود که هیچ چیز جز رضایت همسرش برایش اهمیت نداشت بدون چون و چرا حرف او را پذیرفت و همان روز آن‌ها را به شیراز فرستاد تا در خانه‌ی مادری اش زندگی کنند خودش نیز کارش را به شیراز منتقل کرد کارش آزاد بود از این رو انتقال مکان آن زیاد وقت نبرد حمید لحظه به لحظه همراهشان بود و پا به پای آنها برای تسریع دادن به نقل مکان تلاش می‌کرد جابه‌جایی آن‌ها با کمی شانس طی دو هفته انجام شد. نتیجه‌اش نیز به شکل قابل قبولی رضایت‌بخش بود خیلی زود همه چیز روال عادی پیدا کرده بود محمود با کمک یکی از دوستانش که در آموزش و پرورش کار می‌کرد توانست پرونده‌ی تحصیلی جدیدی برای صنم حاضر کند و او را در مدرسه‌ای معتبر نام‌نویسی کند. کارش را شروع کرده و به زندگیش سرو سامان داده بود. خوشبختی و سعادت از پیرامونش ساطع بود و رضایت آشکارا در چشمانش نمایان. همه چیز داشت و هر روز خدا را شکر میکرد. صنم که با محبت و عطوفت پدرانه بیگانه بود با توجه به علاقه و توجه‌های بی‌دریغ محمود خیلی زود به او دلبست. محمود که همیشه در آروزی فرزند بود، همه‌ی زندگیش را نثار شیطنت هایش می‌کرد و تمام لحظاتش را در خوشبختی و لذت می‌گذراند.
  5. فصل چهارم امید با اخم های درهم به احسان نگاه کرد و گفت: - مگه چکار کردم؟ بد کردم یه دختر خوب و خانواده‌دار رو پیدا کردم باهاش آشنا بشی؟ احسان با حالتی عصبی دستش را روی میز قرار داد و گفت: - تو پیدا کردی؟ مگه جنسِ که قراره از بازار خریده بشه... دوست عزیزم این چیزا رسم و رسوم خودش رو داره. امید-تو که به رسم و رسوم هم نپذیرفتی، من که نمی‌فهمم دردت چیه؟ خوشگل نبود؟ خانم نبود؟ تحصیل کرده نبود؟ مشکل کجاست بگو؟ احسان- تو مثل اینکه مغزت عیب پیدا کرده... من حرفم چیز دیگه است گمان می‌کردم تا حالا تونستم اطرافیانم رو روشن کنم که به زور نمیشه شوق به تشکیل زندگی رو درون کسی برانگیخته کرد، قبلا به جناب عالی عرض کردم که فکر ازدواج رو خیلی وقتِ پیش از ذهنم هرس کردم ریختم دور... داداش من، چرا متوجه نمیشی من نمی خوام ازدواج کنم. امید- احسان تو بیست و هفت سالتِ اگر میخواستی آستینی بالا بزنی تا الان یه تکونی به خودت داده بودی، تازه کسی از تو نخواست ندیده نشناخته باهاش ازدواج کنی فقط یه آشنایی ساده بین شما باشه بعدا اگه به توافق رسیدید... احسان عصبی شد: - تو انگار حالیت نمیشه‌ها، مرد حسابی مگه من بچه‌ام که تو بخوای واسم دختر پیدا کنی؟ اگر میخواستم خودم اینکار رو می‌کردم احتیاج به محبت بی‌جای تو نیست. امید-من می‌خواستم بهت کمک کنم. احسان با خشم دستش را در موهایش فرو برد و آنها را بالا کشید و گفت: - لطفا از این به بعد از این کمک ها به کسی نکن. امید نفس داغش را بیرون داد: - واکنشی که تو از خودت نشون دادی خیلی بی‌مورد بود الان که چیزی نشده. احسان-چیزی نشده؟... تو بدون اینکه به من حرفی بزنی رفتی به دختره گفتی الان با خودش چی فکر میکنه؟ تو خودت گند زدی خودتم جمعش کن. امید-ولی آخه... احسان بدون توجه به امید کت و سوییچش را برداشت و از کافی شاپ بیرون رفت شیوا ناراحت پاهایش را به زمین کوبید و اخم آلود خودش را به امید رساند و در حالی که نفسش کمی تند شده بود گفت: - چی شد؟ امید-مگه ندیدی چطوری رفت؟ شیوا-آره وقتی از کنارم رد شد فقط یه خداحافظ خشک و خالی تحویلم داد، ناراحت شد؟ امید- ناجور فقط مونده بود با مشت سیاه و کبودم کنه... اون چی؟ شیوا- اون یکی بدتر فقط مونده بود موکشی بشه؟ امید با چشمان گرد شده به او نگاه کرد: - واقعا؟ شیوا در حالی که با خونسردی می‌نشست گفت: - نه بابا... می‌خواستم یه کم پیاز داغش رو زیاد کنم هیجانی بشه، اما جدی جدی خیلی ناراحت و عصبی شد... ما از اولش اشتباه کردیم. امید-بهت گفتم شیوا، گفتم احسان قبول نمی‌کنه. شیوا- چه می‌دونستم گفتم وقتی چشم آقا احسان به جمال صنم بیوفته هوش از سر و کله‌اش میپره چه می‌دونستم اینقدر بی‌بخاره. امید-حالا مطمئن شدی که احسان از اون شخصیت ها نداره که صرفا به خاطر ظاهر به یه نفر توجه نشون بده؟ شیوا-حداقلش تلاشمون رو کردیم. شیوا نفس عمیقی کشید و تکه‌ی باقی مانده‌ی کیک را برداشت تا در دهان فرو کند یکدفعه امید شتاب‌زده روی دست او کوبید و با لحنی مضحک گفت: - اَخ نخور شیوا از حرکت باز ایستاد و به سمتش بازگشت: -مگه چشه؟ امید-تو این رو بده به من. کیک را از دست شیوا گرفت و بی‌معطلی در دهان گذاشت و گفت: - خودم هنوز دقیقا نمی‌دونم باید تستش کنم. و در مقابل چشمان گشاد شده‌ی شیوا با حالتی دقیق مشغول جویدن کیک شد به سمت شیوا برگشت و ادامه داد: - خدا رو شکر مثل اینکه مشکلی نداره میتونی بخوریش... نوش جون. شیوا-چی رو؟ تو که اون رو لمبوندی. امید قهر‌‌آلود بشقاب خالی را به سمت او هل داد و با اخم گفت: - کوفتم کردی اصلا نمی خوام. شیوا-نه تو رو خدا می‌خوای بشقاب و میز و صندلی رو هم بخور تو که به هیچی رحم نمی‌کنی. امید طلبکارانه دستش را به میز تکیه داد: - چرا دوست داری همیشه تو ذوق بچه‌ی مامانم بزنی؟ شیوا پوزخندی زد: -منظورت غول مامانته دیگه... قراره رکورد تیر برق رو بشکنی تا بزرگ حساب بشی؟ امید لحنی پر شیطنت پیدا کرد: - اما شیوا از حق نگذریم غول خوشگلیم نه؟ شیوا-آه خوب شد خودت فهمیدی جزء نوادر روزگاری اونم چه انسان اعجوبه‌‌ای... حیف پسر داییمی و اگر نه... امید-واگرنه چی ؟ شیوا-هیچی اگر به خاطره دایی نبود... امید-چیه احساس میکنی مثل دیو و دلبر شدیم؟ شیوا-آره دیگه مجبورم تحملت کنم. امید- خدا رو شکر کن من از اون دیوِ خوشگلترم. شیوا-تو چرا اینقدر از خود متشکری؟ امید-دست مامانم درد نکنه با این عروس انتخاب کردنش یه ذره نمیگه از شوهرم تعریف کنم. شیوا- اولا شوهرِ آینده در ثانی عقده‌ی تعریف که نداری ماشالله خودت قد همه دنیا از خودت تعریف میکنی. امید- آخه مامانم بهم گفته دروغگو دشمن خداست. شیوا- آخی بچه‌ام... مامانت تازه اینا رو بهت یاد داده چون تا یکی دو روز پیش کرور کرور دروغ حواله‌ام می‌کردی. امید دستپاچه گفت: - من؟! نه به جون خودت من دروغ نگفتم. شیوا-اولا جون خودت رو قسم بخور بعدم فکر کردی من متوجه نمیشم؟ امید-به جون خودت اگه بفهمم درباره‌ی چی حرف میزنی؟ شیوا-واقعا؟ امید با مظلوم نمایی دستش را روی سینه گذاشت و گفت: - باور کن شیوا که می‌خواست مچ او را باز کند با چهره‌ای درهم دستش را درون جیب کت او فرو کرد و یک جعبه‌ی مخملی کوچک بیرون آورد و با خشمی فرو خورده آن را روی میز کوبید و گفت: - پس این چیه؟ امید شوک‌زده دستش را روی لپش کوبید و با وحشتی ساختگی گفت: - باور کن نمی دونم این چیه؟ این اصلا مال من نیست... من نمی‌دونم از کجا اومده؟ برام پاپوش دوختن. اخم‌های شیوا بیشتر درهم فرو رفتن: - مسخره بازی درنیار واقعیت رو بگو لبخندی روی لبهای امید نشست: -می‌خوای جدیش رو بگم یا شوخی؟ شیوا-معلومه جدی امید جعبه را برداشت و انگشتر طلای زیبایی را از دل آن بیرون کشید و نگاه شیدایش را به چشمان شیوا دوخت و با لبخندی دل انگیز گفت: - دستت رو بده شیوا قهرآلود دستانش را در آغوش گرفت: واسه چی؟... نمیدم امید از حالتهای کودکانه‌ی او خنده‌اش گرفته بود: - می خوام ببینم دستت چند متره... دختره‌ی کم عقل معلومه دستت رو واسه چی می‌خوام... دختر عمه‌ی دیوونه‌ی من، فکر کردی غیر از تو کسی هست که بخوام براش این رو بخرم میدونی چقدر گشتم تا این رو برات پیدا کردم؟ شیوا-به چه مناسبت؟ امید-دیدی توجهم به تو بیشتره. شیوا-اصلا هم اینطور نیست. امید- پس چرا نمی‌دونی امروز چه روزیه؟ شیوا از موضع خود عقب نشینی نکرد اما حس کنجکاوی از چشمانش به بیرون تراوش کرد بدون اینکه متوجه شود این حس را به امید نیز منتقل کرد و او را در جریان احساسش قرار داد: -دیدی نمی دونی... درست دو سال پیش تو همچین روزی من برای اولین بار به عشقم اعتراف کردم انتظار نداشتم فراموشت بشه. شیوا که تازه متوجه اشتباهش شده بود لبش را به دندان گرفت و با شرمندگی سرش را پایین انداخت امید با لودگی ادامه داد: - حالا اشکال نداره گریه که نداره ساله آینده هم هست که باز فراموشت بشه. شیوا-امید؟! امید-جانم، شوخی کردم خانمم حالا اون دسته خوشگلت رو به من میدی عزیزکم. شیوا دستش را به سمت او دراز کرد. امید آرام انگشتر را نزدیک دست شیوا برد وگفت: - فقط شرط داره این انگشتر رو بهت دادن. شیوا-چه شرطی؟ امید باز شیطنتش گل کرد ابروها را بالا داد و گفت: - چرا اینقدر مظلومانه حرف میزنی تا دو دقیقه پیش می‌خواستی پرپرم کنی... آهان به خاطره این انگشترست عجب جادویی داره چقدر سریع جواب داد. دندون قروچه‌ی شیوا امید را به هول و ولا انداخت با دستپاچگی گفت: - شرط و شروط چند کیلو عزیزم من اصلا غلط بکنم بخوام برای شما شرط بزارم اشتباه کردم. شیوا که متوجه شوخی او شده بود بی‌اختیار خنده‌اش گرفت امید لبخندی عمیق به لب آورد و با لحنی بامزه ادامه داد: - آهان... آهان... حال میکنی به خودم فحش میدم نه... جگرت حال میاد... می‌فهمم چی میگی؟ لبخند از لبان شیوا پر کشید حالتی جدی به خود گرفت: - این یعنی اینکه تو هم بدت نمیاد من به خودم فحش بدم مگه نه؟ امید با عجله گفت: - نه . . .نه شیوا-نه؟! یعنی بدت نمیاد؟! امید-آره شیوا-آره؟! امید-نمیدونم عزیزم و دستش را روی دهانش کشید وادامه داد: - آهان اصلا همین الان این دهنمو می‌بندم خوب شد دیگه هیچی نمی‌گم به جون خودم دیگه هیچی نمی‌گم. شیوا که در آزار و اذیت امید موفق شده بود سکوت کرد اما در درون اینقدر بلند خندیده بود که برای لحظه‌ای فکر کرد صدای خنده‌اش به بیرون ریزش کرده همان طور خونسرد به امید نگاه کرد امید به سرعت انگشتر را در دستش گذاشت و با صدایی آرام گفت: -شیوا جونِ من، امشب بابا اینا اومدن قبول کن عقد کنیم یا حداقل نامزد بشیم. شیوا-حالا باشه بزار بیان هر چی بابام گفت. امید-آخه اونا میگن هر چی تو بخوای. شیوو- بهم فشار نیار باشه فکرامو می کنم. امید- من میدونم تو می‌خوای منو دق بدی اما باشه چه میشه کرد تحمل می‌کنم. ته دل شیوا کیلو کیلو قند آب میشد از شدت هیجان و التهاب می‌خواست غش کند اما ظاهرش اینقدر آرام و بی‌تفاوت بود که قلب شوریده‌ی امید را می‌رنجاند.
