رفتن به مطلب
نحوه ی گذاشتن مطلب در انجمن
درخواست طراحی جلد برای رمان
قوانین و راهنمای ارسال کتاب در حال تایپ آمورش مخصوص تازه واردین

F_kamyab

کاربرسایت
  • تعداد ارسال ها

    11
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

7

2 دنبال کننده

درباره F_kamyab

آخرین بازدید کنندگان نمایه

بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمیشود.

  1. F_kamyab

    داستان غروب غم

    لبخند بی جونی زدم و وارد پذیرای شدم. - یغما: سلام، مامان کجاست؟ - الهام: تو اشپز خونست، برای چی؟ - یغما: هیچی، همینجوری پرسیدم . چادرم رو از سرم برداشتم وراهیه اتاق شدم که صدای مامان به گوشم خورد. - عصمت: سلام، رفتی دادگاه چی شد؟چی گفتن، کی باید برین برای طلاق؟ به اعضای خانوادم از پشت همون حریر خیس نگاه کردم. منم عضوی از این خانواده بودم. عضوی که به حسابش نمی اوردند. فقط می خواستن بدونن چی شده، از سر کنجکاوی، نه از سرِ محبت. پشتم رو بهشون کردم و در حالی که سعی داشتم نگاه اشک الودم رو نبینن گفتم: - یغما: تموم شد!.. - عصمت: چی میگی تو؟ درست حرف بزن ببینم. - یغما: نمی دونم، برگه طلاق دست باباست . - عصمت: هوف، چه عجب این کاغذ بازیا تموم شد. -یغما: می تونم برم تو اتاقم؟ - عصمت: وا، مگه نهار نمی خوری؟ - یغما: میلی ندارم. سکوت طولانی، وبا یک نفس عمیق: برو شتابی که روی پاهام و قدم هام داشتم کنترل شده نبود. فقط می خواستم برم، می خواستم فرار کنم از بین اون ها ، از بین خانواده م. در رو بستم، چادرم رو پرت کردم رو صندلی . رمقی توی پاهام حس نمی کردم و تن خسته ام رو روی زمین پرت کردم. همینجور که دراز کشیده بودم، به دیوار روبه روم نگاه می کردم.فکرم به سه سال پیش کشیده شد. وباز اون خاطرات تلخ من رو در خودشون غرق کردند. ****************** -- بسم الله الرحمن الرحیم، لاحول و لا قوه الا باالله علی العظیم...دوشیزه خانم یغما راد ایا وکیلم شما را به عقد دائم آقای نیما احمدی ، در قبال مهریه ی یک جلد کلام الله مجید، یک جام آینه شعمدان و صدو چهارده عدد سکه ی بهار آزاری در بیاورم؟ ایا وکیلم؟ صدای مامان رو از پشت سرم شنیدم: _عروس رفته گل بچینه!.. -- عروس خانم وکیلم شما رو به عقد دائم اقای.... لبم رو از داخل گزیدم، تا چند دقیقه دیگه از اون خانواده خلاص میشم!.. با حالی خوش از داخل اینه به صورتش نگاه کردم. سرش پایین بود وبه سفره ی عقد نگاه می کرد. و باز صدای مامان توی سرم پیچید: عروس رفته گلاب بیاره!.. -- برای بار سوم ، دوشیزه خانم یغما راد آیا وکیلم شما را به عقد دائم نیما احمدی، در قبال.... نزدیکه؛ خیلی نزدیکه، دستم هام رو توهم مشت می کنم. چشم هام رو می بندم. صدای قلبم همه وجودم رو پر کرده، گوشام کر شده دیگه چیزی نمی شنوم، همه چیز یه خط فرضی تو سرمِ که صدای سوت ممتدمش نوید ازاد شدن رو میده. بعداز مکث نسبتن طولانی لب هام با لرزش کمی از هم باز شد. - یغما: با اجازه ی بزرگ ترها، بله. صدای دست سوت از همه جا بلند شد. نیما هم بله رو داد ودفتر عقد رو امضا کردیم. افرادی که در محضر حضور داشتن برای تبریک جلو اومدن. - ایشاالله خوشبخت شین. - مبارک باشه عزیزم، به پای هم پیر بشین. - ماشاالله ماشااالله چشم حسود از دم کور چقد بهم میان. از تعریف های که می شنیدم خوشحال بودم. باشرم سرم رو زیر انداختم و گوشه لبم رو از داخل گاز گرفتم. حالی خوش تمام هستی ام رو در بر گرفته بود. حضور فردی رو کنارم احساس کردم. سرم رو بلند کردم، که با چشم های خندون الهام روبه رو شدم. - الهام: مبارکا باشه خواهر گرام، از این لحظه به بد عضوی از زنان متاّهل به حساب میای. و چشمک بامزه ای زد و ادامه داد: - حالا بیا به سلفی خوب بگیرم تا امشب به یاد موندنی شه. خنده ای کردم و سرم رو با تاسف براش تکون دادم. همگی از محضر خارج شدیم. قرار براین شد که هر دو خانواده به یکی از رستوران های شهر برن. وقتی همه موافقتشون رو اعلام کردن به سمت ماشین هاشون رفتن. تا خواستم به سمت ماشین پدرم حرکت کنم، صدای سارا، خواهر نیما بلند شد. - سارا: اهای عروس خانم کجا تشریف می برین؟شما باید باهمسرتون جداگانه بیاین. همینجور گیج داشتم نگاهش می کردم که خندیدوبا لحن شوخی ادامه داد: - برین دیگه، چی از جون ما می خوایین شما دوتا. با این حرف چیزی درونم فرو ریخت!. خدایا این بغض دیگه چی میگه؟ چرا بغض کردم؟ چرا تا گفت شما باید جداگانه برین بدم اومد؟ به خانوادم نگاه کردم، داشتن با لبخند نگام می کردن. -نیما: یغما؟ راه بیافت وگرنه دیرمون میشه. سرم رو جهت مخالف چرخوندم ، اب دهنم رو قورت دادم و سری تکون دادم. با بغض تا لحظه اخر به الهام که با لبخند برام دست تکون می داد نگاه کردم. نمی دونم چرا اما یهو دلم براش تنگ شد!. شاید تنها کسی که در اون لحظه دلم می خواست کنارم باشه و من رو در اغوش بگیره الهام بود. با بغض برای افراد حاظر در اونجا لبخند زدم و سوار ماشین شدم. نیما لبخند به لب استارت زد و راه افتاد. سکوت عجیبی بینمون حاکم بود و من عجیب این سکوت رو دوست داشتم. هیچ دلم نمی خواست حرفی بینمون زده بشه حداقل الان نه!. -نیما: یغما، چرا ساکتی نمی خوای چیزی بگی؟ با کلافگی روم رو ازش گرفتم. حوصله هیچی رو نداشتم. عجیب دلم می خواست عقده چندساله ای رو که روی دلم تلمبار شده بود رو فریاد بزنم. گرمی دستش رو روی دستم حس کردم. لب پایینم رو گزیدم و چشم هام رو محکم رویهم فشار دادم. قلبم جوری خودش رو به قفسه سینم می کوبید که هر ان احتمال می دادم از تپیدن بایسته. نه از هیجان و عشق، بلکه از شدت استرس و ترس!. پس چرا اون حس شیرنی که در رمان های عاشقانه ازش دم میزنن من حس نمی کنم؟ چرا به جای اینکه حس شیرین و قشنگ وجودم رو فرا بگیره به جاش حسی بدی دارم و نمی تونم این نزدیکی رو هیچ تحمل کنم. کاش می تونستم با جرعت دستم رو از حصار اون انگشت ها در بیارم و خودم رو خلاص کنم. خدایا پس اون خوشحالی کجا پر کشید؟
  2. F_kamyab

