رفتن به مطلب
نحوه ی گذاشتن مطلب در انجمن
درخواست طراحی جلد برای رمان
قوانین و راهنمای ارسال کتاب در حال تایپ فراخوان جذب ویراستار + آزمون ویراستاری

شاهزاده

گوینده
  • تعداد ارسال ها

    149
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

آهنگ من

اعتبار در سایت

249

درباره شاهزاده

آخرین بازدید کنندگان نمایه

328 بازدید کننده نمایه
  1. شاهزاده

    مشاعره با اسم فیلم و سریال

    یک مشت پرعقاب
  2. _باشه اما تو این مدت شما اینجا میمونین _نه پس میرم تو کوچه میخوابم چطوره به نظرت . یه ابروش و بالا انداخت . اه پسره ی نچسب فک میکرد خیلی بانمکه _به نظرم که خیلی خوب میشه چون من حاظر نیستم با یه پسر غریبه تو یه خونه بمونم _جدااا پس سعی کن راحت باش چون منم این جا میمونم چه تو بخای چه نخای اوووف لعنتی اه ه ه یک ماه یعنی باید این گنده دماغ تحمل کنم ای خدا خودم کم مشکل داشتم این دیگه چه سنگی بود انداختی جلوی پام _کم تر با خودت حرف بزن سرزمین من یه ملکه دیوونه نمی خواد _اولا اینکه دیونه خودتی دوما همینه که هست نظر تو و سرزمینتم اصلا واسم مهم نیست سوما اگه حرفات واقعی باشه سرزمینی که ازش حرف میزنی ملکش که من باشم از قبل تایین پس مطمن باش صلاحیت عقلیم حداقل از تو بیشتره. (دانیار) دیگه داشت زیاده روی میکرد باید دمه این خانم کچولوی زبون دراز و بچینم _ببین خانم کچولو واسه من کاری نداره بهت صدمه بزنم ولی دستور گرفتم سالم تحویلت اما اگه ببینم زبون زیادی بلنده میتونم بدونه کشتنتم تمبیهت کنم چشماش از ترس برق میزد اما سعی میکرد نشون نده خیلی دلم میخواست ذهن کچولوشو بخونم ولی نمی دونم چرا نمیشد بنظرم چیزای جالبی واسه خندوندن من توذهنش هست بازم بوی خوبه یاس تو مشامم پیچید واقعا لذت بخش بود چه بوی جالب و جدب کننده ای داشت این ملکه کچولو
  3. شاهزاده

    سرگرمی

    نفر قبلی یه چیزی میگه شما هم باید بگی هستی یا نیستی... توهین نکنید لطفا از خودم شروع میکنم از خود راضی؟
  4. شاهزاده

    حمایتگر من/شاهزاده

    پارت3 بعد نهار تو آغوشش رفتم و مادرانه خرج کرد گریه کردم نوازشم کرد غصه های تلنبار شدم وگفتم و نوازشم کرد از زندگیم گله کردم از خدا گله کردم از تنهاییم تو لحظه های مهمم گله کردم از نبودناش گفتم از دلخوش به همون ماهی یه بار سرزدن گفتم از فحش هایی که زنش با هربار امدنش به خونم میداد گفتم از زمانی که میاد خونه و با دختر دردانه اش با عشق حرف میزندو من در حسرت یه بار بغل کردن پدرم موندم گفتم انقدر گفتم تاخوابم برد. _آیه جان مادر قوربون اون چشمای پف کردت برم پاشو یکی اومده میگه با تو کار داره . چشمام و باز کردم یکم پیشانیم و با دستم ماساژ دادم تا از دردم کم کند مادر جان دوباره گفت: پاشو مادر پاشو بنده خدارو بیشتر از این منتظر نزار تعجب کردم چه کسی با من کار دارهپرسیدم: نگفت کیه.مادر جون گفت: نه مادر فقط گفت باهات کارداره بیا برو ببین جوونه مردم چیکارت داره زیر پای بنده خدا الف سبز شد. چشمی گفتم و چادر گلدار مادرجون و سرم کردم و بیرون رفتم در که باز کردم بیشتر تعجب کردم پسر جوون وخوش پوشی داشت به ساعت مارکش نگاه میکرد انگار کلافه بود که با پاش تند تند به زمین ضربه میزد تا منو دید به سمت در خانه امد سلامی کردم و گفتم: _بفرمایید با من کاری داشتین. نگاهی به چادر گلداروی سرم کرد انگار متعجب بود با کمی شک پرسید: _شما آیه نادری هستین. تعجب کردم اسم و فامیل منو از کجا میدونست. _بله جناب مشکلی پیش امده؟من شما رو میشناسم. _واقعا عجیبه یعنی شما الان دختر آقا فرامرز نادری هستین . واااا الان باید چی میگفتم حتما من و با آیدا اشتباه گرفته بود . _دختر کوچیک آقا فرامرزم حتما شما با آیدا نادری کار دارین _نه خانم من آیدا خانوم و دیدم من با آیه خانم کار دارم واسه همین تعجب کردم آخه یکم زیادی با آیدا خانم و مادرتون فرق دارین مادرم منظورش از مادرم که طناز نبود! هوف همین مونده من و دختره طناز بدونن بفهمه خودش و تیکه پاره میکنه اما به روی خودم نیاوردم _بله کمی فرق دارم . صداش و کمی صاف کردو گفت: حقیقتا پدرتون منو فرستاده تا شما رو پیش ایشون ببرم. چطور ممکنه یه جای کار میلنگه امکان نداره فرامرز گفت امروز میره ترکیه پس این پسره چی میگه حرف پدرم تو سرم زنگ خورد( اگه از تنهایی میترسی میتونی بری خونه مادر جون ) بعد 1سال تو این زمان واسه مادر جون بیلیط میگره میارش تهران حسم میگه یه جایه کار ایراد داره باید بهش زنگ بزنم. پسره با شک بهم نگاه میکرد سعی کردم طبیعی رفتار کنم و گفتم : نگفتن واسه چی باید ببرینم. یکم نگاهم کرد انگار داشت فکر میکرد حقیقتا به من چیزی نگفتن شکم بیشتر شد رو بهش گفتم باشه کمی منتظر بمونین من حاظرشم الان میام باشه ای گفت و به دیوار بغل تکیه داد امدم تو ودر و بستم دستم و رو قلبم که در حال تند زدن بود گذاشتم کمی که اروم شدم سریع به سمت خونه رفتم گوشیم و پیدا کردم وشماره فرامرز و گرفتم حتی دلم نمیومد تو گوشیم پدر سیوش کنم
  5. شاهزاده

