رفتن به مطلب
نحوه ی گذاشتن مطلب در انجمن
درخواست طراحی جلد برای رمان
قوانین و راهنمای ارسال کتاب در حال تایپ فراخوان جذب ویراستار + آزمون ویراستاری

hasti2005

دستیار مدیر
  • تعداد ارسال ها

    315
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

آهنگ من

آخرین بار برد hasti2005 در 10 شهریور

hasti2005 یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

666

درباره hasti2005

آخرین بازدید کنندگان نمایه

562 بازدید کننده نمایه
  1. عاشق واکنش ادمین به رمانمم !

    @admin

  2. هستی اهور رف کجایی تو؟

    1. hasti2005

      hasti2005

      دارم خودمو چال می کنم

    2. sole

      sole

      چه خبره؟!!

    3. hasti2005

      hasti2005

      خبری نیست !@sole

  3. hasti2005

    عاشقانه رمان لاته hasti

    #پارت _ اول وارد کابین اسانسور شدم . طبقه پنج رو زدم و منتظر شدم . به چهرم تو اینه نگاه کردم چشم های قهوه و موهای شکلاتی و پوست سفید ! با صدا خوش امدید . دست از نگاه کردن به خودم تو اینه برداشتم . و از اسانسور بیرون اومدم . به خانم روح بخش ( منشی شرکت ) سلام کردم و جویای احوالش شدم ! سیما : سلام خانم روح بخش ! چطورین امروز ؟ مینا : با احوال پرسی های شما خوبم ! سیما : خب من میرم تو اتاقم هر وقت کیارش اومد بفرستش تو اتاقم باشه ؟ مینا : چشم خانم دانش فر لبخندی بهش زدم د با اکراه به سمت اتاقم رفتم . کیفم رو روی میز انداختم و پشت سیستم نشستم . به ساعت نگاه کردم حدوده 2 ساعت دیگه با شرکت رز سفید امروز جلسه داشتیم . تلفن ور داشتم و شماره مینا رو گرفتم . مینا : بله خانم دانش فر ؟ سیما : برام اطلاعات شرکت رز سفید بفرست منتظرم ! مینا : چشم الان ! سیما : راستی برام طراح های بچه ها که تکمیل شده هم بفرست ! اوکی ؟ مینا : چشم گوشی قطع کردم و منتظر شدم برام پرونده ها رو بیاره . گوشی رو از توی کیفم در اوردم و شماره کیارش رو گرفتم . بعد از چند بوق جواب داد : کیارش : جانم سیما ؟ سیما : کجایی کیارش ؟ سفر بهت ساخته ها که نمی یای ؟ خنده کنان گفت : کیارش : نه عزیزم نزدیکم یکم ترافیک بود دارم میام ! سیما : خیله خب منتظرمت ! خدافط کیارش: خذافظ ! بانو گوشی رو قطع کردم . که صدای در اومد اجازه ورود دادم . مینا وارد شد و پرونده و یه فلش رو میز گذاشت و گفت : مینا : اون فلش طرح کامل بچه ها برای جلسه امروز و اون پرونده ها هم مال شرکت رز سفید هست . پرونده یه پایین بالا کردم وگفتم : سیما : مرسی مینا ! می تونی بری . مینا : چیزی میل نداری ؟ سیما : نه ممنون . مینا با کلمه با اجازه از اتاق بیرون رفت !
  4. hasti2005

    عاشقانه رمان لاته hasti

    نام رمان : لاته نویسنده : هستی بابائی ژانر : عاشقانه ، اجتماعی خلاصه : داستان درباره سیما دختریست بعد از خوردن ضربه روحی سعی در پیدا کردن خودش داره اما نمی دونه که اطرافیانش براش دندون تیز کردن . تا ثروت سیما رو از چنگش در بیاورند .... مقدمه : فنجانی قهوه تلخ می پاشم بر چهره ی اندوه گرفته ی شب که خواب از سرش بپرد شاید وبه یاد بیاورد هر انچه افسوس که در من است افسوس که اندوه شب را هیچ قهوه ای بهم نمی زند جز نگاه هوس باز تو ! لاته : اسم قهوست .
  5. hasti2005

