رفتن به مطلب
آخرین اخبار
  • به انجمن کتابساز خوش آمدین : لطفا بعد عضویت حتما با مقررات و قانون کتابساز آشنایی داشته باشید از این که مارو انتخاب کردین سپاس گذاریم
نحوه ی گذاشتن مطلب در انجمن
درخواست طراحی جلد برای رمان
قوانین و راهنمای ارسال کتاب در حال تایپ فراخوان جذب ویراستار + آزمون ویراستاری

رویا

ویراستار انجمن
  • تعداد ارسال ها

    17
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

9

4 دنبال کننده

درباره رویا

آخرین بازدید کنندگان نمایه

51 بازدید کننده نمایه
  1. تولدت مبارک رویا جاننن❤❤

    1. رویا

      رویا

      مرسی عزیزم قربونت

  2. رویا

    حس خاصی ندارم. کوچه بن بست
  3. رویا

    اصلا سیو نمیکردم میزدم جزو بلک لیست
  4. رویا

    بی بی ام. دلم براش تنگ شده
  5. رویا

    بامداد خمار
  6. رویا

    #داستان_کوتاه #رسا(رویا_س) #عشق_مال_همه_است نگاهش روی تاریک و روشن اتاق می چرخید.سر تکان داد تا کمی دیدش بهتر شود اما فایده ای نداشت.جک چراغ را خاموش کرده و تنها نوری که به اتاق می تابید، نور پذیرایی بود که به واسطه ی روشن بودن تلویزیون ساطع می شد.کمی خودش را تکان داد تا عرق نشسته بر تنش، کم تر اذیتش کند.جایش را تغییر داد تا بتواند بهتر چشم به محبوبش بدوزد؛ محبوبش آن طرف پنجره و در صحرا زندگی می کرد. کار هرشبش این شده بود که دور از چشم بقیه، مجالی برای دیدن رخ یارش پیدا کند و دور از چشم نامحرمان، به او چشم بدوزد و روز به روز بیشتر دلبسته اش شود.می دانست که این عشق به سرانجامی نمی رسد چون هیچ کشش و علاقه ای از معشوق ندیده بود. روزها به امید دیدار او چشم باز می کرد و شب ها در آرزوی وصال او به خواب فرو می رفت.سعی می کرد تا جایی که توان در حنجره اش داشت برای معشوق بخواند تا شاید به او از گوشه ی چشم نگاهی بیندازد اما تا به حال موفق نشده بود. می دانست که صدای خوبی دارد.این را بارها از جک و ویلیام شنیده بود اما از رز خیر.حتی سرش را بر نگردانده بود تا منبع صدا را ببیند. آن شب نیز در دل دعا می کرد که ویلیام تا نیمه شب بیدار باشد تا او خوب بتواند محبوبش را از پشت پنجره ببیند و در دل قربان صدقه اش برود.آخر مگر چیزی زیباتر از او هم در عالم هستی وجود داشت؟ کمر باریکش، لباس زیبایی که به خوبی قالب بدن پر پیچ و خمش شده بود و بوی عطرش که باد آن را به مشامش می رساند و او را مست و مدهوش می کرد.رنگ پوست سیاهش بود که او را برای اولین بار جذب خودش کرد.انگار رنگی جز سیاه برایش معنی نداشت و رنگی را جز آن، رنگ نمی دانست.چقدر دلش می خواست که او اکنون کنارش بود و سید، آن را در آغوش می کشید و می بویید اما چه فایده که فقط این یک رویا بود و به واقعیت نمی پیوست. شاید هیچ گاه فکرش را هم نمی کرد که عاشق این موجود سیاه رنگ شود و دلش با دیدن رقص های دلبرانه اش در باد بلرزد.خوب آن شب را به یاد داشت.همسایه اشان آتشی به پا کرده بود و گوشت کباب می کرد.باد پاییزی می آمد و عطر محبوبش به مشامش می رسید که با دیدن صحنه ای، سر جایش ماتش برد. محبوبش میان باد کمرش را تکان می داد و سرش را می چرخاند.موهای مشکی اش میان باد تکان می خوردند و دل او را بیشتر از پیش می بردند. همین هم باعث شد که تا چند روز مبهوت بماند و صدایش درنیاید اما سرانجام جک او را پیش دکتر برد و زبانش را باز کرد.وقتی که از پیش دکتر آمد، نگاهش به رز افتاد که طره ای از موهایش روی زمین افتاده اند و رز پژمرده و غمگین در لاک خود فرو رفته است.وقتی که این صحنه را دید، حس کرد قلبش دیگر نمی زند.یعنی می شد که او هم به سید دل بسته باشد و از نخواندن او ناراحت شده باشد؟ سید در آن لحظه دعا کرد که ای کاش درون قفس زندانی نبود تا این سوال را از رز بپرسد اما افسوس که نمی توانست.درون قفس محبوس بود و بال و پرش را بریده بودند تا فرار نکند.نمی دانستند که او اگر بال و پر هم داشت از کنار معشوقش تکان نمی خورد. رز مشکی اش با گلبرگ هایی پژمرده زیر پنجره ی اتاقش آرمیده بود و سید به آرامی اشک می ریخت.طاقت ناراحتی او را نداشت.از همان روزی که او نخوانده بود، رز پژمرده شده و تا الان حالش خوب نشده بود.سید نیز هرشب به او خیره می شد و سعی می کرد جلوی افکار منفی اش را بگیرد اما چیزی ته دلش به او می گفت که حال رز خوب شدنی نیست و او قرار است سید را ترک کند. با خاموش شدن چراغ، آهی کشید و پلک فرو بست تا بغضش را قورت بدهد و به عشق نافرجامش فکر کند. نمی دانست چقدر گذشته بود که با تابش نور خورشید به چشم هایش، پلک هایش را باز کرد.نگاهش به رز که افتاد و جسم بی جانش را روی بیل باغبان دید، مات ماند.باور چیزی که می دید برایش غیر ممکن بود.چطور توانست که محبوبش را بکشد و از آنجا ببرد؟ او که هنوز زنده بود و نفس می کشید. چشم هایش به جای خالی رز خیره شده بود و از جایش تکان نمی خورد.آخر مگر بدون رز، زندگی هم معنا داشت؟زندگی می کرد به شوق وصال با او.آواز می خواند و دلبری می کرد تا دل معشوقش را ببرد اما حالا باید چه می کرد؟بدون او مگر طاقت زنده ماندن داشت؟ سرانجام صدای داد ویلیام با ناقوس ساعت یکی شد.قناری به آرزویش رسیده بود.
  7. رویا

