رفتن به مطلب
نحوه ی گذاشتن مطلب در انجمن
درخواست طراحی جلد برای رمان
قوانین و راهنمای ارسال کتاب در حال تایپ آمورش مخصوص تازه واردین

hasti2005

دستیار مدیر
  • تعداد ارسال ها

    691
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    5

آهنگ من

آخرین بار برد hasti2005 در 14 بهمن 1398

hasti2005 یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

1,857

درباره hasti2005

  • درجه
    دستیار اول مدیریت کل انجمن

آخرین بازدید کنندگان نمایه

2,190 بازدید کننده نمایه
  1. پارت _3 (آرام) از این پهلو به آن پهلو شدم و به ساعت دیواری اتاقم نگاه کردم. حدود یک ربع تا شروع شدن کلاسم مانده بود. با عجله از روی تختم بلند شدم و به سمت دستشویی رفتم. با ترس به قیافه خودم در آینه نگاه کردم. زیر چشم هایم به طور خیلی وحشتناک پف داشت و اثرات کم خوابی هنوز در چشم هایم نمایان بود. شیر آب را باز کردم و چند مشت آب به صورتم پاشیدم تا کمی از پف زیر چشم هایم کم شود، اما فایده ای نداشت! از دستشویی بیرون آمدم و به اتاقم بازگشتم. در کمد را باز کردم و لباس هایم را با یک مانتو سرمه ای که یک بند طلایی دور کمرش وصل بود و یک شلوار کتان مشکی عوض کردم. مقنعه ام را از زیر خروارها لباس پیدا کردم، ولی حسابی چروک شده بود. از سر ناچاری مقنعه را سرم کردم. کیفم را برداشتم و چند تا کتاب، دفتر و خودکار داخلش گذاشتم. کفش های آل استارم را پوشیدم و از خانه بیرون آمدم. به ساعتم نگاه کردم، پنج دقیقه از کلاسم گذشته بود. مجبور شدم مسیر فاصله خانه تا ایستگاه اتوبوس رو بدوم. از شانس خوبم وقتی به ایستگاه رسیدم، اتوبوس رفت و من جا ماندم. تا اتوبوس بعدی بیاید خیلی زمان می برد، مجبور شدم با تاکسی در بست دانشگاه بروم. اولین تاکسی که از خیابان رد شد جلویش را گرفتم و سوار شدم. آدرس دانشگاه را به راننده، که مرد مسنی بود دادم و به صندلی تکیه زدم. ناخن هایم را از استرس این که بیشتر دیر برسم می جویدم. شکر خدا دانشگاه نزدیک خانه بود؛ مگر نه باید حالا، حالا ها در راه می بودم. بعد از حساب کردن هزینه تاکسی، از ماشین پیاده شدم و یه راست به سمت دانشگاه رفتم. حیاط دانشگاه خلوت بود، مشخص بود همه سر کلاس هایشان هستند. وارد سالن اصلی دانشگاه شدم و از روی برد شماره کلاس را پیدا کردم. به سمت راه پله رفتم و پله ها را یکی پس از دیگری پشت سر گذاشتم. پشت در کلاس قرار گرفتم. صدای استاد را می شنیدم، اما جرعت اینکه در را باز کنم نداشتم. بعد کمی سرخ و سفید شدن تقه ای به در زدم و وارد شدم. سکوتی در کلاس حکم فرما شد. استاد سری تکان داد و به ساعت اشاره کرد و گفت: استاد: دیگه کلاس نمی اومدید! با این حرفش صدای خنده بچه ها بلند شد و من هم از روی ناچاری سرم را پایین انداختم و چیزی نگفتم. کم کم داشتم از خجالت آب می شدم. زیر لب گفتم: _ ببخشید، دیگه تکرار نمیشه! که استاد اجازه نشستن را صادر کرد. از آن جایی که تمام صندلی های عقب پر بود، مجبور شدم ردیف اول بنشینم. استاد گلویی صاف کرد و درس را ادامه داد. دفتر و خودکار را از کیفم بیرون آوردم و شروع کردم به جزوه