رفتن به مطلب
نحوه ی گذاشتن مطلب در انجمن
درخواست طراحی جلد برای رمان
قوانین و راهنمای ارسال کتاب در حال تایپ فراخوان جذب ویراستار + آزمون ویراستاری

*pardis*

کاربرسایت
  • تعداد ارسال ها

    28
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

41

7 دنبال کننده

درباره *pardis*

آخرین بازدید کنندگان نمایه

بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمیشود.

  1. *pardis*

    رمان لیان | *pardis*

    اشک از گوشه ی چشمم سرازی شد. به سمت ساختمان وسط حیاط راه افتادم. هر قدم که برمیداشتم انگار به قتلگاه خودم نزدیکتر میشدم. باورم نمیشد روزی برسه که به مسیح پناه ببرم اونم از بلایی که خودش به سرم آورده!البته از روی ناچاری. صدای قلبم رو می شنیدم، انگار توی مغزم میزد و صداش تو کل وجودم اکو میشد. توی شقیقه هام با هر بار ضربان قلبم نبض حس میکردم. نزدیک به در ورودی ساختمان که رسیدم، مسیح رو دیدم که جلوی در منتظر ایستاده. با لبخندی پیروزمندانه گفت: مسیح: یکم دیر کردی دیگه کم کم داشتم نگران میشدم ولی مهم نیست، بیا تو. از جلوی در کنار رفت و با دست به داخل راهنماییم کرد. مسیح:بیا تو که الان سرما میخوری با این کارات. بی هیچ حرفی رفتم روی اولین مبل نشستم. توی ذهنم به قدری افکار مختلف در حال چرخش بود که گیج شده بودم و فقط نیاز به تنهایی و فکر کردن داشتم. با چشم دنبال ساکم گشتم اما پیداش نکردم. مسیح با لیوانی که ازش بخار بلند میشد نزدیکم شد و گفت: مسیح: بیا اینو بخور یکم گرم شی. لیوان رو به طرفم گرفت اما ازش نگرفتم. بعد از مکثی خم شد و لیوان رو گذاشت توی دستم. از برخورد با لیوان داغ دستم سوخت و سریع روی میز جلوم گذاشتمش. اومد و روی مبل روبه روم نشست و دست هاش رو توی هم قفل کرد و با لبخند گفت: مسیح: من معمولا آدم صبوری نیستم کنترلم روی خودم یکم ضعیفه، پس توی رفتار هات بیشتر دقت کن که به مشکل نخوریم. سکوت کردم و فقط بهش خیره شدم. بعد از مکثی با سردی گفتم: - وسایلم کجاست؟ مسیح: توی اتاقمونه، طبقه ی بالا. اتاقمون! قلبم تو سینه ام از حرکت ایستاد، اصلا به اینجاش فکر نکرده بودم. اون ازم انتظار داشت باهاش توی یک اتاق بخوابم. من احمق ترسم از این بود که باهاش توی یه خونه تنها هستم، اصلا یادم نبود که باید توی یک اتاق بخوابیم چون توی ذهن مسیح و توی شناسنامه هامون ما زن و شوهر بودیم... مسیح: دلم میخواد راحت باشی و احساس غریبی نکنی چون دیگه اینجا خونه ی... اصلا متوجه حرف هاش نمیشدم. فقط تمام ذهنم درگیر اتاق خواب مشترکمون بود و اینکه باید چیکار کنم. نگاهی به کل خونه انداختم؛ یه آشپزخونه و دوتا دری که احتمال دادم باید دستشویی و حمام باشند، احتمالا اتاق ها طبقه ی بالا بودند. یعنی خونه ی به این بزرگی چند تا اتاق داره؟ اگر کلا یه دونه اتاق باشه چی؟ تو یک لحظه یک فکری به ذهنم زد. از فکر انجام این کار کف دست هام عرق کرد و ضربان قلبم تند شد. " خدایا خودت کمکم کن که ضایع نشم" منتظر یه لحظه بودم که فکرم رو عملی کنم. از هیجان بالا بدنم میلرزید. به پله ها خیره شدم و تصمیم گرفتم انجامش بدم.
  2. *pardis*

    رمان لیان | *pardis*

    قدمی به سمتم برداشت. مسیح: چیکار میکنی؟ مگه درد نداری؟ با عصبانیت فریاد زدم: - جواب منو بده! من عقب عقب میرفتم و اون قدم به قدم جلوتر میومد. دست سالمم رو جلوم به عنوان محافظ گرفته بودم که خیلی بهم نزدیک نشه. دست هاش رو بالا آورد و گفت: مسیح: خیلی خب آروم باش. بیا بریم تو با هم حرف میزنیم. - من با تو زیر یه سقف تنها؟ حتما! چه فکری کردی با خودت؟ مسیح: ببین لیان، من الان حالم خوبه و دارم باهات درست حرف میزنم پس سعی کن تا وقتی که اینجوری هستم به حرفم گوش بدی. چون اگر عصبانی بشم برات خوب نمیشه، خودمم دوست ندارم باهات بد رفتار کنم حالام بیا برو تو تا عصبانی نشدم. تقریبا نصف حیاط رو طی کرده بودیم و دیگه کم کم به در ورودی رسیده بودم. - من هیچوقت وارد اون خونه نمیشم، اینو تو گوشت فرو کن. مسیح: کجا میخوای بری پس؟ پوسخندی زد. مسیح: نکنه بازم میخوای فرار کنی؟ مثل دیوونه ها شده بودم. - هر جا لازم باشه میرم تا فقط پیش تو نباشم. لبخندی زد و ایستاد. برگشتم در رو باز کردم و عقب عقب رفتم بیرون وقتی مطمئن شدم هنوز سرجاش ایستاده و تکون نمیخوره، روم رو برگردونم و شروع به دویدن کردم. کوچه توی تاریکی شب فرو رفته بود، نمیدونستم کجام و کجا میرم فقط میدویدم. سر کوچه که رسیدم به عقب برگشتم تا ببینم دنبالم اومده یا نه، اما کسی جز من توی کوچه نبود. نفس نفس زنان ایستادم و به دیوار تکیه دادم. بعد از چند دقیقه که قلبم آروم گرفت همونجا کنار دیوار نشستم روی زمین. سرم رو پایین انداختم و شروع کردم به اشک ریختن. - کجا میخوای بری لیان؟ تو که اینجا کسی رو نداری، اصلا اینجارو نمیشناسی! نباید توی ماشین میخوابیدی نباید میذاشتی بیارتت تهران. حالا میخوای چیکار کنی؟ الان تمام و کمال در اختیار مسیح هستی. چون دیگه واقعا تنها شدی لعنت بهت لیان لعنت بهت... تقریبا یک ساعتی با خودم کلنجار رفتم و اشک ریختم. هر فکری که میکردم آخرش برمیگشتم به یه نتیجه." باید برگردم پیش مسیح" درست ترین کار همین بود. مجبور بودم برگردم پیشش چون اگر اونجا نمیرفتم پس میخواستم چیکار کنم؟ توی شهر به این بزرگی سرگردون میشدم؟ اونوقت دیگه واقعا آینده ام مشخص نبود... تاحالا تو زندگیم اینجوری احساس شکست نکرده بودم، حتی روز عقد. اون موقع ته دلم یه نوری بود که شاید بتونم باهاش مبارزه کنم و راهی پیدا کنم. اما الان توی این کوچه، پایان زندگی من بود. چون متوجه شدم " هیچ چاره ای جز مسیح ندارم". با قلبی دردمند و غروری خورد شده و روحی خسته برگشتم به خونه ی مسیح. جلوی در مکثی کردم، نفس عمیقی کشیدم و زنگ در رو زدم. بعد از چند ثانیه در باز شد. وارد حیاط شدم و در رو پشت سرم بستم. به در تکیه دادم و به روبه رو خیره شدم. رو به روم منظره حیاط بود اما تنها تصویری که جلوی چشم های من بود آینده ی سیاهم توی این خونه و با مرد این خونه بود.
  3. *pardis*