    من اصلا نمی تونم با رپ کنار بیام شاید سلیقه ای باشه از این لحاظ. آهنگ های رضا بهرام رو خیلی دوست دارم همشون قشنگن.
  8. رویا

    بدترین کاری که کردی؟ اگه برگردی عقب کدوم تصمیمت رو نمیگیری؟ شده تا حالا آرزو کنی که ای کاش مرده بودم و همچین چیزی رو نمی دیدم؟
  9. رویا

    بترس از روزی که از چشمم بیفتی #رفیق
  10. رویا

    شبنم، شیرینی، شاه توت ک
  11. رویا

    واسه همه چیز ممنون اما به نظرت از پسش برمیام؟
  12. رویا

    جشن تولد

    تولدتون مبارک باشه ایشالا آرزوهاتون خاطره شن.
  13. رویا

    #زال نویسنده:رویا س حالش داشت از این زندگی مزخرف به هم می خورد.دیگر طاقتش به پایان رسیده بود.تا کی قرار بود که این بیچارگی و فقر را تحمل کند؟مگر چه چیزی کم تر از آدم های موفق اطرافش داشت.هوش و استعدادش را در دانشگاه مدفون کرد و از سر ناچاری به مسافرکشی روی آورد.یادش نمی آمد که چه زمانی طعم خوشبختی را چشیده بود.از وقتی که یادش می آمد زندگی بخور و نمیری داشت.دلش به دانشگاه خوش بود که بعد از آن موفقیت به دنبالش می آید اما موفقیت سرمایه ی اولیه می خواست که او نداشت.موهایش برخلاف بختش سفید شده بودند در حالی که فقط چهل و پنج سالش بود.از زمین و زمان ناراضی بود و هرروز با حالی بد از خواب برمی خاست.اگر ترس از مادرش نبود قید نماز خواندن را هم می زد و با خدایش قهر می کرد چرا که ادعا داشت خدا او را فراموش کرده و نمی بیند. با صدای بوق شدیدی که از ماشین رو به رویش شنید؛ پا بر روی ترمز گذاشت و ایستاد.دستش را بر روی بوق گذاشت و همزمان سرش را از پنجره بیرون آورد: -مردیکه مگه کوری؟ماشین به این گندگی رو نمی بینی؟ فریاد اعتراض آمیز مرد جوان بلند شد. -حرف دهنت رو بفهم.تو یه طرفه اومدی! من مقصرم؟ در ماشین را باز کرد، از ماشین پیاده شد و متعجب به پشت سرش خیره شد که ترافیک ایجاد کرده بود.با پشت دست چانه اش را خاراند و متفکر به نقطه ای خیره شد. -اینجا رو کی یه طرفه کردند؟ مرد دستی به موهای قهوه ایش کشید، گوشه ی لبش را به پوزخند تغییر حالت داد. -یه هفته است حاجی.کجای کاری؟ سرش را به طرفین تکان داد و کمی جلوتر آمد. -شرمنده ام جوون.مدتی بود که از اینجا نیومده بودم؛ نمی دونستم یه طرفه شده. دستش را جلو برد تا با او دست بدهد اما مرد جوان طفره رفت و به سپر ماشین مدل بالایش اشاره کرد. -شرمندگی تو ماشین من رو درست نمی کنه؛ فکر چاره باش که وقت تنگه.من هم عجله دارم. دستی به سپر ماشین کشید و با صدایی لرزان زمزمه کرد: -خدایا غلط کردم...خودت کمک کن. نتوانست سرش را بالا بیاورد. -حدودا چقدر می شه خسارتت؟ صدای شلیک خنده های مرد به هوا برخاست. -مگه می تونی بدی که رقم می پرسی؟ عرق پیشانی اش را با پشت دست پاک کرد. -بلاخره خدا بزرگه.یه جوری با هم کنار می یاییم. جوان نگاهی به ساعت مچی گران قیمتش انداخت و دستش را توی جیب پیراهنش برد. -ببین علی الحساب گواهینامه ات رو بده به من. کارتی را از توی جیبش بیرون کشید و به طرف مرد گرفت. -این شماره ی منه.من الان عجله دارم و نمی تونم صبر کنم.