رفتن به مطلب
نحوه ی گذاشتن مطلب در انجمن
درخواست طراحی جلد برای رمان
قوانین و راهنمای ارسال کتاب در حال تایپ فراخوان جذب ویراستار + آزمون ویراستاری

UmbrA

کاربر عادی
  • تعداد ارسال ها

    23
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

آخرین بار برد UmbrA در 3 شهریور

UmbrA یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

120

درباره UmbrA

آخرین بازدید کنندگان نمایه

971 بازدید کننده نمایه
  1. پارت 6 نگاه همه به سمت ساعت کشیده شد ، ناگهان همه جا در تاریکی فرو رفت به طوری که جایی دیده نمی شد . طولی نگذشته بود که فضای حاکم بر خانه به شکل عجیبی شروع به سرد شدن کرد . چنان سوزی بر خانه حکم فرما شده بود که لایه ای از جنس یخ بر روی شیشه ها کشیده شده بود . چندی نگذشته بود که صداهایی عجیب و ترسناک به گوش می رسید، صداهایی که همانند نجوایی در گوش بودند. همه از ترس در جای خود میخکوب شده بودند و لحظاتی بعد عامل آن صداهای وهم انگیز، اجسامی دود مانند و سفیدی که در هوا شناور بودند رویت شدند. با دیدن آن ها به یاد رویایی که دیده بودم افتادم وترس و دلهره بر من چیره گشت، ترسی ناشی از شنیدن دوباره ی آن صدای هولناک درون رویایم. در عالم ذهن خود بودم که با درخشش چیزی به خود آمدم. جسمی شناور در هوا که اطرافش را حاله هایی از جنس نور در بر گرفته بودند هویدا گشت. از ترس خواستم قدمی به عقب بردارم، اما توان تکان دادن پلک هایم را نیز نداشتم. انگار کنترل جسمم در اختیار من نبود . نگاهم به آن جسم درخشان افتاد که در حال نزدیک شدن به من بود با هر قدم که نزدیک تر می شد چهره ای از یک پیر مرد با چشمانی سیاه که درخششی عجیب و ترسناک دربرداشتند ، نمایان گشت . در دست راستش عصایی بلند و بی رنگ بود که در سر آن گویی به رنگ آبی قرار داشت ، چنان که گوی در میان حصاری از تارهای تنیده شده از جنس عصا محبوس شده بود و روی آن کلمات و اَشکالی نا مفهوم دیده می شدند. احساس کردم سرم را می‌توانم تکان بدهم. به اطرافم نگاهی انداختم، هیچ کس تکان نمی‌خورد. گویا همه آن ها، همانند مجسمه ای در جای خود خشک شده بود اند. به یکباره نجوا ها پایان یافتند. به سمت پیرمرد نگاهی انداختم نمی‌توانستم از نگاه او چیزی را بخوانم، ناگهان نگاهم با نگاه او تلاقی پیدا کرد. غرقِ در چشمان سیاه اش بودم که با صدایی، به سردی یخ، به خود آمدم . پیر مرد: درود بر آخرین وارث تاریکی.
  2. پارت 5 بعد از این که حرفم تمام شد؛ چند ثانیه در سکوت سپری شد. انگار نه هادی و نه یاشار حرفی برای گفتن داشتند. تا این که یاشار سکوت را از حکومت منع کرد: یاشار: داداش مطمئنی تو راه برگشت همچین اتفاقی افتاده؟ _ آره مطمئنم. یک بار نشده که بگم توهم زدم. یکی دو بار احساس کردم یکی دارد تعقیبم می کند و یک بار هم یک نفر دستش را روی شانه ام گذاشت. هادی: گفتی احساس کردم. _ اولش احساس کردم ولی اون که گفتم یکی دستش را روی شانه ام گذاشت، اون احساس نبود، واقعی بود ولی وقتی نگاه کردم، هیچ کس را ندیدم. هادی: عجیبه! _ اصلا خیلی سردرگمم. اون خواب هام و الان این اتفاق کلا ذهنم را درگیر خودشان کرده. مدام به این فکر می کنم که اون خواب هام چه معنی میده؟ *راوی[شاین]* _ هادی و یاشار نیز در شوک فرو رفته بودند، درست است که حاصل چند سال تلاشمان را گرفته بودیم اما آمادگی رو به رو شدن با این اتفاقات را نداشتیم. آن روز تا نزدیکی های شب در کافه بودیم و به این موضوع فکر می کردیم . هنگامی که هوا تاریک شد تصمیم گرفتیم به خانه بازگردیم ، هادی و یاشار تا خانه همراهیم کردند. آن روز هیچ به یاد نداشتم که تولدم است . وقتی به نزدیکی خانه رسیدیم از دور دیدم که خانه در تاریکی به سر می برد، هیچ چراغی روشن نبود. به سمت در قدم برداشته و در را گشودم ، هیچ صدایی از خانه نمی آمد. به هادی و یاشار نگاهی انداخته و سپس درون خانه قدم گذاشتیم. وارد پذیرایی که شدیم ناگهان چراغ روشن شد و همراه با آن، انفجاری از کاغذ رنگی ها بر سرمان باعث شد در شوک فرو بروم. با تعجب و اندکی هیجان؛ به ادم های اطرافم نگریستم؛ براستی که واقعا سوپرایز شده بودم.