رفتن به مطلب
آخرین اخبار
  • به انجمن کتابساز خوش آمدین : لطفا بعد عضویت حتما با مقررات و قانون کتابساز آشنایی داشته باشید از این که مارو انتخاب کردین سپاس گذاریم
نحوه ی گذاشتن مطلب در انجمن
درخواست طراحی جلد برای رمان
قوانین و راهنمای ارسال کتاب در حال تایپ فراخوان جذب ویراستار + آزمون ویراستاری

Aramis.H

کاربرسایت
  • تعداد ارسال ها

    4
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

اعتبار در سایت

7

2 دنبال کننده

درباره Aramis.H

آخرین بازدید کنندگان نمایه

85 بازدید کننده نمایه
  1. Aramis.H

    نظر سنجی

    1-بنظرتون لازمه ی نوشتن یه رمان گروهی چیه؟ هماهنگی و احترام به نظر تک تک نویسنده‌ها 2-نوشتن رمان گروهی را ترجیح میدید یا فردی؟دلیل خودتون رو ذکر کنید گروهی، چون باعث میشه عیب و ایرادها گرفته بشه و کیفیت رمان بره بالا 3-من نوشتن را _چه فردی باشد چه گروهی_عامل بالارفتن سطح قلم می دانم. آری 4-بنظر من در نوشتن رمان گروهی،انتخاب محتوا، بر انتخاب هم گروهی مناسب اولویت دارد. نظری ندارم 5-من اغلب برای نوشتن، هدف گذاری میکنم.داستان یا رمانی که مینوسیم را مطابق برنامه ای که از پیش در ذهن دارم جلو می‌برم. تاحدودی موافقم 6-به نظر من نوشتن رمان گروهی از نوشتن رمان فردی سخت تر ولی آموز نده‌تر است. تاحدودی مخالفم 7-در نوشتن رمان گروهی،داشتن هم گروهی خوب از هر چیزی مهم تر است. کاملا موافقم 8-نوشتن برای من فقط یک سرگرمی جالب است تاحدودی موافقم ولی نوشتن در واقع یعنی بیان احساسات و تصوراتی که شاید گفتنش سخت باشه 9-من در نوشته هایم اغلب خود را به جای شخصیت اصلی داستان قرار میدهم. تاحدودی موافقم 10-من با نوشتن به آرزوهایی که در ذهن دارم میرسم. کاملا موافقم
  2. پارت2 داشتیم از لار خارج می‌شدیم که پرسیدم: _ ببینم ما قراره کجا بریم؟ روبینا: برو اخرای فاریاب! متعجب به سمتش برگشتم. _ شوخی می‌کنی؟ _ نه جدی‌ام! _میدونی تا اون‌جا چقد راهه؟ نسیم: دو ساعت و نیم. یکهو سحر زد رو شونه‌م گفت: _ حالا دیگه تو شهر نیستیم بزن اهنگ ساسی! صدای ضبط رو بالا برد و خودش با صدای بلند شروع کرد به خوندن اهنگ و قر داد، منو روبینا که جلو بودیم هیچ عکس‌العملی نشون ندادیم ولی در عوض اون سه نفر پوکوندن. کنار یک سوپرمارکت وایسادم، همه هجوم بردیم به خوراکی ها و هرچی تونستیم برداشتیم. برگشتیم سمت ماشین که یک پرشیا رد شد، چندتا پسر سرشونو اورده بودن بیرون و عربده می‌زدن. ما دخترا نگاهی به هم انداختیم و برای شفای مریض‌ها دعا کردیم. نشستم تو ماشین، با عصبانیت اهنگ رو رد کردم و گفتم: _ حالم دیگه از این اهنگ جنتلمن به هم می‌خوره از بس شنیدم! _شمشیرو ببین جون بابا، دشمنو بلرزون باهاش، اقامون شمشیرزنه شمشیر زنه... داشت ادامه می‌داد که به خدیجه گفتم: _ خواهشا یکی بزن پس کله‌ی سحر تا خفه شه! خدیجه‌ هم دستش درد نکنه سنگ تموم گذاشت و ضربه‌ی محکمی به سر سحر زد، اما متاسفانه با این که این سیلی از طرف من بود، منجر به دعوای لفظی و دستیِ اون دو نفر شد. این وسط فکر کنم