  6. نگاه ثابت احسان به روی امید باقی مانده بود اخم‌های سنگینش گویای همه چیز بود. صنم دلیل این نگاههای خصمانه را درک نمی‌کرد و همچنان بی تفاوت در حال نوشیدن آب پرتقال بود که یکدفعه و ناغافل آرنج شیوا در پهلویش فرو رفت او که قافلگیر شده بود نتوانست نوشیدنیش را فرو دهد نوشیدنی در گلویش پرید و به سرفه افتاد. گلویش خارش پیدا کرده بود و سرفه‌های پی در پی اش تمامی نداشت اگر امید با عجله لیوانی آب برایش نیاورده بود حتما بالا می‌آورد لیوان آب کمی حالش را جا آورد شیوا دستش را روی کمر صنم گذاشت و نگران گفت: - بهتر شدی؟ صنم با حالتی توبیخ کننده به او چشم دوخت و از سر تاسف سرش را تکان داد. شیوا نگاهی سریع به احسان انداخت حواسش پرت بود با همان سرعت به سمت صنم بازگشت و زیر لب زمزمه کرد: - جون من نگاش کن صنم متحیر و گیج شد: - به کی؟ شیوا با ابرو به احسان اشاره کرد چشمان صنم گرد شد برای چه باید به احسان نگاه می‌کرد؟ انگار این سوال در چهره‌اش نقش بست، شیوا ناگهانی از جا پرید و در مقابل چشمان متعجب آقایان دست صنم را گرفت و با عذرخواهی کوتاهی او را به دنبال خود به بیرون کافی شاپ کشید صنم در حال انفجار بود: صنم- اینکارا چیه؟ خجالت بکش... آبرومون رفت، الان فکر میکنن ما دیوونه ایم... یعنی چی نگاش کن چرا باید به پسر مردم نگاه کنم آخه چه دلیلی داره؟... نکنه مخت تاب برداشته؟ شیوا آب دهانش را فرو داد و با لحنی ملایم گفت: - من بهت نگفتم چون ترسیدم کولی بازی دربیاری اما به جون امید فقط قصدم سر و سامان دادن به تو بود. صنم-چه سر وسامانی؟ شیوا- ناراحت نشو... عصبی هم نشو خوب؟ راستش من و امید نقشه کشیدیم که تو رو با احسان آشنا کنیم. خون صنم به جوش آمد با حالتی جیغ مانند فریاد زد: - بله؟ شیوا-خدا نکنه ولی امید رو کفن کنم قصدمون فقط یه آشنایی ساده‌ی مسالمت‌آمیز بود، به خدا که قصدمون همین بود... باورکن صنم- دیگه چی؟ منِ احمق رو بگو دو ساعته دارم به خودم میگم این رنگه پریده به خاطر آقا امیدِ نگو نگران این بودی که گندش بالا بیاد و من متوجه بشم. شیوا- ما فقط می‌خواستیم شما دو نفر رو خوشحال ببینیم. صنم-اینطوری؟ با دروغ و کلک؟ شیوا- نه صنم... صنم-ببین شیوا تو خودتم میدونی که تو فکر و ذهن من چی میگذره، فکر کردی من از اون دسته دخترام که فقط دنبال شوهر میگردن اشتباه تصور کردی... آه خدای من، میدونی الان جلوی امید و اون پسره من چه آدمی قلمداد شدم ... شیوا تو دوست صمیمی من هستی چطور این کار رو کردی؟ ازت این انتظار رو نداشتم. شیوا-به خدا که قصدم بد نبود من فقط می‌خواستم روحیه‌ات عوض بشه. صنم- تو که اینقدر به من نزدیکی باید تا حالا متوجه شده باشی که تو چارچوب برنامه‌ریزی من چه چیزای اهمیت داره چیزی که خوشحالم میکنه این نیست... من به فکر مامان و بابام... به فکر... شیوا- صنم من می‌فهمم اما تمام وقت تو با فکر میگذره پس کی می خوای زندگی کنی؟ صنم-اینطوری؟... تو میخوای برای من راه زندگیم رو مشخص کنی زندگی که فقط تو ازدواج خلاصه نشده من کارای مهمتری دارم شیوا-مگه من مجبورت کردم فقط یه پیشنهاد بود. صنم- آهان اونوقت اگه ازش خوشم نیاد چی؟ چند نفر دیگه رو قراره به من معرفی کنی؟ اشتباه تو اینجا بود که با اینکار موافقت کردی اشتباه بزرگتر رو هم زمانی مرتکب شدی که بهم اطلاع ندادی و الان این طوری جلو همه کوچیکم کردی... از هر کسی انتظار داشتم الا تو. صنم عصبی به داخل بازگشت کیف و وسایلش را برداشت اینقدر عصبی بود که به هیچ چیز فکر نمی‌کرد و بدون ابراز حتی یه عذرخواهی کوتاه، خداحافظی کرد و از رستوران خارج شد شیوا که بیرون به انتظار او ایستاده بود چند قدمی به دنبالش رفت: -باور کن صنم من نمی‌خواستم که بهت توهین بشه من فقط می‌خواستم بیشتر به فکر آینده‌ات باشی صنم-الانم به فکر آینده‌ام هستم... شیوا تو فقط دو سال از من بزرگتری چرا باید اینطوری فکر کنی که آینده یه دختر فقط تو شوهر کردنه... من اگر میخواستم خودم یکی رو انتخاب میکردم، من میدونم دارم چکار میکنم خواهش میکنم دیگه تو زندگیم دخالت نکنید. شیوا-میدونی مشکله تو چیه؟ خیلی خودت رو قبول داری واسه همینم تو زندگیت اشتباه می‌کنی چون با هیچکس مشورت نمیکنی. صنم- اشتباه می‌کنم جای دوری نمیره همش تجربه میشه من تمام عمرم با تصمیمات دیگران گذشت الان دیگه نمی‌خوام اینطوری باشم شیوا- اهمیت نمیدی که چقدر دیگران به خاطر تو لطمه ببینن؟ صنم-من هیچ وقت به هیچ کس ضربه‌ای وارد نکردم دارم مثل بچه‌ی آدم زندگیم رو میکنم دیگران نمیزارن بابام، مامانم، داییم، دوستام، خسته شدم به خدا ولم کنید... خداحافظ احساس سرخوردگی بدجوری به صنم فشار می‌آورد اعصابش تحریک شده بود احساس می‌کرد با افکار و آرای دیگران بیگانه است، هیچ کس حرفش را نمی‌فهمید و او حرف بقیه را نمی‌فهمید تمایلات روحی اش او را به سمتی می‌کشاندند که مجال پیش رفتن را در آن نداشت و طرف دیگر دلسوزی و منطق بزرگترها قرار داشت که هر کدام ساز خود را میزدند از شرایط متنفر بود و از کسانی که به بد شدن شرایط اش دامن میزدند متنفرتر. راه را تا خانه قدم زد تا کمی آرامش بیابد.
  7. صنم از جا برخواست با هم به سلف دانشگاه رفته و غذا گرفتند شیوا از موضوعات مختلف می‌گفت و بحث می‌کرد تنها هدفش از اینکار دور کردن صنم از آن حال و هوای گرفته بود، چند نفر از دوستانشان به آنها پیوستند جمع شلوغ ذهنشان را از افکار آزار دهنده دور کرد. ساعتی بعد به کلاس رفتند بعد از پایان کلاس به همراه شیوا برای خرید کتاب راهی کتاب فروشی شدند. خیابانها شلوغ و پر رفت و آمد بود آدم دچار سرگیجه میشد با زحمت زیاد کتابها را پیدا کردند به پیشنهاد شیوا برای رفع خستگی به کافی شاپ رفتند تا با نوشیدنی خنک یه حالی به جگرشان بدهند همین که روی صندلی نشستند صدای آرام کسی را در کنار گوششان شنیدند که میگفت: - سلام خانمی هر دو دختر بی‌اختیار از جا پریدند با دیدن چهره‌ی پسر جوان روبه‌رویشان مبهوت ماندند صنم نگاهی به شیوا انداخت وقتی نشانه‌ای از آشنایی را در چشمان او دید نفس آسوده‌ای کشید و سر جای خود قرار گرفت شیوا که به نظر متعجب بود گفت: -سلام، ترسوندیم... تو اینجا چکار میکنی؟ پسر جوان نگاه گیج و مرددش را به چشمان شیوا و صنم سایید: - مگه نه اینکه... شیوا از ترس اینکه صنم از تبانی حادث شده آگاه شود، دستپاچه به میان حرف امید پرید و گفت: - ما اومده بودیم کتاب بخریم گفتیم بیایم کافی شاپ حال و هوا عوض کنیم شما چی؟ پسر جوان که متوجه منظور شیوا شده بود صدایش را صاف کرد با لبخند دستش را به میز تکیه داد و ژستی جالب گرفته پاسخ داد: - ما هم همینطور... نمی‌خوای دوستت رو به من معرفی کنی؟ -چرا این دوستم صنم خانم، صنم جون این پسر داییم آقا امیدِ صنم با شنیدن نام او بی‌اختیار به سمت شیوا بازگشته لبخندی روی لبهایش نقاشی شد از اینکه بلاخره موفق به دیدار پسر مورد علاقه‌ی شیوا شده شاد شد. امید بعد از چندی احوال‌پرسی طول و درازش را به پایان رساند بلاتکلیف به نظر می‌رسید با تعلل گفت: - با اجازه نمی خوام مزاحم بشم صنم با همان نیمچه لبخند روی لبهایش گفت: - خواهش میکنم چه مزاحمتی؟ امید-میدونم مراحمم اما دوستم تنهاست باید برم بهش برسم آخه طفلکی زود از دست میره حرف او هنوز به پایان نرسیده بود که شیوا عجولانه گفت: -کی هست؟ صنم نگاهی کوتاه به آن دو انداخت از رفتار و گفتار شیوا خنده‌اش گرفته بود حرکات بی‌فکر او و هیجانی که در تک تک کلماتش موج میزد برایش تازگی داشت، حتی شرم دخترانه و رنگ پریده و گرمایی که از پیشانی و گونه‌هایش بلند میشد، همه و همه از شیوا شخصیتی متفاوت ساخته بود صنم حیرت‌زده حال دگرگون او را دنبال میکرد امید لبخندی کج به لب آورده با صدایی رسا گفت: -آدم خاصی نیست همین احسان خودمون شیوا-آقا احسان که غریبه نیست بهش بگو بیاد اینجا پیشمون باشید امید-الان میایم صنم به سختی خنده‌اش را کنترل کرده بود انگار فقط منتظر همین دعوت بود امید با سرعت به سمت دیگر سالن رفت و با کسی مشغول گفت‌و‌‌گو شد. شیوا مضطرب به صنم نگاه کرد و گفت: -صنم تو که مشکلی نداری پیشمون باشن هان؟ صنم-نه چه مشکلی... غریبه که نیستن اگه خدا بخواد قراره خیلی نزدیک بشین. شیوا با خنده پشت چشمی نازک کرد: - منظورت چیه؟ صنم-من هیچی منظورم همون بادا بادا مبارک بادا... شیوا- خفه شو همه ملت فهمیدن صنم-دروغ که نیست... صنم به سمتی که امید رفته بود نگاه کرد و زیر لب ادامه داد: - دوستش رو میشناسی؟ شیوا-آره خیلی پسر خوبیه،آدم محترم و معتبریه امید به همراه جوانی که می‌دانستند احسان است کنار میز ایستاد و با لبخندی شیطنت‌آمیز دستش را دور شانه‌ی احسان انداخت و گفت: - معرفی میکنم رفیق شفیقم آقا احسان، ایشون که میدونی دختر عمه‌ی مورد علاقه ام و ایشون هم دوستشون صنم خانم هستن و البته خالی از لطف نیست که بدونی هر دو جز نوابغ ادبیات و زبان انگلیسی هستند. شیوا چشم غره‌ای به امید رفت، اما امید از رو نرفت و همچنان با تمام علاقه به او خیره شد.احسان خیلی سرد و کوتاه سلام داد سردی کلامش صنم را ناراحت و دل‌آزرده کرد با خود گفت:« این کجاش محترمه؟ چه بداخلاق ،انگار مجبورش کردن سر میز ما حاضر بشه» ظاهرش را حفظ کرد گویی هیچ حسی به او دست نداده است. زیر لب و کوتاه پاسخش را داد کمی بعد سفارش دادند و به انتظار نشستند. سکوت بود که میان آنها رد و بدل میشد صنم زیر چشمی به امید نگاه کرد او نگاه خیره‌اش را از شیوا برنمی داشت و شیوا که میخواست عادی به نظر برسد با نگاههای کوتاه به اطراف، خودش را مشغول کرده بود .
  8. ا فصل سوم صنم روی نیمکت نشسته بود و به اطراف نگاه می‌کرد هوای گرم کلافه‌اش کرده بود. با مقنعه‌اش بازی کرد، حرارت شدید آفتاب مستقیم به روی پیشانیش سر می‌خورد، عرق زیر چشمانش جمع شده بود. عینکش را برداشته، صورتش را پاک کرد دوباره عینک را سرجایش بازگرداند به ساعتش نگاهی انداخت، از دوازده گذشته بود در دل دوتا فحش نثار شیوا کرد عصبی گوشی‌اش را بیرون آورد تا خواست شماره اش را بگیرد سر و کله‌اش پیدا شد، بدون اینکه کوچکترین توجهی به حالت جبهه گرفته‌ی صنم نشان دهد، دستانش را دور شانه‌های او حلقه کرد محکم او را به آغوش فشرد و گفت: - ببخش دیر کردم اخم‌های صنم بیشتر درهم کشیده شد: - همین؟ میدونی چقدره منو اینجا کاشتی؟ شیوا با لودگی پاسخش را داد: - خوبه که، یه کم بیشتر قد می‌کشی... ببینمت و با نگاهی دقیق سرتاپای صنم را از نظر گذراند و با جدیت ادامه داد: - آره بزرگتر شدی، حداقل یه سه چهار سانت بلندتر شدی... فقط حیف خوب آبیاریت نکردن خشک شدی صنم با صدایی جیغ مانند گفت: - خشک شدم؟ یه نگاه به سر و لباسم بنداز بوی عرقم همه دانشگاه رو برداشته، زیر آفتاب نصف شدم. شیوا حالتی حق به جانب به خود گرفت دستی به کمر زد و گفت: - دروغ نگو تو از اول بو گندو بودی، تازه تو تا دیروز ربع هم نبودی چه برسه به نصف -مسخره بازی درنیارها - زکی من مسخره بازی درمیارم یا تو، بیست سالتِ هنوز نمی‌دونی چطور باید با بزرگترت حرف بزنی... تازه خیلی هم لطف می‌کنم جواب توی نامرد رو میدم... تو این چند وقته یه خبر از من نگرفتی ببینی زنده‌ام یا مرده. صنم نفس عمیقی کشید : - وقت نشد تو که میدونی وضعیت خونه چقدر بهم ریخته است -آره میدونم اما دفعه‌‌ی آخرت باشه اینطوری دل نگرانم میکنی نه تماس می‌گیرفتی نه جواب تماس‌هام رو میدادی نمی دونی چه حالی داشتم. - ببخش دیگه اینکارو نمیکنم... فقط شرط داره، باید حتما آدم بشی. شیوا پشت چشمی نازک کرده گفت: - شرمنده‌ی روحیه‌ی ورزشکاریتم اونوقت هیچ کس نیست جای قندِ عسلی مثلِ من رو پر بکنه. شیوا روی صندلی جابه جا شد و با نفس عمیقی ادامه داد: - اما از حق نگذریم خیلی دلتنگت شدم خبری ازت نبود سر کلاسام که نبودی اصلا حال درس وکتاب رو نداشتم صنم-درگیر بودم دیگه شیوا-هنوز وضعیت خونه وخیمه؟ صنم- نه اونقدر ،بهتر شده شیوا-خدا رو شکر خیلی نگران بودم صنم- دیگه داریم با این مسئله کنار میایم شیوا-خاله لیلا چطوره؟ دیگه بی‌قراری نمی کنه؟ صنم- تقریبا همه دارن مرگ آقاجون رو می‌پذیرن... باورم نمیشه که یک سال بدون حضورش گذشته. شیوا دستش را روی شانه‌ی صنم گذاشت و گفت: - گریه نکن زشته جلو بچه ها خودت رو کنترل کن صنم آرام چشمانش را پاک کرد : -دلتنگی اذیتم میکنه شیوا... من زیاد وقت نکردم ببینمش زود بود بره... قلبم داره می‌ترکه. شیوا-میدونم اما به مرور زمان با نبودش کنار میای صنم-شیوا تو چند سالت بود زمانی که بابات از دنیا رفت؟ شیوا- دوم دبیرستان بودم... خدا رحمتش کنه خیلی بهش وابسته بودم غصه داغونم کرد مرگش خیلی روی روحیه‌ام تاثیر گذاشت. صنم- میتونم درک کنم که اون روزا چه حالی داشتی دوست دارم زودتر از این کابوس خلاص بشم اما میدونم تا عمر هست این غصه تو دلم می‌مونه. شیوا-نه عزیزم زمان خیلی چیزها رو کمرنگ می‌کنه وقتی درگیر زندگی میشی دل مشغولی و مشکلات فرصت سرخاروندن رو ازت میگیرن دیگه وقت نمیکنی مدام به پدر بزرگت فکر کنی کم کم غصه ات کم رنگ میشه و فقط از پدرت یه خاطره می‌مونه. صنم با چشمان گرد شده به صورت خیس از اشک شیوا نگاه کرد و گفت: - حالا تو چرا داری گریه میکنی؟ شیوا-دلم واسه بابام تنگ شده کمی بعد هر دو آرام گرفتند صنم به طرف جمعی از بچه ها چرخیده و به آنها نگاه می‌کرد بازار خنده و شوخی در میانشان داغ داغ بود انگار که هیچ دغدقه ای نداشتند، در دل نسبت به آنها حسادت کرد دست شیوا روی شانه‌اش نشست به طرفش چرخید شیوا با لبخندی گفت: - کجایی؟ صنم-همین جا شیوا- با اینکه عمراً اما اشکال نداره فضولی نمی‌کنم... بریم نهار بخوریم؟ صنم به ساعتش نگاه کرد : - زود نیست؟ شیوا-نه عزیزم کلاس داریم باید زود بریم.
