رفتن به مطلب
آخرین اخبار
  • به انجمن کتابساز خوش آمدین : لطفا بعد عضویت حتما با مقررات و قانون کتابساز آشنایی داشته باشید از این که مارو انتخاب کردین سپاس گذاریم
نحوه ی گذاشتن مطلب در انجمن
درخواست طراحی جلد برای رمان
قوانین و راهنمای ارسال کتاب در حال تایپ فراخوان جذب ویراستار + آزمون ویراستاری

♡Fatemeh♡

کاربرسایت
  • تعداد ارسال ها

    1
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

4

1 دنبال کننده

درباره ♡Fatemeh♡

آخرین بازدید کنندگان نمایه

26 بازدید کننده نمایه
  1. نام رمان:سلیم نام نویسنده:♡fateme♡ ژانر:ترسناک،تخیلی،عاشقانه خلاصه رمان قبایل مختلفی از موجودات عجیب و تخیلی و واقعی تشکیل شده که قدرتمند ترین آنها سلیم (به معنی آرام که نام قدرتمند ترین قبیله ی جن هاست)بود که به دلایلی نامعتبر و دروغ از بین میبرنش و تعداد کمی ازشون میمون و این مشکلات در زندگی دختری خیلی خیلی تاثیر میزاره و این دختر رو به مرز جنون میبره و تنها عشق و همدمش رو ازش دور میکنه 1# +چیه حاج خانم نکنه زبون نداری دختره چندش چه خوب امسال اومده دانشگاه ما حالا برا ما آدم شده +وای عزیزم چرا جواب نمیدی،آهان کری -ببینم چرا به من گیر دادی؟ +چون حوصله سر میره گفتم بیام باهات بازی کنم پیرا و دخترایی که تورش بودن به من نگاه میکردن و مسخرم میکردن منم هیچی نمی گفتم چون هرچی باشه نمیدونستم اگه بخوام جواب بدم زودتر عصبی میشم و باز مثل همیشه کنترلم رو از دست میدادم،توی این سه سال دانشگاه هم حاضر نشدم حتی دوست پیدا کنم میترسیدم باز به هم بریزم و به هر دلیلی هم که باشه بزنم بترکونم هرچی باشه به بابا قول دادم اعصابمو اینجا کنترل کنم حالا هم این الدنگ که نمیدونم از کجا پیداش شده شده محبوب همه و توی ترم آخر داره میبینه تو اعصاب من. +سیلد جون آخه چرا جواب نمیدی نکنه باز سمعکت خراب شده هان،عزیزم شیش ماهه داری از این سمعک رو استفاده میکنی و جواب نمیدی خونسرد از جام بلند شدم و به طوری که انگار هیچ کدوم از اونا وجود ندارم دو قدم برداشتم که هستی( همون دختره)چندش چیزی گفت که خونه به جوش اومد هستی+اه چه رفتار گوهی داری معلوم نیست از کدوم نژادی که اینجوری میکنی اه اه،نچسب کی میخواد تو رو تحمل کنه. سیستم مغزم کاملا به هم ریخت آتیش گرفته بودم چیزی که خیلی عصبیم میکنه بی احترامی به نژاد و خانوادمه سر جام ایستادن و چادرم رو آروم از سرم گرفتم و گذاشتم روی میز کنار دستم و آروم برگشتم با دیدن قیافم کاملا وحشت کرده بود البته اون نه بلکه همه ی بچه های که تورش بودن وحشت کردن ،وقتی عصبی میشم خون به مغزم نمیرسه و مردمک چشمم کاملا قرمز میشه صورتم کاملا جدی میشه.آروم به سمتش رفتم و بعد از برداشتن دو قدم بهش رسیدم و چهار ثانیه مکس خیلی سریع با یه دست گردنش رو گرفتم ... 2# ولی فشار ندادم چون قولی که به بابا داده بودم رو نمی خواستم به خاطر یه عوضی بکنم،صورتم رو به صورتش نزدیک کردم و آروم رفتم کنار گوشش و گفتم من-میخوای بمیری بعد از زدن حرفم چشمامو بستم تا چشمان به رنگ عادیش برگرده و اعصابم آروم تر بشه و خودمو عقب کشیدم و رفتم و چادرم رو که روی میز گذاشته بودم رو سر کردم،لحظه ی که داشتم از کلاس می رفتم بیرون چشمم به ساکت ترین پسر کلاس یعنی کالجر افتاد که مثل همیشه با دیدن لبخند کجی زد،یعنی من معنی این لبخنداش رو نمی فهمم ازش چشم برداشتم و از کلاس زدم بیرون. ***** ساعت پنج صبح بود و منم مثل همیشه این ساعت بیدار میشم و از پنجره به ماهی