    داستان غروب غم

    روی صندلی چرم مشکی رنگ سالن نشسته بودم. خط نگاهم، سرامیک های سفید رنگ کف سالن رو نشونه گرفته بود. نگاهم به زمین و فکر جای دیگه. به چی فکر میکردم؟ به اینکه ازاد می شم از زنجیر سرنوشتی که ناجوان مردانه به دست و پام گره خورده بود. یا به اینکه بعد از این چه بلای ممنکه سرم بیاد؟ دیگه چجوری میخوان باهام بازی کنن؟ بازم می شم عروسک خیمه شب بازیشون که هر سازی زدن، منم به همون ساز براشون برقصم! می ترسم از بند گرفتاری رها بشم و بازم اون عذاب هایی که هیچ حق من نیست، رو حس کنم. تهمت و تیکه هایی رو بشنوم که ناروا و بی دلیل بهم میزنند. صدایی من رو از افکارم بیرون کشید. - بابا جون خیلی دوست دارم، خیلی. ممنونم که برام زحمت می کشی تا من زجر نکشم. مردی که کنار دختر نشسته بود و از حرف زدن دختر فهمیدم پدرشه. _ وظیفمه بابا جان؛ مگه من می ذارم اون بی همه چیز اینجوری باهات تا کنه، هر چی بهش مهلت دادم بسش بود. حسرت خوردم. اخه چرا من نمی تونم راحت، بدونه هیچ نگرانی پدرم رو در اغوش بگیرم؟ دست هام رو زیر چادر مشت کردم. حسادت کردم! اره، حسادت کردم به اون دختری که به دونه هیچ نگرانی پدرش رو در اغوش گرفته بود و من، سالهاست که از تجربه کردن این حس محرومم. ناگهان درد شدیدی در ناحیه سرم احساس کردم. نفس کلافه ای کشیدم و با دوتا دستام شقیقه هام رو محکم فشار دادم. - یغما راد. با صدای خانمی که پشت میز نشسته بود، سرم رو بلند کردم و بهش چشم دوختم. - بفرمایید داخل، اقای قاضی اومدن. سری تکون دادم وبا رخوت از جام بلند شدم. به پدرم نگاه کردم که بی توجه به من از کنارم رد شد وبه سمت اتاق رفت. لبم رو از داخل گاز گرفتم تا جلوی اون بغض لعنتی رو بگیرم. وارد اتاق شدم، روی صندلی نشسته بود. نیما احمدی، کسی که قرار بود تمام زندیگم رو کنارش بمونم اما چی شد؟ چه اتفاقی افتاد؟ هه!خودم رو مقصر این زندگی بدونم یا اون رو؟ نه اون مقصر نیست، مقصر اصلی منم که ندونسته وبه دونه اینکه فکر کنم عجولانه انتخاب کردم. یه انتخاب اشتباه که نتیجش شد بی ابرو شدن خانوادم پیش در و همسایه. با نفرتی که در وجودم نسبت بهش داشتم ازش رو گرفتم و روی صندلی کنار پدرم نشستم. بعداز لحظاتی مردی که پشت میزی بزرگ نشسته بود و پرونده ام رو نگاه می کرد، گفت: - یغما راد، متولد سال 1383 همسر نیما احمدی. سری تکون داد و به پدرم نگاه کرد. - اقا محسن، پدر یغما خانم درسته؟ - محسن: بله من پدرشم. رو به من کرد. - دوشیزه هستید دیگه؟ با شرم لبم رو از داخل گزیدم وسرم رو پایین انداختم. فقط خدا می دونه چی تو دلم می گذره. خدایا برزخی که میگن همین جاست، این چه روزگاریه که من دارم. پرسید دخترم یانه؟ اونم جلوی پدرم و اون مرتیکه. وای خدایا، من چجوری این شرم رو تحمل کنم؟ کمکم کن، صبر بده. سرم رو اروم تکون دادم. - خب اقای راد پرونده شما تکمیله فقط این برگه رو بدین به شعبه ی 5تا تاریخ و ساعت طلاق رو براتون تعیین کنن . - محسن: خیلی ممنون ، بزرگ واری کردین. از جام بلند شدم و همراه پدرم از در بیرون رفتیم. حضورش رو پشت سرم احساس می کردم. - نیما: پسر عمو، من الان چیکار کنم؟ منو اینجا لازم دارن یانه؟ - محسن: نه دیگه تو برو تاریخ و ساعتش رو برات پیامک می کنم. - نیما: باشه، پس من رفتم خداحافظ. پدرم به دونه اینکه چیزی بگه سرش رو تکون داد . از پشت سر نگاهش کردم، یعنی الان باید خوشحال باشم که دارم از دستش نجات پیدا می کنم؟ نفرتم ازش درحدی بود که حاظر بودم کتک های سنگین پدرم رو تحمل کنم اما، یه ثانیه با اون زندگی کردن رو نه. مگه زندگی حتی به دونه یه ذره احساسم می شد؟! نفس راحتی کشیدم و بعداز اینکه کارمون تموم شد. از دادگاه "خانواده" خارج شدیم. داخل ماشین نشستم، سرم رو به شیشه ی ماشین تکیه دادم. به مردمی که ازاد به دونه اینکه دغدغه ای داشته باشن نگاه می کردم. اره همه مشکلات دارن، اما مشکل اون ها به بزرگیه مشکل من نیست! دیگه داره تموم میشه. تنها یه قدم به ازادی، از بند اون مرد مونده. ولی نه، این تازه شروعشه. دردای کشنده تمامی نداره. توی دلم نالیدم: + خدایا پس کی تموم میشن این عذاب ها؟ با صدای پدرم از فکر بیرون اومدم. - محسن: پیاده شو. مُطیعانه پیاده شدم؛ بعداز حساب کردن کرایه ماشین، وارد کوچه "شهید شریعتی" شدیم. - محسن: تو برو خونه من باید برم بنگاه کار دارم به مادرتم بگو منتظر من نباشن نهارتون رو بخورین . و راه کوچه رو درپیش گرفت. خسته، با کلید در رو باز کردم و داخل رفتم. در حالی که داشتم با پاهام کتونی هام رو در می اوردم در پذیرای باز شد. - الهام: سلام خواهری، خسته نباشی.
  3. F_kamyab