  9. این تنها صنم نبود که در خاطرات گذشته غرق بود فردین نیز در گذشته دست و پا میزد، با یادآوری اولین دیدارش با صنم لبخندی کج روی لب‌هایش سایه انداخت آن زمان شانزده ساله بود و صنم تازه هفتمین بهارش را می‌گذراند از همان نگاه اول چشمان دخترک او را جادو کرد، نتوانست او را در آغوش نگیرد، دخترک آنقدرها زیبا نبود اما ملاحت نگاهش و معصومیتی که در او موج میزد از او فرشته‌ای غیر قابل انکار ساخته بود. از همان لحظه‌ی اول به او دلبست و مثل خواهر کوچک‌تر از او نگهداری کرد به صورتی که حتی حسادت فریبا را برانگیخت، هر چقدر صنم بزرگتر می‌شد وابستگی‌اش به او نیز افزایش پیدا میکرد اما وابستگی در مدتی که خودش هم نمی‌دانست چه زمان بوده تبدیل به دلبستگی شد او صنم را دوست داشت، عاشقش بود، عشقی که هیچگاه تصور نمی‌کرد رنگ صنم را پیدا کند اما این اتفاق ناخواسته پیش آمده و مثل پیچک به دور قلبش پیچیده بود، جوری که نمی‌توانست از آن خلاص شود در تلاشی مذبوحانه با احساساتش دست به گریبان بود اما در آخر مغلوب شده و خود را به آینده امیدوار کرده بود. صنم شانزده سال داشت و هنوز برای چنین اعترافی ضعیف و شکننده، باید اول زمینه چینی می‌کرد و در زمان مناسب به او ابراز علاقه می‌کرد نمی‌خواست او را آزرده کند و به دنبال راهی مناسب افکارش را زیر و رو می‌کرد . نگاهی کوتاه به صنم انداخت، چشمانش به روی هم می‌لغزیدند و درگیر خوابی آرام بودند، بی‌اختیار به یاد سال پیش افتاد. شب سالگرد ازدواج فریبا و پرویز بود و در خانه بلوا و غوغایی بی‌سابقه به راه افتاده بود، مهمانان دسته دسته می‌آمدند و در سالن بزرگ ویلا جمع می‌شدند، صنم با اصرار زیاد می‌خواست در مراسم شرکت کند اما فردین که از آن جمع و زرق وبرق بی‌موردشان خوشش نمی‌آمد ناراضی درخواست او را رد کرد اما خواهش‌های بی‌وقفه‌ی صنم بلاخره او را رام کرده و اجازه صادر شد، در صدم ثانیه‌ای صنم به سمت اتاقش دوید و با سر و صدای زیاد ابراز شادمانی کرد، فردین با رضایت حرکات کودکانه‌اش را نظاره می‌کرد بعد از دقایقی به اتاق صنم رفت تا او را همراهی کند در را به صدا درآورد و وارد شد صنم با دستپاچگی به عقب برگشت و با نگاهی عجیب که نگرانی در آن سو سو میزد به فردین چشم دوخت، فردین با نگاهی خریدارانه سرتاپایش را از نظر گذراند. پیراهن سفید تقریبا بلندی به تن کرده بود بالا تنه‌ی لباس تنگ و از کمر کلوش میشد یقه‌اش سه سانت بود و فقط از جلوهفتی کوچکی داشت آستین‌ها تا روی آرنج را گرفته بودند تنها تزیین لباس ربان آبی زیر سینه بود، کفش پاشنه دار ظریف نقرای نیز به پا کرده بود که شیکی لباسش را تکمیل می‌کرد، فردین با هیجان به او نزدیک شد و گفت: - چقدر خوشگل شدی! تغییر کردی... باورم نمیشه اینقدر عوض شده باشی، انگار یه آدم دیگه شدی. صنم لبخندی عمیق زد و با شور و التهاب چرخی خورد و گفت: - واقعا؟ نمی‌دونی چقدر لباس عوض کردم تا بلاخره این رو انتخاب کردم به نظرت مناسبه؟ -عالیه ،حرف نداره فردین که به حالت عادی برگشته بود و توجهش به صنم متمرکزتر، خیلی زود مچ او را گرفت، به او نزدیک‌تر شده قیافه‌اش را کاوید، صنم از او روی گرفت و خودش را با ربان سفید موهایش مشغول کرد، فردین هم دلخور شده هم خنده اش گرفته بود، اخمهایش را درهم فرو برد و با لحنی آرام گفت: - بیا اینجا ببینم؟! اینا چیه؟ صنم که قافلگیر شده بود بدون اینکه به سمت او بازگردد با حالتی وحشت‌زده به سمت تختش رفت و خودش را با لباس‌هایی که نامرتب روی آن پخش شده بود سرگرم کرد و گفت: - چی؟ با چی هستی؟ فردین دست پیش برد و از جعبه ی روی میز آرایش دستمالی برداشت و مقابل دخترک ایستاد و دست به زیر چانه‌ی او زده سرش را بالا آورد و آهسته آن را روی لب‌های صنم کشید و نگاهی به صورتی ملایمی که روی دستمال ماسیده بود انداخت و گفت: -بار آخرت باشه ببینم از این چیزا استفاده کردی. صنم بغض کرده بود: - آخه چرا؟ منم دوست دارم، همه هم سن و سالام استفاده می‌کنن چرا من نمی‌تونم؟ -با من بحث نکن تو هنوز کوچیکی هر وقت بزرگ شدی صورتت رو رنگ کن مانعی نداره. صنم قهرآلود از او روی گرفت: - اصلا نمیام... من بچه نیستم چرا اذیتم می‌کنی؟ همش مثه بچه‌ها باهام برخورد می‌کنی. -صنم جان من صلاحت رو می‌خوام هر چیزی به موقعش قشنگِ، لجبازی نکن این رنگ و روغن رو از صورتت پاک کن، قبلشم اون چیزی که تو دستت قایم کردی بده. صنم دلخور و با اخم وتخم رژ لب را به دستش داد. فردین در تلاش برای سرحال آوردن صنم گفت: - اصلا بگو بدونم شیطون تو کی این رو خریدی من متوجه نشدم؟ صنم مقابل آینه ایستاد برس را برداشته موهایش را مرتب کرد به سردی گفت: - دزدکی! فردین با صدای بلند به خنده افتاد: - امان از دست تو... تو که میگی بزرگ شدم؟! تو خیلی مونده بزرگ بشی دختر جون. چهره‌ی فردین با یاد‌‌آوری آن شب که یکی از شیرین‌ترین خاطرات زندگیش محسوب میشد از هم شکفت و گلگون شد. نگاهی کوتاه به صنم انداخت هنوز خواب بود از دیدنش سیر نمیشد زیر لب به او گفت: - کاش می‌دونستی چقدر دوست دارم قد همه عشق‌های کوچیک و بزرگ دنیا... باورم کن صنم.
