رفتن به مطلب
نحوه ی گذاشتن مطلب در انجمن
درخواست طراحی جلد برای رمان
قوانین و راهنمای ارسال کتاب در حال تایپ فراخوان جذب ویراستار + آزمون ویراستاری

اهورا

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    50
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

234

درباره اهورا

آخرین بازدید کنندگان نمایه

بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمیشود.

  1. چرا نمیای؟؟؟

    ویرایش شده توسط S O-O M
  2. اهورااااااااااااااااااااااااااااااااا بیا چتتتتتتتتتتتت

  3. :58a8809d25adf_default_t(14): من تا شنبه نیستم

    نیومدی خداحافظی کنم

  4. خییییییییییییییلی بدی هوری خییییییییییلی

  5. تقدیر من این است که با درد بسازم
    از این دل نامرد دلی مرد بسازم

    انگار قرار است که من داغ دلم را
    با گریه چشمان خودم سرد بسازم...!!!

     

    علی انصاری جابری

    1. S O-O M
    2. اهورا

      اهورا

      بسیار عالی.

      دستت طلا مشدی

    3. S O-O M

      S O-O M

      مال من نیس مال علیم نیس اینو گف بفرستم محض فیض بردن تو یکی خخخ

      @اهورا

  6. کوشی مشدی؟

    1. S O-O M

      S O-O M

      نتونستم بیام تو انجمن نمیشد هرچی میزدم نمیومد 

      @اهورا

  7. اهورا

    چی رو می خوای فراموش کنی؟

    اگه میشد میخواستم تمام چیزایی که یه عمره اذیتم کرده و می کنه رو فراموش کنم
  8. اهورا

    مهربان باشی اما..........

    آره همیشه....تبدیل شده به یه رسم، به یه قانونه نانوشته
  9. اهورا

    بد ترین سوتی عمرت چی بوده؟

    در حضور عمم به خواهرم گفتم جون عمت!
  10. اومدی خوش اومدی صفا آوردی

    1. اهورا

      اهورا

      قربونت مشدی

  11. اهورا

    رمان روان | Sole

    پارت دوازدهم: چند روز از اتفاق دزدیده شدن رهام می گذشت و همه چیز به طرز مشکوکی عادی بود! دیگر از سنگینی نگاهی که هر کجا می رفتم همراهم بود و همینطور تماس های پی در پی مزاحم خبری نبود. رهام همانطور که یکمرتبه ناپدید شده بود، همانطور هم بازگشته بود! زمانی که بالاخره قصد داشتم جریان را با پدر رهام در میان بگذارم متوجه شدم که رهام نزد پدرش است. پدرش می گفت که رهام این چند روز برای حضور در یک کنفرانس علمی به شهر دیگری رفته است. در واقع این چیزی بود که رهام به پدرش گفته بود تا او را نگران نکند. پس از تماسم با آقای صولتی هر چقدر که تلاش کردم تا با رهام صحبت کنم یا اینکه او را ببینم با آوردن بهانه ای از روبرو شدن و حرف زدن با من طفره می رفت. مشخص بود که دیگر نمی خواهد ارتباطی با من داشته باشد. با وجود اینکه ناراحت بودم ولی کاملا درکش می کردم. طی یک هفته قرار داد خانه ی جدید را بستم، پول رهن سوئیت را برای رهام واریز کردم، وسایل اندکی که داشتم را به خانه ی جدیدم منتقل کردم و بنا بر قولی که داده بودم، با ناامیدی آدرس خانه ی جدید را برای رهام پیامک کردم. خانه ای که به تازگی به آن نقل مکان کرده بودم خانه ای قدیمی بود که مهم ترین مزیتش نزدیک بودن به محل کارم محسوب می شد. خانه ای حیاط دار که در وسط آن یک حوض آب و در دو طرف آن دو درخت شاه توت و بوته های گل رز و مریم قرار داشت. در یک طرف حیاط منزل صاحبخانه، آقای جمشیدی قرار داشت که همراه با همسرش در آن سکونت داشت و در طرف دیگر حیاط، یک اتاق، هال و یک آشپزخانه ی کوچک قرار داشت که در واقع همان جایی بود که من برای یک سال رهن کرده بودم. حمام و دستشویی در راهرو کنار درب ورودی قرار داشت. موقعی که همراه با شاگرد بنگاه دار که پسری حدودا بیست ساله به نظر می آمد، برای دیدن خانه آمده بودم، در مورد آقای جمشیدی شنیدم. پسر که وحید نام داشت، همانطور که خانه را به من نشان می داد، پر چانگی می کرد و ظرف مدت نیم ساعت خلاصه ای از زندگی آقای جمشیدی را برای من توضیح داد. بنابر توضیحات وحید، آقای جمشیدی صاحب یک دختر و یک پسر بود که هر دو در خارج از کشور زندگی می کردند و به دلیل مشغله های زندگی، به ندرت فرصت می کنند تا به پدر و مادر پیرشان سر بزنند. همینطور خانم جمشیدی مدتی است که به دلیل دیسک کمر زمین گیر شده است و تمام بار زندگی بر روی دوش آقای جمشیدی افتاده است. جالب اینکه از نظر وحید، آقای جمشیدی مرد عجیبی بود؛ به این دلیل که با وجود وضعیت همسرش حاضر نیست تجدید فراش کند. رد عجیبی بود به این دلیل که با وجود وضعیت همسرش حاضر نیست تجدید فراش کند.
  12. نام کاربری جدید مبارک هوری جهنمی جان

×
×
  • جدید...