رفتن به مطلب
نحوه ی گذاشتن مطلب در انجمن
درخواست طراحی جلد برای رمان
قوانین و راهنمای ارسال کتاب در حال تایپ فراخوان جذب ویراستار + آزمون ویراستاری

تخته امتیازات

  1. S O-O M

    S O-O M

    کاربر فعال


    • امتیاز

      307

    • تعداد ارسال ها

      3,110


  2. آرمیتا

    آرمیتا

    مدیر بخش


    • امتیاز

      257

    • تعداد ارسال ها

      518


  3. حمید حسینی

    حمید حسینی

    شاعر انجمن


    • امتیاز

      123

    • تعداد ارسال ها

      123


  4. M@hshid

    M@hshid

    کاربر عادی


    • امتیاز

      75

    • تعداد ارسال ها

      55



مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز از زمان دوشنبه, 15 مهر 1398 در همه بخش ها

  1. 4 امتیاز
    با استفاده از یکی از واژه های به کار رفته در شعر ارسالی مشاعره کنید.
  2. 4 امتیاز
    داستان در مورد افراد یه آژانس به نام آژانس کاراگاهی مسلح.همه ی افراد این سازمان قدرت های ویژه ای دارند که بهشون میگن افراد موهبت دار. اونا با قدرت هایی که داند پرونده های جنایی مردم رو حل میکنن. در مقابل این آژانس یک سازمان دیگه هست به اسم مافیای بندر که از قدرت هایی که دارن در راه صدمه زدن به مردم استفاده میکنن. مافیا و آژانس همش با هم در گیرن تا اینکه یک سازمان خارجی به اسم انجمن به ژاپن میاد و... انیمه خیلی قشنگیه خود من هر سه فصلش رو دیدم و راضی بودم بهتون پیشنهاد میکنم حتما این انیمه رو ببینین نظراتتون رو در باره این انیمه در ادامه همین تاپیک با بقیه به اشتراک بزارین
  3. 3 امتیاز
  4. 3 امتیاز
    مال من شماره ی یک بیدش؛همشم راسته به جز اون بخشش که میگه رمانتیکم توی روابط. والا من معمولا مثل گاوی میمونم که به طرف مقابل زل میزنه و هیچی از احساسات حالیش نمیشه(اکثر دوستام همینو میگن)
  5. 3 امتیاز
    صبح است و لب پنجره باز است بیا دستان غزل هلهله ساز است بیا عمریست که با عشق تو بیدار شدم چشم و دل من غرق نیاز است بیا #حمید_حسینی اللهم عجل لولیک الفرج
  6. 3 امتیاز
    _باشه دختر خوب ، راستی دانشگاه میری _اوهوم تازه دیروز ثبت نام کردم از هفته ی دیگه کلاسام شروع میشه اما فک نکنم دیگه فرامرز خان بزاره برم _دیگه به فرامرز خان ربطی نداره تو تا یک سال زنه اقای خودم اقا رو راضی میکنم نگران نباش خانوم کچولو _ مگه شما چیکاره صادق خانی _برادرشم _جدا پس چرا بهش میگی اقا _چون بقیه میگن منم عادت کردم البته 1سالم ازم بزرگ تره.رشتت چیه _روانشناسی _به به پس باید بهت بگم خانوم دکتر. بیا یه قولی بهم بدیم من از امروز میشم دوستت هر کاریم داشتی من کمکت میکنم توام بجاش وقتایی که حالم گرفته بود میام پیشت بهم مشاوره بده باشه؟ میخندم و میگم: باشه انگشت کوچیکش و میاره جلو و میگه: قول مردونه؟ انگشتم قلاب انگشتش میکنم و میگم: قول مردونه دماغم و میکشه که میخندم، یهو در باز میشه میبینمصادق خان میاد داخل و من تازه میبینم این مرد چه قدر جذابه موهای مشکیه زاغش که یه وری دادهبودشون به سمت بالا چشمای مشکیش واقعا جذاب و گیرا بود باصداش به خودم میام. _سرمت تموم شده گفتن مرخصی بهتره حاضرشی سرم و پایین پایین میگم باشه. پرستار میاد و سرمم در میاره لباسام و می پوشم هنوز یکم سرم سنگین و منگه صبحان میاد دستم و میگیره که تلو تلو نخورم و پشت سر صادق خان به سمت بنز مشکیش میریم تو ماشین که میشینیم صدای اقا بلند میشه _امشب نامزدم میاد خونه نمیدونه توزن صیغه ای منی دلیل نداره بخوام بخاطر هیچی اذیتش کنم واسه این که ناراحت نشه گفتم مستخدم جدیدمی گفتم که حواست و جمع کنی _باشه خدا میدونه که چقدر از این همه تحقیر پرم خدایا میشه تموم شه بریدم اشکای پنهونیم و مثل همیشه پاک میکنم
  7. 2 امتیاز
  8. 2 امتیاز
    تو پیدایی و پنهانی هم اینجایی هم آنجایی بگو ای نازنین من ، مگر ماه دل آرایی بداهه
  9. 2 امتیاز
    مست می شوم هم صدا با ابرها می نالم در فراق تو ... لازم نیست شعر کلاسیک باشه دلنوشته هم باشه ایرادی نداره در انتخاب واژه هم آزادید
  10. 2 امتیاز
    اووووووووووووووووه برادر خیلی سخته باید کلی شعر حفظ باشیم که
  11. 2 امتیاز
    تمام من شده ای تو، بیا تماشا کن که در تمام وجودم فقط تویی تو تو بداهه
  12. 2 امتیاز
  13. 2 امتیاز