نوشتن. بعد از کلی درس دادن استاد، با یک «خسته نباشید» کلاس را تمام کرد. هنوز از کلاس بیرون نرفته بودم، که صدای محکم استاد را شنیدم. استاد: جلسه ی بعدی پرسش داریم از تمام صفحاتی که تدریس شده. چشم هام رو از فرط خستگی بستم که صدای آشنایی من را مجبور به باز کردنه چشم هایم کرد. در کمال ناباروی دنیز رو دیدم. گل از گلم شکفت. جیغ خفه ای کشیدم و محکم بغلش کردم و گفتم: _ وای دنیز باورم نمیشه! از فرصت استفاده کردم و چهره اش را با دقت نگاه کردم. موهایی به رنگ شکلات و چشم های قهوه ای سوخته و پوست سفید زیبایی او را چند برابر می کرد. لبخندی زد که چال گونش نمایان شد و گفت: دنیز: فکر نمی کردم خودت باشی. گفتم شاید تو حداقل قیافه منو تشخیص بدی! _ انقدر استرس داشتم که دیر برسم اصلا وقت نکردم قیافه دانشجو ها رو نگاه کنم! دنیز: عیبی نداره عزیزم! منم همون اول شک کردم خودت باشی با خودم گفتم بعد کلاس میام جلو از نزدیک می بینمت. _ خب بیا بریم یه کافی شاپ یه چیزی بخوریم هم باهم حرف بزنیم نظرت چیه؟ دنیز: خیلی دوست دارم آرام جان اما متاسفانه امروز قراره با داداشام بیرون بریم. _ آهان! چه حیف شد. خب حداقل شمارت رو بده بعدا باهم هماهنگ باشیم. دنیز: باشه یاداشت کن...09 شماره ی دنیز را اول کتابم نوشتم و قرار شد سر فرصت باهم قرار بزاریم. بعد از خدافظی، کیف و وسایلم رو برداشتم و از کلاس بیرون آمدم و به سمت حیاط دانشگاه رفتم. هوا تقربیا گرم بود و خورشید مستقیم بر زمین می تابید. مقنعم رو کمی جلوتر کشیدم. از دانشگاه بیرون آمدم و وارد ایستگاه اتوبوس که نزدیک دانشگاه بود شدم. بلافاصله اتوبوس آمد. سوار شدم و یه جای خالی برای خودم انتخاب کردم و نشستم.
  2. #پارت_37 (سیما) باورم نمی شد. این همون مردی بود که توی آسانسور با آروم کردن من و پرت کردن حواسم سعی کرد تا فراموش کنم که توی یه اتاقک گیر افتادم و راه فراری ندارم. کت قهوه ای رنگی با پیرهن سفید پوشیده بود و موهاش رو با حالت خاصی بالا فرستاده بود. اول از همه با شروین و کیارش دست داد و در آخر رو به روی من قرار گرفت و دستش رو به سمتم دراز کرد. خیلی خونسرد رفتار می کرد، انگار که اتفاقی نیوفتاده و تا حالا من رو ندیده. داریوش: شما خانوم دانش فر رئیس شرکت لاته هستید درسته؟ دست های سردم رو داخل دستای بزرگش فشردم و با لکنت و استرس گفتم: _ بله... خودم هستم... از دیدارتون ...خوشبختم ...آقای صولتی. و بلافاصله دستم رو از دستش بیرون کشیدم و روی صندلی نشستم. توی حال خودم بودم. زمان و مکان اطرافم رو به خوبی درک نمی کردم. گذشتم به آیندم پیوند خورده. هر چه قدر تقلا می کردم تا گذشته رو فراموش کنم بیشتر بیشتر غرق اتفاقات گذشته می شدم. هراس از این رو داشتم که مبادا داریوش اتفاقات اون موقعه رو به روم بیاره. با این وجود آبروم می رفت. سرم رو پایین انداخته بودم و در افکار خودم غوطه ور بودم و با گوشه ی مانتوم در حال بازی کردن بودم که با صدای داریوش به خودم اومدم. ازم خواست سفارش غذا بدم. جرعت نگاه کردن تو چشماش نداشتم. می ترسیدم با خیره شدن به چشماش خودم آبروی خودم رو ببرم؛ اما از اونجایی که