اولین کسی که با کیک به استقبالم آمد؛ پدر بود که کیکی به شکل عدد ۱۶ در دست داشت پدر : تولدت مبارک شاین سپس هادی و یاشار از پشت بغلم کرده و تبریک گفتن و بدین ترتیب افراد دیگر با تبریک گفتن، اعلام حضور کردن. شب بسیار عالی بود. در کنار خانواده اندکی ام که شده از افکار پرمشغله ام دور شده بودم.ساعت به تندی می گذشت و همه درگیر جشن و سرور بودیم.ولی ای کاش توانی بود که می شد از گذشت زمان جلو گیری کرد. دورهم بر روی زمین نشسته بودیم و دبرنا بازی می کردیم و صدای خنده هایمان را حتی فرشتگان نیز می شنیدند. در بازی خود سرگرم بودیم که ناگهان صدای خواهر کوچکترم؛ نظر همه را جلب کرد. _همه به ساعت نگاه کنین،۳ دقیقه مونده به ساعت ۱۲ شب ها! پدر:اوه راست میگی! خواهر کوچکم:خب من می خوام این ۲ دقیقه باقی مونده رو برای داداش عزیزم دعا بکنم خنده شیطونی کرد و ادامه داد :امیدوارم از امشب به بعد؛ یک عالمه اتفاق های عجیب برات بیوفته که زندگیت کلا عوض بشه.یک عالمه اتفاق عجیب و غریب. و بعد از این دعای مبینا، صدای خنده و بعد آمین همه بود که توی فضای خانه پیچید. ناگهان پاندول ساعت به صدا در امد. دینگ...دینگ....
  3. پارت 4 با این حرفم، رنگ بهت در چشمان هادی و یاشار خودنمایی کرد. چند ثانیه در سکوت بودند که هادی گفت: هادی: داداش عجب خوابی دیدی تو هم. _ آره واقعا، خواب خیلی عجیبی بود. یاشار: داداش فکر می کنی تعبییرش چی باشه؟ _ چه می دونم، ولی هرچی که هست معلومه خوب نیست. قبل از این که هادی و یاشار بتوانند چیزی بگویند، سعید به سمت میزمان آمد و خطاب به هادی گفت: سعید: هادی یه لحظه میای، کمک لازم دارم. هادی: باشه، الان میام. با این حرف هادی، سعید رفت. هادی رو به من و یاشار گفت: هادی: من برم، الان میام. جایی نرین ها. گفتم: _ نه دیگه داداش، برو به کارت برس. منم باید برم یاشار: کجا؟ _ برم مامانم تو خونه منتظره. گفت زود برگرد. یاشار: اوکی از روی صندلی بلند شدم و گفتم: _ من فعلا. هر دو خداحافظی گفتن که منم به سمت در کافه به راه افتادم و سپس از کافه خارج شدم. دوباره هندزفری را وصل گوشی کردم و یه آهنگ گذاشتم. دقایقی بعد، تازه دو سه کوچه از کافه دورتر شده بودم. آهنگی که گوش می کردم به اتمام رسید و گوشی اَم را از جییم درآوردم تا آهنگ دیگری پلی کنم که همان لحظه احساس کردم که یک نفر پشتم هست. به عقب برگشتم اما کسی را درپشتم ندیدم. با خود فکر کردم که لابد خیالاتی شدم. با تکیه بر این فکر، به راهم ادامه دادم اما هنوز دو قدم برنداشته بودم که سایه ای را در پشتم دیدم. دوباره برگشتم اما باز کسی نبود . احساس ترس درونم شعله ور شد. این اتفاق چیزی بیش از خیالاتی شدن بود. رو به جلو برگشتم. آرام آرام به سمت جلو قدم برداشتم. چند ثانیه بعد اتفاقی متفاوت افتاد. به جای این که احساس کنم کسی پشتم قرار دارد، احساس کردم که دستی به روی شانه ام گذاشته شد. این دفعه یک احساس نبود چون به راحتی سنگینی دست یک نفر را روی شانه ام حس می کردم اما وقتی به شانه ام نگاه کردم، چیزی نبود. ترسیده بودم و نگرانی درونم موج می زد. هنوز از کافه دور نشده بودم، به همین دلیل دوان دوان به سمت کافه دویدم. چند ثانیه بعد، وارد کافه شدم و به اطراف نگاه کردم. هادی درحال گرفتن سفارشات یک میز بود و یاشار روی همان میز کنار پیشخوان نشسته بود. پیش هادی رفتم و گفتم: _ هادی بیا کارت دارم. هادی: چه کاری؟! اصلا بگو این قیافه ات برا چیه؟! چرا نفس نفس می زنی؟! دستش را گرفتم و تا میز، کشان کشان بردمش. هر دو روی صندلی های کنار یاشار نشستیم. یاشار هم با دیدن من گفت: شاین داداش چی شد که برگشتی؟! _ الان خیلی خوب به حرف هام گوش کنید. شروع کردم به توضیح دادن اتفاق چند دقیقه پیش. بعد این که توضیح تموم شد، یاشار و هادی گنگ نگاهم می کردند. هر دو متعجب و نگران به من خیره شده بودند.
  4. UmbrA