    حمایتگر من/شاهزاده

    پارت2 به سمت اتاقم رفتم مانتو شلوار مشکی به همراه مغنه ی مشکی پوشیدم و با انداختن کوله طراحی هایی که عصر باید به مزون تحویل می دادم برداشتم و به سمت ایستگاه اتوبوس رفتم. بقیه راه و پیاده به سمت دانشگاه رفتم وارد که میشم به سمت حوضه ثبت نام میرم سعی میکنم جلوی نگاه کردنمو که هی میره سمت دختر پسرایی که همراه بزرگ ترشون امده بودن را بگیرم از کودکی خودم بزرگ تر خودم بودم .بعد از اتمام ثبت نام از دانشگاه بیرون میام. جلوی بهشت بچگی هام با لبخند می ایستم 1ماهیه که از مشهد امده و من بعد 1سال قراره دوباره از مادرانه هایش سیراب شوم باذوق زنگ خونه رو فشردم صدایه کیه گفتنش باعث میشه اشکای دل تنگم راه خودشونو پیدا کنن با صدای گرفته ای میگم: _باز کنین مادرجون منم آیه _آیه مادر الهی قوربونت برم بیا تو عزیزم. در که باز شود با اشک هایی که از شوق دلتنگی روی صورتم خودنمایی میکرد دویدم مثل کودکی هایم به سمت مادر جون که حالا بالبخند روی تراس خونه باغ قدیمیش انتظارم و می کشید دستانش رو باز کرد من رو با تموم وجود در آغوش کشید _الهی مادر قوربون اون صورت ماهت بره چرا انقدر لاغر شدی عمر مادر بمیرم واسه او اشکای گوله شدت مادر _اااخدا نکنه مادر جون خیلی دلتنگتون بودم خوب شد که امدین _قوربونه اون دلت بشم مادر میدونم بابات نمی زاره بیای مشهد صد بار بهت گفتم از اون بابای بیخیالت دل بکن بیا پیشه خودم مادر لج کردی گفتی باید پیشه این مرد از خدا برگشته باشی که حالا اینقدر لاغر و بی رنگ و رو ببینمت _نگیین مادرجون من خیلیم خوبم فقط دلم واسه شما خیلی تنگ میشه _چرا نگم دختر پسر خودمه خودم بزرگش کردم ولی نمیدونم کجای تربیتم اشتباه کردم که حالا با یه دونه دخترش این طوری رفتار میکنه دختری که از گوشت و خونه خودشه رو ول کرده رفته دختر زنش و که هیچ ربطی بهش نداره جمع میکنه خرج دخترش و نمی ده دختر 19 سالش کار میکنه بعد آقا روزی یه ماشین برای دخترش و زنش عوض میکنه _مادرجون ول کنین اینارو امروز امدم دلتنگیه نبودناتونو جبران کنم کلی خوش بگذرونم مثل قدیم خونتون یاد آوریه مشکلات فقط روزمونو خراب میکنه شما نمی خواین منو دعوت کنین تو _ای وای خاک برسرم مادر راست میگی بیا تو دخترقشنگم بیا مادر 1ساعته سرپا نگهت داشتم _ خدا نکنه مادر جون من خودمم حواسم نبود اووومممممممممم چه بوهای خوبی میاااد بانووو خانم چه کردیییی _غدایه مورد علاقت و درست کردم مادر گفتم شاید یه کوچولو بتونم دلتنگیه دیر اومدنم از دلت دربیارم _الهی قوربونت بشم بانو جونم خیلی ماهیییی لنگت تو دنیا پیدا نمیشه _خبه خبه دختره چش سفید کم خودشیرینی کن حالام بدو بیا کمک سفره رو پهن کنیم مادر _روی جفت چشماممم بانو خانم
  6. شاهزاده

