رفتن به مطلب
نحوه ی گذاشتن مطلب در انجمن
درخواست طراحی جلد برای رمان
قوانین و راهنمای ارسال کتاب در حال تایپ فراخوان جذب ویراستار + آزمون ویراستاری

sole

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    34
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

147

درباره sole

آخرین بازدید کنندگان نمایه

بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمیشود.

  1. sole

    رمان روان | Sole

    پارت هشتم: در کلانتری روی صندلی نشسته و منتظر بودم تا مسئول مربوطه به پشت میزش برگردد. نگاهم بر روی نام "سرگرد مهران دانشمند" مانده بود اما افکارم حول آن تهدید و جعبه ای که دریافت کرده بودم می چرخید. تهدید و پس از آن دریافت عکس، تنها یک چیز را نشان می داد و آن اینکه موضوع از آن چیزی که من تاکنون فکر می کردم پیچیده تر و خطرناک تر است. به همین خاطر تصمیم گرفته بودم تا پلیس را در جریان قرار دهم؛ حتی اگر حرفهایم را باور نمی کردند. در همین افکار بودم که صدای تلفن همراهم بلند شد و یک شماره ناشناس بر روی آن به نمایش در آمد. حدس می زدم که احتمالا باز هم همان مزاحم همیشگی است. تماس را برقرار کردم و منتظر ماندم تا شروع به صحبت کند. با اینکه هیچ حرفی نمی زد ولی مطمئن بودم که همان مزاحم همیشگی است. خواستم حرفی بزنم که با شنیدن صدای رهام حس کردم قلبم لحظه ای از کار ایستاد. در پس صدای تنفس آرام مزاحم، صدای سرحال رهام شنیده می شد که در حال صحبت کردن درمورد یک موضوع پزشکی با همکارش بود. مردی میانسال با موهای جو گندمی و قد نسبتا کوتاه پشت میز نشست. همزمان با نشستن سرگرد دانشمند پشت میزش، تماس را قطع کردم و با هول، از روی صندلی بلند شدم. با اخمی که از روی شَک و تعجب بر پیشانی اش افتاده بود، پرسید: سرگرد دانشمند- مشکلی پیش اومده؟ شنتیا- نه ... یعنی ... راستش الان اطلاع دادن که حال پدرم بد شده بردنش بیمارستان... با اجازتون باید سریعتر برم. با لحنی که در آن شَک و تردید موج می زد پاسخ داد: سرگرد دانشمند- ایشاا. بلا دوره سرم را تکان دادم و به سرعت از آنجا دور شدم. با هول شماره رهام را گرفتم و تا تماس برقرار شود، مردم و زنده شدم. صدای سرحال رهام در گوشم پیچید. رهام- بـــــه... سلام بر رفیق شفیقم ... چی شده یادی از من کردی؟ نفس آسوده ای کشیدم. رهام با لحنی که مشخص بود کمی شک کرده است ولی سعی دارد تا همچنان لحن خود را سرزنده نگه دارد گفت: رهام- زبونتو موش خورده؟! وقتی بازهم جوابی از من نگرفت با شَک پرسید: رهام- چیزی شده؟! ... نکنه باز حالت بد شده؟ کجایی الان؟ به زور جواب دادم: شنتیا- چیزه ... الان خوبم. زنگ زدم واسه شام دعوتت کنم. رهام- مطمئنی خوبی؟... میخوای یه سر بیا بیمارستان یه چکاپ بکن بعدش باهام میریم خونه. شنتیا- نه لازم نیست. یکم کار دارم. تا تو بیای منم به کارام میرسم. شب می بیمنت. رهام- حالا هی مثل بچه ها از دکتر رفتن فرار کن تا آخرش خودم کت بسته بیارمت. از اینکه طبق معمول بی مقدمه گوشی را قطع کرد لبخند زدم و در حالی که فکری ذهنم را به شدت مشغول کرده بود به بازار رفتم تا برای شام خرید کنم. ****-
  2. sole

    حاظری برای سه دقیقه بمیری؟

    آره. برای ابد هم بود حاضر بودم بمیرم سه دقیقه که دیگه چیزی نیس
  3. عالی بود. ممنون که به اشتراک گذاشتی.
  4. sole