    مشاعره اسامی

    لیالی
  5. یه حرف خاص دارم باهاش که باس جوابمو بدع
  6. دوس دارم لوبیا پلو
  7. UmbrA

    سوال نفر قبلیت رو جواب بده

    پیتزا اگه 10 میلیارد بهت پول بدن چیکارش میکنی؟
  8. UmbrA

    مشاعره اسامی

    داروین
  9. پارت 3 وقتی که وارد کافه شدم ، یاشار و هادی را دیدم که روی میز همیشگی کنار پیشخوان نشسته بودند. به هادی نگاهی کردم ؛ پسری با موهای قهوه ای سوخته ، چشمانی سبز بسان زمردی درخشان و پوستی سفید با قدی متوسط و لاغر اندام بود . به سمتشان قدم برداشتم ، کنارشان که رسیدم با صدای کمی بلند تر از معمول گفتم : سلام داداش های گل خودم، خوبید !؟ و کنارشان روی صندلی نشستم . یاشار طبق معمول با لبخندی بر لب جوابم را داد: یاشار : سلام داداش خودم ، خوبم تو چطوری؟ _ خوبم یاشار جان هادی : سلام داداش شاین گل، چه خبر ها !؟ کم پیدایی! _ سلامتی ، سرم مشغول اون پروژه بود. به خاطر همین چند وقتی نبودم هادی :اهان، خب به کجا ها رسیدی؟ یاشار : بگو ببینم چی کار تونستی بکنی؟ می خواستم جوابشان را بدم که آقا سعید، برادر بزرگتر هادی و صاحب این کافی شاپ پیشمان آمد و سدی مابین مکالمه امون ساخت. سعید: سلام آقا شاین گل ،خوش اومدی چه خبرها!؟ از جایم بلند شدم و باهاش احوال پرسی کردم : _سلام سعید، ممنونم شما خوبید؟ سعید :خوبم شکر خدا ، خب بچه ها بگید چی می خورید تا براتون بیارم؟ طبق معمول، هادی خودش برای هر سه ی ما سفارش داد و آقا سعید هم رفت تا سفارشاتمون رو آماده کنه . هادی:خب داداش تا کجا پیش رفتی!؟ یاشار : اره بگو چی شد ، بالاخره نتیجه داد؟ _خب چیز خاصی نشده ولی الان درست نزدیک به یک هفته هست که دارم خواب های عجیب و گاهی ترسناک می بینم ، یا وقتی یه جای خلوت تنها هستم صداهای عجیبی می شنوم یا انگار کسی دارد من را صدا می زند اما وقتی به پشت سرم بر می گردم کسی را نمی بینم . هادی :عجیبه، داداش شاید خیالاتی شدی توهم زدی ، مطمئنی ؟ _آره بابا مطمئنم یاشار : داداش این اتفاقات از کی شروع شدند!؟ _یه هفته شایدم بیشتر ، درست از اون شبی که آخرین تمرین را داشتم انجام می دادم . یاشار و هادی هردو باهم پرسیدن : یعنی می گی جواب داده!؟ _آره فکر کنم، دقیق نمی دونم در حال حرف زدن بودیم که سعید سفارشات ما را آورد و روی میز گذاشت ؛ نوش جانی گفت و ما را تنها گذاشت . مدتی در سکوت سپری شد که متوجه نگاه خیره آن ها به خودم شدم ، سرم را به نشانه چیزی شده تکان دادم که یاشار به حرف آمد: یاشار : خواب هاتو تعریف کن ، چی ها می بینی مثلا؟ _ خب اوایل توی خواب موجودات عجیبی را می دیدم. در یک تالار بزرگ که از سنگ مرمر سیاه با رگه های سفید مزین شده بود. موجودات زیادی تو اون تالار جمع شده بودند و با زبانی ناشناخته حرف می زدند. موجوداتی که حسی همانند تنفر و مرگ را به آدم القاء می کردند تا این که دیشب یک خواب متفاوت ، اما ترسناک تر از بقیه دیدم. یاشار:چه خوابی!؟ هادی: زود تر بگو _باشه بابا چرا هولم می کنید ، الان می گم؛ خب دیشب خواب دیدم که شب تولدمه . تو خونه جشن گرفته بودیم که نزدیک های نصفه شب برق های خونه قطع شدند ، بعد کم کم هوای خونه سرد شد و صداهای عجیب و ترسناک شنیده می شدند . همه ترسیده بودند و از ترس نمی توانستند هیچ تکانی بخورند . بعد از آن ، سایه های سفیدی ظاهر شدند. اول فکر کردم توهم زدم ولی بعد از چندین لحظه ، سایه ای متفاوت و درخشان از بینشان جلو اومد و با صدای عجیبی شروع به حرف زدن کرد که تو کل خونه انعکاس پیدا کرد. همین بعدش بیدار شدم . یاشار و هادی هم زمان پرسیدن چه صدایی . اندکی بهشان خندیدم و وقتی که دیدم دارند چپ نگاهم می کنند ادامه دادم : _ یه صدایی به سردی یخ گفت درود بر سیزدهمین شاهزاده ی دنیای سیاه
  10. UmbrA