    رمان لیان | *pardis*

    تکون های آروم ماشین برام مثل لالایی بود و داشت کم کم خوابم میبرد. چشم هام رو به سختی باز نگه داشته بودم. تاثیرات قرص بود، به حالت مریض گونه ای خوابم گرفته بود و میخواستم فقط بخوابم اما نگرانی نمیذاشت با خیال راحت چشم روی هم بذارم. تقریبا راه زیادی اومده بودیم. سکوت سنگینی توی ماشین بود. سرم هی میوفتاد اما به زور نگهش داشته بودم. دیگه قدرت تحمل در برابر خواب رو نداشتم، با چشمانی گرفته و خمار رو کردم به مسیح: - کجا میریم؟ تورو خدا بگو. جوابی نداد. - مسیح خواهش میکنم عمو... حرفم رو قطع کرد و با صدایی محکم گفت: مسیح: نگران نباش پیش عموت نمیریم. حالا با خیال راحت بگیر بخواب. خداروشکر آروم شده بود. با این جوابش انگار باری از رو دوشم برداشته شد. دیگه ترس و مانعی برای خوابیدن نداشتم و راحت چشم هام رو روی هم گذاشتم. به ثانیه ای نکشید که صداهای اطرافم گنگ شد و درون خوابی عمیق فرو رفتم. مسیح: لیان،بیدارشو رسیدیم. با احساس درد و کوفتگی بیدار شدم، موقعیت اطرافم رو متوجه نمیشدم. به قدری منگ بودم که چشم هام رو باز کردم و بدون هیچ حسی به صورت مسیح خیره شدم. دستش رو جلوی صورتم تکون داد: مسیح: هنوز خوابی؟ رسیدیم پیاده شو. باز هم متوجه نشدم و فقط سرجام جابه جا شدم و صاف نشستم و به اطراف نگاه کردم. تقریبا عادت همیشه ام بود، خوابم سنگین بود و تا ویندوز مغزم بالا میومد کمی طول میکشید. دستم رو بالا آوردم تا چشم هام رو ماساژ بدم که درد بدی توی کتف و شونه ام پیچید. - آه. صورتم از درد جمع شد و دستم رو پایین انداختم. مسیح: چی شد؟ تازه به زمان حال برگشتم و یادم اومد که پیش کی هستم و برای چی. از لای دندون های بهم فشرده ام با درد غریدم: -دستم! از ماشین پیاده شد و اومد سمت من و در رو باز کرد. مسیح: کجای دستت؟ بذار ببینم. محلش نذاشتم. - کجاییم؟ برای بار دوم به اطرافم نگاه کردم، هوا تاریک بود و خیلی قابل تشخیص نبود اما متوجه شدم توی حیاط یه خونه هستیم که نمیشناختمش. مسیح: میگم دستت رو بده ببینم! درد امونم رو بریده بود اما به روی خودم نیاوردم. با سماجت دوباره پرسیدم: - اینجا کجاست؟ منو کجا آوردی؟ دستی توی صورتش کشید و با عصبانیت گفت: مسیح: اینجا خونمونه، حالا بده دستت رو ببینم. قلبم ریخت." خونمون!" - برای چی منو آوردی اینجا؟ کی بهت گفت بیایم اینجا؟ یعنی الان من تهران بودم؟ این همه از خونه ی خودم دور بودم؟ ترس تمام وجودم رو گرفت. دستم رو گرفت توی دستش و گفت: مسیح: کجای دستت درد داره لیان؟ دستش رو محکم پس زدم که باعث شد درد عمیقی توی شونه ام بپیچه. جیغ کوتاهی زدم و با دست سالمم هولش دادم عقب و سریع از ماشین پیاده شدم. سعی میکردم شونه ی آسیب دیده ام رو بی حرکت نگه دارم. چند قدمی ازش فاصله گرفتم و با عصبانیت گفتم: - کی بهت گفت سرخود تصمیم بگیری؟
  4. *pardis*

    رمان لیان | *pardis*

    توی تاریکی چیزی پیدا نبود. تنها وسیله ای که کنارم دیدم چراغ خوابی بود که روی زمین انداخته بودم. خم شدم و برش داشتم و گرفتم بالای سرم. - توئه عوضی... دستم رو بردم عقب تا محکم بکوبم توی صورتش که دستم رو روی هوا گرفت. مسیح: دیگه داری زیاده روی میکنی. بده به من اینو. چراغ رو از توی دستم کشید و با عصبانیت پرت کرد توی دیوار،با صدای بدی شکست. هجوم آورد به سمتم و یقه ی لباسم رو گرفت توی دستش، تقریبا از روی زمین بلندم کرد. با عصبانیت غرید: مسیح: تا قبل از شنبه میتونستی تمام این مزخرفات رو واسه خودت بلغور کنی، اما الان دیگه من شوهرتم و توام تنها کاری که باید بکنی اینه که دهنتو ببندی. برای اولین بار ازش ترسیدم. نفس نفس میزدم و با ترس نگاهش میکردم. وقتی که به طور کامل با اخم و نگاه عصبیش من رو تا مرز سکته برد، یقم رو ول کرد و هولم داد: مسیح: حالام برو وسایلتو جمع کن تا بیشتر از این عصبی نشدم و همین جا کار دستت ندادم. تعادلم رو حفظ کردم تا نیوفتم. با ترس به سمت ساکم رفتم و وسایلی که بیرون بود رو انداختم توش و زیپش روبستم. ترجیه دادم فعلا دهنم رو ببندم تا از اتفاق های جبران ناپذیری که ممکن بود بیوفته جلوگیری کنم. ساکم رو گذاشتم روی تخت و مثل یه غلام مطیع خیره نگاهش کردم و منتظر دستور بعدی بودم. سرتا پام رو نگاهی انداخت و با اشاره به لباسام گفت: مسیح: نگو که دوست داری اینطوری بیای! نگاهی به خودم انداختم، تیشرت و شلوار خونگی تنم بود. درست میگفت باید لباسم رو عوض میکردم. از توی ساکم مانتو وشلواری بیرون آوردم و بهش اشاره کردم که بره بیرون: - برو بیرون میخوام لباس عوض کنم. پوسخندی زد. مسیح: فکر کردی احمقم؟ همینجوری عوض کن، من پشتم رو میکنم اتاق هم که تاریکه. با اخم رو ازم برگردوند. دیدم چاره ای ندارم، تمام حواسم بهش بود که یک وقت برنگرده به سمتم و با تمام سرعتی که تونستم لباسام رو عوض کردم. شالم رو انداختم روز سرم و بهش گفتم: - میتونی برگردی. تو صورتم نیم نگاه هم نکرد. به سمت ساکم رفت و برش داشت و هدایتم کرد به بیرون. هلن بیچاره الان حتما نگرانم میشه. میاد خونه و میبینه من نیستم،حتما فکر میکنه پشیمون شدم و خودم برگشتم... کاش میشد حداقل یادداشتی براش میذاشتم. به سمت مسیح برگشتم: - حداقل بذار برای دوستم یادداشتی بذارم تا نگران نشه. دوباره هولم داد و با طعنه گفت: مسیح: لازم نکرده، اون نیازی به یادداشت تو نداره... توی دلم بهش بد و بیراه گفتم و باز راه افتادم. غم دنیا تو دلم سرازیر شده بود. ساکم رو پرت کرد صندلی عقب ماشین و در جلو رو برام باز کرد، نشستم توی ماشین و در رو محکم بست. خودش هم نشست و ماشین رو روشن کرد. با استرس بهش گفتم: - کجا میریم؟ چپ چپ نگاهم کرد و گفت: مسیح: با این گندی که تو زدی مطمئن باش جایی میریم که اصرار قرار نیست بهت خوش بگذره. با ناراحتی روم رو برگردوندم سمت شیشه. سرم رو به صندلی تکیه دادم و توی سکوت آروم آروم اشک ریختم.
  5. *pardis*