    رمان روان | Sole

    پارت هفتم: از اتمام کلاسم چند دقیقه ای می گذشت و من در حال رفتن به سمت دفتر اساتید بودم که صدای تلفن همراهم بلند شد. تلفن همراه را از جیب کتم درآورده و نگاهی به شماره ی ناشناس تماس گیرنده انداختم. ناخودآگاه اخم هایم کمی در هم رفت. با تردید تماس را برقرار کردم. شنتیا- ... الو؟ - داری همینطوری وقتتو از دست می دی. یادت باشه تا ابد وقت نداری که یه تصمیم ساده بگیری... از اینکه همان مزاحمی بود که تا قبل از این به تلفن ثابت خانه ام تماس می گرفت، و همکنون شماره تلفن همراهم را نیز پیدا کرده بود، جا خوردم. سعی کردم خود را جمع کرده و در مقابل نگاه دانشجویان و اساتید عادی جلوه کنم. در حالی که از رفتن به دفتر اساتید منصرف شده و به سمت فضای باز دانشکده می رفتم، جواب دادم: شنتیا- ببین... نمی دونم کی هستی و چی میخوای و چرا دست از سر من بر نمی داری. قبلا گفتم بازم می گم. منو با کس دیگه ای اشتباه گرفتی... من اون کسی که تو فکر می کنی نیستم... بدون توجه به صحبت های من، میان حرفم آمد: - فقط چند روز دیگه برای قبول کردن پیشنهادم وقت داری. در غیر اینصورت ... و بعد از چند ثانیه سکوت معنا دار صدای بوق آزاد در گوشم پیچید. یادم آمد زمانی که برای اولین بار به تماسش جواب دادم، فکر می کردم یک شوخی از طرف دانشجویانم است تا مرا دست بیاندازند ولی لحن جدی و مطمئنی که در صحبت کردنش مشهود بود، باعث شد تا به این نتیجه برسم که احتمالا مرا با شخص دیگری اشتباه گرفته است. این معقول ترین فرضیه ای بود که به ذهنم می رسید. با خود فکر کردم که پلیس را در جریان قرار دهم. حتی اگر حرف هایم را باور نمی کردند، شاید حداقل می توانستم به خاطر مزاحمت های تلفنی از او شکایت کرده و پس از جمع آوری مدرک، ضمیمه شکایت نمایم. اما به خاطر آوردم که هر بار از طریق یک شماره جدید تماس می گیرد و حتی نمی توانم اثبات کنم که همه تماس ها از طرف همان مزاحم بوده است! ****- طبق روال هر روز، راس ساعت 5 به خانه رسیدم. هنوز کتم را از تن خارج نکرده بودم که زنگ در واحد زده شد. کتم را کامل در آورده و روی مبل انداختم و به سمت در رفتم. از چشمی نگاهی انداختم. آقای مرادی، صاحبخانه بود. از زن اولش فخری خانم، یک پسر بیست ساله و یک دختر شانزده ساله داشت. با وجود اینکه نزدیک به شصت سال سن داشت ولی از نظر ظاهری همانند مردهای چهل ساله به نظر می رسید. ماه پیش از رهام شنیدم که بدون اطلاع فخری خانم، زن جوانی را به همسری گرفته است. در را باز کردم. آقای مرادی- سلام پسرم. حالت چطوره؟ شنتیا- سلام. خوبم ممنونم. بفرمایید داخل. آقای مرادی- نه پسرم. همینجا خوبه. فقط می خواستم بگم که هر چی زودتر تصمیم قطعیت رو بگو که می خوای بمونی یا میخوای جا به جا بشی تا منم تکلیف خودمو بدونم. ببینم مشتری بیارم برای دیدن خونه یا نه. شنتیا- چشم. تا آخر هفته جواب قطعیم رو بهتون اطلاع میدم. آقای مرادی- باشه پسرم. پس منتظرم. خدافظ. هنوز از خداحافظی کردن با آقای مردای و بستن در یک دقیقه هم نگذشته بود که چند تقه به در خورد. با خیال اینکه آقای مرادی صحبتی را جا انداخته است، در را باز کردم. غیر از یک جعبه که جلوی در گذاشته شده بود، اثری از هیچکس نبود. با تعجب جعبه را برداشتم و به داخل رفتم. جعبه را روی اپن گذاشتم. حرف مزاحم در مغزم تکرار شد: " فقط چند روز دیگه برای قبول کردن پیشنهادم وقت داری... در غیر اینصورت ... در غیر اینصورت ... در غیر اینصورت ..." احتمال دادم که برای نشان دادن زهر چشم، چیز ناخوشایندی درون جعبه باشد. از اپن و جعبه فاصله گرفتم. می خواستم مستقیما جعبه را درون سطل زباله بیاندازم ولی کنجکاوی اجازه نداد. بعد از چند دقیقه کلنجار رفتن با خود، بالاخره تصمیم گرفتم تا جعبه را باز کنم. با نگرانی و قدم های نامطمئن به جعبه نزدیک شدم. نفسم را حبس کردم. در جعبه را برداشتم و نگاهی به داخل جعبه انداختم. با دیدن چیزی که داخل جعبه بود، نفس حبس شده ام را آزاد کردم. عکس را برداشتم و به دقت به شخصی که در داخل عکس در حال خندیدن بود نگاه کردم. قلبم فشرده شد و از خود پرسیدم: چرا؟!
  5. داداش که داشته باشی…یکی هست که وقتی ناراحتی تنها امیدت اینه که اون باورت داره و منتظر شندن حرفاته
    داداش که داشته باشی… یکی هست که با وجود اینکه حرفات تکرارین و همش غر زدنن انکار میکنه و میگه بگو
    داداش که داشته باشی… یکی هست خطاهاتو که براش میگی عصبی میشه و رگ غیرتش به جوش میاد
    داداش که داشته باشی…یکی هست که اعصاب خوردت رو سر اون خالی میکنی و اون آرومت میکنه
    داداش که داشته باشی…یکی هست که لب و لوچه آویزونت رو به لبخند تبدیل میکنه با حرفاش
    داداش که داشته باشی…یکی هست وقتی یهو یچی بگه اونم بگه :کیه برم خط خطیش کنم؟؟!!
    داداش که داشته باشی… یکی هست بگه رفتارت خوبن ولی گاهی زود قضاوت میکنی
    داداش که داشته باشی…یکی هست که همیشه نگرانش باشی نگران خوب بودنش دیر کردنش غیبتش
    داداش که داشته باشی…یکی هست که حواسش به تک تک حرفات باشه و تو هم سرتا پا به گوش باشی
    داداش که داشته باشی… یکی هست بگه غلط کردی ناراحتی بیخود میکنی ناراحتی ملتففففت؟؟!
    توام بگی اره… اونم بگه دِ نشد : مللللتتفففت؟؟ توام جیییغ بزنی بگی ارررره