    اسم اولین رمانی که خوندین چیه😀

    زندگی پس از مرگ
  11. پارت 2 _ درود بر سیزدهمین شاهزادهِ دنیای سیاه ناگهان از خواب پریدم. ترس تمام قلبم را در آغوش گرفته بود و اجازه ی حرف زدن را به من نمی داد. روی بدنم عرق سردی نشسته بود، لباس های خیس از عرق به بدنم چسبیده بودند و حس بدی را به من القا می کردن. در شوک بزرگی حاصل از خواب ترسناکم بودم .سعی کردم با کشیدن نفس های عمیق ، آشوب درونم را خاموش کنم. آشوبی که ناشی از این خواب ترسناکم بود. ناشی از این خواب عجیبم بود. بعد از این که به حال عادی برگشتم، دستم را بر روی پیشونیم کشیدم. به ساعت روی عسلی کنار تخت نگاه کردم ، ساعت 45 : 7 دقیقه صبح یکشنبه، 13 اُم شهریور ماه بود. از تخت خوابم بلند شدم و به سمت حمام رفتم تا دوش بگیرم، بلکه بتوانم این خواب مزخرف را به فراموشی بسپارم و از شر این لباس ها که به بدنم چسبیده بودند خلاص شم. بعد از تقریبا نیم ساعت از حمام در اومدم. سریع موهایم را خشک کردم و لباس هایم را از کمد برداشتم. یه شلوار لی مشکی با تیشرت مشکی جذاب پوشیدم. تو آیینه قدی به خودم نگاه کردم، موهای سفید و لَخت، چشمانی به رنگ طوسی ، قد متوسط و اندامی ورزشکاری که براش زحمت زیادی کشیده بودم. موهای لَختم را مرتب کردم . عینک دودیم را برداشتم و به سمت در قدم برداشتم. در حال پوشیدن کفش هایم بودم تا بیرون برم که مامانم من را صدا کرد: _ شاین نگاهی به چهره اش انداختم، چشم هاش محبت را فریاد می زدند و در چهره اش مهربانی خودنمایی می کرد. ناخداگاه لبخندی مهمان لب هایم شد و با لحن آرومی گفتم: - بله مامان؟! مامان: زیاد دیر نکنی، زود برگرد _ چشم مامان مثل همیشه بعد این که از خونه بیرون آمدم، موبایلم را در آوردم و به یاشار زنگ زدم.یاشار بهترین دوستم بود پسری قد بلند با موهای سیاه،چشمانی قهوه ایی سوخته وپوستی سفید. قد بلند و ورزشکار. بعد از چند تا بوق برداشت. -به سلام داداش شاین . .. سلام یاشی چطوری داداشم؟ -سلامتی چه خبرا؟ سر صبحی یادیم از ما کردی؟! .. هیچ بیا کافه کارت دارم به هادی هم زنگ بزن بیاد. -چشم داداش. ..فعلا. تو کافه می بینمت. -باشه خدافظ. بعد از این که قطع کردم ، یه آهنگ غمگین بی کلام پلی کردم و تو هندزفری گوش دادم . یاشار و هادی بهترین و می شه گفت تنها دوست های من بودن و هستن ، به قدری که همدیگر را داداش صدا می زدیم و واقعا هم مثل برادر هستیم و من از داشتن دوست هایی مثل اون ها خیلی خوشحالم . با رسیدنم به کافه ، از آغوش افکارم بیرون آمدم . آهنگ را قطع کردم و هندزفری را از گوشم درآوردم . سپس وارد کافه شدم.