قرار نبود با داریوش همکاری کنم. به احتمال زیاد این آخرین قرارمون بود. سعی کردم استرس درونم رو بیرون بندازم و با اتفاقی که برام افتاده کنار بیام. توانم رو جمع کردم و پاسخ دادم. هول شده بودم که چی بگم برای همین گفتم هر چی بقیه بخورن من هم همون رو می خوردم. صندلیم رو یکم عقب کشیدم و سعی کردم حواسم رو جمع تر کنم. داریوش شروع کرد به صحبت درباره ی کارای امروزش و چه اتفاقاتی رخ داده است. نظرات مثبت داریوش درباره کارای شروین باعث شد عرق سرد روی پیشونیم بشینه. به کیارش خیره شدم که اون هم به من خیره شده بود. کیارش خوب می دونست که دارم چه سختی رو تحمل می کنم و الان دوست دارم این رستوران کذایی رو ترک کنم و لبه تراس خونم بشینم و به آسمان سیاه شب خیره بشم. اگه موقعیتش بود حتما گریه می کردم. دستم رو روی میز گذاشتم و توی هم گره زدم. بالاخره گارسون غذا رو آورد و روی میز چید. همه مشغول خوردن غذا شدن؛ اما مغز من قفل کرده بود و نمی دونستم باید چی کار کنم. یکم بعد با سرفه کیارش قاشق رو برداشتم و شروع کردم به خوردن برنج و کبابی که جلوم بود. نگاه خیره داریوش روی اعصابم بود و نمی تونستم به خوبی تمرکز کنم. برای اولین بار شروین فرشته نجاتم شد. شروین: آقای صولتی شما نظرتون رو درباره ی شرکت لاته نگفتید. با این حرفش سرم رو سریع آوردم بالا که خورد شدن استخون های گردنم رو به خوبی حس کردم. برای اولین بار جرعت کردم و به چشم های داریوش خیره شدم. منتظر جوابش بودم. مکث کوتاهی کرد و فنجون قهوه اش رو تو دستش گرفت و گفت: داریوش: بعد شام صحبت می کنیم. کاشی الان می گفتی. اینظوری هرچه می گذشت بدتر می شد. دست از غذا خوردن برداشتم چون می دونستم، اگه غذا رو با استرس بخورم حتما دل درد می شم. نفسی کشیدم و به صندلی تکیه دادم و منتظر شدم تا همه غذا شون رو بخورند.
  3. #پارت_ 51 حدس هم می زدم کی باشه. نیشخندی زدم و روی پاشنه چرخیدم و زل زدم توی دوتا مردمک خاکستری! سرش رو کج کرد و به سمت گردنم اومد. با تعجب به این حرکتش خیره شدم. دستام رو مشت کردم. نفس داغش و حس می کردم. سرم روبه سمت چپ متمایل کردم که دیدم لیزا تو بغله سام بود. دوتا شاخک سبز با سرم سبز شد. امکان نداشت. جلوی خود رو گرفته بودم تا حالت صورتم تغییری نکنه. سام دستاش رو شل کنار بدن لیزا انداخته بود. تو دلم پوزخنده ای زدم. اگه شما بازیگر ماهری هستید منم تماشاچی ریز بینی هستم. پشتم رو به میز تکیه دادم و دست به سینه خیره شدم. که چشمام قفل شد. دستای سام محکم دور لیزا پیچیده شده بود. پوزخندم پرنگ تر شد. ذهن می خوند. امکان نداشت. پس اخم صوتش رو پای چی بزارم؟ منتظر موندم تا فیلمشون تموم شه تا با افتخار برای نمایش عالی شون دست بزنم. بالاخره تموم شد. از هم جدا شدن. یه قدم جلو رفتم و شروع کردم به دست زدن. _ تبریک میگم. واقعا شما بهم میان. خب دعوت شدم شیرینی نامزدیتون رو بخورم؟ لیزا با لوندی گفت: لیزا: اوه نه سایه عزیزم اینجا دعوتت کردم تا با هم درباره کار صحبت کنیم. _ من با تو حرف نزدم مخاطبم سام بود. تو دلم کلی خندیدم که ضایع شد. روی صندلی نشستم و پام رو روی پای دیگم انداختم و منتظر شدم. لیزا با لبخندی به سام نگاه کرد و چیزی نگفت. اینم اوسکول شده دم به دقیقه لبخند میزد. لیزا: خب از اونجایی سام بهت پیشنهاد داده تا باهاش همکاری کنی و مثل اینکه دیشب هم قبول کردی بهتره کارمون رو شروع کنیم. احمقا رو باش من کی پیشنهاد رو قبول کردم. لیزا: وقتت رو نمی گیرم خواستم ببینم اگه اوکیه و دورمون نمی زنی و خبری نیست ما بهت محل کارمون رو نشون بدیم. یه ابروم رو بالا انداختم و گفتم: _ سام که حتما میدونه چرا از من می پرسید؟ هر چند کسی حرف آدم سیاه رو باور نداره! احمقانه ترین سوال عمرم رو شنیدم تمام مدت سام نظاراگر صحبت های من و لیزا بود. این سکوت سام پر از مفهوم بود. کاش سکوتش زیر نویس داشت. _ من یه خواسته دارم. سام: چی؟ _ باید یه نفر هم با ما همکاری کنه. لیزا: کی؟ لبخندی زدم و چشمکی به سمت در کافه زدم.
  4. #پارت_36 شروین زودتر از همه پیش قدم شد و دستش رو به سمتم دراز کرد و با خوشمزهگی گفت: شروین: به به! آقای صولتی. فکر کردم اتفاقی براتون افتاده. بدون تغییری در حالت صورتم گفتم: _ نه خوبم آقای غفاری. با کیارش هم دست دادم و در آخر رو به روی سیما قرار گرفتم. با چشم های درشت و قهوه ایش من رو نگاه می کرد. هنوز هم توی بهت بود. دستم رو جلوش دراز کردم و جوری رفتار کردم که انگار تا حالا باهم ملاقاتی نداشتیم. _ شما خانوم دانش فر رئیس شرکت لاته هستید درسته؟ هنوز ساکت بود و به من خیره شده بود. بعد از مکث طولانی با چشم های لرزون دستش رو داخل دستم گذاشت و فشرد و با لکنت جوابم رو داد. سیما: بله... خودم هستم... از دیدارتون ...خوشبختم ...آقای صولتی. دستش سرد بود. دست نحیفش رو توی دستام فشردم و با آرامش خاصی گفتم: _ من هم از دیدنتون خوشبختم بفرمایید بنشینید. همه نشستند. صندلی رو عقب کشیدم و روی آن نشستم. _ واسه دیر اومدنم عذر خواهی می کنم. خب البته من به آرش سفارش کردم شما قبل من سفارش غذاتون رو بدین. آرش: همه ما سفارش دادیم. فقطخانوم دانش فر سفارش ندادن. ایشون صلاح دیدن صبر کنند. نیم نگاهی به سیما انداختم. سرش رو پایین انداخته بود و در حال ور رفتن با گوشه مانتوش بود. کمی صورتش قرمز شده بود. حدس میزدم الان داره خجالت می کشه. توقع نداشت با من رو به شه. _ خب ترجیح میدم بعد شام نتیجه قطعی و اعلام کنم. گارسون رو صدا زدم و گفتم: _ لطفا برای من یه قهوه ساده بدون شکر بیار. و خطاب به سیما گفتم: _ خانم دانش فر سفارشتون رو بدین. جرعت اینکه تو چشمام رو نگاه کنه رو نداشت. هنوز با خودش درگیر بود و نمی تونست با شرایط کنار بیاد. سیما: من هم همون غذایی که بقیه سفارش دادن رو سفارش میدم. گارسون تایید کد و با یه تعظیم کوتاه ازمون دور شد. گلوم رو صاف کردم و گفتم: _ خب ما امروز همون طور که در جریان هستید با شرکت اکسین جلسه داشتیم. از جلسه و طرح هاشون راضی بودم؛ ولی از تیم کارمندای شرکت راضی نبودیم. به نظر من بهتر بود قبلش هماهنگی های لازم رو می کردید. خب خانم سالاری بازدید چطوری بود؟ منا: بازدید خوب بود و تمام نکات مربوطه رو رعایت کرده بودند. من ضعفی ندیدم. _ خب پس تو این مورد هم سربلند هستید. نگاه های خیره کیارش رو روی سیما می دیدم. سیما هم به کیارش زل زده بود. خواستم توضیح کوتاهی از شرکت لاته بگم. که با اوردن غذا توسط گاسون منصرف شدم. گارسون به ترتیب ظرف های غذا رو روی میز چید و در آخر فنجون قهوه رو جلوی من گذاشت. بعد از اتمام چیدن. گارسون ازمون دور شد. همه شروع کردن به غذا خوردن؛ اما سیما هیچ عکس و عملی از خودش نشون نداد.
