رفتن به مطلب
آخرین اخبار
  • به انجمن کتابساز خوش آمدین : لطفا بعد عضویت حتما با مقررات و قانون کتابساز آشنایی داشته باشید از این که مارو انتخاب کردین سپاس گذاریم
نحوه ی گذاشتن مطلب در انجمن
درخواست طراحی جلد برای رمان
قوانین و راهنمای ارسال کتاب در حال تایپ فراخوان جذب ویراستار + آزمون ویراستاری

دیکتاتورs.yavarnia

طراح انجمن
  • تعداد ارسال ها

    284
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    2

آهنگ من

آخرین بار برد دیکتاتورs.yavarnia در 23 مرداد

دیکتاتورs.yavarnia یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

اعتبار در سایت

83

4 دنبال کننده

درباره دیکتاتورs.yavarnia

آخرین بازدید کنندگان نمایه

307 بازدید کننده نمایه
  1. دیکتاتورs.yavarnia

    باورم کن
  2. اگه شیطان متوجه بشه که بدون اجازه‌ش ازدواج کردم چیکار می‌کنه؟ مطمئنا به زودی خبرش پخش ‌می‌شه. افسونگر جهنمی جای هوران رو گرفت و ملکه جهنم شد! -به چی فکر می‌کنی؟ چرخیدم و به آریابد که به دف زنا خیره شده بود خیره شدم و گفتم: -اینکه اگه پدرم متوجه ازدواجم بشه چیکار می‌کنه؛ اونم به این سرعت... دست سردش مثل یک حامی دستم رو گرفت و گفت: -من پیشتم... سرش رو چرخوند و تو چشمای همدیگه خیره شدیم. دست آزادم رو روی سینش گذاشتم و با حس ضربان ریتم‌دار قلبش لبخندی زدم و آروم زمزمه کردم: -این صدای آشنایی برای همه عاشق‌هاست. دیگه وقتش بود. با قدرت طی‌الارض به سمت اتاق عاشقیمون رفتیم. وقت پیوند روح‌هامون بهمه! چون وجودمون دیگه تحمل دوری رو نداره. آریابد گرفتار دام من شد! *** با تنگ‌تر شدن حلقه دست آریابد از خواب بیدار شدم و به هوای گرگ و میشی که از پشت پنجره‌های اتاق نمایان بود نگاهی کردم و آروم به سمت آریابد چرخیدم و به چهره غرق در خواب آریابد خیره شدم. پوزخند زدم! از حصاری که واسم درست کرده بود بیرون اومدم و به سمت کمد رفتم و لباس حریر آبی پوشیدم و موهام رو با کش بستم. نامه از قبل نوشته شدم رو روی میز دراور گذاشتم و به سمت آریابد رفتم و گونه گرم شده‌ش رو بوسیدم. من به خواستم رسیده بودم و دیگه نیازی به تو ندارم. من صاحب روح آریابد شده بودم. دستی به موهای لختش کشیدم که لبخند کوچیکی زد. چقد مظلوم شدی آریابد! من رامت کردم! من افسونگر جهنمی! با ناخن انگشت اشاره‌م روی بازوش عکس گل رز مشکی رو کشیدم و با جادوم رنگش کردم. اینم یادگاریم. -آماده‌ای؟ تو همون حالتی که بودم گفتم: -آماده‌ام! پتو رو از رو کمرش بالا کشیدم و بدن عضلانیش رو پوشوندم. خم شدم و دم گوشش جوری که بیدار نشه گفتم: -شب رویایی‌ای رو گذروندیم، عالیجناب جهنم. بلند شدم و به طرف لئون رفتم و با قدرت طی‌الارضم از اون‌جا رفتم. جایی می‌رم که کسی نتونه پیدام کنه! پایان جلد اول *** جلد دوم (یاغی جهنم) حتما با خودتون میگین که الکی دارم رمان رو کشش میدم یا اتفاقات خیلی ناگهانی افتادن؛ اما من رمان رو به قول معروف از سر خودم وا نکرده بودم، حتی این اتفاقات یهویی هم برنامه ریزی شده بود. یک عالمه راز تو جلد اول جا مونده که باید تو جلد دوم به کمک آریابد به تک تکشون دست پیدا کنیم. اصلا جلد اول فقط یک آماده‌سازی ذهنی بود. داستان اون چیزی نبود که شما می‌دیدید یا می‌خوندین! توی جلد دوم خودمم هنوز متعجبم! جلد اول نصف بود و فقط حرفای افسونگر رو خوندیم اما آریابد چی؟ حالا یک سوال بزرگ برای این مرد سرد مغرور پیش اومده (من کجای زندگی افسونگر بودم؟) اون آریابد سرد می‌میره و به جاش یک یاغی میاد. یاغی که با شنیدن اسمش جهنمیان به خود می‌لرزند و شیاطین وحشت‌زده فرار می‌کنند. معذرت می‌خوام اگه آخرهای افسونگر به دلتون نچسبید اما وقتی جلد دوم شروع بشه متوجه این سرعت می‌شین. امیدوارم که جلد اول مورد پسندتون بوده باشه. ۹۸/۳/۲۳پایان تاریخ ۱۶:۴۴پایان ساعت