    حمایتگر من/شاهزاده

    *مقدمه* همیشه میترسیدم تو را از دست بدهم ، همیشه میترسیدم رهایم کنی ،مرا تنها بگذاری اما…. تو آنقدر خوبی، که به عشق و دوست داشتن وفاداری که حتی یک لحظه نیز فکر نبودنت را نمیکنم همین مرا خوشحال میکند ، همین مرا به عشق همیشه داشتنت امیدوارم میکند به نام خدایی که داشتنش جبران همه نداشته هایم است پارت1 آروم آروم به سمتش قدم برداشتم متعجب بودم این همه عجله و خوش حالی برای چه بود تعجبم از این است که چنان به خودش رسیده بود که انگار داشت به عروسی میرفت سعی در بستن کرواتش داشت حس میکنم حال امروزش به حرف های دیشبش بی ربط نبود کرواتش رو با چندبار زیر و رو کردم در آخر زیره گلویش کیپ کردم بوی ادکلن همیشگیش را با یک دمه عمیق به ریه های محتاجم بردم خودش نمی دانست با تمام مغرور بودنم همیشه محتاج این بودن های کمش بودم . _امروز ساعت 9برای ثبت نام دانشگاهم میرم نهارم مادرجون دعوتم کرده مثل همیشه فقط یه نگاه بی تفاوت حوالم شد سعی کردم مثل همیشه به روی خودم نیارم کیف چرم مدارک هایش را به دستش دادم کمی دیگر از عطر مدهوش کنندش زد وبه سمت در اتاق رفت اما تو لحظه اخر با یه چرخش به طرفم برگشته با نگاه همیشه سردش منو نشونه رفته گفت: یه هفته ای میرم ترکیه نیستم می تونی بری خونه ی مادر جون اگه از تنها موندن میترسی و برگشت و رفت تموم 19سال عمرم تنها بودم از تنهایی نترسیدم یادمم نیوفتاده بود الان چطور یهو نگران تنها موندن من شده من حتی نمی دونستم کی میره سفر کی بر میگرده مثل همیشه بغض بالا امده رو قورت دادم باید سریع تر حاضر میشدم.
  7. نام رمان: حمایتگر من نام نویسنده: شاهزاده77 موضوع: عاشقانه.اجتماعی.درام خلاصه: داستانم زندگی دختری و به نمایش میزاره که از کودکی داره باسرنوشتش دست و پنجه نرم میکنه دختری از خانواده ی طلاق که همیشه تنها بوده بعد از عمری بی کسی حالا کسی پیدا شده که می خواهد اورا حمایت کند و.......
  8. شاهزاده

    جرعت حقیقت⚡

    چند سالته؟
  9. به هرحال بهت گفتم که با نشون دادن قدرت هات می تونم بهت ثابت کنم. روجا:یعنی همین الانم من قدرت دارم آره الانم قدرت داری اماباید روش کارکنیم تا بتونیم آزادشون کنیم روجا: چطوری باید روش کارکنم من هیچی بلد نیستم عجول نباش دختر من برات توضیح میدم تو اون کارارو انجام میدی تا بتونی انرژیتو ازاد کنی بعد از اون روی کنترل کردن انرژیت کار می کنیم تا 3 ماه آینده میریم سمت سرزمین ما اونجا به عنوان مستخدم جدید وارد قصر ما میشی کم کم جنگیدن با قدرتات و بهت آموزش میدم. بقیش روهم بعد برات توضیح میدم فعلا تا همینجا بدونی کافیه روجا: سخته باور حرفات هم سخته هم ترسناک عادت میکنی یکم که بگذره برات عادی میشه تو دختر طبیعتی تو ذاتت عادت کردنه روجا: همش با خودم فک میکنم من با این زندگیه فقیرانه که واسه نونه شبم تا بوقه شب کار میکنم کجا شاهزاده بودن کجا جای من نیستی بفهمی باورش غیر ممکنه _روجا با خودت فکرکن من مطمنم تو می تونی مردممونو نجات بدی این سختیا باید می بوده که تو محکم شی بخاطر ساخته شدن شجاعتت و درامان موندن از دست دوشمنات لازم بوده این سختی ها (روجا) حرفاش می تونست قشنگ باشه اما من به این راحتی نمی تونستم بهش اعتماد کنم اما باید شانس خودم و امتحان میکردم اگه حرفاش حیقت باشه و ازش راحت بگذرم مطمنم بعدن عذاب وجدان میگرم همیشه یادم تو بهزیستی شبا به عشقه این که یه روز قهرمان میشم می خوابیدم با خودم میگفتم یه روزی به تموم بچه هایی که مثل خودم تو فقر و بدبختین کمک میکنم الانم زیاد فرق نمی کنه اما بازم نمی تونم راحت اعتماد کنم.
  10. به مدت یه هفته دسترسی به اینترنت ندارم نمی تونم رمانم و بزارم اعلام کردم رمانم و متروکه نشه
×
×
  • جدید...