    رمان لیان | *pardis*

    به خاطر جنب و جوش زیاد گرمم شده بود و عرق کرده بودم. موهای نم دارم به گردنم و صورتم چسبیده بود و بیشتر اعصابم رو بهم میریخت. چطوری پیدام کرده بود؟ خدایا باز گیر افتادم فکر میکردم که راحت شدم اما انگار بدبختی من تمومی نداشت. مسیح: تو واقعا خجالت نمیکشی لیان؟ احساس بدی بهم دست داد. خودم میدونستم کارم از بیرون خیلی دید بدی داره، دوست نداشتم فکر کنند من دختر خیابونی و ول هستم اما چاره ای جز این نداشتم. نمیخواستم سرزنش بشم اونم از سمت مسیح. سرم فریاد زد: مسیح: تو دیگه یه دختر مجرد نیستی که هر کار دلت بخواد بکنی، تو دیگه الان زن منی. میدونی میتونم بدبختت کنم به خاطر همین فرارت؟ اصلا با اجازه ی کی همچین غلطی کردی؟ میدونی چه کارایی میتونم باهات بکنم؟ چه تهمتایی خیلی راحت بهت میچسبه؟ زن شوهر داری که فرار کرده... با انگشت اشاره اش چند بار زد روی شقیقه ام: مسیح: فکر کن، لیان فکر کن هر قدمی که میخوای برداری به بعدش فکر کن. حالام برای من بد نشد، بهونه ی خوبی دادی دست من. احساس حقارت میکردم. اشک توی چشم هام جمع شد. من یه دختر با شخصیت بودم نباید میذاشتم بقیه راجبم اینطور فکر کنند. تقصیر خودم بود، تصمیم عجولانه ای گرفتم اما هنوز هم معتقدم چاره ی دیگه ای نداشتم.کمی هولش دادم به عقب و با بغض گفتم: - بسه ساکت شو. مسیح: چرا ساکت شم؟ یکی باید بهت بفهمونه که کار اشتباهی کردی. چیه اذیت میشی از حرفام؟ اره؟ برات درد داره؟ احساس پشیمونی میکنی؟ میدونی چی به سر عموت اینا اومده تو این سه روزی که نبودی؟ میدونی به خاطرت کل شهر رو زیر و رو کردن؟ داشتم دیوونه میشدم. از فشار حرف ها و نیش های مسیح قلبم سنگین شده بود. تمام تنم خیس عرق بود، نمیدونستم به خاطر گرماست یا عرق شرمه. مسیح: عموی بیچارت کم مونده سکته کنه، به خاطر توئه... بغضم ترکید. سرش داد زدم: - بس کن بس کن نمیخوام هیچی بشنوم. ساکت شد و دست هام رو رها کرد. با گریه دست هام رو گذاشتم روی گوشم. نمیخواستم هیچ صدایی بشنوم فقط صدای گریه های خودم بود که توی اتاق میپیچید. با کلافگی از جاش بلند شد و شروع کرد به راه رفتن. مدام دست توی موهاش میکشید و راه میرفت. پاهام رو توی بغلم گرفتم و سرم رو گذاشتم روشون و با بیچارگی گریه سر دادم. الان چی میشه؟ من روی روبه رو شدن با عمو رو ندارم. یعنی میخوان باهام چیکار کنند؟ من رو میفرستن پیش مسیح؟ مطمئنم عمو به سادگی از کنار این موضوع نمیگذره. به بقیه بگن دخترمون فرار کرده؟ دختر برادر مرحومم که عسل گذاشتم تو دهنش حالا دستم رو گاز گرفته؟ - همش تقصیر توئه. با استرس پاهام رو میلرزوندم. - اینا همش به خاطر توئه. من داشتم راحت زندگیم رو میکروم، توی لعنتی با اومدنت توی زندگی من همه چیز رو خراب کردی. زندگیمو ازم گرفتی، کارم رو ازم گرفتی، حالام آبروم رو ازم گرفتی. با عصبانیت از جام بلند شدم و رفتم رو به روش ایستادم و محکم هولش دادم: - توی عوضی اگر هیچوقت وارد زندگی من نمیشدی این اتفاق ها نمیوفتاد. فکر کردی من دوست دارم فرار کنم؟ دوست دارم خودم رو بی خانواده کنم؟ با خفت توی خونه ی بقیه بمونم و اونا بهم جا بدن؟ محکم تر از قبل بهش ضربه زدم: - چی از جونم میخوای؟ چرا نمیری گم شی؟ این همه دختر توی این شهر وجود داره برای تو که کاری نداره لعنتی، یه اشاره بکنی هزار نفر به پات میوفتن. چرا گیر دادی به من بدبخت؟
  6. *pardis*

    رمان لیان | *pardis*

    از صدای شکستن لیوان بیشتر هول شدم و موقع ورود به اتاق شونه ام محکم به چهارچوب در برخورد کرد. صورتم از درد جمع شد اما اهمیتی ندادم و به سرعت در اتاق رو قفل کردم. انقدر هول شده بودم که تمام بدنم می لرزید. نمیدونستم باید چیکار کنم. نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم هیجانم رو کنترل کنم تا بتونم درست فکر کنم. - آروم باش، آروم باش، آروم باش. مدام با خودم تکرار میکردم آروم باش. به سمت لباس هام هجوم بردم تا اول از همه لباس بپوشم. حوله رو گوشه ی اتاق پرت کردم و اولین چیزی که جلوی دستم رسید پوشیدم. خیلی واضح صدای پا از بیرون اتاق میشنیدم که داشت به سمتم میومد. دست بردم و چراغ خواب گوشه ی تخت رو برداشتم تا به عنوان وسیله ی دفاعی بتونم ازش استفاده کنم. دستگیره ی در پایین کشیده شد، ناخودآگاه جیغ خفه ای کشیدم اما سریع جلوی دهنم رو گرفتم. لامپ رو خاموش کردم و روبه روی در ایستادم. خودم هم نمیدونستم دارم چیکار میکنم فقط انجام میدادم. یک دفعه به عقلم رجوع کردم" تو که نمیتونی کاری بکنی. اگر یه مرد باشه چی؟ آخه لیان احمق معلومه که مرده، مگه زن هیکل به اون بزرگی داره؟ باید قایم بشی" نگاهم رو به اطراف چرخوندم، هیچ جایی برای قایم شدن مناسب نبود. از ترس نمیتونستم درست فکر کنم. همش نگاهم به اطراف میچرخید تا اینکه روی پنجره قفل شد. " یا شاید هم باید فرار کنی!" بار دیگه دستگیره ی در پایین کشیده شد. نگاهم با شتاب به سمت در چرخید، طوری که گردنم درد گرفت. همینطور که نگاهم به در بود رفتم به سمت پنجره برای چند ثانیه نگاهم رو از در برداشتم و به پایین نگاه کردم. ارتفاعی نداشت فقط باید میپریدم شاید یکم بدنم کوفته میشد همین. چراغ خواب رو روی زمین انداختم و پنجره رو باز کردم. لبه ی پنجره نشستم و پاهام رو انداختم بیرون چرخیدم به سمت در و روی آرنج هام تکیه کرده بودم که توی یه لحظه دیدم کلید از روی قفل افتاد و در از بیرون با کلید باز شد. با تعجب به صحنه ی رو به روم خیره شدم. مردی با هیکلی درشت وارد اتاق شد. سرجام میخکوب شده بودم و نمیتونستم حرکتی بکنم. کمی که نزدیک تر اومد صورتش رو توی نور مهتاب تشخیص دادم. با تعجب و ترس نالیدم: - تو؟! تازه متوجه حضور من لب پنجره شد. خیز برداشت که من رو بگیره اما خودم رو ول کردم. - چیکار میکنی احمق؟ توی آخرین لحظه دستم رو گرفت و بین زمین و هوا نگهم داشت. - دختره ی روانی، این چه کاریه؟ دستش رو چنگ زدم. - ولم کن، ولم کن عوضی‌. چی از جونم میخوای؟ کشیدم بالا و محکم من رو به خودش فشرد. بهش مشت میکوبیدم و فریاد میزدم: - ولم کن، بذار برم. پنجره رو بست و من رو به زور روی تخت نشوند. تا به خودم بیام چنگ زد به بازوهام و اون هارو توی دستش فشرد و محکم تکونم داد. - اگر میوفتادی چی؟ شانس آوردی که من گرفتمت لیان اگر میوفتادی به خدا قسم کاری نداشتم که سالمی یا نه،مطمئن باش بعدش خودم حسابی میزدمت به خاطر این کار احمقانت. دست هام از درد داشتن قطع میشدن. با آرنج هام به بدنش فشار آوردم و سعی کردم خودم رو آزاد کنم. - ولم کن، داری دست هامو از جا میکنی مسیح ولم کن. کمی فشار رو آروم تر کرد اما ولم نکرد. - تو چطوری پیدام کردی؟ مسیح: فکر کردی میتونی منو بپیچونی؟ خیال کردی.
  7. *pardis*