  5. #پارت_ 35 آرش: هر طور مایلید. به صندلی تکیه دادم و دست به سینه نشستم. برای اینکه وقت بگذره به اطراف نگاه می کردم. توی قسمت تراس خیلی خلوت بود و تعدا کمی میز ا*شغال شده بود. با اینکه اواخر تابستون بود هوا زود به پیشواز پاییز رفته. کم کم داشت حوصلم سر می رفت، که شروین سر بحث رو باز کرد. شروین: خب آقای سالاری جلسه امروز چطور بود؟ راضی بودین؟ احمق می خواست از همین الان تخریب کردنش رو شروع کنه. آرش: جلسه خوبی بود. بزارین آقای صولتی ( داریوش) برسن دربارش حرف میزنیم. دلم خنک شد چه خوب ضایعش کرد. کمی بعد گارسون با لیوان های حاوی نوشیدنی اومد و روی میز چید. گوشیم رو از توی کیفم در آوردم و به میس کال های از دست رفته رو نگاه کردم. بیشتر تماس های پاسخ نداده از کیارش بود فقط یه شماره ناشناس بود که دو بار زنگ زده بود. فکرم درگیر شد. خواستم زنگ بزنم تا بفهمم کی بوده. که آرش گفت: آرش: آقای صولتی اومد. گوشیم رو روی میز گذاشتم و از روی صندلیم بلند شدم. به عقب برگشتم که در کمال ناباروری و تعجب... (داریوش) بعد از گذروندن ترافیک سنگین تهران بالاخره به برج میلاد رسیدم. ماشین رو داخل پارکینگ پارک کردم و از ماشین پیاده شدم و در های ماشین رو با دزدگیر قفل کردم. به سمت آسانسور رفتم که دیدم خیلی ها منتظر آسانسور وایستادن. بیخیال شدم و به سمت پله ها رفتم. تعداد پله ها زیاد بود. سری تکون دادم و پاهام رو روی پله اول گذاشتم و بالا رفتم. آخرای پله به نفس، نفس افتادم. بعد از رسیدن به رستوران به سمت دستشویی رفتم تا آبی به سر و صورتم بزنم. شیر آب رو باز کردم و چند مشت آب به صورتم زدم. سردی آب توان از دست رفته رو دوباره بهم برگردوند. دستمالی برداشتم و صورتم رو خشک کردم و از دستشویی بیرون اومدم. به سمت قسمت بیرونی رستوران (تراس) که آرش از قبل رزرو کرده بود رفتم. وارد تراس شدم و به سمت میز رفتم که با بلند شدن آرش از سر میز همه نیز از سر میز بلند شدن. سیما هم بود. مثل همیشه بی نقص بود؛ اما ضعف درونیش غوغا می کرد. گام های استوار بر می داشتم و به سیما چشم دوخته بودم. که بالاخره برگشت شد و با تعجب به من خیره شد. توقع نداشت با کسی که از توی آسانسور از ترس توی بغلش می لرزید رو به رو بشه! محو صوت رنگ پریده اش شدم. آرایش ساده، لباس های ساده! واقعا این دختره طراح لباس بود؟ هر دختری بود حتما این طوری تیپ نمی زد. این قدر ساده توی اجتماع نمی رفت؛ اما همین سادگیش می تونست هر کسی رو جذب خودش کنه. برای من اهمیت نداشت! از این آدم های این طوری زیاد دور و اطرافم دیدم. از همون اول هم گفتن نباید گول ظاهر آدم ها رو خورد.
  6. ابجییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 11
    2. ~~~Armita~~~

