رفتن به مطلب
نحوه ی گذاشتن مطلب در انجمن
درخواست طراحی جلد برای رمان
قوانین و راهنمای ارسال کتاب در حال تایپ فراخوان جذب ویراستار + آزمون ویراستاری

UmbrA

ناظر چت
  • تعداد ارسال ها

    20
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

آخرین بار برد UmbrA در 3 شهریور

UmbrA یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

109

درباره UmbrA

آخرین بازدید کنندگان نمایه

864 بازدید کننده نمایه
  1. تولدتان مبارک ملکه 🌹🌹

     

    %DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B9%DB%B1%DB%B0%DB%

  2. دنیایی که  نه  گذشته دارد و نه آیند

    دنیایی از جنس سیاه 

    منم حاکم آن

    حاکم تنهایی

    حاکم  ترس درون آن

    می دانی؟

    کسی مرا حاکم آنجا نکرد 

    من خود آن را ساخته ام

     دنیایی از جس قلب تاریکم

    1. M.S

      M.S

      تو حاکم کجا نیستی؟

      @UmbrA

  3. مرا خدا نکرده اند تا محتاج ستایش باشم 

    من تنها خدای خود هستم و بس

    خدایی از جنس تاریکی 

    خدایی از جنس غرور

    از جنس ترس و تنفر

    منم آن درخشش تاریک شب 

    درخششی از جنس شعله های آتش 

    آتشی به سیاهی شب و سردی زمستان

    آری من یک خدام 

    خدای تاریکی 

    خدای رستاخیز

    1. sevma ghaffari

      sevma ghaffari

      خیلی خوفه

    2. M.S

      M.S

      یا ابلفض

  4. The darkness died

    I am the god of darkness
    I put the last descendant of darkness in my ring
    I like you