    رمان دختر سیاهی پسر تاریکی | hasti

    # پارت _ نوزدهم هلن : روانی چی کار می کنی ؟ مگه پیست مسابقه ی ؟ هیوا : ترسوندن ادما رو دوست دارم ! هلن : بیشعور سایه منتظرمونه ! اهمیتی به حرف ندادم شروع کردم به بوق زدن و دور زدن همین جوری ادامه می دادم که کلمه غلط کردم رو از هلن شنیدم . پام رو محکم روی ترمز گذاشتم . هیوا : صدات نمی یاد چی گفتی؟ با، داد تکرار کرد غلط کردم ، لبخندی زدم از تو اینه نگاه کردم دیدم سایه داره به سمتمون می یاد ، دور زدم و به سمتش رفتم . به چهرش نگاه کردم قرمز شده بود ماشین رو جلوی سایه نگه داشتم و از پیاده شدم به سمتش رفتم دستشو گرفتم و کمکش کردم بتونه تو ماشین بشینه ! پشت فرمون نشستم و رو به هلن گفتم : _ : بیا بیرون از خیال ! هلن به خودش اومد به سمت سایه برگشت . هلن : برنامه چیه ؟ هیوا : بزار اول برامون بگه چیشده ؟ سایه : برین به سمت یه مغازه لباس فروشی ، بعد از اونم با هلن میرم دانشگاه تمام ! هلن : تو هنوز به فکر دانشگاه ای ؟ این همه اتفاق افتاده ! سایه : هیوا چرا وایستادی؟ روشن کن ماشین رو وقت نداریم ! ماشین رو روشن کردم و به سمت بازار رفتم . سام : لباس رو پوشیدم ادکلن رو برداشتم و به خودم زدم کیفم رو برداشتم به سمت طبقه پایین رفتم . سویچ رو برداشتم از خونه بیرون اومدم و در رو بستم . موتور روشن کردم به سمت دانشگاه حرکت کردم ، هنوز منو نشناخته بودن ! شماره کارن گرفتم بلافاصله برداشت ! کارن : بگو سام : دارم میرم دانشگاه منتظرمتم کارن : دارم میام . خدافظ گوشی رو گذاشتم تو جیبم و سریع تر حرکت کردم تا خودم رو زودتر برسونم دانشگاه .
  6. hasti2005

    رمان دختر سیاهی پسر تاریکی | hasti

    #پارت _ هیجدهم تلفن رو قطع کردم . به سمت جاده رفتم تا اگه منو دیدن سریع تر سوارم کن. حتی پرنده اینجا پر نمی زد ، روی زمین نشستم ومنتظر شدم تا هلن بیاد دنبالم . ساعت رو نگاه کردم یک ربع به پنج بود . از دور صدای بوق ماشین میومد . بلند شدم لباسم رو تکون دادم . به اطراف نگاه ، ماشین سازمان بود . دستم بالا اوردم و تکون دادم تا منو زودتر ببینند ، بالاخره منو دیدن و به سمتم اومدن . شروع کردم به دوییدن تا به ماشین برسم . سام : از پشت سیستم بلند شدم ، کمی چشمانم رو ماساژ دادم . به خودم توی اینه نگاه کردم قیافم رنگ پریده بود و چشامم قرمز شده بودم از اتاق بیرون اومدم ، به سمت اتاق کارن رفتم در اتاق باز کردم اما کارن اونجا نبود . از پله ها پایین اومدم به سمت اشپزخونه رفتم ، میز صبحانه اماده شده بود . ابروهام رو به نشانه تعجب بالا انداختم . به سمت یخچال رفتم . که روی یخچال یه کاغذ یاداشت دیدم .: ((امروز میام دانشگاه ! منتظرم باش )) کاغذ مچاله کردم پرت کردم تو سطل اشغال ! به میز صبحانه نگاه کردم همه چی بود . اما اشتهای من نبود ، به ساعت نگاه کردم تا کلاس و انجام عملیات وقت زیاد بود ، گوشی همراهم رو برداشتم و به کارن پیام فرستادم. به سمت بالا رفتم تا یه دست رویی به قیافم بکشم چون بازی قرار بود از امروز شروع بشه ! هیوا: هلن : یکم بیشتر گاز بده ! هیوا : بیشتر از 100 تا نمی ره ! هلن : بیشتر از 100 تا نمی ره اخه مگه می شه ؟ مثلا ماشین سازمانه ! هیوا : خب ماشین سازمان باشه ، اتفاقا زیاد هم هست ! هلن : خب یه سوال موقع اینکه دنبال ماشین هستن باید سرعت زیاد باشه تا بتون فرار کنن یا نه ؟ پوزخنده ای زدم و پام رو گاز گذاشتم سرعت رو رسوندم به 150 رسوندم و قهه قهه بلندی زدم و دنده رو عوض کردم ! به صورتش نگاه کردم عین میت ها شده بود فرمون رو کج کردم و یه دایره رو زمین درست کردم . که جیغش به هوا رفت .
  7. hasti2005