  10. فصل دوم حرکت گهواره‌گون اتومبیل باعث هجوم خواب به چشمانش بود گردنش سر جا نمی‌ایستاد و با تکان‌های ملایم به اطراف متمایل میشد، مناظر چشم‌نواز بیرون انسان را مملو از آرامشی دل‌انگیز می کردند و همین آرامش بود که به خواب آلودگی صنم دامن میزد، سرش را به پشتی تکیه داد پلک‌هایش به روی هم لغزیدند اما هنوز چند ثانیه نگذشته بود که صدای فردین در فضا پیچید که گفت: - هنوز خوابی؟ چشم‌های صنم از هم گشوده شد با حالتی خمار و خسته پاسخش را داد: - خیلی خسته‌ام. -حق داری آخه بعد از مدرسه هنوز استراحت نکرده یکراست راهی سفر شدی هنوزم از گرد راه نرسیده بعد از اون اتفاقات مجبور شدیم برگردیم... تقصیر من شد ببخش. صنم درست سر جای خود نشست و در تلاش برای پراندن خواب، چشمانش را با پشت دست مالیده گفت: - آه نه این چه حرفیِ... تو با این که سرت شلوغ بود این سفر رو ترتیب دادی، می‌دونم همش به خاطر منِ... باید ازت تشکر می‌کردم اما فرصت نشد الان بهت میگم که خیلی ازت ممنونم... در مورد اون حادثه هم بهتره فراموش بشه ارزش نداره الکی خون خودت رو بابتش کثیف کنی... مهم نیست. - نه صنم جان ما که با هم تعارف نداریم تو این مدت خیلی کسل و بی‌حوصله بودی منم همینطور، گفتم اگه یه کم سرگرم بشیم و آب و هوا عوض کنیم حتما روحیه‌ی بهتری پیدا می‌کنیم، باورکن اصلا انتظار این حوادث رو نداشتم. صنم که می‌خواست هر طور شده اتفاقات و درگیرهای پیش آمده را فراموش کند کوتاه گفت: - تو همیشه به فکر منی. سکوتی نه چندان طولانی میانشان جاری شد که باز هم توسط فردین درهم شکست نگاهی کوتاه به صنم انداخت و گفت: - بخواب عزیزم انگار خیلی خواب آلوده‌ای -آره اما نمی‌خوابم آخه می‌ترسم تو خوابت بگیره. -نه عزیزم نگران نباش من خسته نیستم. -با این حال ترجیح میدم بیدار بمونم. فردین لبخند زد: - می‌خوای یه آهنگ بذارم سرگرم بشی. - آره خوبه. فردین نیز می‌خواست جهت اندیشه‌های صنم را به سمت و سوی دیگر تغییر دهد پس همزمان با پخش آهنگ ملایم با حالتی خاص که آلوده به لذت بود گفت: - صنم وقتی تازه به ویلا اومده بودی رو به خاطر داری؟ چقدر اون روزا کوچولو بودی، شیطون وشیرین زبون، از همه شاکی بودی... چه روزایی بود. صنم نیم نگاهی به او انداخت نیم رخ جذاب فردین متفکرانه به روبه رو ماسیده بود. لبخندی زد او را خیلی دوست داشت تا جایی که به خاطر می آورد تنها کسی که به وجودش اهمیت داده و او را به عنوان یک عضو خانواده می‌دید فردین بود. توجه و مواظبت‌های دقیقی که فردین نسبت به صنم نشان می‌داد اصلا به مزاق نامادریش فریبا خوش نیامده بود. صنم با چشمان خود تلاش‌های فریبا را می‌دید که سعی در بد جلوه دادن او داشت اما همه ی زحماتش باد هوا رفته و هیچگاه موفق نشده بود حتی یک درجه هم محبت‌های خالص فردین را به جهت دلخواه خود تغییر دهد. صنم از این بابت احساس شعف می‌کرد و از اینکه حامی محکم و قرصی مثل فردین داشت به خود می‌بالید با اینکه گاهی دلسوزی‌هایش بیش از حد میشد و جنبه ی دستور پیدا می‌کرد ولی صنم اصلا احساس ناراحتی نمی‌کرد فردین پررنگ‌ترین نقش را در زندگیش ایفا می‌کرد و او با سکوتش این اجازه را به او می‌داد می‌ترسید با اعتراضش او را برنجاند و او را از خود دور کند بنابراین حتی زمانی که با نظر فردین مخالف بود هیچ نمی‌گفت و اجازه می‌داد او تصمیم گیرنده باشد. فردین تنها برادر فریبا بود، از آنجا که پدر و مادرشان را در یک حادثه از دست داده بودند سرپرستی و تربیت فردین ده ساله به گردن فریبا افتاده بود، فریبا در بزرگ کردن و تربیت او هیچ قصوری نمی‌کرد و تمام توجه و عواطفش را با حرارتی شدید به برادر منتقل می‌کرد، با اینکه فردین طبق تعلیمات فریبا رشد کرده بود اما هیچ یک از خصلت‌های او را نداشت و شخصیتی مستقل پیدا کرده بود. صنم از این بابت خدا را شکر می‌کرد چون در غیر این صورت مجبور می‌شد در آن ویلا به تنهایی روزهای عمرش را بگذراند .
  11. لیلا نگران به برادرش نگاه کرد و گفت: -داداش فکر می‌کنی بتونم دوباره زندگی کنم؟ حمید در حالی که روبه روی خانه پارک می‌کرد پوزخندی زد و گفت: - آبجی مگه قبلا با اون زندگی می‌کردی که الان نتونی؟ تو از اولم به تنهایی زندگیت رو اداره کردی پس نگران چی هستی؟ -نمی‌دونم داداش آخه همیشه خودش نبود اما فکرش، اسمش، همه جا همراهم بود. حمید کمربند را باز کرد در حالی که پیاده میشد گفت: -تو نه به فکرش دلبستگی داری نه به اسمش. هیچ کدومشون هم نقش مهمی رو تو زندگیت ایفا نکردن، نگران نباش لیلا جان همه چیز مرتبه. لیلا جعبه‌ی شیرینی را روی صندلی گذاشت تا بتواند راحت‌تر پیاده شود قبل از هر حرکتی با امتنان به برادرش نگاه کرد و گفت: - حمید بابت همه چیز ازت ممنونم من هفت سالِ دارم تو خونه‌ی تو زندگی می کنم، می‌دونم نیره رو خیلی اذیت کردم. حمید که در حیاط را باز کرده و به انتظار ورود او ایستاده بود لبخند به لب آورد و با محبت گفت: - این حرفا چیه آبجی بیا بریم داخل انگار گرما رو مغزت تاثیر گذاشته. لیلا با خنده در اتومبیل را بست و وارد خانه شد در جعبه را برداشت و گفت: -حتما نیره تا حالا از اضطراب زیاد، تمام ناخن‌هاش که هیچی انگشتاش رو هم جویده. حمید با صدای بلند نیره را صدا کرد نیره با عجله خودش را به میان در سالن رساند. لیلا می‌خواست با شیطنت او را از طلاقش آگاه کند و کمی سربه سرش بگذارد اما وضعیت بحرانی لیلا او را دستپاچه کرد او با آن سرو وضع آشفته و چهره‌ای ملتهب به نظر بسیار بدحال می آمد، نیره بی‌تاب به در ورودی سالن تکیه داده بود و هق هق می‌کرد، سرعت گام‌های حمید بیشتر شد خودش را به نیره رساند او که گویی تمام نیرویش تحلیل رفته بود روی سینه‌ی شوهرش از هوش رفت حمید در حرکتی سریع او را از زمین جدا کرد و وارد سالن شد. لیلا دستپاچه به داخل دوید و یکراست راه آشپزخانه را درپیش گرفت جعبه‌ی شیرینی را روی میز رها کرد و با لیوانی آب بازگشت حمید کمی از محتویات لیوان را به صورت نیره پاشید. چشمان نیره از هم گشوده شد نگاهش کوتاه به شوهرش افتاد حمید موهایش را نوازش کرد و گفت: -چی شده عزیزم؟ چرا گریه کردی؟ نکنه به خاطر دادگاه لیلاست؟ این که اینقدر... نیره به میان حرفش پرید و در حالی که از ته دل گریه می‌کرد شرمنده دستانش را روی صورتش قرار داد و با کلماتی مبهم گفت: -متاسفم، تو رو خدا منو ببخشید، به خدا نتونستم کاری کنم، زورم نرسید، هر چی تلاش کردم نتونستم جلوش رو بگیرم، به خدا نتونستم. -چی شده نیره جان؟ واضح‌تر بگو متوجه بشم. نگاه نیره از چشمان لیلا فراری بود حمید با حالتی عصبی ادامه داد: -جون به سرمون کردی بگو قضیه چیه؟ هق هق گریه‌ی نیره بلندتر شد: -پرویز اومد و صنم رو با خودش برد. کلماتش سینه‌ی لیلا را شکافت ناباورانه گفت: - یعنی چی؟ از چی حرف می‌زنی؟ از کدوم پرویز؟ من که متوجه نمیشم؟ لیلا وحشت زده به سمت اتاق‌ها دوید و با صدای بلند نام صنم را فریاد زد دیوانه‌وار در خانه می‌دوید و صنم را صدا می‌کرد: - دخترم... دخترم صنم... کجایی؟ مامان اومده... صنم دخترم. حمید به سختی توانست او را روی مبل بنشاند او را در آغوش فشرد و گفت: - آبجی آروم باش، آروم باش... بذار بفهمم چی شده؟ میریم میاریمش. به سمت نیره رفت و گفت: - چطوری شد؟ کی اومد؟ کجا رفت؟ کی اومد؟ نیره گیج و عاصی گفت: - دو ساعت پیش اومد من پشت در منتظر بودم شما پیداتون بشه وقتی صدای زنگ اومد بدون اینکه فکر کنم که امکان نداره شما به این زودی بیاید در رو باز کردم باور کن از قصد نبود خیلی سعی کردم جلوش رو بگیرم اما نتونستم، نشد. اشک‌های لیلا عصیان کرده بودند صدای گریه‌اش دل سنگی را آب می‌کرد باورش نمی‌شد بعد از این همه سال آن هم در روزی که از بند پرویز آزاد شده بود او آمده و سهل و آسان دخترش را گرفته است. حمید با حالتی عصبی دور خود می‌چرخید، نمی‌دانست باید چکار کند. مغزش کار نمی‌کرد به سرعت کتش را برداشت و گفت: -من میرم خونه‌ی عمو حتما اونجاهستن... من میارمش آبجی برش می‌گردونم.