    رمان لیان | *pardis*

    اول اصلاً قبول نمی کردم، اما با اصرا فراوان من راضی شد که مهمون من باشه. شب دوباره ازش قرصی گرفتم و خوردم و برای خواب آمده شدم. توی تخت دراز کشیده بودم و به تاریکی اتاق نگاه میکردم که صدای ویبره ی گوشیم رو شنیدم. از روی میز برداشتمش. کلی پیام و میس کال داشتم، همه رو از روی صفحه رد کردم به جز همون پیامی که تازه اومده بود. از طرف مسیح بود. بعد از مکثی بازش کردم: مسیح: مرا امید وصال تو زنده می دارد... پوسخندی زدم و زیر لب زمزمه کردم: - در آرزوی وصال من خواهی مرد آقای شاعر. گوشی رو با حرص پرت کردم روی میز و پتو رو تا روی صورتم کشیدم و خوابیدم. *** احساس میکردم هلن کمی تشویش داره. با استرس و نگرانی کار میکرد. چند باری سعی کردم باهاش صحبت کنم تا ببینم موضوع چیه اما هر بار میپیچوند و بحث رو عوض میکرد من هم وقتی دیدم دوست نداره صحبت کنه دیگه ادامه ندادم. امروز خیلی با هم صحبت نکردیم،بعد از ظهر بعد از یک تماس تلفنی با نگرانی زیاد اومد توی اتاقم: هلن: لیان من باید برم. - چی شده؟ هلن: یکی از دوستام تصادف کرده تو بیمارستانه. باید برم پیشش. از جام بلند شدم. - کدوم بیمارستان؟ میخوای منم باهات بیام؟ هلن: نمیدونم باید بپرسم ازشون کجا بردنش. نه نه خودم میرم تو نیاز نیست بیای. با نگرانی گفتم: - باشه، نگران نباش ایشالا که چیزی نیست. لبخندی زد. هلن: ممنون، همه چی هست. من ممکنه شب دیر برگردم تو راحت باش باشه؟ راستی قرصت رو هم حتما بخور روی میزه. یادت نره ها؟ - باشه نگران نباش. تو برو. سریع خداحافظی کرد ورفت. رفتارش کمی برام عجیب بود اما با توجه به اتفاقی که برای دوستش افتاده بود خودم رو قانع کردم که شاید طبیعی بود و من زیادی حساس شدم. برای شام غذای باقی مونده از ناهار رو گرم کردم و خوردم. حوله ام رو برداشتم تا دوش بگیرم. کافی بود چند دقیقه بیکار بشم، تمام اتفاقات این مدت میومد جلوی چشمم و هی مرورشون میکردم. دلم میخواست تا یه مدت به کاری که کردم اصلا فکر نکنم به همین خاطر سراغ قرص هایی که هلن داده بود میرفتم. بعد از حمام میخواستم بخوابم پس از روی میز یه قرص برداشتم و خوردم تا بعد از دوش گرفتن تخت بگیرم بخوابم. یک لیوان آب همراه با قرص سر کشیدم و وارد حمام شدم. آب گرم رو باز کردم و رفتم زیر دوش، لذت خاصی به بدنم تزریق شد. تمام خستگی و کوفتگی های بدنم رفع شد. بعد از اینکه کارم تموم شد حوله رو به دور بدنم پیچیدم و روی تخت ولو شدم. خوابیدن با موهای خیس حس خیلی خوبی داشت. غرق در این حس خوب بودم که نفهمیدم چطوری خوابم برد. نصفه شب از خواب پریدم، از تشنگی زیاد گلوم خشک شده بود. به خاطر اینکه با بدن خیس خوابیده بودم تمام بدنم کوفته شده بود و عضلاتم گرفته بود. به سختی و با درد از جام بلند شدم و حوله رو دور بدنم سفت کردم و رفتم تو آشپزخونه. چشم هام تار میدید، فکر کنم تاثیر قرص های آرامبخش بود. کورمال کورمال وارد آشپزخونه شدم و لیوانی برداشتم و پر آب کردم و یه نفس سر کشیدم. - آخیش! لیوان رو روی کابینت رها کردم و اومدم از آشپزخونه خارج بشم که متوجه حرکت جسم سیاه رنگ و بزرگی گوشه ی اتاق شدم. مکثی کردم، چشم هام درست نمیدید. چشم هام رو مالیدم و دوباره دقت کردم. درست میدیدم،یه نفر دقیقا جلوی در ورودی ایستاده بود. نفس تو سینه ام حبس شد. به ثانیه ای نکشید که مغزم فرمان داد و به سمت اتاق دویدم. لیوان روی کابینت با دستم برخورد کرد و پخش زمین شد و شکست.
  8. *pardis*