  6. جوابتو توی چت دادم

    برای چت اختصاصی

  7. sole

    نقد رمان روان | Sole

    نام نویسنده : Sole نام رمان : روان خلاصه رمان : درست نمی دانم از کی و به چه علت زندگی ام روال عادی خود را از دست داد. ولی این را می دانم که من دیوانه نیستم. حداقل هنوز اینهمه اتفاقات عجیب و غریب مرا دیوانه نکرده است. لینک صفحه رمان
  8. sole

    دو تا چیز بگین یکیش رو انتخاب کنیم

    بیرون شب یا روز؟
  9. sole

    سوژه هفته با @M.k.M

  10. «بدون شرح»

    MahPic_ir_So_Cute_Romantic-17.jpg

  11. sole

    رمان روان | Sole

    پارت ششم: توهمات عجیب اخیر و در کنار آن افزایش رهن خانه، فکرم را مشغول کرده و باعث شده بود که تا ساعاتی قبل از طلوع آفتاب خواب به چشمانم نیاید. هر چند که نتیجه ی آن همه فکر و خیال، تنها خستگی بیشتر روحم و در پی آن دیر بیدار شدن برای رفتن بر سر کار بود. همینطور، معطل شدن در داروخانه برای تهیه آرامبخش، دلیل دیگری برای اضافه کردن بر مدت این تاخیر ناخواسته به حساب می آمد. بالاخره پس از نیم ساعت تاخیر به دانشکده مهندسی کامپیوتر رسیدم و برای اینکه تلاشی برای جبران تاخیرم کرده باشم، با گام های سریع و بلند به طرف کلاس رفتم. خاطرات به ذهنم هجوم می آورد. **** خاطره اول **** نمی دانستم با چه شخصیتی روبرو خواهم شد و آن شخص چه برخوردی با من خواهد داشت. همین موضوع باعث شده بود تا شدیدا دچار استرس شوم و ریتم عادی نفس هایم را فراموش کنم. با خود در حال کلنجار رفتن برای آرام شدن بودم که رهام کنار گوشم زمزمه کرد: رهام- آروم باش. دلیری آدم محترمیه... قبل از اینکه رهام بتواند حرفش را کامل کند، در دفتر آقای دلیری باز شد و مردی لاغر اندام با قدی متوسط، در بین چارچوب در قرار گرفت. از سفیدی موهایش می شد حدس زد که دهه ی ششم عمر خود را سپری می کند. چهره ی جدی اش به خوبی جذبه اش را به رخ می کشید. همزمان که نگاهش بین من و رهام در گردش بود، لبخند به لب گفت: آقای دلیری- ببخشید معطل شدید. (کمی از مقابل در کنار رفت و با دست به داخل اشاره کرد و ادامه داد:) بفرمایید خواهش می کنم. در خدمتتون هستم. همزمان با رد شدن از کنار آقای دلیری و وارد شدن به دفترش، به او سلام کردیم. دفتر به نسبت بزرگی بود که یک میز بزرگ چوبی در راس اتاق قرار داشت. سمت راست میز، یک گلدان به دفتر جلوه ی زیبایی بخشیده بود. روبروی میز آقای دلیری، دو مبل اداری به رنگ قهوه ای روبروی هم و یک میز شیشه ای کوچک بین آنها قرار داشت. پس از اینکه آقای دلیری پشت میزش نشست و ما را دعوت به نشستن کرد، رو به رهام کرد و با خوشرویی گفت: آقای دلیری- حالت چطوره رهام جان؟... خانواده خوبن الحمدا..؟ رهام- خیلی ممنون. سلام دارن خدمتتون. آقای دلیری پس از نیم نگاهی به من، رو به رهام کرد و گفت: آقای دلیری- خب رهام جان، دوستت رو معرفی نمی کنی؟ رهام در حالی که به من نگاه می کرد جواب آقای دلیری را داد: رهام- عمو جون ایشون شَنتیا تاجیک یکی از دوستان عزیز من هستن که قبلا در موردش باهاتون صحبت کرده بودم. و بعد از اتمام حرفش به آقای دلیری که اخم ریزی بر روی پیشانی اش افتاده بود، نگاه کرد و خیلی سریع حرفش را اصلاح کرد: رهام- یعنی ... منظورم آقای دلیری بود آقای دلیری با تک سرفه ای خنده اش را فرو داد و مجددا با لبخند و نگاهی کنجکاو به من نگاه کرد. نگاه خیره اش باعث شده بود تا تپش قلب هم به ریتم نامنظم تنفسم اضافه شود. با این حال، لبخند زدم و گفتم: شَنتیا- از آشناییتون خوشبختم. **** خاطره دوم **** در حالی که همراه رهام از سومین بنگاه معاملات ملکی بیرون می آمدیم، صدای رهام را از کنارم شنیدم که با لحنی که از آن کلافگی می بارید شروع به صحبت کرد: رهام- چرا گوش نمی دی چی می گم؟ بابا دارم می گم اون سوئیت خیلی وقته که خالی افتاده و منم قصد ندارم ازش استفاده کنم... اخم هایم در هم شد. شَنتیا- دوباره شروع نکن. حرفم را نشنیده گرفت و با لحنی که سعی در متقاعد کردنم داشت، ادامه داد: رهام- بابام فقط برای اینکه فکر می کرد من به تنها زندگی کردن عادت کردم و می خوام تنها باشم اون سوئیتو رهن کرد. نمی دونست که من بعد از چند سال دوری از خانواده الان ترجیح می دم کنار خانوادم باشم. سکوتم باعث شد تا حرفش را ادامه دهد: رهام- بابام قرار داد دو ساله بسته و رهنشم پرداخت کرده... ولی همینجوری خالی افتاده.... توام که داری دنبال خونه می گردی. چه کاریه که داری خودتو اذیت می کنی؟ خوب تو از سوئیت استفاده کن... اینطوری پولی ام که دادیم بیخودی حروم نمی شه... سوئیتی که رهام درباره اش صحبت می کرد، در یکی از محله های خوب شهر و در طبقه ی آخر یک آپاتمان چهار طبقه واقع شده بود. یک واحد 90 متری که در مجموع از یک اتاق، یک آشپزخانه ی اپن و یک سالن کوچک تشکیل می شد. حتی از آخرین دفعه ای که به سوئیتش رفتم، به خاطر داشتم که تمامی وسایل نیز از قبل توسط پدر رهام تهیه و چیده شده است. دهانم را برای مخالفت باز کرده بودم که رهام پیش دستی کرد و برای زدن تیر آخر گفت: رهام- اصلا هر ماه کرایه اشم بده که فکر نکنی منتی سرت هست... هان؟ نظرت چیه؟ ­****- با وجود حس دِین و همینطور علاقه ی زیادی که به رهام داشتم ولی هر روز، آمدن بر سر کاری که او به واسطه ی آشنایی پدرش با آقای دلیری برایم فراهم کرده بود و همچنین ماندن در خانه ی مجردی رهام که در اصل، کرایه ی آن چندین برابر حقوق ماهیانه ی من بود و من با پرداخت مبلغ ناچیزی در آن زندگی می کردم، برایم حکم سیلیِ محکمی را داشت که از زندگی می خوردم و هر روز بیشتر از قبل نزد خودم، رهام و پدرش خرد می شدم. یادم آمد که یکبار از رهام دلیل آنهمه توجه و محبتش را پرسیدم ولی او از در شوخی وارد شد و گفت: "لابد عاشقت شدم" و بعد از این حرف خندید و بحث را عوض کرد.
  12. sole