  12. لیلا به خاطر احترام زیادی که برای پدر و عمویش قائل بود اعتراض را در خود زندانی کرد و سخنی به زبان نیاورد به همان دلیل هم چشمانش را به روی بدخلقی‌های شوهرش بست و بهانه‌های گاه‌وبی‌گاه و آزار و اذیت‌هایش را تحمل کرد. چند ماه را به همین صورت گذراند و بار سنگین این ازدواج را به تنهایی به دوش کشید، اما بهانه‌جویی‌های پرویز تمامی نداشت تا آنجایی که با اصرار و قهر توانست پدرش را متقاعد کند که با سرمایه ی هنگفتی که از فروش ویلای بزرگ عمو به دست آمده بود راهی آلمان شود. خیلی زود مقدمات را فراهم کرده و در چشم به هم زدنی از کشور خارج شده بود اما این سفر عکس تصور همه سفر پرباری نبود، نه از رفاه بیشتر خبری بود، نه از موفقیت و نه از پرویز. هفت سال از رفتن پرویز می‌گذشت در این مدت هیچ کس خبری از او نداشت عمو بارها سعی کرده بود او را بیابد اما پرویز جز یک شماره تلفن و آدرس هیچ نشانه‌ای از خود به جای نگذاشته بود که البته با تغییر دادن محل کار و زندگیش بی فایده بود. با گذشت سال‌ها امیدی که در دل‌ها نسبت به یافتنش سوسو می‌زد کم کم رنگ باخت و از میان رفت. غصه‌ی وضع نابسامان لیلا قلب بیمار پدر را به درد می آورد و عذاب وجدانی که تمام وجودش را از خود مملو ساخته بود، دردش را تشدید می‌کرد. به اندازه‌ای که پس از چهار سال در یک نیمه شب عذاب وجدان بالاخره قلب بیمار او را احاطه کرده و زندگی را از او سلب کرده بود خانواده روزهای دردناکی را پشت سر گذاشت بیش از همه ضربه‌ی سنگین مرگ پدر بر روح و روان لیلا تاثیر داشت و غم عظیمی را در دل او جا داد. از سوی دیگر از وضعیت بلاتکلیفش خسته شده بود بارها اراده کرده و می‌خواست دادخواست طلاق بدهد اما هر بار چشمان منتظر عمو و گریه‌های مداوم زن عمو که علاقه ای کمتر از مادرش به او نداشت او را پشیمان می‌کرد. دلش نمی‌خواست به رنج آن دو که در این مدت پیر و سرخورده شده بودند اضافه کند دل رحیمش آن‌ها را در این انتظار و بلاتکلیفی همراهی می‌کرد زن عموی مهربانش از شدت گریه در فراق تنها فرزندش چشمانش کم سو شده و پس از مدتی در بستر بیماری افتاد و خیلی زود با دنیا وداع گفت . عمو تنهاتر از هر وقتی از لیلا خواهش کرد در کنارش زندگی کند اما لیلا حاضر نبود پا به خانه‌ای بگذارد که روزی تمام لحظات پرویز در آن گذشته نمی‌توانست در آن خانه زندگی کند وهرثانیه چشمان مشکی پرویز را پشت سر خود یدک بکشد از او و از بودن با او منزجر بود. عکس‌هایش همه جای خانه پخش شده بود، در این مدت تنها چیزی که خاطر عمو و زن عمو را تسلی می‌داد همین عکس ها بودند، حتی اگر عکس‌ها نبود، سنگینی سایه‌ی پرویز را حس می‌کرد که تمام وقت روی جسمش جاری شده بود. دوران بارداری در افکار لیلا شکل تصویر به خود گرفت تازه متوجه بارداریش شده که پرویز زمزمه‌ی سفر کرده بود چه روزهای سخت و پر دلهره‌ای را بدون او گذرانده بود اطرافیان حتی فرصت نکردند که برای متولد شدن دختر کوچکش شادی کنند ناراحتی بیش از رضایت در چشمانشان دیده میشد اما برای لیلا مهم نبود او صنم را داشت و همین برایش به اندازه ی یک دنیا می‌ارزید .با یادآوری صنم لبخند بر لبش نشست متوجه توقف اتومبیل شد به سمت حمید بازگشت و گفت: - کجا میری؟ حمید در حالی که پیاده میشد پاسخ داد: -میرم شیرینی بخرم. در را بست و قبل از اینکه از اتومبیل دور شود با لبخندی عمیق به لبه‌ی شیشه‌ی اتومبیل تکیه داد وسرش را داخل اتومبیل کشاند و ادامه داد: خیلی وقته شیرینی به دلم مزه نداده اما احساس میکنم از همین الان همه چیز یه مزه‌ی دیگه پیدا میکنه. -منم امیدوارم حمید از اتومبیل فاصله گرفت و دقایقی بعد با یک جعبه بازگشت همین که روی صندلی قرار گرفت در جعبه را باز کرد و آن را به سوی لیلا گرفت و گفت: - ازش بخور تو باید زودتر از بقیه دهنت رو شیرین کنی. بازم مبارک باشه آبجی امیدوارم از این به بعد زندگیت هم طعم لذیذ این شیرینی رو بگیره. لبخند لب‌های لیلا را شکفت و گفت: -انشاالله. شیرینی به دلش چسبید حمید سریع راه خانه را در پیش گرفت لیلا نگاهی کوتاه به برادرش انداخت نمی‌دانست چرا همزمان با احساس راحتی، اضطراب گریبانش را گرفته نگران به حمید گفت: -داداش عمو می‌دونه؟ -آره خودم بهش گفتم نگران نباش اون منطقی با این مسئله برخورد کرد البته خودشم می‌دونه که تو کوتاهی نکردی از وقتی پسر نامردش رفته یک کلمه حرف طلاق رو نزدی همین کلی خانمی تو رو رسوند با اینکه اون حیوون حتی لیاقت یک روز انتظار تو رو نداشت. -اینطوری نگو اون هر چی باشه پدر صنمِ. -بهتره درباره‌اش حرف نزنیم نمی‌خوام روز به این خوبی رو به خاطر اون خراب کنم... عمو خواست بهت بگم با خیال آسوده زندگیت رو ادامه بدی و به هیچ چیز فکر نکنی. - خیلی نگرانشم باید از این به بعد بیشتر صنم رو به دیدنش ببرم. - فکر خوبیه، وگرنه فکر می‌کنه می‌خوای باهاش قطع رابطه کنی.