    Goodbye
    And darkness with you

  5. پارت 6 نگاه همه به سمت ساعت کشیده شد ، ناگهان همه جا در تاریکی فرو رفت به طوری که جایی دیده نمی شد . طولی نگذشته بود که فضای حاکم بر خانه به شکل عجیبی شروع به سرد شدن کرد . چنان سوزی بر خانه حکم فرما شده بود که لایه ای از جنس یخ بر روی شیشه ها کشیده شده بود . چندی نگذشته بود که صداهایی عجیب و ترسناک به گوش می رسید، صداهایی که همانند نجوایی در گوش بودند. همه از ترس در جای خود میخکوب شده بودند و لحظاتی بعد عامل آن صداهای وهم انگیز، اجسامی دود مانند و سفیدی که در هوا شناور بودند رویت شدند. با دیدن آن ها به یاد رویایی که دیده بودم افتادم وترس و دلهره بر من چیره گشت، ترسی ناشی از شنیدن دوباره ی آن صدای هولناک درون رویایم. در عالم ذهن خود بودم که با درخشش چیزی به خود آمدم. جسمی شناور در هوا که اطرافش را حاله هایی از جنس نور در بر گرفته بودند هویدا گشت. از ترس خواستم قدمی به عقب بردارم، اما توان تکان دادن پلک هایم را نیز نداشتم. انگار کنترل جسمم در اختیار من نبود . نگاهم به آن جسم درخشان افتاد که در حال نزدیک شدن به من بود با هر قدم که نزدیک تر می شد چهره ای از یک پیر مرد با چشمانی سیاه که درخششی عجیب و ترسناک دربرداشتند ، نمایان گشت . در دست راستش عصایی بلند و بی رنگ بود که در سر آن گویی به رنگ آبی قرار داشت ، چنان که گوی در میان حصاری از تارهای تنیده شده از جنس عصا محبوس شده بود و روی آن کلمات و اَشکالی نا مفهوم دیده می شدند. احساس کردم سرم را می‌توانم تکان بدهم. به اطرافم نگاهی انداختم، هیچ کس تکان نمی‌خورد. گویا همه آن ها، همانند مجسمه ای در جای خود خشک شده بود اند. به یکباره نجوا ها پایان یافتند. به سمت پیرمرد نگاهی انداختم نمی‌توانستم از نگاه او چیزی را بخوانم، ناگهان نگاهم با نگاه او تلاقی پیدا کرد. غرقِ در چشمان سیاه اش بودم که با صدایی، به سردی یخ، به خود آمدم . پیر مرد: درود بر آخرین وارث تاریکی.
  6. پارت 5 بعد از این که حرفم تمام شد؛ چند ثانیه در سکوت سپری شد. انگار نه هادی و نه یاشار حرفی برای گفتن داشتند. تا این که یاشار سکوت را از حکومت منع کرد: یاشار: داداش مطمئنی تو راه برگشت همچین اتفاقی افتاده؟ _ آره مطمئنم. یک بار نشده که بگم توهم زدم. یکی دو بار احساس کردم یکی دارد تعقیبم می کند و یک بار هم یک نفر دستش را روی شانه ام گذاشت. هادی: گفتی احساس کردم. _ اولش احساس کردم ولی اون که گفتم یکی دستش را روی شانه ام گذاشت، اون احساس نبود، واقعی بود ولی وقتی نگاه کردم، هیچ کس را ندیدم. هادی: عجیبه! _ اصلا خیلی سردرگمم. اون خواب هام و الان این اتفاق کلا ذهنم را درگیر خودشان کرده. مدام به این فکر می کنم که اون خواب هام چه معنی میده؟ *راوی[شاین]* _ هادی و یاشار نیز در شوک فرو رفته بودند، درست است که حاصل چند سال تلاشمان را گرفته بودیم اما آمادگی رو به رو شدن با این اتفاقات را نداشتیم. آن روز تا نزدیکی های شب در کافه بودیم و به این موضوع فکر می کردیم . هنگامی که هوا تاریک شد تصمیم گرفتیم به خانه بازگردیم ، هادی و یاشار تا خانه همراهیم کردند. آن روز هیچ به یاد نداشتم که تولدم است . وقتی به نزدیکی خانه رسیدیم از دور دیدم که خانه در تاریکی به سر می برد، هیچ چراغی روشن نبود. به سمت در قدم برداشته و در را گشودم ، هیچ صدایی از خانه نمی آمد. به هادی و یاشار نگاهی انداخته و سپس درون خانه قدم گذاشتیم. وارد پذیرایی که شدیم ناگهان چراغ روشن شد و همراه با آن، انفجاری از کاغذ رنگی ها بر سرمان باعث شد در شوک فرو بروم. با تعجب و اندکی هیجان؛ به ادم های اطرافم نگریستم؛ براستی که واقعا سوپرایز شده بودم.اولین کسی که با کیک به استقبالم آمد؛ پدر بود که کیکی به شکل عدد ۱۶ در دست داشت پدر : تولدت مبارک شاین سپس هادی و یاشار از پشت بغلم کرده و تبریک گفتن و بدین ترتیب افراد دیگر با تبریک گفتن، اعلام حضور کردن. شب بسیار عالی بود. در کنار خانواده اندکی ام که شده از افکار پرمشغله ام دور شده بودم.