      ~~~Armita~~~

      دلم برا رمانت انقد تنگ شده!!!!!!!!!1

      چرا نمی تونی بیای جدا؟

    3. hasti2005

      hasti2005

      لبتاب خرابه تو این کرونا هم نمیشه

      الان که کار میکنه انقدر خوشحالم

      ویرایش شده توسط hasti2005
    4. ~~~Armita~~~

      ~~~Armita~~~

      الان لبتاپ درست شد؟

  7. hasti2005

    صندلی داغ با@albatross

    سلام به دوستان کتابساز صندلی داغ این هفتمون با دوست عزیزمون @albatross هست اسپم ندین حتما اسم رو تگ کنید قوانین این بخش رو مطالعه کنید @hasti2005 دستیار اول انجمن کتابساز
  8. :(s1503):سال نو مبارک :(s1503):

    1. hasti2005

      hasti2005

      با تاخیر ممنون سال توهم مبارک

  9. خب سلام و خسته نباشی به دوست عزیزم آرش جان نقد برای شما تا اخر پارت پنج که من بررسی کردم شروع پارت : خب شروع رمان شما خوب بود. در سطح خوب بود! پایان پارت : پایان پارتاتون رو راضی بودم موردی نداشت هدف پارت : هدف پارت شما خوب بود و معلوم بود بی هدف طی نمی کنید سیر رمان : به طور خلاصه سیر رمان شما خوب اما از نظر ویرایشی حسابی مشکل داشت و شما می تونستید قبلش مطالعه داشته باشید در قسمت نحوه نوشتن رمان! توصیفات : توصیفات شما خوب بود. اما توصیف چهره مشاهده نکردم. توصیف مکانتون خوب بود. نکات مهم رو منم بهتون تو خصوصی اعلام می کنم برا پارت های جدید
  10. نام:گودال مرگ نام نویسنده:آرش گلیزاده. ژانر: ترسناک،تخیلی. خلاصه: ماجرای دو پسره که برای گذروندن تابستون به یک باغ میرن و در ویلایی روبه روییشون هم دوتا دختر هست که دقیقا مثل اونا برای تفریح اومدن اما یه مشکل بزرگ وجود داره اونا وقتی می خوان برگردن دیگه راه بازگشتی براشون وجود نداره... ناظر رمان: @S O-O M و @hasti2005
  11. #پارت_ 34 مسیر نیم ساعته رو طی کردیم و جلوی برج میلاد نگه داشتیم. کیارش با کمی تعلل وارد پارکینگ شد و ماشین رو پارک کرد و پیاده شد. هنوز هم دو دل و ناراضی بودم و دوست نداشتم برم رستوران با شروین شام بخورم و برنده شدنش و او نگاه آزار دهنده اش رو تحمل کنم. از باختن و تحقیر شدن جلوی دیگران متنفر بودم. کیارش به سمت در اومد و در رو باز کرد و گفت: کیارش: پاشو اونا منتظر من و تو موندن. بزار ببینن با وجود از دست دادن اون قرار داد مزخرف هنوز هم روی پاهات وایستادی. کیارش درست می گفت. اون ها باید می دیدن که سیما هنور روی پاهای خودش وایستاده و شکست نخورده. شاید این قرار داد بزرگ و مهم بود. اما سیما به این زودی ها جا نمی زد. هر چند با اینکه مجبور بودم تظاهر کنم. جلوی اشکی که از گوشه چشمم در حال ریختن بود رو گرفتم و به کیارش گفتم: سیما: تو برو من آرایشم رو درست کنم و خودم رو مرتب کنم میام! کیارش به چشمام نگاه کرد و خواست مطمئن بشه که حتما میام و دورش نمی زنم. کیارش در ماشین رو نیم باز گذاشت و به سمت آسانسور رفت. از توی کیفم خط چشمم رو در آورد و آینه ماشین رو روی صورتم تنظیم کردم و شروع کردم به کشیدن خط چشمم. بعد از تکمیل خط چشمم از اونجایی که لوازم آرایش نداشتم بیخیال شدم و موهام رو باز کردم و دوباره شال رو رو سرم انداختم. از ماشین پیاده شدم و به سمت آسانسور رفتم و داخل کابین شدم. با نوک انگشتم طبقه ده رو فشار دادم و منتظر شدم. ملودی پخش شد. یه نگاه به چهره خودم توی آینه کردم. موهای قهوه ایم کج توی صورتم ریخته شده بود و چشم های قهوه ایم به لطف خط چشم کشیده تر دیده می شد. با دستم لباسم رو مرتب تر کردم و بعد از وایستادن آسانسور بیرون اومدم. رستوارن شلوغ بود. خیلی وقت بود که برج میلاد نیومده بودم. یکی از خدمه به سمتم اومد و گفت: + سلام خوش اومدین. میز رزرو کردین؟ با چشمم اطراف رو می پاییدم تا کیارش رو پیدا کنم و برم سمتش که ناگهان توی قسمت بیرونی رستوران شروین رو دیدم که در حال سلام و احوال پرسی با کیارش بود. شروین کت کرمی که من براش موقع تولد پارسالش گرفته بودم پوشیده بود. هنوز هم خوشتیپ بود؛ اما دیگه مال من نبود. سیما: مرسی دوستام رو پیدا کردم. مدیر شرکت سابق شرکت رز سفید که الان شده معاون همراه با یه دختره ای دیدم. با قدم های محکم و استوار به سمت تراس رستوران ( بخشی بیرونی رستوران) رفتم. به میز که رسیدم صدای طعنه شروین رو شنیدم که کیارش رو مخاطب خود قرار داده بود. شروین: خانم دانش فر نمی ببینم! نکنه خدایی نکرده مریض شدن؟ سیما: اتفاقا حالشون خوبه. شروین از روی صندلی بلند شد و به من خیره شد و با پوزخنده گفت: شروین: به به! الان هم ذکر خیرتون بود. امیدوارم همیشه خوب باشید، خانم دانش فر! سیما: مچکرم! البته چشم دشمنام کور. معاون شرکت رز سفید مداخله کرد و گفت: آرش: خوش اومدین خانم دانش فر بفرمایید بشینید! تشکری زیر لب گفتم و صندلی رو عقب کشیدم و رو به روی شروین نشستم. به دختره چشم آبی و موهای بلوند و دماغ عملی خیره شدم. این چرا این ریختی بود؟ حتی خودش رو اذیت نکرد یه سلامی بکنه. آرش: خانم دانش فر عذر خواهم. داریوش دیر میاد. شما تا اون موقع غذاتون رو سفارش بدین. سیما: آقای... آرش: راحت باشید آرش صدام کنید. در هم رفتم اخمای شروین رو از زیر چشمام می دیدم. سیما: بله آقای آرش! منتظر می مونم تشریف بیارن. انجمن رمان نویسی کتابساز بهترین سایت دانلود رمان رمان لاته
  12. پارت_33 خواستم کفش هام رو از توی جا کفشی بردارم، که کیارش صورتم رو گرفت و گفت: کیارش: صبر کن ببینم! توقع نداری که بزارم با این صورت عین میت و لباس های عزا بیای؟ هر وقت مردم از این کارا بکن. سیما: کیارش بیخیال! عروسی نیست که سفید بپوشم و آرایش کنم. همین طوری هم خوشگلم. کیارش: خودت میری آرایش می کنی؟ یا خودم آرایشت کنم؟ پام رو مثل بچه ها به زمین کوبوندم و دوباره به اتاق برگشتم. با حرص کرم پودر رو از روی میز برداشتم و محکم به سمت آینه پرت کردم. کرم پودر محکم خورد به تاج گوشه آینه؛ ولی کرم پودره نشکست. صدای بلند کیارش اومد. کیارش: فکرشم نکن با گم و گور کردن وسایلت یا خراب کردنشون می تونی از زیر آرایش در بری. پام رو محکم به صندلی در زدم که بیشتر پای خودم درد گرفت . کرم معمولیم رو از روی میز برداشتم و به صورتم مالیدم و در آخر یه برق لب صورتی رو لبم زدم. خط چشم رو توی کیفم انداختم. و از اتاق بیرون اومدم. کیارش یه نگاه عاقل اندر سیفی به لباسم کرد. سیما: اگه بخوای گیر بدی. این دفعه به جای پرتاب لوازم آرایش به آینه و در و دیوار، خودم رو از پنجره پرت می کنم پایین. بعد از گفتن حرفم زود از خونه بیرون اومدم. صدای کیارش که گفتن حرفی زیر لب بود رو نشنیدم. از خونه بیرون اومدم ومنتظر شدم تا کیارش بیاد در ماشین رو باز کنه. کیارش با آرامش خاصی بیرون اومد و با تمام ریلکسیش سویچ رو از جیبش در آورد و دزدگیر رو زد. این طوری می خواست من رو حرص بده. در ماشین رو باز کردم و نشستم و کیارش بلافاصله کنارم جای گرفت. محکم در رو کوبیدم و دست به سینه توی ماشین نشستم و بیرون خیره شدم. امشب بدجوری اعصابم خط خطی بود. فکر کردند منم نمی تونم لجباز بشم. نگاه های خیره کیارش رو روی خودم حس می کردم. سیما: به جایی که من رو نگاه کنی راه بیوفت. کیارش ماشین رو روشن کرد و به سمت رستوران رفت. انجمن رمان نویسی کتابساز بهترین سایت دانلود رمان رمان لاته