  13. فصل اول - چی شد؟ آبجی نتیجه چی شد؟ نگاهش را به سمت برادر گرداند، در نگاه همیشه متلاطم زن آرامشی خانه کرده بود، همین نشانه برای آسوده شدن حمید کافی بود. زن جوان با نفسی عمیق گفت: - حمید! تمام شد. اشک در چشمان حمید حلقه بست، بد‌‌‌‌‌‌‌‌‌ون اینکه نگران فرو‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ریختن آن‌ها باشد تن ظریف و نحیف او را دربر‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گرفت و گفت: -بهت تبریک میگم، بهت تبریک میگم. بغض سنگینی در گلوی لیلا جمع شده بود، در حالی که از آغوش حمید بیرون می‌آمد گفت: -باورم نمیشه، بعد از هفت سال بالاخره راحت شدم، حمید چه حسی دارم، انگار بین زمین و هوام، سبکم... خیلی سبک. حمید دستش را دور شانه های او گذاشت و لبخند زد و گفت: -بعد از این همه انتظار حقت بود، خدا خیلی با انصاف‌تر از اون چیزیه که ما آدما تصور می‌کنیم. - تو تمام لحظاتی که قاضی رای صادر می‌کرد حضورش رو احساس می‌کردم باور کن اگر تو خیابون نبودم سجده شکر بجا می‌آوردم... باورم نمیشه انگار از لبه ی تیغ گذشتم بدون اینکه یه تار موی من آسیب ببینه. - ولی این آزادی آسون به دست نیومده آبجی! - مهم نیست... اونچه که اهمیت داره اینه که از این پس می‌تونم یه نفس راحت بکشم. حمید دست خواهرش را فشرد و گفت: -بهتره زودتر بریم خونه باید این خبر خوش رو به گوش همه برسونیم. - تماس بگیر و همین الان اطلاع بده آخه نیره خیلی دل نگران بود. مرد جوان به سمت اتومبیل عقب گرد کرد و گفت: - اینجا تلفن عمومی پیدا کردن مکافاته از طرفی می‌خوام قیافه ی هیجان زده‌اش رو ببینم وقتی خبر رو می‌شنوه. مکث کوتاه لیلا و نگاه کشدارش به خیابان پرتردد مقابلش از حس ناباوری‌اش سرچشمه می گرفت حمید در جلو را برای او باز کرد و چون عکس العمل سریعی از جانب او ندید، او را به نام خواند و گفت: -خواهر جون! پس چرا نمیای؟ لیلا به خود آمد و نگاهش را به سمت او تغییر داد، دلش می‌خواست او را در آغوش بگیرد، دوان دوان خود را به او رساند و بی‌محابا او را در آغوش گرفت. قطعا این تنها خدا بود که توانایی درک حس کنونی او را داشت حمید را بیش از جان دوست داشت و همیشه خدا را از بابت داشتنش شکر می‌کرد. حمید خوشحال از ابراز احساسات خواهرش سرش را نوازش کرد، لیلا عجولانه از آغوش او بیرون آمد و روی صندلی نشست احساس رخوت و آرامش داشت در حالی که نیمه‌ی دیگر وجودش مملو از هیجان و رضایت بود. انگار انفجار مهیبی در روح و جسمش رخ داده بود، حسی غیر قابل کنترل داشت. احساسات از بند گسیخته‌ای که نمی‌دانست چه نام دارد، شاید آزادی، قطعا بهترین نام بود. دستی به صورتش کشید تا شاید به این وسیله کمی از التهابش کم کند. به پشتی صندلی تکیه داد، نگاه خیره‌اش را به خط کشی وسط خیابان دوخت، آنها را شمرد، دوباره و دوباره، اما انگار التهاب درونش نمی‌خواست فروکش کند به آسمان دیده دوخت. آبی بود، بدون هیچ ابری، خاطرات در سطر سطر ذهنش شکل گرفتن حوادث گذشته به شکل آزار دهنده ای در مقابل دیدگانش صف کشیدند می‌خواست از آنها خلاص شود اما چسبنده‌تر از آن بودند که از ذهنش جدا شوند، پخش اتومبیل روشن و ملودی ملایمی در فضا جریان داشت. به حمید نگاهی انداخت با حواس‌پرتی به بیرون نگاه می‌کرد، انگار در کنار او نبود، چشم از او گرفت و به شیشه روبه رو خیره شد، مغلوب زمزمه‌های خاطرات شد و خودش را در گذشته رها کرد. اصرارهای بی‌حد و حصر پدر و عمو در خاطرش رنگ گرفتند و تحکم آن‌ها زمانی که به او گفته بودند باید با پسر عمویش پرویز ازدواج کند عمو با اشتیاق بدون در نظر گرفتن نظر مخالف لیلا و پرویز درگیر تدارکات برگزاری مراسم ازدواج بود. لیلا با گریه و زاری به آنها گفته بود پرویز را نمی‌خواهد و به او علاقه ای ندارد، اما هیچ کس کوچکترین توجهی به اعتراض او نداشت پرویز هم دست کمی از او نداشت و سرسختانه مخالفت کرده و یک تنه در جبهه‌ای نابرابر مبارزه می‌کرد، اما تلاش‌های او نیز در مقابل پدر و عمویش پوچ و عبث بود و هیچ کدام از نقشه‌ها و تدابیرش نتوانستند او را از این ورطه رهایی دهند. پرویز که سودای عشقی نو را در سر داشت حاضر نبود به این راحتی پا پس بکشد اما از زحماتش هیچ نتیجه‌ای نگرفت و در آخر هر دو مجبور شدند سر سفره ی عقد نشسته و ازدواج کنند، ازدواج شومی که از همان لحظه‌ی اول رنگی از عذاب به روح و جان همه پاشید.
  14. رمان طلا نویسنده فردوس ژانر اجتماعی-عاشقانه خلاصه: طلا دختری مهربان و هنرمند است که در یک خانواده ی پر مشکل زندگی میکند دختری که عشق شاهرخ را در سینه می پروراند،عشقی یک طرفه و ساده.شاهرخ مردی موفق و پرجذبه که ۱۶ سال از او بزرگتر است همه چیز با یک اتفاق ناگوار در یک چشم به هم زدن تغییر میکند و جای طلا و شاهرخ عوض میشود و مسیر زندگی هر دو را تغییر میدهد. شاهرخ برای به دست آوردن عشق او دست به هر کاری میزند اما طلا با هر تلاش او دور و دور تر میشود...
  15. رمان سرپناهی از عشق نویسنده فردوس ژانر اجتماعی و عاشقانه خلاصه: صنم دختری که برای فرار از یک عشق ناخواسته به یک ازدواج ناخواسته تن میدهد و... فردین ناگهانی به عقب برگشت و دست آزادش را دور گلوی صنم حلقه کرد آنقدر با قدرت به او هجوم آورده بود که صنم بی اختیار چند گام به عقب کشیده شد قدمهای تند و نامنظم صنم گرد و خاک روی زمین را در هوا معلق کرد و ثانیه ای بعد محکم به اتومبیل برخورد کرد. خلاصه برای مدیران: صنم دختری که بعد از جدایی والدین مجبور به زندگی با پدر و نامادریش میشود و سختی های بسیاری را متحمل میشود که البته با حمایت ها و علاقه ی فردین برادر نامادریش زندگیش تغییر میکند اما این علاقه مشکلات و حوادثی را رقم میزند و زندگی صنم را دستخوش تغییراتی میکند.
×
×
  • جدید...