ساعت به تندی می گذشت و همه درگیر جشن و سرور بودیم.ولی ای کاش توانی بود که می شد از گذشت زمان جلو گیری کرد. دورهم بر روی زمین نشسته بودیم و دبرنا بازی می کردیم و صدای خنده هایمان را حتی فرشتگان نیز می شنیدند. در بازی خود سرگرم بودیم که ناگهان صدای خواهر کوچکترم؛ نظر همه را جلب کرد. _همه به ساعت نگاه کنین،۳ دقیقه مونده به ساعت ۱۲ شب ها! پدر:اوه راست میگی! خواهر کوچکم:خب من می خوام این ۲ دقیقه باقی مونده رو برای داداش عزیزم دعا بکنم خنده شیطونی کرد و ادامه داد :امیدوارم از امشب به بعد؛ یک عالمه اتفاق های عجیب برات بیوفته که زندگیت کلا عوض بشه.یک عالمه اتفاق عجیب و غریب. و بعد از این دعای مبینا، صدای خنده و بعد آمین همه بود که توی فضای خانه پیچید. ناگهان پاندول ساعت به صدا در امد. دینگ...دینگ....
  7. پارت 4 با این حرفم، رنگ بهت در چشمان هادی و یاشار خودنمایی کرد. چند ثانیه در سکوت بودند که هادی گفت: هادی: داداش عجب خوابی دیدی تو هم. _ آره واقعا، خواب خیلی عجیبی بود. یاشار: داداش فکر می کنی تعبییرش چی باشه؟ _ چه می دونم، ولی هرچی که هست معلومه خوب نیست. قبل از این که هادی و یاشار بتوانند چیزی بگویند، سعید به سمت میزمان آمد و خطاب به هادی گفت: سعید: هادی یه لحظه میای، کمک لازم دارم. هادی: باشه، الان میام. با این حرف هادی، سعید رفت. هادی رو به من و یاشار گفت: هادی: من برم، الان میام. جایی نرین ها. گفتم: _ نه دیگه داداش، برو به کارت برس. منم باید برم یاشار: کجا؟ _ برم مامانم تو خونه منتظره. گفت زود برگرد. یاشار: اوکی از روی صندلی بلند شدم و گفتم: _ من فعلا. هر دو خداحافظی گفتن که منم به سمت در کافه به راه افتادم و سپس از کافه خارج شدم. دوباره هندزفری را وصل گوشی کردم و یه آهنگ گذاشتم. دقایقی بعد، تازه دو سه کوچه از کافه دورتر شده بودم. آهنگی که گوش می کردم به اتمام رسید و گوشی اَم را از جییم درآوردم تا آهنگ دیگری پلی کنم که همان لحظه احساس کردم که یک نفر پشتم هست. به عقب برگشتم اما کسی را درپشتم ندیدم. با خود فکر کردم که لابد خیالاتی شدم. با تکیه بر این فکر، به راهم ادامه دادم اما هنوز دو قدم برنداشته بودم که سایه ای را در پشتم دیدم. دوباره برگشتم اما باز کسی نبود . احساس ترس درونم شعله ور شد. این اتفاق چیزی بیش از خیالاتی شدن بود. رو به جلو برگشتم. آرام آرام به سمت جلو قدم برداشتم. چند ثانیه بعد اتفاقی متفاوت افتاد. به جای این که احساس کنم کسی پشتم قرار دارد، احساس کردم که دستی به روی شانه ام گذاشته شد. این دفعه یک احساس نبود چون به راحتی سنگینی دست یک نفر را روی شانه ام حس می کردم اما وقتی به شانه ام نگاه کردم، چیزی نبود. ترسیده بودم و نگرانی درونم موج می زد. هنوز از کافه دور نشده بودم، به همین دلیل دوان دوان به سمت کافه دویدم. چند ثانیه بعد، وارد کافه شدم و به اطراف نگاه کردم. هادی درحال گرفتن سفارشات یک میز بود و یاشار روی همان میز کنار پیشخوان نشسته بود. پیش هادی رفتم و گفتم: _ هادی بیا کارت دارم. هادی: چه کاری؟! اصلا بگو این قیافه ات برا چیه؟! چرا نفس نفس می زنی؟! دستش را گرفتم و تا میز، کشان کشان بردمش. هر دو روی صندلی های کنار یاشار نشستیم. یاشار هم با دیدن من گفت: شاین داداش چی شد که برگشتی؟! _ الان خیلی خوب به حرف هام گوش کنید. شروع کردم به توضیح دادن اتفاق چند دقیقه پیش. بعد این که توضیح تموم شد، یاشار و هادی گنگ نگاهم می کردند. هر دو متعجب و نگران به من خیره شده بودند.
  8. UmbrA

    مشاعره اسامی

    لیالی
  9. یه حرف خاص دارم باهاش که باس جوابمو بدع
  10. دوس دارم لوبیا پلو
  11. UmbrA

    سوال نفر قبلیت رو جواب بده

    پیتزا اگه 10 میلیارد بهت پول بدن چیکارش میکنی؟
  12. UmbrA

    مشاعره اسامی

    داروین
×
×
  • جدید...