  3. همه چیز مرتب بود. بلند شدم که همه نگاه‌ها به سمتم چرخید. با قدم‌های شکسته و نیمه جون به سمت سکویی رفتم که دقیقا روبه‌روی جایگاهشون بود. همه سکوت کرده بودند و انگار منتظر عکس‌العمل من بودن. صدای محزونم رو غمگین کردم و با حالی که دل سنگ رو آب می‌کرد گفتم: -چرا ساکتین؟ [دستام رو آوردم بالا و شروع کردم به دست زدن] چرا دست نمی‌زنین؟ واسه چی دف زنا دیگه نمی‌زنن؟ [دست راستم رو بردم بالا و با لرزش ریتم داری لرزوندمش] ای شیاطین من دف بزنید.[صدای دف زدن هماهنگ سکوت بی‌رحم رو شکست] دف بزنید که امشب شب مرگ منه! شب مرگ دختر شیطان! آخه واسه کدومتون مهمه که یک معشوق امشب باید عاشقی رو ترک کنه؟ ش*ر..اب عشق من تازه پریده و چقد زود هم پرید.‌ [مشتی روی قلبم کوبیدم] آخه چه اهمیتی داره قلب من امشب از درد غم بمیره! [یک دور چرخیدم و به چهره‌های غم‌زده همگان نگاه کردم] گناه من چیه؟ مطمئنا عاشقی نیست! چون دختر شیطانم یا چون تو شهر شوم بزرگ شدم، نکنه به خاطر اینکه افسونگرم... افسونگر جهنمی! [با چشمای خیسم به چشمای آریابد نگاه کردم] آره من فرشته عذاب با عشقم جلوی عالیجناب کم آوردم. [به هوران که به زیبایی یک نقاشی منیاتوری بود خیره شدم] غریبه مواظب عشقم باش... ناراحتش کنی با من طرفی! ظاهرش سرد و مغروره ولی قلب مهربونی داره. [برق اشک روی گونه هوران روان شد] من میرم تا در منجلاب غم و حسرت بمیرم. من محکومم به جهنمی بودنم و شما باید عروسی بی‌نظیری به این عالیجناب جهنم هدیه بدین. سکوت مرگباری بر مجلس حکومت می‌کرد. به سمت دروازه‌ها چرخیدم و با سستی به سمت خروجی قدم برداشتم. هنوز از سکو پایین نرفته بودم که بازوم کشیده شد و من رخ به رخ چهره گریون هوران شدم. همه گریه می‌کردن و حتی بعضی‌ها شروع به ضجه و زاری کردن. یهو هوران بغلم کرد و گفت: -من لیاقت آریابد رو ندارم، تو لایق اونی! افسونگر تو قلب آریابدی... آریابد به خاطر تو از قلبش گذشت... دیگه حرفای هوران رو نمی‌شنیدم! یاد حرفی افتادم که بهم زده بود «به خاطر قلبم از قلبم گذشتم» قفسه سینم با شتاب بالا و پایین می‌شد و تو بغل هوران حس تنگی نفس داشتم. فقط برای یک ثانیه بدون هیچ فکری و با ذهنی پوچ به آریابد خیره شدم. یعنی بی‌احساسی نماد عاشقی آریابد بود! وقتی هوران ازم جدا شد به خودم اومدم و خواستم سریع برم که مچ دستم توسط هوران گرفته شد. هوران: کجا داری میری افسونگر؟ -من نمی‌خوام به عنوان یک عروسی خراب کن هم شناخته بشم. هوران بدون توجه به حرفم مثل یک عروسک خیمه شب باز من رو به سمت آریابد برد. من و آریابد روبه‌روی هم قرار گرفتیم و هوران یک طرفمون وایستاده بود. دست من و آریابد رو هم‌زمان گرفت و رو به من گفت: -حاضری به خاطر معشوقه‌ت چیکار کنی افسونگر؟ نگاهم فقط میخکوب دو تیله جهنمی روبه‌روم بود. تو همون حال خلصه مانند گفتم: -حاضرم باهاش تا ته جهنم برم و بهشت رو با همه تجملاتش رها کنم. چشمای آریابد من، لبخند زدن. دست گرمم تو دست سرد آریابد قرار گرفت و صدای رسای هوران تمام افراد مجلس رو خبردار کرد: -به حکم خدا که عشق قوی‌ترین اکسیر است و معشوق و عشق همیشه با همن، افسونگر بنت ابلیس را نیمه دیگر حاکم جهنم می‌کنم. هوران دستی به لباس مشکیم کشید که به رنگ سرخ در اومد. هوران خم شد و آروم دم گوشم گفت: -خدا خیرت بده که من رو از دست این سرمابه‌خونه راحت کردی. و بعد شروع کرد به خندیدن اما من هنوز حواسم پیش آریابد بود و احساس می‌کردم تو یک کابوس شیرینم. چقدر دلم براش تنگ شده بود و الان اون دلتنگی رو از ته قلبم حس می‌کردم. وقتی دستای سرد آریابد دورم حلقه زد، به خودم اومدم و به لباسش چنگ زدم و خودم رو بیشتر بین دستای مَردم گم کردم. من به خواسته‌م رسیده بودم و فقط ضربه نهایی مونده بود.