که در حال محو شدن بود نگاه میکردم،وای نه سه روز دیگه کامل میشه و توی این شبا بابا همیشه منو میگرفتن و از خونه میزد بیرون و میرفت عمق جنگلی که از خونمون فاصله ی نداشت ولی این بار نمی خودم مثل همیشه این موقع ها پیش بابا برم میخوام ببینم چرا ماه کامل میشه و منو میبره جنگل و فرداشب چرا هیچی از کارایی که اونجا کردم یادم نمیاد و همه جام زخمی میشه این موضوع رو به بابا گفته بودم بایا گوشیم رو تر کونده بود از بس زنگ زده بود منم گوشیم رو خاموش کردم،بالاخره گوشی رو روشن کردم و به تماسای پی در پی بایا و تعداد تماس ها و پیامهای خیره کنندش نگاه کردم یا خدا یعنی چقدر این موضوع براش مهمه که ۶۲ تماس و ۳۲ تا پیام داده همین جور خیره بودم که گوشیم زنگ خورد و معلومه که کیه،بابا جواب دادم که با صدای خشتی +کجایی دختره ی بی حیا حالا روی حرف من حرف میزنی -بابا حرفم تو دهنم موند +خفه شو همین فردا باید بیتی خونه -نه +چی گفتی -آخه چرا نمیگی چرا همیشه باید اینجوری باشه +اگه نیاز من خودم از مازندران پا میشم میلی فهمیدی باید بیای ... 3# دیگه نمی خواستم جواب بده یه خاطر همین گوشی رو قطع و خاموش کردم.از همون بچگی مغرور بودم و زیر بار حرف زور نمی رفتم ولی اگه با مهربانی هم باهم حرف میزدم هم گوش نمی کردم و فکر کاری هم به سرم میزد باید انجام میدادم خودمو پرت کردم روی تخت،با خودم فکر می کردم که چرا بابا از همون اول سعی داشت منو از اجتماع دور کنه چرا انقدر سختی بهم میداد این سوالی یود برای منو مامان که چرا بابا اینجوری میکنه چرا با وضع مالی متوسطمون که می تونستیم راهتی و آرامش رو داشته باشیم بابا یه خونه ی دور افتاده توی یه روستای از روستا های مازندران زندگی کنیم روستایی که هیچ خانواده ی توش زندگی نمی کرد چون چنتا از مردم روستا توسط جن کشته شدن ولی با این حال ما از جامون تکون نخوردیم جالب اینجاست که چرا ما هیچ جنی ندیدم آخه چرا؟ با فکر کردن به اینا یاد تنها هم بسازیم افتادم و دلم پر غم شد یا بازی های که با هم میکردیم یاد اون چشمهای خوشگلش،چشمای فیروزه ی دور مشکی درشتش یاد پوست تقریبا تیراش یا مو های لخت خرمایش،شیش سالم بود که همه ی روستایی ها رفتن و فقط و فقط یک نفر غیر از ما مونده بود اونم به خاطر این که مادر و پدرش توسط جن تسخیر شدن و بعد چند ساعت از داخل تیکه تیکه شدن و مردن و تنها داداش کوچیکش رو اون جنا بردن،اونم به خاطر بی کسی توی این روستای خراب شده موندگار شد تنها دوست من بود هر چند از من که شیش سالم بود هفت سال بزرگتر بود اما برای منی که یه مامان ساکت و مظلوم دارم که خیلی کم حرفه و یه بابای تقریبا بی اعصاب که این بی اعصابیش فقط خصوص من بود که دلیلش معلوم نبود و فقط بعضی وقت با مامان حرف میزد اونم به خاطر عشق زبادش نسبت به مامان ،بهترین دوست بود،بهترین همدم، دیوانه بار دوسش داشتم همیشه صداش میکردم شمل من اونم عصبی میشد و میگفت یعنی انقدر سخته بهم بگی شهریار،مامان که صمیمیت منو با اون دید بابا رو راضی کرد که اون پیش ما بمونه بابا بعد از دیدن شهریار مخالفت شدیدی کرد ولی نمیدونم چی شد که یهو راضی شد و اینطور شد که یک عضو به اعضای خانوادمون اضافه شد،ولی این خوشی و اومدی که احساس میکردم طولی نکشید و اون فقط چهارسال پشیمون موندگار شد زمان گم شدنش هم دقیقا صبح روزی بود که شبش ماه کامل میشد و اون روز صبح هرچقدر دنبالش گشتم پیدا بشود نبود آخرم مامان صدام کرد برای خوردن صبحونه رفتم و کنار سفره نشستم با خودم گفتم حتما پیداش میشه همین جور به خودم دلداری میدادم که بوی خونشرو احساس کردم یه نگاه به سمتی که منبع بو بود انداختن که ... 