    تولد داریم . تولد ی عزیز

    مبارک تولدت عشقم
  8. hasti2005

    حاظری برای سه دقیقه بمیری؟

    من دوست دارم از دنیا خسته شدم سه دقیقه چیزی نیست
  9. مهشید کجایی عزیزم ؟

    1. S O-O M

      S O-O M

      عزیز دیشب نتم قطع شد یهو وصل نمیشد نتونستم بیام

      @hasti2005

  10. hasti2005

    رمان دختر سیاهی پسر تاریکی | hasti

    #پارت _ هفدهم به پشت سرم برگشتم . که با سر تو سینه ی هیوا برخوردم و شلیک خنده جک به هوا رفت . سرمو بالا گرفتم تا قیافشو ببینم مثل همیشه چشاش قرمز بود . برگشتم جک رو نگاه کردم یه چشم غره رفتم بهش . رو به هیوا کردم گفتم : _ : می خوام باهام بیای این ادرس نمی تونم سایه رو پیدا کنم . از روی جی پی اس نگاه کردم توی یه جادس و ماشینش هم بی حرکت همون جا مونده جک با تعجب گفت : سایه گم شده ؟ یعنی این دختر سیاه به اون ابهت گم شده چرا داری جوک می گی ؟ عصبی بهش نگاه کردم . گفتم : _ : مگه با تو حرف زدم ؟ هیوا : بسه ساکت شید ! خب بیا بریم به همون ادرسی که داری چیزی تا صبح نمونده ! ( وانگشت اشارشو سمت جک گرفت ) توهم شیرین بازیتو جمع کن مگه نه به بیتا می گم ! جک : اهان می خوای چغلی کنی ! اوکی برو من میرم میگم ها ! هلن : ببند جک ! جک : اگه به سایه نگفتم هلن حالا ببین ! بعد باحالت قهر از این جا رفتم . هلن : من موندم این چجوری ادم رو فریب می ده یا می کشه ؟ مثل بچه های لوس عمل می کنه ! هیوا دستمو کشید و منو به سمت بیرون برد و باهم سوار ماشین شدیم ! سایه : چیزی تا صبح نمونده بود بلند شدم به سمت بیرون گاراج رفتم و اطراف یه چرخی زدم تا بتونم خودم رو به شهر برسونم . همه چی عادی بود چیزی مشکوکی نبود و مشخص بود تا شهر راه طولانیه هست . گوشی رو از تو جیبم در اوردم ! یه پیام داشتم از هلن بدون اینکه پیام رو باز کنم شمارشو گرفتم بعد از چند بوق جواب داد . هلن : سایه کجایی لوکیشن بفرست سایه : برات فرستادم ! هلن : خیلخ خب تو راهیم داریم میام فعلا !
  11. hasti2005