  4. به دختر توی آینه لبخندی زدم و نگاهم رو به داروم که روی میز بود دوختم. مطمئنم پدرم یک جن نامرئی گذاشته تا مطمئن بشه این زهرماری رو می‌خورم. اون زهر‌ماری رو برداشتم و به ل**ب‌هام نزدیک کردم و آروم زمزمه کردم: -بکشینش... صدای فریاد جنی اومد و من با همون لبخند انگشتام رو از دور جام شل کردم که جام شیشه‌ای با محلول سرخ رنگش به زمین اثابت کرد و صدای دلنشین شکستن شیشه تو اتاق پیچید. رو پاشنه کفشم چرخیدم و به سه تا جن وفادارم نگاه کردم و گفتم: -کارتون عالی بود. نگاهم رو به جن مرئی شده دوختم و با قدم‌های میزونم به سمتش رفتم و با حقارت بهش خیره شدم و با انزجاری که به خاطر ریخت و قیافش بهم دست داده بود، گفتم: -جسدش رو تو جهنم بسوزونین و بعد بیاین برای اجرای نقشه. صدای قهقه شیطانیم تو اتاق پیچید. به سمت کمدم رفتم و لباس شب زیبایی رو تنم کردم. یقه‌ش از شونه‌هام شروع می‌شد و سر شونه‌هام رو به زیبایی به نمایش گذاشته بود. تا کمرم تنگ می‌شد و دامن پف عروسکیش تا مچ پام می‌رسید. یک لباس عروس اما به رنگ مشکی! صورتم ماهرانه آرایش شده بود و موهام آزادانه بدون هیچ بادی تکون می‌خوردن. هیچ‌کس نمی‌تونه بفهمه چی تو ذهنم می‌گذره و این یعنی قدرت! طبق مهارتی که داشتم اثرات غم و افسوس رو تو تک تک اعضای صورتم نمایان کردم و با حس وجود شیاطینم گفتم: -بریم. با قدرت طی‌الارض جلوی در باغ عشق ظاهر شدیم. مثل افسونگری شکست خورده و غم‌زده روی فرش قرمزی که تا توی باغ کشیده می‌شد قدم برداشتم. آثار اشک تو چشمام حلقه زد. همه توجه و نگاه‌ها به سمتم کشیده شد. سکوت سنگینی بین مهمانان حاکم شد. بعضی‌ها با تعجب و بعضی‌ها با ترحم نگاهم می‌کردند. بوی عشق رو وارد ریه‌هام کردم. به عنوانی که همین دیروز تغذیه کرده بودم اما نمی‌تونستم از این هوس دوست داشتنی دست بکشم! مخصوصا اگه تو عروسی آریابد باشه. میکائیل با لبخند مصنوعی به سمتم اومد و گفت: -سلام! خوش اومدی. یک لبخند غمگین تحویلش دادم و با چشمای اشکیم به جایگاه خالی عروس و داماد نگاه کردم. رد نگاهم رو گرفت و گفت: -برای چی به این‌جا اومدی تا خودت رو نابود کنی؟ -می‌خوام واسه آخرین بار شکست رو ببینم. متوجه تیکه کلامم نشد و در حالی که من رو به سمت یکی از میزهای مهمان می‌برد گفت: -هرجور خودت راحتی! می‌دونم هر چی بگم تو به حرفم گوش نمیدی. با احساس درد خفیفی توی وجودم صورتم جمع شد. مطمئنم اثرات نخوردن دارو داره کم کم ظاهر می‌شه. رو صندلی که میکائیل واسم عقب کشیده بود نشستم و بدون توجه به میوه‌های خوش آب ‌و رنگ بهشتی سرم رو روی میز گذاشتم. چه حسی داره وقتی به عروسی عشقت بیای و بفهمی تو عروسش نیستی؟ کی می‌فهمه حالم رو؟ با صدای دف و هلهله سرم رو بلند کردم نگاه اشک بارم به دو نفری افتاد که وارد مجلس شدن. صدای دست زدن مثل ناقوس تو سرم زنگ می‌خورد. فکر نمی‌کردم پیوندشون رو مثل عروسی زمینی‌ها بگیرن. آریابد کت و شلوار مشکی براقی پوشیده بود و مرد مغرور و سردم رو مثل یک رویا کرده بود. به قلبم چنگ زدم و چونه‌م شروع به لرزیدن کرد. من از این افسونگر متنفر بودم. افسونگر عاشقی که آخرین امیدش شکست. تو جایگاهشون نشستن و نگاه همیشه سرد آریابد چرخید و روی من ثابت موند. حیرت و برق ناشناخته‌ای تو چشماش دیدم که وجودم رو لرزوند. نگاهش دقیقا تو چشمای زخم خورده‌م بود. هق هقم رو با دست خفه کردم. بعد یک سال دارم می‌بینمت بی‌معرفت! تو نگاهش حس نیاز و بی‌تابی رو می‌دیدم. چقد این مرد نفوذناپذیر، شکسته بود. برای چی شکستی پادشاه من؟ سرم رو چرخوندم و قفل نگاهمون رو شکستم. وقتی اون صداهای نفرت‌انگیز خوابید، سریع اشکام رو پاک کردم و به چهره‌م تو انعکاس جام شربت نگاه کردم.