    داستان غروب غم

    نام داستان: غروب غم. نام نویسنده: فاطمه کامیاب. هدف از نوشتن: هدف خاصی ندارم! ساعات پارت گذاری: نامعلوم. خلاصه: دختری دوازده ساله به نام یغما که توی یه خانواده ی پنج نفره بزرگ شده. خانواده ای که هیچ وقت ندیدنش، نسبت بهش بی تفاوت بودن و همیشه اذیتش کردن. خواسته یا نا خواسته با حرف ها و رفتارهاشون قلب کوچیکش رو رنجوندن. دخترک قصه ی ما، برای رهایی از اون موج منفی حاکمِ در خانه، تصمیم می گیره با مردی که سیزده سال از خودش بزرگ تره ازدواج کنه. و حال سوال من اینه، ایا یغما خوشبخته و به اون ارامش و شادی که ارزوش بوده رسیده؟ مقدمه: با ارزوی براورده شدن رویاهایم پا به حریمت گذاشتم. حریمی که به قتل گاهم بدل شد! قتل گاهی از جنس خرد شدن، تحقیر شدن و نادیده گرفته شدن! هه! چه خیال ها که در خواب شبانه، بهم نمی بافتم. با چه شوقی به سمتت امدم و تو... نه! نمی خواهم به یاد بیارم. ان روز های یکنواخت و کسل کننده، ان شب های نحس و شوم را دیگر نمی خوام به یاد بیارم. تمام می شود... اری، به زودی غم های من نیز غروب خواهند کرد. نکته مهم: این داستان روایت گر زندگی دختری هست که خودم شاهد زندگی دردناکش بودم و هستم. هر انچه که می نویسم، خط به خط و کلمه به کلمه، تمامش واقعی هست. البته ناگفته نماند که ایشون هم در نوشتن کمکم می کنند.
  4. هرچی ک دلش میخواست اخه یکم بد سلیقم
  5. نمنم والا با تعجب بهش نگاه میکردم شیرینی میخوردم
  6. F_kamyab

    سوژه هفته با @ N.a25

    1-نظرتون راجب نام کاربریش؟ خوبه بد نیست 2-نظرتون راجب اسمش؟ نسترن!!! زیاد به دلم نمیشینه لامصب 3-اواتارش چطوره؟ شخصیت خودش شبیه گرگه ولی به نظرم اصلا اینطور نیست 4-به نظرتون لایق درجه کاربریش هست ؟ از سرشم زیادیه بابا 5-نظرتون راجب شخصیت نسترن جان؟ زیاد جالب نیست 6-نحوه برخوردش با کاربرا؟ تا اونجای ک من میشناسم زیادی رکه 7-چجوری رفتار کنه بهتره؟ انقد زبون نفهم نباشه و حرف گوش کنه 8-ازش ناراحتی؟ تا دلت بخواد ولی کیه که از دل بیاره 9-اگه نباشه ناراحت میشی؟ خدایش اره الانم گوشیش خاموشه هرچی زنگ میزنم و اعصابمم به شددت خورده 10- پیشنهاد؟ یکم ادم شو اوکی؟ 11-انتقاد؟ زود سر بزن تلگرام یاحق امید وارم ناراحت نشه😐
  7. اووووم عرضم به خدمت شما عزیزان همه ایده ها مضحکن اصلا چرا مراسم رو بهم بزنم مگه مرض دارم عجبا😒😂
×
×
  • جدید...