    رمان لیان | *pardis*

    چای هامون رو خوردیم. هلن قرص آرامبخشی بهم داد و گفت: هلن: این رو بخور و راحت بخواب. میدونم که شب سختی در پیش داری. ازش تشکر کردم و قرص رو خوردم. شب بخیر گفتیم و هر کدوم برای استراحت به اتاق رفتیم. قرصی که بهم داد خیلی اثر بخش بود و راحت خوابم برد. صبح با سردرد از خواب بیدار شدم. اول متوجه نشدم کجا هستم، اما بعد از چند ثانیه تمام اتفاقات دیشب از جلوی چشم هام عبور کردند. با یادآوری کاری که کردم سرم تیر کشید، صورتم رو از درد جمع کردم و شقیقه هام رو با دست هام فشار دادم. بعد از کمی ماساژ دادن حالم بهتر شد. از جام بلند شدم و اولین کاری که کردم دنبال گوشیم گشتم. نزدیک به دویست تا میس کال از عمو و زن عمو و مسیح و حتی سارا و سمانه داشتم. بی توجه به اون ها ساعت رو نگاه کردم. دوازده ظهر بود. الان باید با مسیح تو مسیر خونه ی جدیدمون میبودم. برای اولین بار از کاری که کردم راضی بودم و حس خوبی داشتم. پوسخندی زدم. - خوردی آقا مسیح؟ حالا هسته شو تف کن.. از حرفی که زدم خندم گرفت. گوشی رو انداختم روی تخت و از اتاق زدم بیرون. هلن توی آشپزخونه مشغول درست کردن غذا بود. - صبح بخیر. با لبخند به سمت صدام برگشت: هلن: ظهر بخیر. فکر کنم دیشب خواب راحتی کردی، مگه نه؟ وارد آشپزخونه شدم. روی میز وسایل صبحونه چیده بود. همونطور که به سمت ظرف شویی میرفتم گفتم: - به لطف قرصی که بهم دادی. هلن: بله، اگر با اون قرص بد میخوابیدی جای تعجب داشت. اون قرص فیل رو هم از پا درمیاره. خندیدم. - از اینجا لیوان بردارم؟ هلن: آره عزیزم. چای هم آماده س فقط باید بریزی. از بالای ظرف شویی لیوانی برداشتم و برای خودم چای ریختم و نشستم پشت میز. - دو دقیقه ای خوابم برد. داشت سیب زمینی سرخ میکرد. برگشت به سمتم و دستش رو به کمرش زد. هلن: به نظر میاد حالت خوبه؟ چرا انقدر خوشحالی شیطون؟ لقمه ی کره و مربارو به زور قورت دادم و با خنده گفتم: - نزدیک دویست تا میس از عمواینا و مسیح داشتم. از این خندم میگیره که الان چقدر حال مسیح گرفته شده. و دوباره خندیدم. هلن هم خندید و با حرص گفت: هلن: حقشه مرتیکه، یکم هم اون حرص بخوره و اذیت بشه. با حرفش کاملا موافق بودم. هلن: راستی لیان یه سوال، تو دوست پسری چیزی داری؟ از سوال ناگهانیش جا خوردم. - نه، چطور مگه؟ هلن: همینجوری، فکر کردم شاید دلیل اینکه از مسیح بدت میاد این باشه کس دیگه رو دوست داری. - نه من اصلا اهل این چیزا نبودم و نیستم. بحث رو عوض کردیم و راجب چیز های دیگه صحبت کردیم. کم کم داشت از هلن خوشم میومد. دختر مهربون و خوش صحبتی بود. برای من که تا حالا دوست خیلی صمیمی ای نداشتم جذاب بود. حس میکردم دختر خیلی قابل اعتماد و سرسختیه و خیلی خوشحال بودم که خدا هلن رو سر راه من قرار داده. ناهار رو درکنار هم خوردیم. قیمه ی خیلی خوشمزه ای درست کرده بود. بعد از اون هم در کنار هم تلوزیون تماشا کردیم و برای شام به حساب من پیتزا سفارش دادیم.
  9. *pardis*

    رمان لیان | *pardis*

    لباس هام رو عوض کردم. تازه فرصت کردم به اطرافم نگاهی بندازم. از اتاق قبلی خودم کوچکتر بود اما حداقل پنجره داشت. علاقه ی خیلی زیادی به پنجره داشتم.البته نمیشد خرده گرفت، هلن همینجوری به من لطف کرده بود حتی اگر مجبور بودم روی کاناپه ی توی پذیرایی هم بخوابم باز هم ازش ممنون بودم. موهام رو از بند کش آزاد کردم، به سمت پنجره رفتم و بازش کردم. صدای مسحور کننده ی جیر جیرک ها آرامش عمیقی رو به دلم انداخت. باد ملایم و خنکی می وزید و موهام رو نوازش میکرد. چشم هام رو بستم و چند دقیقه تو همین حالت موندم. باتری بدنم خالی کرده بود و میخواستم دوباره شارژش رو فول کنم. هیچ چیز به اندازه ی صدای جیر جیرک ها توی یک شب خنک به من آرامش نمیداد. فکر کنم پنج دقیقه ای به همون حالت گذشت که با صدای بلند زنگ گوشی هلن از اون حال خارج شدم. بعد از چند دقیقه به در اتاق زد. به سمت در برگشتم و گفتم: - جانم؟ لای در رو باز کرد و نگاهم کرد. هلن: هنوز نخوابیدی؟ - نه خوابم نمیبره. هلن: خوبی؟ - آره یکم بهتر شدم. لبخندی زد و گفت: هلن: نظرت چیه برم یه چای دبش دم کنم و توام پنجره رو ببندی و بیای بریم چایی بخوریم؟ - حالا چه ربطی به پنجره داشت؟ هلن: آخه دارم یخ میکنم. خندیدم. راست میگفت هوا خیلی سرد شده بود. - باشه الان میام. چشمکی زد و رفت. به آرومی پنجره رو بستم و راه افتادم دنبالش. خونه ی نقلی و قشنگی داشت. از اون خونه هایی که من عاشقش بودم. همه جا پر بود از وسایل تزیینی دستساز با چوب. وسط آشپزخونه میز ناهار خوری کوچکی بود، پشت میز نشستم و هلن هم مشغول دم کردن چای شد. - چند وقته اینجایی؟ همینجوری که مشغول کار خودش بود جواب داد: هلن: تقریبا هشت ماهی میشه. اینجارو خیلی دوست دارم یه حال خاصی داره، باورت میشه دیگه دوست ندارم برگردم تهران؟ لبخندی زدم و آروم گفتم: - منم دوست ندارم برم تهران. اومد رو به روم نشست و گفت: هلن: نگران نباش،اگرم یه روزی بری فقط با من و به خاطر تفریح و گردش میری. - ایشالا که همینطور باشه. آروم زد روی دستم و گفت: هلن: حتما همینطوره. از جاش بلند شد و دو لیوان چای ریخت و دوباره روبه روم نشست. هلن: میدونی لیان، تو کار درست رو کردی. پس نباید ناراحت باشی.فکر و خیال الکی رو از ذهنت بنداز بیرون. دستم رو دور لیوان چای گرفتم، گرماش بهم لذت میداد. خیره شدم به بخاری که از لیوان بلند میشد و به فکر فرو رفتم. - کار درست واقعا چیه هلن؟ هلن: خب تعریف هرکس از کار درست متفاوته. - یعنی میگی ممکنه کار عمو واقعا درست بوده؟ یعنی من باید قبول میکردم زندگی با مسیح رو؟ هلن: هر کسی فکر میکنه داره درست ترین کار ممکن رو انجام میده. اما باید در نظر گرفت که کار درست از نظر هرکس، اون کاریه که به نفع خودشه نه دیگران. پس تو بهترین و درست ترین کار رو کردی و اصلا نگران و پشیمون نباش. کمی فکر کردم. به نظرم درست میگفت. بهترین تعریفی بود که میشد از کار درست کرد. - حق با توئه هلن.
  10. *pardis*