نسیم از هر دو طرف کتک خورد. خلاصه با همه‌ی تنش‌هایی که توی راه داشتیم، به مقصد رسیدیم. اول فاریاب با بوی بد گوگرد که از اب‌گرم میومد، داشتیم خفه می‌شدیم ولی تونستیم تا اون خونه‌ی مد نظر، تحمل کنیم. از ماشین پیاده شدم و گفتم: _ این خونه شبیه خونه‌ی ارواحه! روبینا کوله‌ش رو گرفت دستش و همونطور که در خونه رو باز می‌کرد، گفت: _ هیچم نیست، یخورده قدیمیه ولی برای یه جشن دخترونه و اقامت دختران که ما باشیم... در رو باز کرد و با اشاره به داخل ادامه داد: _ خیلی‌م خوبه! یکی یکی وارد اون خونه‌ی بزرگ و ترسناک شدیم. نسیم که ترسو‌تر از همه بود، اخر از بقیه داخل اومد. تا چراغو روشن کردم یکهو صدای جیغ خدیجه همه‌ی خونه رو گرفت، با وحشت بهش نگاه کردیم که زد زیر خنده و گفت: _ می‌خواستم یه خورده جو بدم. دستاشو تکون داد. _ داخلش که خیلی شیکه! راست می‌گفت. خونه‌ی شیک و مدرنی به نظر می‌رسید، فقط نیاز داشت تمیزش کنیم چون پر از تار عنکبوت و گرد و خاک بود. پرسیدم: _ از کجا گیرش اوردی؟ روبینا: یکی از دوستام که خونشون نورآبادِ، اومده بود مصیری گفت که این ویلا خالیه. منم مخشو زدم کلیدشو گرفتم. _ امان از زبون چرب و نرم تو! مشغول تمیزکاری شدیم. نسیم رفت چایی دم کرد و بعد چند ساعت که کارمون تموم شد ، نشستیم و با لذت خستگیمونو رفع کردیم. نسیم گفت: _ مامانت اجازه میده چند شب تنها باشیم؟ _ مامان تو اجازه داد؟ _ نه! خدیجه لم داد روی مبل قهوه‌ای و گفت: _ مامان ما هم اجازه نمیده، گفتیم اردو داریم! پرسیدم: _ مثلا از طرف کجا اردو دارید؟ سحر با عتیقه‌ی بالای شومینه و با خود شومینه سلفی گرفت و زیر لب جوری که نمی‌خواست ژستش خراب بشه، گفت: _ اردوی فارغ‌التحصیلیه من! من و نسیم نگاهی به هم انداختیم. _ ما چی بگیم؟ روبینا از یخچال چندتا خوراکی اورد و انداخت سمتمون. _ من اجازه‌ی همه رو گرفتم، فکر می‌کنند که داداشم همراهمونه! _ خب داداشت کجاست؟ _ برگشت خونه‌ش. _ خو ادم عاقل! مامانت زنگ بزنه، نمیگه کو دخترا؟ _ بهش گفتم جواب نده، به منم که زنگ زد میگم داداشم خوابه! دیگه نمیدونستم بهش چی بگم، رو مبل نشستم و گفتم: _ به تو چی باید گفت؟ _ هیچی نگو، خوش بگذرون که رفتنی هستی!
  3. پارت1 طبق معمول کنار دیوار لم داده بودم، داشتم با موهام بازی می‌کردم و با اون یکی دستم به نوشتن رمانم مشغول بودم. یکهو صدای زنگ در به صدا در اومد. بابام که مثل همیشه مشغول آبیاری گل ها بود، رفت سمت در و تا بازش کرد، یه صدای اشنا که همیشه قبل از اومدنش صداش می‌پیچید، به گوش رسید. درست حدس زدم، ”روبینا” و مامانش اینا بودند. با یه سلام گرم با بابام، اومد توی حیاط و بلند گفت: _ کجایی بوقلمون؟ این اسمی بود که اون صدام می‌زد. منم گوشی رو گذاشتم تو کمد دیواری که وسط دواتاق بود، اومدم بیرون گفتم: _ اوه رُب خرسی اومده! همو تو اغوش گرفتیم هی بوس می‌کردیم، نظمش به هم خورد و روبوسیمون یکهو خارجکی شد. به ”خدیجه”، ”سحر” و مامانشون که خاله صداش می‌زدم، هم سلام کردم. گفتم: _ خاله بفرمایید داخل! زن داداشم که ابجیشون می‌شد، اومد با اونم سلام واحول پرسی کردند. رفتم اشپزخونه تا یه شربت خنک درست کنم و ببرم. شربتو ریختم تو تنگ اب، داشتم کابینتارو می‌گشتم دنبال شکر، یکهو دیدم یکی زد پشت کمرم. تا برگشتم سمتش، حدسم به یقین مبدل شد. سحر دیلاق، قد که نبود ماشاالله درخت کاج بود. از خصوصیت‌های خوبی که داشت، می‌شد این رو گفت که هرچی می‌گفتیم، همیشه با خنده جواب می‌داد و اون چال گونه روی یه طرف صورتش رو نمایان می‌کرد. _چی‌کار می‌کنی تنبل جان؟ با خنده گفتم: _ کوفت برات درست می‌کنم! همینطور که حرف می‌زدیم، شربت رو اماده کردم و بردم براشون . بین دوتا اتاقا یه در کوچیک بود، توی اتاق بزرگ مامانم اینا با خاله نشسته بودند و ما چهارتا هم به اون اتاق کوچیکه رفتیم. همین که نشستند، روبینا گفت: _ اماده شو بریم! _ چی چرا کجا؟ خدیجه: اخه امشو گودبای پارتیه جعفره! سحر: جعفر کیه؟ روبینا: مشنگ! ”عزیزه” رو میگه. سحر که همیشه‌ی خدا گیج می‌زد، تازه دوهزاریش افتاد. همون موقع بود که ”نسیم” با مامانش اومدن خونمون، اونم بعد از خوش و بش به جمع دخترونه‌ی ما پیوست. رفتم اماده بشم، چند دقیقه بعد اومدم پیششون گفتم: _ کوله‌م گیر کرده پشت کمد، کی میاد کمک کنه درش بیارم؟ سحر و خدیجه داوطلب شدند، نسیم گفت: _ من بیام؟ رو به اون دو نفر گفتم: _ مرسی شما بشینید، نسیم میاد. نسیم با غرولند پا شد و گفت: _ اره دیگه نوکرکش هست! لهجه‌ی دهکوییش منو به خنده انداخت، بازم دمش گرم تونستیم کوله رو بیاریم بیرون. چند دست مانتو و یکی دو دست لباس راحتی گرفتم و انداختمشون تو کوله‌. گل‌های افتابگردان بلندتر و بیشتر از بقیه‌ی گل‌ها شده بودند. بین تمام گل‌های محمدی، انواع رز، پتونی، شمعدونی، ارکید و حتی اونایی که اسمشونو نمیدونم و همینطور انواع کاکتوس‌ها، حالا نوبت افتابگردان بود که توی حیاط خونمون بین چهار تا درخت نخل و اون درخت لیمو، بدرخشه. سحر بدو بدو رفت با گلا سلفی بگیره و هرچی بقیه رو صدا زد کسی باهاش همراه نشد، همه از این سفر طولانی خسته بودند. لباسمو پوشیدم، کوله رو انداختم رو دوشم و گفتم: _ بریم! روبینا: مانتو برداشتی؟ _ اره، به قول اون ایکبیری مانتوی چاکدارمم گرفتم. نسیم موقع سوار شدن تو ماشین، پرسید: _ نمیرید دنبال فایزه؟ نشستم پشت فرمون و گفتم: _ نه بابا! با اون شکمش نمیشه، تازه اگه اونو ببریم باید شوهرشم با خودمون بیاریم!
  4. نام رمان: بدرود مجردی ژانر: طنز، عاشقانه، معمایی و ترسناک نام نویسنده: Aramis. H .... خلاصه چند نفر از دوستای صمیمی، تصمیم میگیرن برای دوستشون که قراره از دنیای مجردی خداحافظی کنه و وارد زندگی متاهلی بشه، مهمونی بگیرند و برای همین هم یه سفر کوتاه به یه جای دور از خانواده ترتیب میدن. تو این مدت اتفاقات طنز و ترسناکی رخ میده که باعث جرقه زدن یه عشق در شخصیت اصلی داستان میشه و... برای فهمیدن ادامه‌ی ماجرا، داستان رو دنبال کنید تا از همه‌ی رازها باخبر بشید.
  5. سلام عزیزدلم..

    به انجمن کتاب ساز خیلی خوش اومدی گلکم..:58a880a945ec4_default_t(35):

     

×
×
  • جدید...