  13. #پارت_32 کیارش: کدوم گوری بودی؟ نه موبایلت رو جواب می دی نه تلفن خونه رو! موضوع چیه سیما؟ این چه حال و روزیه برای خودت درست کردی؟ انگشت اشاره ام رو به سمتش گرفتم و با خشم جوابش رو دادم. سیما: می خوای حرف بزنی صدات رو نبر بالا! اصلا به تو ربطی نداره که من چیکار می کنم. اصلا دلم می خواد تلفن خونه و موبایلم رو خاموش کنم و دلم می خواد جواب هیچ کس رو ندم! مشکلیه؟ صورت کیارش به قرمزی می زد. با عصبانیت حاکی از حرف های من دستم رو گرفت و گفت: کیارش: ببین سیما هر کاری کردی به نظرت احترام گذاشتم و چیزی نگفتم؛ ولی این دفعه خبری از نیست. در ضمن همه چیه تو به من ربط داره! الان هم ریخت و قیافت رو درست کن، شب رستوران دعوتیم از طرف شرکت رز سفید. با تعجب به کیارش نگاه کردم. سیما: یعنی چی؟ اصلا واسه چی ما رو شام دعوت کردن؟ کیارش: می خوان نظر قطعیشون رو اعلام کنن. پوزخندی زدم. دعوتم کردن تا من رو جلوی شرکت اکسین تخریب کنن. سیما: تو فکر کردی من میام؟ نمی دونم منظورشون از این کارا چیه؛ ولی اون ها می تونن با یه تلفن اعلام کنن که ما با شرکت اکسین قرارداد بستیم و خواستیم شما هم اطلاع داشته باشید. تو برو بهشون بگو سیما عمرا بیاد. کیارش: متاسفم اومدن یا نیومدنت دست خودت نیست! الان هم میری حاضر می شی و با هم میریم. کیارش تک تک جمله هاش رو با حالت دستوری می گفت و توقع داشت من به تمام گفته هاش عمل کنم. سعی کردم با کمی ملایمت بگم. سیما: کیارش تو داری زیاده روی می کنی. حق نداری به من دستوری بدی چیکار کنم چیکار نکنم! کیارش من رو به سمت اتاق پرت کرد و گفت: کیارش: همین که یه کشیده توی صورتت به خاطر اینکه تلفنت رو جواب ندادی و الان داری با گستاخی تمام با من حرف می زنی نزدم خیلیه. کاری نکن که روی واقعیم رو بهت نشون بدم سیما! می دونی که شوخی ندارم. حوصله غر های کیارش رو نداشتم؛ اما از یک طرف نمی خواستم برم و مورد تخریب قرار بگیرم . وقتی مشخصه که قراره با شرکت اکسین همکاری کنند چرا باید من رو دعوت کنن؟ در کمدم رو باز کردم و از توش یه مانتو مشکی که طرح های طلایی توش کار شده بود و در عین حال ساده بود رو در آوردم. شال طرح دار مشکیم رو از توی رگال شال هام برداشتم و شل رو ی سرم انداختم. شلوار کتون مشکیم رو پام کردم و شروع کردم به بستن دکمه های مانتوم. جلوی میز آرایشم نشستم و به چهره بی روحم نگاه کردم. حس آرایش کردن رو نداشتم بی خیال کیف دستی کوچیک رو برداشتم و از اتاق بیرون اومدم و از روی مبل گوشیم رو برداشتم و روشن کردم. حدود سی تا تماس از دست رفته از کیارش فقط داشتم. انجمن مان نویسی کتابساز بهترین سایت دانلود رمان رمان لاته
  14. هستی هستی رمان درحال ترجمه عشق هرگز نمی میرد رو بلایک پلیز

    1. S O-O M
    2. hasti2005

      hasti2005

      اوکیه بزار دارمکار سرپرستی ناظرا رو اوکی می کنم

    3. S O-O M
×
×
  • جدید...