  5. فرار می‌کنم از عطرت، نفس‌هات، تپش‌های قلبت، خاطراتت و وجودت. من تحمل این همه درد رو ندارم. من نعمتی به نام فراموشی ندارم. خدایا نداشته‌های من زیاده! با قدرت طی‌الارض روی بام جهان (قله اورست) ظاهر شدم. باد سیلی می‌زد و اشکام رو با خودش می‌برد. عقده‌هام فریاد شدن و با تمام وجودم فریاد زدم. دیگه آریابدی نیست! پس قلب من چی، بی‌انصاف؟ خاطراتمون چی؟ لعنتی خودم، یعنی منم بی‌ارزش بودم؟! عالیجناب بیا و جواب بده به شیطان عذاب این روز‌ها... لعنتی من به خاطر تو ترک عادت کردم! ترک کردم همه کارهای بدم رو اما توقع نداشته باش تو رو ترک کنم. چرا کسی نیست به من جواب بده؟ زانوهام بی‌حس شدن و مثل یک مرده متحرک روی زمین زانو زدم. به غروب خورشید خیره شدم. دیدی چی شد؟ خورشید قلب من هم غروب کرد. یاد اون طلوع برفی با آریابد افتادم. دستام رو تکیه‌گاه بدنم کردم و به زور بلند شدم. با آستین لباسم اشکام رو پاک کردم. با قدرتم لباسام رو با یک لباس حریر سفید عوض کردم. خودم رو به دست باد سپردم و شروع کردم به رقصیدن. تو او را در آغوش بگیر، من این‌جا می‌رقصم! شب‌هایت را با او صبح کن، من خیانتت را برای قلبم توصیف می‌کنم! عطری که برای من می‌زدی برای او بزن، من این‌جا عطر باقی مانده بر بالشتت را می‌بویم! او را زندانی نکن، چون من تنها محکوم به عشق تو بودم. رقصیدنم تا حدی رسید که گرده‌های سرما روی پوستم جاخوش کرده بود و من برای خوشی او به کارم ادامه می‌دادم. سرم کم کم گیج رفت و به سمت پرتگاه نزدیک شدم و پشت به پرتگاه وایسادم و دستام رو باز کردم و خودم رو به پشت پرت کردم. یعنی مرگ انقدر شیرینه؟ باد مثل مادری مهربون وجودم رو در آغوش کشید و من در میان زمین و آسمون معلق موندم. نگاهم رو چرخوندم و روی چهره پسری زیبا که با پوزخند به تک تک اجزای صورتم نگاه می‌کرد، خیره شدم. پسری که از زیبایی هیچی کم نداشت. بی‌اراده گفتم: -من مُردم؟ لبخند زیبایی زد و با صدای گوش نوازی گفت: -نخیر من نذاشتم. حالا واسه چی دختر شیطان قصد مرگ رو پیشه کرده؟ چیزی نگفتم و احتمال دادم میکائیل باشه (یکی از چهار فرشته اصلی خدا) اما این‌جا چیکار می‌کنه؟ انگار متوجه کنجکاویم شد و گفت: -دستور خدا بود. چشمام گرد شد و بی‌اراده پوزخند زدم و با لحن کنایه آمیز گفتم: -خداتون منت گذاشتن. میکائیل: افسونگر صبور باش دختر بد! لبخند تلخی زدم و گفتم: -میکائیل عاشق نیستی که درک کنی. میکائیل: همین عشق، تمام زندگی تو رو تباه کرد. آخه سیاهی رو چه به روشنی؟! باهاش موافق بودم. سرم رو پایین انداختم و با بغضی که سعی کردم پنهانش کنم گفتم: -می‌دونم، تو دیگه نمک رو زخمم نپاش. اما همین شماها اون رو از من گرفتین. روم رو طرف مخالف کردم و با لحن پر حسرتی ادامه دادم: -می‌شه من رو ببری جهنم تا به ادامه مجازاتم برسم؟ میکائیل: این وظیفه من نیست. ناامید چشمام رو بستم و با قدرت طی‌الارضم تو اتاق شهر شومم حاضر شدم و خودم رو روی تخت انداختم. چشمام رو باز کردم و به سقف اتاقم خیره شدم. صورت آریابد با همون دو تیله سردش جلوی صورتم نقش گرفت. احساس کردم اگه دستم رو دراز کنم می‌تونم لمسش کنم. دلم حتی برای جهنم و شکنجه‌هام تنگ شده و بیشتر ازهمه دلم برای شکنجه‌گرم تنگ شده!
  6. سلام دوست عزیز!