    رمان دختر سیاهی پسر تاریکی | hasti

    #پارت- شانزدهم صورتش به رنگ کبودی می زد که بایه حرکت ولش کردم .که باعث شد به میز بخوره . به سمت طبقه بالا رفتم . اعصابم به اندازه کافی خورد بود . به سمت اتاق کار رفتم و از خوابیدن منصرف شدم . یه راست پشت میز نشستم شروع کردم به هک کردن حساب کاربری سایه ! هلن : بیتا : کی میخوای بهش بگی بلا خره که می فهمه ! هلن : تا وقتی که بفهمه خیلی مونده ! بیتا : من اگه یه روز بفهم میدونی اون فرد رو چی کار می کردم ؟ هلن : چی کار می کردی ؟ حتما می کشتیش ! بیتا خنده ی مستانه ای کرد و گفت : _ : نه این کا رو نمی کردم . ترجیح میدم سال ها عذاب بکشه تا اینکه به دودقیقه بمیره ! پوزخنده کنان گفتم : هلن : اهان پس میخوای دستتت به خون الوده نشه ؟ بیتا : من دستم به خون الوده شده ! مگه نشنیدی ؟ هلن : چرا خیلی شنیدم ! اینکه قاتل مادرت خودتی ! بیتا نیشخندی زد : افرین ازت خوشم می یاد خوب بلدی اطلاعات کسب کنی ! پس از من دورشو تا قاتل تو هم نشم ! هلن : صحبت کردن با تو لذت بخش بود . فعلا ! از اتاق بیرون اومدم و گوشیم رو از جیبم در اوردم 2 میس کال از سایه ! شماره سایه رو گرفتم اما در دسترس نبود ! حتما یه جا گیر کرده بود . به سمت اتاقم رفتم لب تاب روشن کردم تا رد شو از جی پی اس بزنم . ماشین توی یه جاده بود اونم بی حرکت ! از اتاق رفتم بیرون . جک رو تو سالن دیدم صداش زدم . هلن : جک ، صبر کن ! جک ایستاد به سمتم برگشت یه سوت بلند بالای کشید و گفت : به به ! هلن خانوم از این ورا تو چیشده یاد من کردی ؟ هلن : حوصله خوش مزگی هاتو ندارم . میتونی برای یه کاری کنی ؟ جک : نچ نمی تونم ! من الان از ماموریت اومدم باز به من میخوای کار بگی ؟ هلن : من نمی فهم تو زیر دست سایه شدی ! هنوز بهت ماموریت میدن ؟ جک : من کارام به خودم مربوطه خب چرا به رزیتا یا هیوا نمی گی ؟ هلن : خب اونا الان کجان ؟ جک : دقیقا هیوا پشت سرته !
  12. dokhi_artt_1568357245.jpg

    من هیچ وقت نمی بازم 

    یا می برم

    یا بازی به وقتش بهم می ریزم 

  13.  نقد رمان دختر سیاهی پسر تاریکی !

    @akram80

  14. hasti2005

    رمان دختر سیاهی پسر تاریکی | hasti

    #پارت _ پانزدهم زمان حال بارون شروع کرد به باریدن مجبور شدم ادامه راه رو سریع تر بروم تا به جایی برسم . از دور سایه ی خرابه ای رو دیدم به سمت سایه رفتم . وقتی نزدیک شدم دیدم یه گاراج هست . به سمت در رفتم تا ببینم قفل یا نه که دیدم در که قفل نیست . حتی در بازه ! وارد شدم به اطراف نگاه کردم دور تا دور پر شده بود از کارتن و اسباب و وسیله های جور وا جور ! به سمت کارتن اول رفتم چند تا وسیله تجهیزاتی بود . به سمت کارتن دومم رفتم پتو و چند تا بالشت بود اون هارو برداشتم به گوشه از گاراج رفتم و نشستم . گوشی رو از جیب پالتوم در اوردم و شماره هلن رو گرفتم . لعنتی اتن نمی داد ! به اطراف نگاه کردم معلوم نیست کی تو این خرابه زندگی می کنه که حتی درش قفل نداره ! سعی کردم خودم رو گرم کنم . تا فردا صبح بتونم کاری بکنم . به ساعتم نگاه کردم تا طلوع فقط 4 ساعت مونده بود . سعی کردم بخوابم . اما خوابم نمی برد . بلند شدم به سمت کارتن های دیگه رفتم ببینم چیزی پیدا می کنم به دردم بخوره ! داشتم توی کارتن رو می گشتم که دستم به یه دفتر خورد ! سام : دستم رو رو زنگ نگه داشته بودم تا درو باز کنه . عصابم داشت خورد می شد . بالاخره بعد چند مین کارن اومد پایین . با ریخت قیافه افتضاح اومد ! جلوم سبز شد. کارن : مگه تو امشب قرار نبود بری گاراج اینجا چی کار می کنی ؟ از سر راهم زدمش کنار به سمت خونه رفتم . رفتم توی اشپزخونه لیوان از اب پر کردم نشستم و یه نفس خوردم . کارن : میگم چی زدی ؟ با کی دعوا کردی ؟ اه مارو هم بی خواب کردی ! با عصبانیت لیوان پرت کردم سمتش که جا خالی داد . به سمتش رفتم گردنش رو گرفتم و به دیوار چسبوندمش . سام : اگه تا دودقیقه ساکت نشی همین جا چالت می کنم ! @S O-O M
×
×
  • جدید...