اگه تونستی به نتیجه برسی که می تونی خسارت من رو بدی؛ بهم زنگ بزن. مرد کارت را از بین انگشت های جوان بیرون کشید و با دست دیگرش گواهینامه اش را از توی کیف پولش درآورد.جوان به سرعت آن را گرفت و عقب گرد کرد.سوار ماشینش شد و خشم فروخورده اش را روی پدال گاز خالی کرد. با نگاه سپر ماشین را دنبال می کرد که صدای بوق ماشین های دیگر باعث شد مرد به خودش بیاید و تکانی به بدنش بدهد.سرش را به اطراف چرخاند.نگاهش روی دختری خیره شد که با چشم هایی اشکبار به او زل زده بود.محکم به پیشانی اش کوبید.فکر نمی کرد که مسافرش را فراموش کند.به قدم هایش سرعت داد و در ماشین را باز کرد.توی ماشین نشست و از توی آینه به دختر نگاه کوتاهی انداخت. -شرمنده ام دخترم.پاک شما رو یادم رفته بود. سردی نگاه دختر، روی لحنش هم تاثیر گذاشت. -مهم نیست.من دیگه عادت کردم. مرد دنده را جا زد و به راه افتاد.فاصله ی زیادی نرفته بود که صدای دختر را از پشت ماسکش شنید. -من پیاده می شم.لطفا نگه دارید. -اما هنوز که به مقصد نرسیدیم. دختر ماسکش را روی صورتش تنظیم کرد. -ممنون.پیاده می شم. مرد پایش را روی پدال ترمز فشار داد.ماشین با صدای بدی توقف کرد و دختر بدون تامل، از ماشین بیرون پرید. به سمت مقصدی نامعلوم قدم برداشت.صدای رعد و برق توی گوشش پیچید.پالتویش را بیشتر به دور خودش کشید و لعنتی ای زیر لب زمزمه کرد.اگر آن تصادف مسخره پیش نیامده بود؛ الان اینجا نبود.دلش می خواست کیوان را با دست های خودش خفه کند.آخر چرا باید آن وقت روز، آنجا ظاهر می شد؟ برادر دیوانه اش، تمام نقشه هایش را نقش بر آب کرده بود.قطره های باران روی صورتش می ریخت و او را عصبی می کرد؛ هیچ وقت از این اشک های آسمان خوشش نمی آمد؛ او را یاد خاطرات بد کودکی اش می انداخت. دست هایش را درون جیب فرو برد و قدم تند کرد تا به جایی برسد و از شر این باران خلاص شود.بسته ی قرص ها که به انگشت هایش برخورد کرد؛ لبخندی تلخ روی لب هایش شکل گرفت.چه برنامه ها که برای امروز نکشیده بود.چه دروغ ها که برای خریدن آن ها نگفته بود.فکر می کرد که امروز را به شب نخواهد رساند اما زهی خیال باطل؛ سرنوشت به او اجازه ی خروج نداده بود.چه ساده بود که فکر می کرد می تواند زندگی اش را از این حالت خارج کند. موهای بیرون آمده از شالش را به داخل فرستاد.با صدای فریاد کودکی، به خودش آمد.به اطرافش نگاه کرد و پسر بچه ای را دید که با دست به او اشاره می کند و بلند بلند با مادرش حرف می زند. -مامان اون خانمه چرا موهاش سفیده؟اون که خیلی جوونه! مگه نگفتی آدم های پیر، موهاشون سفیده؟ زن دست کودک را کشید و به او تشر زد: -وا عزیزم زشته، نگو این جوری! اون خانم زاله. پسرک دوباره صدایش را بالا برد: -مامان، زال یعنی چی؟ زن دستی به موهای مشکی پسرش کشید و سعی کرد لبخند را به چهره ی عبوسش اضافه کند. -یعنی موهاش سفیده. دیگر نماند تا ادامه ی حرف هایشان را بشنود.به گام هایش سرعت بخشید و از کنارشان رد شد.انقدر شنیدن این حرف ها برایش تکراری شده بود که حالش را به هم می زد. دست در کیفش کرد، هندزفری اش را بیرون آورد و توی گوشش گذاشت.آهنگ مورد علاقه اش را پخش کرد و صدایش را تا آخر بالا برد.کمی که گذشت، یاد راننده ی تاکسی افتاد که با تصادف زندگی اش خراب شده بود.