    یکی از شرایط طراح انجمن بودن اینه که حداقل روزی یکبار آنلاین بشید و با تیم هماهنگ باشید.

    شما این شرایط رو ندارید... اگه تا آخر همین هفته آنلاین نشید رنک و رنگ طراحی رو ازدست میدید!

    1. دیکتاتورs.yavarnia

      دیکتاتورs.yavarnia

      ببخشید من چند وقته که به خاطر فوت مادر بزرگم نتونستم آنلاین بشم و شاید چند وقت دیگه هم نتونم

    2. Mhdis.Mhp

      Mhdis.Mhp

      تسلیت میگم عزیزم🖤

  7. کنارم دوباره وایساد و گفت: -هر چه بانویم بگوید. -تو می‌دونی من کیم، من دختر شیطانم، من افسونگر جهنمیم، من بعد ابلیس بدترین شیطانم... دارتا: نه بانو شما وجود پاکی دارین. -از کجا می‌دونی؟ دارتا: من یکبار مُردم و دوباره زنده شدم. چشمام رو از دست دادم اما تونستم وجود همه را ببینم. من ذات شما را میبینم! شما پاک هستید اما خون پلیدی اجازه دیده شدن پاکیتان را نمی‌دهد. بانو نزدیک طلوع خورشید است و من باید بروم. به چشمای بی‌فروغش نگاه کردم که جرقه‌ای تو ذهنم زده شد و گفتم: -یک ثانیه صبر کن. پلکام رو روی هم گذاشتم و قطره اشکی که داشت از چشمم می‌چکید رو با سر انگشتم گرفتم و داخل چشمای دارتا ریختم. سریع چشماش رو بست و گفت: -وای فکر کنم چیزی در چشمانم رفت. چشماش به سختی باز کرد و با بهت گفت: -این یک رویاست! من دارم می‌بینم! تاریکی کجا رفت؟ خدای من این دیگر چه رویایست؟ نگاهش که به من افتاد ساکت شد و با ذوق گفت: -بانو از شما سپاس گذارم! تا عمر دارم در خدمت شما هستم. خدا بر من کمک کرد تا شما را ببینم. شما خیلی مهربان هستید که از اکسیر چشمانتان به من حقیر دادید. اشک تو چشماش حلقه زد و گفت: -آرزو دارم به مراد دلتان برسید، ای بانوی زیبا! فقط صبور باشید که کلید عشق شکیبایست. وقتی به خودم اومدم با لئون به شهر شوم برگشته بودم و به حرف‌های دارتا فکر می‌کردم. من تو کابوسام دارم جون میدم و هنوز خبری از ذره‌ای امید نیست. ★★★ سه ماه جهنمی گذشته که به تاریخ زمینی می‌شه یک‌ سال تمام. سرد شدم و با کسی حرف نمی‌زنم. به دور از چشم پدرم به زمین میرم. بین آدم‌ها قدم می‌زنم تا شاید چهره آشنایی رو ببینم. عطر سرد می‌زنم و به همه کافی‌شاپ‌ها میرم به امید دیدن نگاه کسی که یک ساله ازش محرومم. میرم جلوی دانشگاه و پشت درخت قایم میشم اما خبری ازش نیست. یعنی براش ارزشی نداشتم؟ -بلاخره پیدات کردم. لئون کنارم نشست و گفت: -خبرای داغ دارم واست. بهم نگاه کرد تا تأثیر حرفاش رو ببینه و بعد که دید من اصلا اشتیاقی نشون نمیدم گفت: -درباره آریابدِ... سرم رو با سرعت سمتش چرخوندم و منتظر نگاش کردم که پوزخند زد و در حالی که به فواره وسط پارک خیره می‌شد گفت: -حقته بهت هیچی نگم. کامل سمتش چرخیدم و غریدم: -لعنتی میگی خبرت رو یا نه. لئون: از مقدمه چینی بدم میاد پس سر راست میگم، عروسی معشوقته... کپ کردم و ناباور گفتم: -داری سربه سرم می‌زاری؟ لئون: کی حوصله داره با توی گند اخلاق شوخی کنه. بغض گلوم رو قورت دادم و با صدایی که سعی می‌کردم بالا نره گفتم: -با کی؟ با کی داره عروسی می‌کنه؟ لئون: با زیباترین حوری بهشتی... هر کلمش خنجر شد و تو قلبم فرو رفت. نفسم بالا نمی‌یومد و حالم داغون بود. بلند شدم و بی‌توجه به لئون شروع کردم به دویدن.
  8. به سمت دریا قدم برداشتم که موج دریا پاهای برهنم رو لمس کرد. در حالی که اشکام صورتم رو خیس می‌کردم با صدای لرزونی شروع کردم به خوندن: تا گلالودم ماهیتو بگیر بیا این آلوده ماهی رو ببین که چجوری جا گذاشتیش رو زمین من واسه تو قید دریا رو زدم به در و دیوار تنگنت می‌زدم تو بیابون دلت نفس زدم دریا(فریاد زدم و با مشت به آب‌های جلوی پام کوبیدم) بغلم کن بغلم کن که شدم تنها بغلم کن بغلم کن بین نامردا منو ترک ننداز دریا اشتباه کردم که از دست تو سر خوردم توی این مرداب با این آدما بر خوردم بد کم اوردم بیا این پخش و پلا رو تو جمعش کن دوریت داره بد می‌سوزونه تو کمش کن من گم شدم تو دل بی‌رحم زمونه بیا این دیوونه رو تو باورش کن دریا(زانو زدم و در حالی که هق هق می‌کردم ادامه دادم) بغلم کن بغلم کن که شدم تنها بغلم کن بغلم کن بین نامردا من ترک ننداز دریا اشتباه کردم که از دست تو سر خوردم توی این مرداب با این آدما بر خوردم بد کم اوردم (آهنگ دریا از مسیح و آرشAP) جیغ کشیدم و بی‌حال به دریا خیره شدم. از ته قلبم فریاد زدم و گفتم: -خدا! دست کوچیکی روی شونم قرار گرفت. سرم رو بی‌جون چرخوندم که چشم به کوتوله‌‌ای با نیم متر قد با موهای بلند سفید و پوستی به سفیدی برف افتاد که با چشمای لجنی رنگش و یک لبخند بهم خیره شده بود. صداش باعث شد از آنالیزش دست بکشم: -چی شده افسونگر ای بانوی عشق. با صدایی که از بغض می‌لرزید گفتم: -تو دیگه کی هستی؟ کوتوله: من دارتا یک نوع کوتوله برفی هستم، صدای گریه شنیدم و به سمت صدا اومدم که وجود شما را حس کردم. چیزی نگفتم و فقط نگاهش کردم که خودش ادامه داد: -من کورم بانو و نمی‌تونم چهره زیبای شما رو ببینم. اما شنیدم که میگن شما به قدری زیبا هستین که زیباییتون هر موجود زنده و غیرزنده‌ای رو طلسم می‌کنه. ای‌کاش خدا چشمام رو ازم نمی‌گرفت تا بتونم خلقت بی‌نظیرش را ببینم. دستش رو از روی شونم برداشت و خیسی روی گونم رو پاک کرد و لبخند قشنگ‌تری به روم پاشید و گفت: -چرا حرف نمی‌زنین بانو؟ از وجود من ناراحتین؟ خب پس من می‌روم تا شما با تنهایتان خلوت کنید. همین که خواست غیب بشه دستش رو گرفت و با صدای دورگم گفتم: -نه نرو!
  9. با دیدنش لبخندی زدم و اگه حصار منفور دستای لئون نبود به سمتش پرواز می‌کردم. آریابد نگاهی به آرامش رنگ آبی بهم انداخت و شلاق رو بالا برد و به سمتمون حمله‌ور شد که باعث شد چشمام رو ببندم. باد خنکی به پوستم برخورد کرد. چشمام رو باز کردم و با دیدن اتاقم توی شهرشوم جا خوردم و چرخیدم سمت لئون و عصبی ازش جدا شدم. این یک کابوسه! من اینجا چیکار می‌کنم. مثل دیوونه‌ها دور خودم چرخیدم و خندیدم. خنده‌های عصبی که با اشک همراه بود. لئون: می‌دونستم خوشحال میشی خوشگلم. برگشتم سمت لئون و براق بهش نگاه کردم. نمی‌دونم تو چشمام چی دید که لبخندش ماسید و وحشت جاش رو گرفت. -کی به تو گفت من رو از جهنم آزاد کنی؟ تا خواست جواب بده صدای پدرم مهر سکوت رو روی لبهاش خوابوند. پدرم: من گفتم. چرخیدم و به پدرم نگاه کردم و عصبی‌تر از قبل گفتم: -من آزادی نمی‌خواستم، چرا بدون اهمیت به نظر من آزادم کردین یا بهتر بگم فراریم دادین... با سیلی که به صورتم زد شوک زده به چشمای منفور پدرم نگاه کردم و دستم رو روی سیلی که از درد ذق ذق می‌کرد گذاشتم. با خشم یقه لباسم رو گرفت و با صدای زشت و خش‌داری گفت: -به جای سپاست سر من داد می‌زنی، وقتی که مجبورت کردم شب‌هات رو با لئون بگذرونی، می‌فهمی. پدرم رفت و من موندم و حرفایی که مثل آوار رو سرم خراب شدن. این حرف از درد شلاق‌های جهنمم بدتر بود. رو زمین افتادم و به نقطه نامعلومی خیره شدم. من تو چنگ سرنوشتم دارم با هر سازش می‌رقصم و این کمرم رو خورد می‌کنه. لئون کنارم نشست و با نگرانی که توقع نداشتم گفت: -افسونگر خواهش می‌کنم گریه نکن من کاریت ندارم. به چشماش نگاه کردم. از کی مهربون شدی؟ شایدم قیافه من ترحم انگیز شده؟ همه اتفاقات مثل یک ساعقه به سرم اثابت کرد و بعد بدون بارون رهام کرد و رفت. با صدای مظلومی گفتم: -می‌دونم برات دردسر می‌شه ولی می‌شه بریم زمین؛ می‌خوام برم دریا رو ببینم. لئون: ولی حالت خوب... -بریم لئون! خواهش می‌کنم. دستم رو گرفت. چشمام رو بستم که باد خنکی به پوستم بر خورد کرد. چشمام رو که باز کردم دریا جلوم بود. به آسمون شب نگاه کردم. دلم برای همه این خلقتای زمینی تنگ شده بود اما بیشترین دلتنگیم مال مردیه که نمی‌دونم الان داره چیکار می‌کنه. لئون رفته بود و تنهام گذاشته بود. ازش ممنونم که فهمید به این تنهایی نیاز دارم.
  10. زمان از دستم در رفته بود و خبری از آریابد نبود. احساس می‌کردم تمام اندامم رو به زور به عقد درد در اورده بودم. از افکار خودم خندم گرفت اما الان لبخند زدنمم مصادف با درد کشیدن اجزای صورتمه، پس از خیرش گذشتم. دورم خیس از خونِ و این کمی حالم رو بهم می‌زنه، اما این الان چه اهمیتی داره؟ با صدای در سلولم پلکای خستم رو باز کردم که دست سردی روی گونه‌های ملتهب و خون‌آلودم نشست. مگه میشه این دستا رو نشناخت! دستمال گرمی روی صورتم نشست و خون صورتم رو پاک کرد. به هر جون کندنی بود سرم رو چرخوندم و به چشمای ناخوانای آریابد خیره شدم و با صدایی که ته خنده تمسخر داشت، گفتم: -پاشو برو کارت خیلی خندداره. می‌زنی و درمان می‌کنی! هیچوقت شکارچی‌ها نمی‌تونن پرستار بشن، پس برو. آریابد: من شکارچی نیستم و الان به عنوان یک دکتر دارم بیمارم رو درمان می‌کنم. پوزخند زدم. دلیل مرگ روحم می‌خواد داروی جسمم بشه. از حرکت دستمال روی پوستم حس خوبی‌ بهم منتقل شد. ای‌کاش سدی بین دستاش و پوستم نبود و من نوازش آریابد رو حس می‌کردم. من در افکارم می‌چرخیدم و اصلا متوجه نگاه آریابد نبودم. دلم هوس آغوش سردش رو کرده بود و مغزم بیشتر از اون قد نمی‌داد. آریابد با قدرتش لباس‌هام رو عوض کرد و بعد از اینکه کمک کرد بشینم و به دیوار متعفن سلول تکیه بدم، روبه روم نشست و نگاهش رو تو جز به جزء صورتم چرخوند و از آخر تو نگاه گرمم که از سرمای چشمای خودش بدتر بود قفل کرد. انگار چشمامون دارن حرف می‌زنن و ما نظاره گریم. بدترین درد این نیست که به رؤیات نرسی، بدترین درد اونیه که رویات در یک قدمیت باشه و تو نمی‌تونی اون رو داشته باشی. اگه می‌دونستم روزی قلبم رو تقدیم به این مرد می‌کنم، جلوی حکم خدا می‌ایستادم و با فرشته‌هاش می‌جنگیدم اما نمی‌ذاشتم قلبم رو ببرن. چرا باید الان بفهمم! الان که همه پل‌های پشتم رو خراب کردم. ★★★ نمی‌دونم چند روزه یا چند ماهه که اینجائم. کار هر روزم اینکه یک‌فس کتک حسابی از آریابد بخورم و بعد شب میاد واسه مداوای زخم‌هام. واسه خودمون یک پا پت و مت شدیم. با صدای دعوا و زنگ خطر چشمام رو باز کردم و گیج تو تاریکی به اطراف نگاه کردم که یهو در سلولم باز شد و هیکل بزرگ شخصی ظاهر شد. چشمام رو ریز کردم که شخص میاد جلو و با دیدن کسی که روبه‌روم وایساده، چشمام گرد می‌شه. بدشانسی پشت سر هم! لئون: چطوری خوشکل من؟ به شانس خرابم پوزخند زدم. اومد روبه‌روم نشست و دستبند جهنم رو با جادو باز کرد و تو یک حرکت بغلم کرد و در گوشم گفت: -دلم برات تنگ شده بود. -بازم مثل همیشه حالم ازت بهم می‌خوره. خنده شیطانی سر داد و برگشت سمت در سلول که با چهره عصبانی آریابد روبه‌رو شدیم.
  11. با صدای باز شدن در سلولم چشمام رو باز کردم. بوی آشنا سرد و تلخ عطر آریابد لبخند بی‌جونی رو مهمون لبهام کرد. سرم رو بلند کردم و به صورتش خیره شدم. چه اهمیتی داره که ببینم عالیجناب این جهنم دره چی پوشیده؟ نگاهم از صورتش به شلاق ترسناک دستش افتاد. ریسمان شلاق همرنگ چشمای آریابد بود و دسته‌اش به شکل کریستال‌های یخی. بلند شدم و با قدم‌هایی که مملو از عشوه بود، فاصله بینمون رو پر کردم و دقیقا رو‌به روش وایسادم. تردید رو تو چشمای سوزانش دیدم.‌ لبخند دروغینی زدم و گفتم: -تردید رو بذار کنار، فکر کن تهدید تو دانشگاه رو داری عملی میکنی! هوم...قبوله؟ دسته شلاق رو محکم تو مشتش فشار داد و آروم زمزمه کرد: -نمی‌تونم. اون نباید به خاطر من قربانی می‌شد. اشک‌هام رو تو حدقه چشمام زندانی کردم و با تمام قدرتم سیلی محکمی رو پیشکش آریابد کردم. بی‌رحم شدم! شیطان واقعیم رو به نمایش گذاشتم و فریاد زدم: -نمی‌خواد واسه من نقش آخوندای مهربون رو بازی کنی من اوباش شما رو خوب میشناسم، تو هم از همون خدای به اصطلاح عادلتی. من از اول به خاطر این باهات خوب بودم که بتونی حکمم رو تغییر بدی حالا که نتونستی دیگه برام ارزشی نداری. الان تو واسم یک مهره سوخته‌ای! تو چشمام خیره شد و انگار دنبال دروغ یا حقیقت حرفام می‌گشت. اخماش رو کشید تو هم و چشماش رو بست. ترسیدم که نکنه براش اتفاقی افتاده؛ دستش رو گرفتم که از سرمای دستش به خودم لرزیدم اما ولش نکردم که با حرص دستش رو از دستم بیرون کشید و یهو چشماش رو باز کرد و شلاق رو بالا برد. چشمام رو بستم و لبخندی از ته قلبم زدم که با فرود اومدن ریسمان روی پوست کمرم درد بدی تو تک تک اجزای بدنم پیچید. بدنم ضعیف شد و محکم روی زمین افتادم. با هر ضربه شلاق به زمین چنگ می‌زدم تا یک وقت جیغ نکشم و بغضم شکسته بشه. ای‌‌کاش انسان بودم و زیر این درد جسمی از حال می‌رفتم و بیهوش می‌شدم. حتی بیهوش شدنم یک نعمته که خدا همونم از ما دریغ کرده. آریابد فریاد کشید که باعث شد فشار قلبم بیشتر بشه. با دستای پرخون و بی‌جونم گوش‌هام رو گرفتم تا نشنوم شکستن کمر مردی رو که شده بود پادشاه قلب من! با صدای لرزونم شروع کردم به زمزمه حرف‌هایی که واسه من آرامش داشت: *روز را ستایش کن، وقتی که به پایان می‌رسد. یخ را ستایش کن، وقتی که پرورش می‌دهیم. شمشیر را پرستش کن، وقتی که می‌کشد. زندگی را پرستش کن، که زندگی کرده‌ای و عشق را عبادت کن، وقتی خالقش معشوقمان است.* اعتراف*: متن از فیلم vars blood گرفته شده که من کمی تغییرش دادم:)
  12. دیکتاتورs.yavarnia