    رمان لیان | *pardis*

    خیلی با خودم کلنجار رفتم.هم موافق این کار بودم و هم ترس از آینده ای که در انتظارمه و پل هایی که پشت سرم خراب میکنم بعد این کار،باعث دودلی و تردیدم میشد. اما احساسم بهم میگفت پا گذاشتن توی این راه بهتر از پا گذاشتن توی اون خونه اس. برای پنجمین بار ساکم رو چک کردم، همه ی وسایلم رو برداشته بودم. با تک زنگ هلن از جا برخواستم. نگاهی به ساعت کردم، سه بامداد. با استرس ساکم رو دستم گرفتم و در اتاق رو به آرومی باز کردم. سرک کشیدم، همه خواب بودن این ساعت. آهسته به سمت در رفتم و زدم بیرون. خدا خدا میکردم که کسی بیدار نشه. برگشتنم به شرایط قبلی یک طرف، اما خجالت از عمو بابت این کارم خیلی برام سنگین تر بود. سر کوچه ماشین ۲۰۶ سفید هلن رو پیدا کردم. برای بار آخر به عقب برگشتم و به خونه ای که ۲۵ سال با همه ی سختی هاش توش زندگی کردم نگاه کردم.ته دلم احساس پشیمونی بود. اما راهی بود که انتخاب کرده بودم. پس باید تا آخرش میرفتم و پای عواقبش می ایستادم. اشک گوشه ی چشمم رو پاک کردم و راه افتادم. - سلام. هلن: وای خداروشکر، ترسیدم فهمیده باشن. ساکت رو بذار صندلی عقب. ساکم رو صندلی عقب گذاشتم و خودم جلو سوار شدم. هلن: حالت خوبه؟ به جلو خیره بودم. با اشک سرم رو به نشونه ی مثبت تکون دادم. دستش رو روی دستم گذاشت و برای همدردی فشار داد. هلن: خداروشکر که قبول کردی لیان. سرم رو به شیشه چسبوندم و به بیرون خیره شدم. یعنی چی میشه بعد از این؟ خدا میدونه... هلن: عزیزم راحت باش،اینجا دیگه خونه ی توام هست. با احساس غربت فراوان،وارد خونه شدم. بند بند وجودم فریاد میزدند این راهی که اومدی اشتباهه تا دیر نشده برگرد، اما قلبم زمزمه میکرد تو نمیتونی کنار اون مرد باشی.پس راهی که اومدی رو ادامه بده. هلن: میتونی وسایلت رو توی این اتاق بذاری. این اتاق توئه. با سر تایید کردم. به آرومی داخل اتاق رفتم و ساکم رو گوشه ی تخت گذاشتم.چرا باید به اینجا میرسیدم؟ الان میخوام چیکار کنم؟ قراره تا آخر عمرم سربار بقیه باشم؟ هلن لطف کرد و به من پناه داد،اما تا کی؟ تا کی باید به این خفت تن بدم؟ نباید اینطوری میشد،نباید... هلن وارد اتاق شد و با مهربونی گفت: هلن: عزیزم اصلا غریبی نکن،من و تو از الان دیگه با هم خواهر هستیم.من دلم روشنه که روزای خوبی در انتظارمونه.مخصوصا با این تصمیم درستی که تو گرفتی. دستم رو گرفت و به سمت تخت برد. هر دو نشستیم. هلن: چی شد راضی شدی بالاخره؟ اصلا حوصله نداشتم،دلم میخواست تنها باشم. با بی حوصلگی گفتم: - نمیدونم،اما الان اینجام و حالمم اصلا خوب نیست. لبخندی زد و از جاش بلند شد. هلن: میدونم عزیزم حق با توئه من رو ببخش. بی ملاحظه گری کردم،من میرم توام استراحت کن. فردا اگر خواستی حرف میزنیم. - ممنونم هلن. تو لطف بزرگی به من کردی. هلن: مطمئنم هر کسی بود همین کار رو میکرد. شب بخیر گفت و رفت بیرون.
  11. *pardis*

    رمان لیان | *pardis*

    زن عمو: حداقل چند قاشق بخور لیان. - ... زن عمو: اینجوری به خودت آسیب میزنی،دو روزه هیچی نخوردی. - ... زن عمو: حداقل یه چیزی بگو! با عصبانیت سینی غذارو کوبید روی میز کنار تختم و از اتاق رفت بیرون.دیگه برام اهمیتی نداشت ناراحت کردن بقیه.مگه اونا براشون مهم بود وقتی من رو به این حال و روز انداختند؟ پتورو روی سرم کشیدم و زیرش قایم شدم.دلم میخواست از همه ی دنیا قایم شم.دیگه هیچ کس نتونه پیدام کنه. دو روز از اون عقد شوم گذشته بود.نه یک لقمه غذا خورده بودم و نه با کسی حرفی میزدم.شده بودم کوه یخ،فقط میخوابیدم تا حداقل چند ساعت بتونم اوضاع زندگیم رو فراموش کنم. اما وقتی بیدار میشدم میفهمیدم نمیتونم از زندگی فرار کنم. و این حقیقت تلخی بود که باید میپذیرفتم.صدای زنگ در اومد و بعد از اون ورود کسی به خونه.خودم حدس میزدم که کیه. زن عمو: سلام آقا مسیح بفرمایید خوش اومدید.بله توی اتاقشه،خواهش میکنم بفرمایید. از نزدیک شدن صدای پا متوجه شدم دارن میان سمت اتاق.با شتاب از جا پریدم و خودم رو به در رسوندم و درست در لحظه ای که دستگیره ی در به سمت پایین رفت،در رو قفل کردم.دستم رو روی قلب بی قرارم گذاشتم.چند بار پشت سر هم دستگیره رو امتحان کرد. مسیح: لیان در رو باز کن عزیزم. زن عمو: خاک بر سرم این کارا چیه لیان؟زشته در رو باز کن مگه بچه ای؟ پشت در ایستاده بودم و هیچ حرکتی نمیکردم،فقط گوش میدادم.مسیح به زن عمو گفت: مسیح: خودم باهاش صحبت میکنم. و با این حرف به زن عمو دستور داد که تنهامون بذاره.بعد از مکث کوتاهی که نشون از رفتن زن عمو بود دوباره ادامه داد: مسیح: لیان جان، در رو باز کن بذار بیام تو باهات حرف دارم. فقط گوش دادم.وقتی جوابی ازم نگرفت ادامه داد: مسیح: چرا چیزی نمیخوری؟ میخوای تو این روزای قشنگ حال هر دومون رو خراب کنی؟ بذار بیام تو عزیزم،بذار اون صورت ماهتو ببینم. روزای قشنگ؟! واقعا که وقیح تر از تو من تو تمام عمرم ندیدم.زندگی من رو سیاه کردی خودتم به نفهمی میزنی؟! مسیح: میدونم داری گوش میدی. اگر دوست نداری در رو باز نکن، فقط اومدم ببینمت و بهت بگم که فردا با هم از اینجا میریم. اونجا همه چیز برات فراهمه اما اگر دوست داری وسایلتم بردار با خودت. فردا ساعت ده صبح میام دنبالت.سعی کن یه چیزی بخوری، دوست ندارم فردا با حال و روز زار ببینمت. قلبم فرو ریخت.پیشونیم رو به در چسبوندم و برای اواین بار توی این دو روز اشک از چشمانم جاری شد. مسیح: فردا میبینمت، این دسته گلتم برات میذارم پشت در. و رفت. رفت و تمام امید من رو هم با خودش برد. به پهنای صورت اشک میریختم؛ فکر میکردم شاید کمی برام عادی شده این موضوع، اما با قطعی شدن رفتنم فهمیدم که هنوزم نتونستم اون حجم از درموندگی و بدبختی رو باور کنم و بپذیرم. ***
  12. *pardis*