    رمان روان | Sole

    پارت پنجم: نمی دانم چقدر طول کشید ولی عملا در حال خفه شدن بودم. پاهایم سست شد و با زانو پشت در سقوط کردم. دستهایم به دستگیره در آویزان شد و با فشار کمی که از پشت به در وارد شد، در چند سانتی متر باز شد و رهام از لای در با نگرانی پرسید: رهام- چی شدی تو؟؟.... یکم برو کنار تا بتونم درو باز کنم. از شدت سرفه کردن کف دستشویی وا رفتم. بدنم بی حال بود؛ به همین خاطر خود را روی زمین به سمت سینک کشیدم و تکیه دادم. سرفه هایم کم و کمتر شد تا اینکه فقط بی حالی باقی ماند. رهام در دستشویی را کامل باز کرد. بین درگاه در نشست و با نگرانی به من خیره شد. رهام- چت شد یهو؟؟؟.... همینجا باش تا برم برات یکم آب قند درست کنم بیارم. با بی حالی سری به تایید تکان دادم. نگاهی به وضعیتم انداختم و صورتم جمع شد. چند لحظه بعد رهام با یک لیوان آب قند برگشت و دوباره در بین درگاه در و کنار من نشست و آب قند را به خوردم داد. به لطف آب قندی که رهام به خوردم داد طولی نکشید که از آن بی حالی اثر زیادی باقی نماند. شَنتیا- من حالم خوبه. پاشو برو بیرون تا من یه دوش بگیرم. (و بر سر خود غر زدم: ) سر تا پام نج*س شد رفت. رهام- مطمئنی می تونی؟.... می خوای ... اجازه ندادم ادامه حرفش را بزند. شَنتیا- می تونم. طی مدتی که در حال دوش گرفتن بودم، رهام هر چند دقیقه تقه ای به در میزد تا مطمئن شود که دوباره حالم بد نشده است. این کارش به شدت روی اعصابم بود ولی وقتی چهره نگران چند دقیقه گذشته اش به خاطرم می آمد، باعث می شد دندان روی جگرم بگذارم و با حفظ آرامش صوری ام، هر بار به او اطمینان خاطر دهم. ****- لباسهایم را پوشیدم و همزمان که با حوله کوچکی آب موهایم را می گرفتم به سمت آشپزخانه به راه افتادم. رهام در حال در آوردن غذاها از داخل پلاستیک بود. فکرش آنقدر درگیر بود که تا وقتی به دو قدمی اش نرسیده بودم، متوجهم نشد. نیم نگاهی به من انداخت و دوباره مشغول ادامه کارش شد و بدون هیچ حسی گفت: رهام- چلو جوجه گرفتم. نوشابه و سالاد را از پلاستیک در آوردم و روی اُپن گذاشتم. سپس روی صندلی نشستم و منتظر رهام شدم. کمی بعد، رهام هم غذا ها را آورد و روبرویم نشست. چند دقیقه ای از شروع غذا خوردنمان می گذشت ولی رهام نه حرفی می زد و نه حتی نگاهم می کرد. سرش پایین بود و با بی میلی آشکاری غذایش را می خورد. اشتهایم را از دست دادم. سعی کردم تا با حرف زدن جوّ موجود را تغییر دهم. شَنتیا- ... اون مزاحمو نمیشناسم.... در واقع این اولین جمله ای بود که در آن لحظه برای حرف زدن به ذهنم رسید! رهام همانطور که سرش پایین بود و غذایش را به زور فرو می داد، در جواب تلاشم، فقط سری تکان داد. ظاهرا او هم اشتهایش را از دست داد چون از خوردن ادامه غذایش منصرف شد و به صندلی تکیه داد. با جدیت و منتظر، به من خیره شد و گفت: رهام- خب؟ ... نمی خوای بگی چه خبره؟ از جوّ حاکم عصبی شده بودم و طبق معمول در این شرایط، به شدت احساس می کردم که دلم می خواهد بخندم. برای آنکه با خندیدنم بیشتر از این باعث آزار رهام نشوم، انرژی زیادی صرف کردم تا خود را کنترل کنم؛ هر چند خنده ی فروخورده ام، در لحن صدایم کمی احساس می شد. شَنتیا- خبر خاصی نیست.... رهن خونه بعد از تموم شدن مهلت قرار داد قراره زیاد بشه؛ واسه همین درخواست وام داده بودم. همین. رهام مشکوک نگاهم کرد و بعد از مکثی گفت: رهام- خب چرا به خودم نگفتی؟ شَنتیا- چون به اندازه ی کافی بهت مدیون هستم. رهام- خفه شو... . تا کی قراردادت مهلت داره؟ شَنتیا- بی خیال، خودم یه کاریش می کنم. تو .... رهام- گفتم خفه شو... . این موضوعو حلش می کنم تو نمی خواد کاری کنی. بگذریم، دلیری می گفت اون موقع که داشته باهات صحبت می کرده از صدات حس کرده اصلا حالت خوب نبوده. یکم پیش ام که حالت بد شد. فردا رو یه ساعت مرخصی بگیر برو دکتر. برای اینکه بحث هر چه زودتر خاتمه یابد، سری تکان دادم و گفتم: شَنتیا- باشه میرم. البته که رهام با تمام جنبه های اخلاقم به خوبی آشنا بود و متوجه شد که برای دست به سر کردنش آنقدر سریع تمام حرف هایش را پذیرفتم ولی او نیز ترجیح داد که ادامه بحث را به زمان بهتری موکول نماید. کمی بعد از جمع کردن ظرف های غذا، رهام کارهای عقب مانده اش را بهانه کرد و به خانه اش برگشت. حالش به شدت گرفته بود و من نیز با شناختی که از او داشتم، می توانستم حدس بزنم که دلیل حال بدش چیست.
  13. sole

    زنگ زنگ زنگ..........

    کسی که دوستش داشتم و الان دیگه نیست
×
×
  • جدید...