رفتن به مطلب
آخرین اخبار
  • به انجمن کتابساز خوش آمدین : لطفا بعد عضویت حتما با مقررات و قانون کتابساز آشنایی داشته باشید از این که مارو انتخاب کردین سپاس گذاریم
نحوه ی گذاشتن مطلب در انجمن
درخواست طراحی جلد برای رمان
قوانین و راهنمای ارسال کتاب در حال تایپ فراخوان جذب ویراستار + آزمون ویراستاری

DARKNESS

کاربرسایت
  • تعداد ارسال ها

    17
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

26

9 دنبال کننده

درباره DARKNESS

آخرین بازدید کنندگان نمایه

بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمیشود.

  1. DARKNESS

    لیالی
  2. این عکس رو به خودم لیوانی پر از لذت خون
  3. DARKNESS

    ولش میکردم بیوفته زمین بغل من چیکار میکنه اخه
  4. DARKNESS

    یه حرف خاص دارم باهاش که باس جوابمو بدع
  5. DARKNESS

    شاه مار برا خودم
  6. DARKNESS

    دوس دارم لوبیا پلو
  7. DARKNESS

    پیتزا اگه 10 میلیارد بهت پول بدن چیکارش میکنی؟
  8. DARKNESS

    داروین
  9. پارت 3 وفتی که وارد کافه شدم ، یاشار و مایک رو دیدم که رو میز همیشگی کنار پیشخوان نشسته بودند . به مایک نگاهی کردم ؛ پسری با مو های قهوه ای سوخته ، چشمانی سبز بسان زمردی درخشان و پوستی سفید با قدی متوسط و لاغر اندام بود . به سمتشون قدم برداشتم ، کنارشون که رسیدم با صدای کمی بلند تر از معمول گفتم : سلام داداش های گل خودم خوبید !؟ و کنارشان روی صندلی نشستم . یاشار طبق معمول با لبخندی بر لب جوابم رو داد یاشار: سلام داداش خودم ، خوبم تو چطوری؟ + خوبم یاشار جان مایک :سلام داداش تیام گل، چخبرا!؟ کم پیدایی! + سلامتی ، سرم مشغول اون پروژه بود به خاطر همین چند وقتی نبودم مایک :اهان، خب به کجا ها رسیدی؟ یاشار : بگو ببینم چیکار تونستی بکنی؟ می خواستم جوابشون رو بدم که آقا دِیو ، برادر بزرگتر هادی و صاحب این کافی شاپ پیشمون آومد دِیو : سلام آقا تیام گل ،خوش اومدی چخبرا!؟ از جام بلند شدم و باهاش احوال پرسی کردم : +سلام دِیو ، ممنونم شما خوبید؟ دیو :خوبم شکر خدا ، خب بچه ها بگید چی می خورید تا براتون بیارم طبق معمول مایک خودش برا هر سه تامون سفارش داد و آقا سعید هم رفت تا سفارشامونو آماده کنه مایک: خب داداش تا کجا پیش رفتی!؟ یاشار : اره بگو چیشد ، بالاخره نتیجه داد؟ _ خب چیز خاصی نشده ولی الان درست نزدیک به یک هفته هست که دارم خواب های عجیب و گاهاٌ ترسناک میبینم ، یا وقتی یه جای خلوت تنها هستم صداهای عجیبی می شنوم یا انگار کسی داره من رو صدا میزنه اما وقتی به پشت سرم بر می گردم کسی رو نمی بینم هادی :عجیبه، داداش شاید خیالاتی شدی توهم زدی ، مطمئنی ؟ _ اره بابا مطمئنم یاشار : داداش این اتفاقات از کی شروع شدند!؟ _یه هفته شایدم بیشتر ، درست از اون شبی که آخرین تمرینو داشتم انجام می دادم یاشار و هادی هردو باهم پرسیدن : یعنی میگی جواب داده!؟ _اره فکر کنم، دقیق نمی دونم در حال حرف زدن بودیم که آقا سعید سفارشات ما را آورد و روی میز گذاشت ؛ نوش جانی گفت و ما را تنها گذاشت مدتی در سکوت سپری شد که متوجه نگاه خیره آنها به خودم شدم ، سرم را به نشانه چیزی شده تکان دادم که یاشار به حرف آمد یاشار : خواب هاتو تعریفکن ، چیا می بینی مثلا؟ _ خب اوایل تو خواب موجودات عجیبی رو می دیدم که در یک تالار بزرگ که از سنگ مرمر سیاه با رگه های سفید مزین شده بود موجودات زیادی در آن تالار جمع شده بودند و با زبانی ناشناخته سخن میگفتند موجوداتی که حسی همانند تنفر و مرگ را به آدم القاء می کردند تا اینکه دیشب یک خواب متفاوت،اما ترسناک تر از بقیه دیدم یاشار:چه خوابی!؟ هادی: زود تر بگو _باشه بابا چرا هولم می کنید الان میگم؛ خب دیشب خواب دیدم که شب تولدمه تو خونه جشن گرفته بودیم که نزدیکای نصفه شب برقای خونع قطع شدند ، بعد کم کم هوای خونه سرد شد و صداهای عجیب و ترسناک شنیده می شدند همه ترسیده بودندو از ترس نمی توانستند هیچ تکانی بخورند بعد از آن سایه های سیدی ظاهر شدن د اول فکر کردم توهم زدم ولی بعد از چند ین لحظه سایه متفاوت و درخشاننی از بینشون حلو اوند و با صدای عجیبی شروع به حرف زند کرد که تو کل خونه انعکاس پیدا کرد. همین بعدش بیدار شدم یاشار و هادی هم زمان پرسیدن چه صدایی کمی به انها خندیدم ووقتی که دیدم دارند چپ نگاهم میکنند ادامه دادم یه صدایی به سردی یخ گفت : درود بر سیزدهمین شاهزاده دنیای سیاه
  10. DARKNESS