    رمان لیان | *pardis*

    تنها امیدم هم تبدیل به یاس و ناامیدی شد.خدایا چرا همه ی درها به روم بسته اس؟یعنی باید باور کنم که قسمتم اینه؟باید بگم که حتما یه حکمتی توشه؟آخه چه حکمتی میتونه توی بدبختی من باشه؟باید وارد این راه بشم و همه چیز رو بسپرم دست خودت؟خدایا من میترسم،من رو تو این راه تنها نذار...تمام شب رو توی تب سوختم.هر چند ساعت یک بار از خواب می پریدم.فکر به زندگی جدیدی که از فردا برام رقم میخوره من رو میکشت.انگار که توی کوره داشتم میسوختم.آخه کدوم عروسی شب قبل جشن اش از ناراحتی و تب به خودش می پیچه؟همه از هیجان خوابشون نمیبره اونوقت وضع من رو ببین. دیگه به این باور رسیده بودم که کاری ازم برنمیاد و باید خودم رو دست تقدیر بسپرم... *** همون تعداد اندک فامیلی که داشتیم همه حضور داشتند.همه شاد و خوشحال بودند.بزرگتر ها برام آرزوی خوشبختی می کردند و جوون تر ها با حرص نگاهم می کردند که عجب تیکه ای گیرش اومده! حتی دیگه نایی واسه پوسخند زدن به این تفکراتشون رو نداشتم. هیچ کدوم باور نمیکردند اگر بهشون می گفتم که چقدر میخوام هر کدوم از اون ها الان به جای من روی صندلی و در کنار مسیح نشسته بودند.هیچ کس از درون من خبر نداشت.کسی نمیدونست که حاضرم هر چیزی که دارم رو بدم و فقط توی این جایگاهی که الان هستم نباشم.خدا میدونه که چند تا عروس مثل من به خونه ی بخت خودشون رفتند.کی از دلشون خبر داشت؟ به خودم نگاه کردم؛مانتو و شال کرم رنگ حریر،لباسم مناسب این مراسم بود.اما به مراسم عزایی که در درونم برپا بود نمیخورد.آرایش ملایم و موهایی که به حالت پریشون از پایین شالم بیرون ریخته بود. تمام بند بند وجودم مثل موهام پریشون بود.مسیح دست گل سرخی رو به طرفم گرفت و با لبخند بهم تقدیم کرد.دسته گل رو ازش گرفتم و بهش خیره شدم.کت و شلواری خوش دوخت به رنگ مشکی و پیرهنی سفید که تمام جلوه ی اندام درشتش رو به نمایش می گذاشت.خیلی بی نقص موهاش رو آرایش کرده بود.الان باید تمام روح رو روانم رو با خودش میبرد...اما نه! هر دختر دیگه ای جای من بود با دیدن این همه بی نقصی دلش ضعف میرفت،اما من تو این لحظه بی حس ترین موجود دنیا بودم. همه از حرکتش دست و جیغ زدند اما باز هم لحظه ای دلم نلرزید.تا به حال توی زندگیم به این اندازه سرد نبودم.احتمالا بقیه هم متوجه رفتار عجیبم شدند؛اما مگر مهمه؟ چه اهمیتی داره بقیه چه فکری میکنند؟ -دوشیزه ی مکرمه سرکار خانم لیان کیانی،برای بار سوم عرض میکنم.آیا بنده وکیلم با شرایطی که خدمتتون عرض کردم شما را به عقد دائمی،همیشگی و ابدی آقای مسیح روزبه دربیاورم؟ حتی متوجه صدای عاقد هم نشده بودم.دائمی...همیشگی...ابدی...کلمات مثل پتک توی سرم میخورد.ابدی...ابدی... همه چیز مثل یه کابوس ترسناک بود.انگار که خواب بودم.من یه جوابی دادم،و بعد از من مسیح...صدای دست و کِل همه بلند شد.و تمام...
  13. *pardis*

    رمان لیان | *pardis*

    دوباره نگاهم کرد و با قیافه ای بشاش گفت: مسیح:تو حالت خوبه عزیزم؟ اعصابم داشت بهم میریخت از کاراش اما به خودم نهیب زدم" لیان تو اومدی که با آرامش حرف بزنی که نتیجه بگیری،پس خودت رو کنترل کن" برای هزارمین بار نفسی عمیق کشیدم و گفتم: - من شوخی ندارم مسیح،لطفا جدی باش. مسیح: منم جدی هستم. - پس بگو برنامه ات برای فردا چیه؟ یکم فکر کرد و گفت: مسیح:خب راستش دقیقِ دقیق نمیتونم برات توضیح بدم چون طولانیه.ظهر میرم آرایشگاه تا برای بعد از ظهر آماده بشم.ساعت سه گفتم که لباسم رو برام آماده کنن و بیارن... صورتم رو با دستم پوشوندم. -مسیح! مسیح:جان مسیح؟ -لطفا تمومش کن. دستم رو گرفت توی دستش و خیلی ظریف شروع به نوازش کردنم کرد. مسیح:قربونت برم اصلا نگران نباش. چیزی نیست که بخوای بترسی من و تو فردا ازدواج می کنیم و چند روز دیگه هم کار هامون رو جور می کنیم و با هم میریم تهران خونه ی خودمون. دستم رو از دست هاش بیرون آوردم و با حالتی درمانده گفتم: -مسیح باور کن من نمیتونم. مسیح:چرا نمیتونی؟ -چون این زندگی اونی نیست که من میخوام. تو اون مردی نیستی که من کنارش احساس خوشبختی کنم. من به تو علاقه ای ندارم.نمی تونم کنار تو باشم. مسیح:اما تو همون زنی هستی که من می خوام. -این علاقه یک طرفه اس.من حتی نمی تونم تورو به اون چیزی که فکر میکنی برسونم. مسیح: من به چی فکر میکنم؟ -زندگی خوب در کنار کسی که دوستش داری. لبخندی زد و گفت: مسیح:اشتباه میکنی،من فقط تورو میخوام.همین. -مسیح تو داری زندگی من رو با خودخواهیت نابود میکنی. کم کم اشک هام سرازیر شدند و نمیتونستم جلوی جاری شدنشون رو بگیرم. مسیح:لیان،من بهت قول میدم برات هیچی کم نمیذارم.هر چیزی که بخوای برات فراهم میکنم بهترین زندگی رو برات میسازم. اشک هام رو پاک کردم. -وقتی دلم پیشت نیست نمیتونم زندگی خوبی داشته باشم در کنارت. با لحنی آروم گفت: مسیح:قول میدم کاری کنم که بهم علاقه پیدا کنی. سرم رو به طرفین تکون دادم. -نمیشه مسیح نمیشه، به خدا نمیتونم.تو داری زندگی من رو تباه میکنی،من چطور میتونم عاشق کسی بشم که من رو سیاه بخت کرده؟ چهره اش گرفته شد.احساس کردم یکم حرف هام روش تاثیر گذاشته و الان وقتشه که تیر خلاص رو بزنم. با حالتی التماس گونه دستم رو به سردی روی دستش گذاشتم و گفتم: -مسیح،بیا و تمومش کن.بیا به عمو بگو که نمیخوای این کار رو بکنی و پشیمون شدی،به خدا ته این راه اون چیزی که فکر میکنی نیست. با همون چهره ی گرفته بهم خیره شد.دستی که روی دستش گذاشته بودم رو بلند کرد و بوسید. مسیح:به خدا نمیتونم لیان، من دوست دارم. تو فردا مال من میشی پس بیا و انقدر برای خودت سختش نکن. این روش هم جواب نداد.دستم رو از توی دستش کشیدم بیرون و با گریه از کافه خارج شدم.
  14. *pardis*