  12. فصل اول پارت 1 *راوی (شاین)* روز ها و سال ها به سرعت برای من سپری می شدندو من نمی دانم آیا نوشتن این خاطرات درست است یا خیر؟! از لحاظ احساسی، نه بهتر است بگویم از صمیم قلب دوست دارم که بخشی از خاطراتم را بنویسم، خاطرات دوران جوانی و نوجوانی اَم را ! دورانی پر از فراز و نشیب ها، پر از اتفاقات باور نکردنی و غیر عادی که هر کدامشان می توانند، مسیر زندگی هر فردی را تا ابد عوض کنند . اتفاقاتی به دور از باور که در فکر هیچ موجود زنده ایی نمی گنجد. نمی دانم از کجا آغاز کنم؟ شاید بهتر باشد از دوران 16 سالگی اَم آغاز کنم، زمانی که کم کم به حقایقی پی بردم که زندگی اَم را دگرگون ساخت . زمانی که در هر کجا قدم می نهادم حضور اشخاصی را احساس می کردم که دورا دور در تعقیبم بودند اما زمانی که به پشت سر خود باز می گشتم کسی را نمی دیدم . با خود می گفتم شاید تمامی این ها تصویری از تخیلات خویش باشند . گاهی اوقات نیز در خواب ، رویاهایی می دیدم که باورشان برایم دشوار بود . رویاهایی که گاه در حدی واقعی به نظر می رسیدند که انگار تکه ایی از گذشته ام هستند ، گذشته ایی تلخ و باور نکردنی که آنها را به یاد نمی آوردم ،گویا در اثر حادثه ایی آن ها را به فراموشی سپرده بودم ، اما احساسی در درونم مهر تایید بر این رویاها می زد . رویا هایی نظیر سقوط امپراطوریِ مردمانی که شکوه و عظمت شان بر زبان تمامی ابعاد بود . تا این که پی به حقایقی بردم که باورشان برایم دشوار بود و باعث تغییر زندگی من شدند ، حقایقی بسی تلخ که از آن روز نحس آغاز گردیدند، روز تولد 16 سالگی اَم. در آن مدت خواب هایم در حدی ترسناک و واقعی بودند که هنگام بیدار شدن از خواب تا مدتی توان تکان خوردن از جایم را نداشتم در خواب هایم موجوداتی را می دیدم که تا به حال نظیرشان را ندیده بودم ، شاید داستان هایی در مورد موجوداتی که هیچ انسانی ندیده ، شنیده بودم. اما دیدن آن ها در خواب هایم برایم غیر ممکن و غیر قابل باور بود موجوداتی که به خوابم می آمدند و به زبانی ناشناخته با من سخن می گفتند ، زبانی که تنها اثری که از خود به جا می گذاشت تنها سر درد بعد از بیدار شدنم از خواب بود . تا آن گاه که آن خواب را دیدم . خوابی متفاوت تر از بقیه *روز تولد* شب هنگام بود، در خواب خانه ی خود را می دیدم . هنگام جشن تولد 16 سالگی اَم بود . بعد از تمام شدن جشن همه جا در تاریکی محض فرو رفت . خاموشی که سراسر خانه را در خودش فرو برد.افراد حاضر از ترس ، توان تکان خوردن نداشتند، صداهای عجیب به گوش می رسید وگاه سایه های سفیدی دیده می شدند ،سایه هایی که از وجودشان مطمئن نبودم و حضورشان را فقط از خطای دید تلقی می کردم. بعد از لحظاتی صدایی به سردی یخ،بر فضا طنین انداخت، صدایی که سوز عجیبی در تک تک کلماتش وجود داشت . با بر زبان آوردن تک تک کلمات توسط آن صدای مرموز خانه به لرز در می آمد، صدایی که انگار در ذهن تک تک اهالی خانه طنین می انداخت و رُعب و وحشت را به دل اهالی خانه وارد می کرد.
×
×
  • جدید...