    مبارکا
  13. دیکتاتورs.yavarnia

    نه خدا شکر تا حالا شده یه احمق به پرو تلگرامت بیاد
  14. (نفس زنان پشت تپه خاکسترها قایم شدم و در حالی که لب پایینم رو از زور خنده گاز می‌گرفتم خم شدم و یواشکی به آریابد سردرگم خیره شدم. آریابد: افسون اگه دستم بهت برسه میدونم چیکارت کنم. دستم رو گذاشتم رو دهنم و به تپه تکیه دادم تا صدای خندم به گوشش نرسه. آروم بلند شدم و همین که برگشتم یواشکی نگاش کنم، دستایی دو طرف پهلوهام رو گرفت که باعث شد جیغ بلندی بکشم و وقتی برگشتم با آریابد روبه‌رو شدم و با نیش باز جیغ زدم. سعی کرد خندش رو پشت نقاب جدیش قایم کنه و بعد اخماش رو کشید توهم و گفت: -من رو مسخره می‌کنی فسقلی...از طرف من به «طربه» نامه عاشقانه میدی! از خنده منفجر شدم که اونم نتونست خوددار باشه و باهام زد زیر خنده و مثل جادوگرهای شیطون و بدجنس نگام کرد و یهو افتاد دنبالم که جیغ سرخوشانه‌ای کشیدم و در رفتم. داشتم می‌دویدم که یدفعه یک سنگ آتشین جلو پام رو زمین افتاد. آریابد سریع کنارم اومد و من تازه متوجه باران آتش شدم. دنبال پناهگاه اطراف رو نگاه می‌کرد ولی اونجا جایی نبود که بشه پناه گرفت. شوکه بودم! آخه یک بچه ۶ساله چی می‌فهمه وقتی با یک لبخند دلش شاد میشه. نگاهم میخکوب سنگ آتشینی بود که به سمتم میومد.‌ چشمام رو از ترس بستم که سایه یک نفر روم افتاد و من رو در آغوش گرمش گرفت. ضربه‌ی سنگینی بهمون خورد و هر دو پخش زمین شدیم. چشمای ترسیدم رو با آه و ناله آریابد باز کردم و به چشمای خمارش که پردرد بود نگاه کردم و چونم لرزید و معصومانه گریه کردم. آریابد دستی به موهام کشید و گفت: -فسقلی‌ها هم مگه گریه می‌کنن؟ گریه واسه چی دختر خوب وقتی اتفاقی نیفتاده... از پشت پرده تار اشکم به صورت بی‌جونش خیره شدم و با صدای بچگونم گفتم: -نه خودم فهمیدم اون سنگ بد خورد بهت. خندید و سعی کرد با تمام دردی که داره بشینه و بعد آروم گفت: -دیدی حالم خوبه افسون کوچولو. خودم رو انداختم بغلش و گفتم: -من کوچولو نیستم (ازش جدا شدم و دستام رو جلوش گرفتم و ادامه دادم) ۱۰سال دیگه هم سن تو میشم. لپم رو کشید و گفت: -باشه بابا تو افسونگر بزرگ پاشو بریم تا بابات نیومده من رو ننداخته جلو سگاش.) سرم رو روی زانوهام گذاشتم. دست چپم رو روی قلبم و زمزمه‌وار گفتم: -بسوز قلب من، تو همون ققنوسی که آتش میزنی اما خود در آتش می‌سوزی، بسوز و بساز چون تو محکومی که ققنوس‌وار زندگی کنی. بعضی وقتا دلم به حال خودم می‌سوزه من محکومم به جهنمی بودن، کشتن قلبم، اشک‌های بی‌صدا و بی‌حس بودن! ★★★
  15. سکوت کردم و به آریابد که فقط با سردی نگام می‌کرد نگاه کردم و گفتم: -میشه بریم جهنم، بیشتر از این نمی‌تونم اینجا رو تحمل کنم. بلند شد و از پله‌های چوبی به طبقه بالا رفت و بعد چند دقیقه برگشت و دقیقا روبه روم وایساد. دستش رو اورد جلو و من تازه نگاهم به گردنبند آریابد افتاد! همون گردنبندی که تو عربستان ازش دزدیدم. سوالی نگاش کردم که چرخید و پشت سرم قرار گرفت. چشمام رو بستم. آریابد موهام رو با دستاش گرفت و روی شونه چپم انداخت و بعد سردی گردنبندی که تو گردنم جاخوش کرد. هرم نفس‌های سرد آریابد که رعشه درد و غم رو به وجودم تزریق می‌کرد رو پشت گوش‌هام حس کردم و بعد صدای نفس کشیدنش که خاطرات این چند روز رو واسم یادآوری کرد. دستای سردش دستای گرمم رو لمس کرد و با حس نسیم خنکی که به صورتم خورد چشمام رو باز کردم و اولین چیزی که دیدم، شفق‌های قطبی بود. با صدایی که سعی می‌کردم ردی از بغض و درد توش نباشه گفتم: - من و تو مثل این شفق می‌مونیم تو تاریکی به چشم میایم و باید تو تاریکی زندگی کنیم. اما بقیه موجودات چی اونا تو روشنی باید باشن. ما گل شیپوریم و شب‌ها باز میشیم و زیبایی گل‌های دیگر‌رو می‌بینیم اما اونا هیچوقت ما رو نمی‌بینن چون روزها با خورشید و گرمای اون سرگرم میشن. اونا تو گرمای عشق خورشید بزرگ میشن ولی ما رو ماه هم نگاه نمی‌کنه. ما گناه می‌کنیم و بخشیده نمی‌شیم اما آدم‌ها هر روز گناه می‌کنن و بخشیده میشن. بعیدم نیست اون‌ها تحفه‌های الهین و ما فقط دردسر! تبعیض رو می‌بینی آریابد و حرف از خدای عادلت می‌زنی. پس کو اون عدالتی که انقد ازش دفاع می‌کردی؟ چرخیدم و به چشمای سوزانش خیره شدم. اما اون فقط سکوت کرد. با مشت محکم به سینش کوبیدم و گفتم: -حرف بزن! سوال من جواب داره عالیجناب...آره تو از این به بعد واسه من عالیجنابی و من چی من هیچی نیستم! هیچی... دستای سردش رو بی‌حس گرفتم وگفتم: -بریم جهنم! من تبعید شده به جهنمم من افسونگر شیطانی نیستم، افسونگر زاده جهنمم. اونجا متولد شدم و همون‌ جا جان خواهم داد. با حس گرما چشمام رو باز کردم و به دروازه جهنم نگاه کردم. پوزخند زدم من تو جهنم هشتم مجازات میشم. همون جایی که هیچ موجودی دوست نداره حتی بهش فکر کنه. ولسان‌ها (نوعی فرشته آتشین) از دو طرف بازوهام گرفتن و من رو وارد جهنم کردن. به پشت سرم نگاه کردم و با جای خالی آریابد نفس پر دردی کشیدم که قطره اشکی روی گونم سر خورد و رو زمین چکید. تو یکی از سلول‌های منفور انداختنم و همین که در سلول رو بستن تاریکی بر همه جا حکم فرما شد. خودم رو عقب کشیدم و به دیوار لزج و کثیف تکیه دادم. بوی گوشت سوخته و هیزم‌های آتش زده شده حالم رو بدتر کرد. لباسام با حریر سرخی عوض شده بود. به نقطه نامعلومی در تاریکی خیره شدم و تیکه‌ای از گذشتم رو به یاد اوردم.
×
×
  • جدید...