4# بابا رو دیدم که اومد و کنار سفره نشست همین جور خیره بهش نگاه کردم که یه نیم نگاه آروم بهم انداخت که با این نگاهش ته موضوع رو گرفتم چون اون نگاه هاشمی همیشه پر خشم بود و به همه چیز با تکبر و بی حسی نگاه میکرد به جز مامان،هر کس دیگه ی بود اگه رفتار بابا رو با مامان میدید میفهمی که بابا دیوانه وار مامان رو دوست داره پس من خر نیستم حتما یه بلای سر شهریار اورده من بوی خون اونو احساس میکنم و خوب میشن اسم چون دو هفته پیشش یه روز که از پله ها افتاده بود و سرش خون میومد و من با استرس به سمتش رفتم پیشونی خونیش رو بوسیدم و تا سه روز باهاش قهر کردم که چرا از روی پله ها افتاده.از شیرین عقلی و شومیه اون روزم لبخند تلخی روی لبم نشست از اون موقع دیگه شده بودم یه آدم سنگ دل و مغرور که سرگرمیش آزار پدرش از هر روسی که نمیتونستم استفاده میکردم که عذابش بدم بار ها با فرستادم به زیر زمین تاریک و سرد خونه منو تنبیه کرد ولی من هر با خودم میگفتم که باید تاوان سختی هایی که به خاطرت کشیدم و شهریاری که معلوم نیست کجا چالش کردی رو بگیرم،باید بفهمم که چرا این کار ها رو میکنه،هیچ کدوم از روز هام رو بدون فکر به شهریار نمی گذروندم به بازی هایی که میکردیم به حرفایی که بهم میزد همیشه بهم میگفت خوشگل منم بهش میگفتم -آخه داداش شمل من که خوجل نیستم اونم منو میزاشت رو کولش و میگقت +اون چشمای درشت قهوی تیرت که مثل گاو میمونه و اون موهای فرفریه مثل فنرت چی میگه پس منم عصبی میشم و یکی با دست کوچیکم میزدم رو سرش اونم ادامه میداد +فقط پوستت خوش رنگه اونم شانس خوندی هم رنگ پوست کنه با این حرفش منم قهر میکردم بعد منو از کولش میزاشت زمین می گفت قهر نکن منم سرش داد میزدم و میگفتم -مو های خودت فنریه چشمای خودت زشته اه من دیگه با تو قهرم اونم بعلم میکرد و میگفت +ولی خیلی خوشگلی ... 5# با یا آوریهذخاطرات قطره اشکی از چشمان اومد،همین جور اشک می ریختم که چشمام گرم شد و بخوابم برد ***** چشمام رو آروم باز کردم،چند لحظه احساس کردم یه نفر داره خیره هنگام میکنه سرمو بلند کردم و چرخوندم که یکدفعه...نه،آخه چطوری اون اینجا چیکار میکنه با بهت بهش نگاه کردم و گفتم -بابا تو اینجا +باید همین الان با پای خودت بیای خونه منم با تعجب بهش نگاه کردم -بابا تو کی وقت کردی بیای شیراز آخه +دهن تو ببند و با من بیا همین الان -نه من هیجان نمیام باید بهم بگی چرا هر شبی که ماه کامل میشه تو منو میبری جنگل چ صبحش با این که هیچ زخمی روی بدونم نیست کل بدونم درد میکنه +میخوای بدونی -معلومه که میخوام +پس باید بیای که نشونت بدم تعجت کردم از این حرحرفش که بعد این همه سال میخوای بهم بگه موضوع چیه -واقعا بهم نشود میدیم +آره تردید داشتم ولس ی همون لحظه بلند شدم و رفتم ساکن رو گرفتم وسایلام رو جمع کردم خیالم از دانشگاه راحت بود چون امروز سه شنبه بود من فقط چهارشنبه رو غیبت میکردم و جمعه هم شبی بود که ماه کامل می شد **** الان ساعت یازده شب بود همین چند روز برام قدر چند سال گذشت +پاشو برسم بی سر و صدا بلند شدم و دنبالش راه افتادم تقریبا وسطای جنگل بودیم که یه چیزی مثل سوزن به بازوم وارد شد وقتی به بیرون کشیده شد که بلا فاصله سرم به صورت وحشتناکی گیج رفت و افتادم روی زمین ولی با این حال سعی کردم چشمان رو چند ثانیه دیرتر ببندم که یه نفر سمتم و...
×
×
  • جدید...