    زندگی پس از مرگ
  11. پارت 2 _ درود بر سیزدهمین شاهزادهِ دنیای سیاه ناگهان از خواب پریدم ، از ترس ، زبونم بند اومده بود و روی بدنم عرق سرد نشسته بود، لباس های خیس از عرق به بدنم چسبیده بودند و حس بدی را به من القا می کردن. در شوک بزرگی حاصل از خواب ترسناکم بودم .سعی کردم با کشیدن نفس های عمیق ، آشوب درونمو خاموش کنم.بعد از این که به حال عادی برگشتم،دستمو به پیشونیم کشیدم. به ساعت روی عسلی کنار تخت نگاه کردم ، ساعت 45 : 7 دقیقه صبح یکشنبه، 13 اُم شهریور ماه بود. از تخت خوابم بلند شدم و به سمت حمام رفتم تا دوش بگیرم، تا شاید بتونم این خواب مزخرف را فراموش کنم و از شر این لباس ها که به بدنم چسبیده بودند خلاص شم. بعد از تقریبا نیم ساعت از حمام در اومدم سریع موهامو خشک کردم و لباس هامو از کمد برداشتم. یه شلوار لی مشکی با تیشرت مشکی جذاب پوشیدم. تو آیینه قدی به خودم نگاه کردم، موهای سفید و لَخت، چشمانی به رنگ طوسی ، قد متوسط و اندامی ورزشکاری، که براش زحمت زیادی کشیده بودم موهای لَختم رو مرتب کردم . عینک دودیم رو برداشتم و به سمت در قدم برداشتم در حال پوشیدن کفش هام بودم تا بیرون برم که مامانم من رو صدا کرد: _ شاین نگاهی به چهره مهربونش انداختم،چشم هاش محبت را فریاد می زدند.نا خداگاه لبخندی روی لبانم نقش بست و با لحن آروم گفتم: - بله مامان؟! مامان: شب زود برگرد ! + چشم مامان! مثل همیشه بعد این که از خونه بیرون آمدم، موبایلم را در آوردم و به یاشار زنگ زدم.یاشار بهترین دوستم بود پسری قد بلند با موهای سیاه،چشمانی قهوه ایی سوخته وپوستی سفید. قد بلند و ورزشکار. بعد چند تا بوق برداشت -به سلام داداش شاین . + سلام یاشی چطوری داداشم؟ -سلامتی چه خبرا؟ سر صبحی یادیم از ما کردی؟! + هیچ بیا کافه کارت دارم به مایک هم زنگ بزن بیاد. -چشم داداش. +فعلا. تو کافه می بینمت. -باشه خدافظ. بعد از این که قطع کردم ، یه آهنگ غمگین بی کلام پلی کردم و تو هندزفری گوش دادم . یاشار و مایک بهترین و می شه گفت تنها دوست های من بودن و هستن ، به قدری که همدیگر رو داداش صدا می زدیم و واقعا هم مثل برادر هستیم و من از داشتن دوست هایی مثل اون ها خیلی خوشحالم . با رسیدنم به کافه ، از آغوش افکارم بیرون آمدم . آهنگ را قطع کردم و هندزفری را از گوشم درآوردم . بهدم وارد کافه شدم
  12. فصل اول پارت 1 *راوی (شاین)* روز ها و سال ها به سرعت برای من سپری می شدندو من نمی دانم آیا نوشتن این خاطرات درست است یا خیر؟! از لحاظ احساسی، نه بهتر است بگویم از صمیم قلب دوست دارم که بخشی از خاطراتم را بنویسم، خاطرات دوران جوانی و نوجوانی اَم را ! دورانی پر از فراز و نشیب ها، پر از اتفاقات باور نکردنی و غیر عادی که هر کدامشان می توانند، مسیر زندگی هر فردی را تا ابد عوض کنند . اتفاقاتی به دور از باور که در فکر هیچ موجود زنده ایی نمی گنجد. نمی دانم از کجا آغاز کنم؟ شاید بهتر باشد از دوران 16 سالگی اَم آغاز کنم، زمانی که کم کم به حقایقی پی بردم که زندگی اَم را دگرگون ساخت . زمانی که در هر کجا قدم می نهادم حضور اشخاصی را احساس می کردم که دورا دور در تعقیبم بودند اما زمانی که به پشت سر خود باز می گشتم کسی را نمی دیدم . با خود می گفتم شاید تمامی این ها تصویری از تخیلات خویش باشند . گاهی اوقات نیز در خواب ، رویاهایی می دیدم که باورشان برایم دشوار بود . رویاهایی که گاه در حدی واقعی به نظر می رسیدند که انگار تکه ایی از گذشته ام هستند ، گذشته ایی تلخ و باور نکردنی که آنها را به یاد نمی آوردم ،گویا در اثر حادثه ایی آن ها را به فراموشی سپرده بودم ، اما احساسی در درونم مهر تایید بر این رویاها می زد . رویا هایی نظیر سقوط امپراطوریِ مردمانی که شکوه و عظمت شان بر زبان تمامی ابعاد بود . تا این که پی به حقایقی بردم که باورشان برایم دشوار بود و باعث تغییر زندگی من شدند ، حقایقی بسی تلخ که از آن روز نحس آغاز گردیدند، شب قبل از تولد 16 سالگی اَم. در آن مدت خواب هایم در حدی ترسناک و واقعی بودند که هنگام بیدار شدن از خواب تا مدتی توان تکان خوردن از جایم را نداشتم در خواب هایم موجوداتی را می دیدم که تا به حال نظیرشان را ندیده بودم ، شاید داستان هایی در مورد موجوداتی که هیچ انسانی ندیده ، شنیده بودم. اما دیدن آن ها در خواب هایم برایم غیر ممکن و غیر قابل باور بود موجوداتی که به خوابم می آمدند و به زبانی ناشناخته با من سخن می گفتند ، زبانی که تنها اثری که از خود به جا می گذاشت تنها سر درد بعد از بیدار شدنم از خواب بود . تا آن گاه که آن خواب را دیدم . خوابی متفاوت تر از بقیه *شب تولد* شب هنگام بود، در خواب خانه ی خود را می دیدم . هنگام جشن تولد 16 سالگی اَم بود . بعد از تمام شدن جشن همه جا در تاریکی محض فرو رفت . خاموشی که سراسر خانه را در خودش فرو برد.افراد حاضر از ترس ، توان تکان خوردن نداشتند، صداهای عجیب به گوش می رسید وگاه سایه های سفیدی دیده می شدند ،سایه هایی که از وجودشان مطمئن نبودم و حضورشان را فقط از خطای دید تلقی می کردم. بعد از لحظاتی صدایی به سردی یخ،بر فضا طنین انداخت، صدایی که سوز عجیبی در تک تک کلماتش وجود داشت . با بر زبان آوردن تک تک کلمات توسط آن صدای مرموز خانه به لرز در می آمد، صدایی که انگار در ذهن تک تک اهالی خانه طنین می انداخت و رُعب و وحشت را به دل اهالی خانه وارد می کرد.
  13. نام رمان : خدای تاریکی نام نویسنده : سپهر . س ژانر : تخیلی ، غمگین خلاصه : شاین ، شب قبل از تولدش خوابی می بیند و وقتی از خواب بیدار می شود،با کابوسش مثل آیینه روبه رو می شود. زندگیش در دست تغییر قرار می گیرد و حقایقی را می فهمد که بسی تلخ هستند و درگیر دنیایی ناشناخته می شود دنیایی پر از ناشناخته ها و این اتفاقات شروعی، بی پایان است  مقدمه : آنگاه که زاده شود سیزدهمین شاهزادهِ ای از دنیای سیاه ، آخرین پیشگویی ،اولین پیشگو به حقیقت می پیوندد . سرنوشت همگان تغییر می کند و دروازه های آینده به روی محارم بسته می شودند . حقایقی تلخ شکل می گیرند و حقیقت، شکل تازه ایی به خود می گیرد . درآن دم که قدم در دنیایی ناشناخته می نهد ، دنیایی پر از شگفتی و خیال که در آن هر کاری ممکن است.
  14. DARKNESS

×
×
  • جدید...