    رمان لیان | *pardis*

    با دستانی لرزان گوشی رو برداشتم.این چند روزه از استرس دچار لرزش دست شده بودم و نمی تونستم کنترلش کنم.بهش پیام دادم: -باید ببینمت،ساعت پنج بیا به همون کافه ای که سه تا چهارراه بالا تر از دانشگاه بود... بلافاصله جواب داد. -سلام عزیزم،حتما. نگاهی به ساعت انداختم، چهار بود. رفتم به سمت کمد و لباس هام رو عوض کردم. باحالی زار کیفم رو روی دوشم انداختم و از خونه زدم بیرون. یه مسیری رو با تاکسی رفتم و جلوی دانشگاه پیاده شدم. از این جا به بعد رو میخواستم پیاده برم. با نگاهی محزون به دانشگاه خیره شدم. کاش از اول هیچوقت پام رو تو این خراب شده نمی ذاشتم.همه چیز از همین جا شروع شد. سرم رو با اندوه پایین انداختم و به راهم ادامه دادم. توی تمام طول مسیر حرف هایی که می خواستم بگم رو با خودم تکرار و تمرین کردم. بعد از نیم ساعت به مقصد رسیدم. کافه دوستی؛تمام خاطرات دوران دانشگاه برام زنده شدن. سعی کردم دوباره به زمان حال برگردم. با شک و دودلی وارد کافه شدم. با نیم نگاهی سرسری گوشه ی دنج همیشگی کافه پیداش کردم. مگه می تونستم پیداش نکنم؟ تنها آدمی بود که توی کافه با دومتر قد و هیکلی تنومند روی صندلی نشسته بود. تنها کافه نه، بلکه همه جا همین قدر متفاوت از بقیه دیده می شد و سریع قابل تشخیص بود. گاهی فکر میکردم واقعا انسان نیست و اشتباهی تو دسته ی آدم ها قرار گرفته،هم به خاطر اندامش و هم مهم تر از همه رفتارش! یادمه توی دانشگاه اسم مستعارش بین من و دوستام هرکول بود. واسه ی همین قد و هیکلش هم انقدر طرفدار داشت و هر جا میرفت دختر ها براش غش می کردند.همین چیز ها باعث شده بود که انقدر خودخواه و عوضی بشه... به محض دیدنم از جاش بلند شد و با لبخند نگاهم کرد. اون لبخندهای کذاییش کابوسم بود. نزدیکش که رسیدم با دست به صندلی روبه روش اشاره کرد. مسیح:بفرمایید خانم. اصلا دلم برای این خانم گفتنش ضعف نرفت.روی صندلی نشستم و کیفم رو روی میز گذاشتم. مسیح:چی میخوری عزیزم؟سرافرازمون کردی امروز،واقعا امروز برای اولین بار حس کردم که نامزد دارم. نامزد!نتونستم پوسخندم رو پنهون کنم ازش. -مسیح من اومدم که باهات جدی حرف بزنم. صورتش جدی شد. مسیح:کار خوبی کردی،منم حرف هایی دارم که باید بهت بزنم.فقط لطفا اول سفارش بده. با کلافگی گفتم: -نمیدونم،هر چی میخوای بگو بیاره. با لبخندی شیطنت آمیز گفت: مسیح:هنوز یادم هست که چی دوست داری. به گارسون سفارش یک قهوه برای خودش و یک کاپوچینو برای من رو داد.بعد از رفتن گارسون دست هاش رو روی میز در هم قفل کرد و گفت: مسیح:اول تو بگو. نفسی عمیق کشیدم و تمام قوام رو برای بیان حرف هایی که توی دلم بود جمع کردم. -تصمیمت برای فردا چیه؟ با تعجب نگاهم کرد.بعد از چند ثانیه زد زیر خنده.چند نفری که نزدیک ما نشسته بودند برگشتند و نگاهمون کردند.خنده اش رو جمع کرد و رو به بقیه دستش رو آورد بالا. مسیح:ببخشید.
  15. *pardis*

    رمان لیان | *pardis*

    -حالام برو بیرون و دیگه برنگرد.تا اینجا مسخره بازیات رو تحمل کردم اما از این به بعد تمومه،بفرما. کلمه ی آخر رو تقریبا داد زدم.چند ثانیه ای بهم نگاه کرد و بعد راه افتاد.وقتی که از کنارم رد میشد آروم گفت: مسیح:میبینمت. بقیه انگار که فیلم سینمایی دیده باشند میخکوب ما شده بودند.مسیح کم نیاورد و با اعتماد به نفس به سمت عمو رفت و بعد از دست دادن باهاش با لبخند گفت: مسیح:منوچهر خان فعلا با اجازه تون.پس برنامه ی محضر و عقد همونجوری که گفتین اول هفته ی دیگه برگزار میشه.خوشحال شدم دیدمتون. و بعد از خداحافظی با همه رفت.بعد از رفتنش نتونستم طاقت بیارم.با بغض داد زدم: -اول هفته ی دیگه؟شما دیوونه شدین؟ کسی چیزی نگفت. -اصلا من رو میبینید؟من براتون وجود دارم عمو؟ باز هم سکوت.بغض ورم کرده ی توی گلوم رو به سختی قورت دادم. -اگر میدونستم که بعدها قراره انقدر سربار زندگی دیگران باشم،آرزو میکردم که ای کاش من هم با مامان و بابا مرده بودم. وارد اتاق شدم و در رو پشت سرم بستم.خدایا خودت یه راهی جلوی پام بذار.خودت توی این راه همراهم باش و کمکم کن.من تنهایی از پس این همه فشار برنمیام.امروز سه شنبه بود،کلا ۴ روز تا اول هفته فرصت باقی بود.من تو این ۴ روز چطور از این مهلکه فرار کنم؟نمیتونستم این ظلم رو قبول کنم.نمیخواستم برای همیشه بدبخت بشم و با مردی که دوستش ندارم زندگی کنم.هیچوقت به ازدواج اینجوری نگاه نمیکردم.همیشه فکر میکردم یه روزی میرسه که خیلی ساده و صادقانه عاشق مردی میشم که قراره همسرم باشه.یه زندگی ساده رو شروع میکنیم و چند سال بعد هم بچه میاریم.یه پسر و یه دختر دوست داشتنی و من برای اون ها مادر خوبی میشم.یه زندکی ای براشون میسازیم که احساس کمبود نداشته باشن و بدونن که ما همیشه پشت و پناهشون هستیم و از چیزی نترسند...صورتم غرق در اشک بود.این تمام تصورات من از ازدواج بود.نمیدونستم و نمیخواستم که آخرش اینجوری بشه... *** امروز جمعه بود.تمام این چند روز توی تشویش و استرس و گریه گذشته بود.تغییر رفتار ناگهانی عمو برام خیلی عجیب و ناراحت کننده بود.احساس تنهایی میکردم.تنها پشتوانه ی من توی زندگی عمو بود.وقتی بفهمی تنها کسی که توی دنیا داری اینجوری میخواد از دستت راحت شه و تورو نمیخواد،احساس غربت میکنی.حس میکنی تمام دنیا روبه روت ایستادن و تو تنها موندی.دیگه هیچ کسو نداری.اخ که چقدر تنهایی سخت و ترسناکه...هیچ راهی برام نمونده بود جز یکی،که خیلی هم امید نداشتم جواب بده.اما چاره ای نداشتم.باید امتحانش میکردم.با عمو که هر وقت حرف میزدم میگفت این به صلاحته و تصمیمم برگشت پذیر نیست.پس تنها راهی که برام باقی میموند رو باید امتحان میکردم،شایدحتی یک درصد جواب میداد.
×
×
  • جدید...