برایش عجیب بود که اولین بار نگران کسی شده و زندگی آدمی برایش اهمیت پیدا کرده بود. سری تکان داد تا افکار مزاحم از ذهنش خارج شود.الان وقت فکر کردن به بقیه نبود.یادش نمی آمد که آخرین بار برای چه کسی اهمیت داشت و کِی برایش نگران شده بودند.از وقتی که یادش می آمد؛ کسی دلواپس او نشده بود.اصلا بود و نبودش برای هیچ کس اهمیت نداشت.الان هم مطمئن بود که کسی متوجه غیبت چند ساعته اش نشده است.دست در جیبش کرد و دوباره بسته ی قرص ها را لمس کرد.هیجانی وصف نشدنی درون خونش جریان یافت.نمی خواست عقب بکشد باید این کار را تمام می کرد. نگاهی به اطرافش انداخت.جز همان تاکسی _که در فاصله ی زیادی با او قرار نداشت_ کسی را ندید.گویا ماشینش خراب شده و کاپوتش را بالا زده بود.قابل پیش بینی بود که بعد از آن تصادف، ماشین پیکانش به مشکل بخورد و نتواند مسافت زیادی را طی کند.هیچ کس دیگری جز او در خیابان نبود.نمی دانست چرا این حس نگرانی لحظه ای رهایش نمی کرد و نمی توانست از کنار مرد به راحتی عبور کند. کلافه بازدمش را بیرون فرستاد و به مرد نزدیک شد.صدایش را کمی بالا برد و به مرد _ که دست بر خال گوشتی کنار چشمش می کشید_ خیره شد. -آقا می تونم کمکتون کنم؟ مرد سرش را بالا گرفت و به کهربایی های دختر خیره شد. -دخترم تو هنوز نرفتی؟ دختر بی قید شانه ای بالا انداخت. -نه. دوباره حرفش را تکرار کرد. -می تونم کمکتون کنم؟کاری ازم برمی یاد؟ مرد دستی به ته ریش گندمگونش کشید. -چی بگم دخترم.خودم هم نمی دونم که مشکلش چیه.اگه بتونی به یه شماره زنگ بزنی... ممنونت می شم؛ آخه گوشی خودم همین امروز صبح خراب شد. دختر هندزفری را از توی گوشی درآورد و سوالی به مرد خیره شد. -موردی نداره.شماره اش رو بگید؛ می گیرم. مرد شماره را گفت و دختر تند آن را گرفت.قبل از اینکه بیشتر از این خیس شود؛ در ماشین را باز کرد و گوشی را به مرد داد.توی ماشین نشست و منتظر به تماس او خیره شد.با آن وضعیتی که از ماشین می دید؛ بعید می دانست که درست بشود.از پشت شیشه قطره های باران را می شمارد که مرد سراسیمه به او نزدیک شد.گوشی را به طرفش گرفت. -ممنون دخترم. گوشی را از دستش گرفت و از ماشین بیرون آمد. -خواهش می کنم.مشکلتون حل شد؟ مرد دستی به موهای خیسش کشید و سری با تاسف تکون داد. -قرار شد برادرم بیاد که با کمک ماشین اون، ماشینم رو ببرند.این ماشین دیگه حرکت نمی کنه. دختر دستی به کیفش کشید. -اوکی.امیدوارم درست بشه...خداحافظ. مرد لبخندی زد و به دور شدن دختر نگاه کرد.چند قدم که رفت؛ یکدفعه برگشت.دوان دوان به مرد نزدیک شد. -نگران خسارت نباشید.راضی کردن داداش کیوان با من...! فردا زنگ بزنید و گواهینامه تون رو ازش بگیرید. مرد نتوانست زبانش را حرکت دهد.دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید اما جز اصواتی نامفهوم، چیزی از آن خارج نشد.باورش نمی شد چیزی را که شنیده بود.قطره های باران با اشک هایش مخلوط شده بودند.نمی دانست چقدر به آنجا خیره شده بود که با صدای بوق ماشین برادرش به خود آمد.باورش سخت بود که بداند خدا او را فراموش نکرده است.
×
×
  • جدید...