    با توجه به عکس زیر بگویید نحوه مشت کردن دستتان چگونه است؟این تست به شخصیت درونی تان اشاره میکند؛) ۱- شست چپ را رو قرار می دهید اگر دست هایتان را به این شکل در هم قفل می کنید، پس به احتمال زیاد شخص عاقل و منطقی ای هستید. شما هیچوقت هیچ تصمیمی را از سر احساسات و فکر نشده نمی گیرد. قبل از نتیجه گیری، معایب و مزایای مسأله را می سنجید. فریب دادن شما هم کار بسیار سختی است. شما از یک ویژگی ذاتی برخوردارید که شما را قادر می سازد واقعیت دروغ های دیگران را ببینید. به خاطر همین ویژگی ها است که دوستان و اعضای خانواده تان ارزش زیادی برای شما قائل هستند و برای مشورت زیاد پیش شما می آیند. شما هم معمولاً توصیه های عاقلانه ای برای آن ها دارید. اما همه ی این ها بدان معنی نیست که شما شخص جدی ای هستید. برعکس، شوخ طبعی شما می تواند به حزن انگیزترین مکان ها هم شادی ببخشد. حس شوخ طبعی خاص شما در جمع های اجتماعی، دیگران را مثل آهنربا جذب می کند. شما شخص رمانتیکی هم هستید و می دانید که چطور رابطه ی عاشقانه ی خود را مدیریت کنید. شما دقیقاً می دانید که چه چیزی را چه زمانی بگویید. ۲- هر دو شست را در یک ردیف کنار هم قرار می دهید شما از آن دست آدم هایی هستید که اعتقاد دارند جزئیات بسیار مهم هستند. شما فرد کمال گرایی هستید و همین میزان از خودگذشتگی و تمرکز را از دیگران هم توقع دارید. رهبری در خون شما است و همیشه سرمشقی برای دیگران هستید. اما این بدان معنی نیست که شما نیازها و شرایط دیگران را در نظر نمی گیرید. شما همیشه به نظرات دیگران گوش می دهید و سعی می کنید قبل از تصمیم گیری، دیدگاه آن ها را متوجه شوید. رک گویی، صداقت و یکرنگی شما گاهی می تواند بعضی ها را خلع سلاح کند، اما همین ویژگی ها است که شما را در نظر بسیاری محبوب می کند. شما در روابط عاطفی تان هم رک گویی و صداقت را یک ارزش می دانید، هرگز از بیان بی پرده ی نظرات و افکار خود خجالت نمی کشید و محبوب تان را هم از این کار بازنمی دارید. ۳- شست راست را رو قرار می دهید اگر از آن دست افرادی هستید که وقتی انگشت هایشان را در هم قفل می کنند، ترجیح می دهند شست راست خود را روی شست چپ شان قرار دارند، پس شما هوش هیجانی بالایی دارید. شما می توانید احساسات دیگران را درک کنید، حتی اگر سعی داشته باشند احساسات واقعی خود را پنهان کنند. این توانایی منحصر به فرد کمک می کند دیگران با شما احساس راحتی کنند. به علاوه، این توانایی دیدی به شما می دهد که هیچکس دیگری قادر به دیدن آن نیست. گرچه تصمیم گیری با بررسی همه ی ابعاد یک مسأله از منظر عاطفی، گاهی زمان می برد. توانایی شما در درک احساسات عمیق و ایجاد صمیمیت، دیگران را به شما جذب می کند. در رابطه ی عاطفی هم شما می توانید به احساسات ناگفته ی شریک عاطفی تان را پی ببرید. شما هرگز نیازهای عاطفی آن ها را نادیده نمی گیرید.
  14. 2 امتیاز
  15. 2 امتیاز
  16. 2 امتیاز
  17. 2 امتیاز
    ترانه پس ڪے به دادم میرسے اے بهترین دلواپسی من موندم و شهر غم و این ڪوچه هاے بے ڪسی حالا ڪه عاشقت شدم رفتے ڪه تنها بمونم رفتے ڪه با، یاد چشات، ترانه هامو بخونم حالا ڪه، دل شده خون؛ دل من غرقه به خون مے خونم از ته دل ؛ عشق من پیشم بمون چرا مے خواے پرامو بچینے یڪے یڪی بگو مے خواے دلتو بعدِ من بدی به ڪے؟ دلے ڪه عاشقته چرا مے خواے تو بشڪنی؟ می بینے روے دلم نوشته ڪه نشڪنے رفتے ڪه تازه بشه زخم ڪهنه ے دلم رفتے و بعدِ تو من پرِ درد و ماتمم #حمید_حسینی
  18. 2 امتیاز
  19. 2 امتیاز
    تو بخش تصاویر گذاشتم
  20. 2 امتیاز
    خودتی من تنبل نیستم می خوام از وقتم بهترین استفاده رو ببرم نمی خوام به درس خوندن هدرش بدم خخخخ
  21. 2 امتیاز
    پارت بیستُ یِکُم: و به روبه رو به دری سفید اشاره کرد گفت: اونجاهم اتاق منه و اتاق کناریش خالیه هرکدوم رو که دوست داشتید میتونید بردارین راستی منم شیمام خوب کاری با من ندارید. نه ای گفتم که گفت: پس با اجازه. و تقریباً فرار کرد که با چشم های گرد نگاهش کردم و زیرلب گفتم: ماشالله مثل اینکه خانوادگی مشکل عقلی دارن. شونه ای انداختم بالا و از پله ها رفتم پایین و جای اتاق هارو به پسرا گفتم و بعد از برداشتن چمدون هرکدوم به اتاقی رفتیم. سامان که رفت اتاق کنار ریما و سیاوش هم اتاقی که کنار اتاق مینا بود رفت؛ خودم هم که معلومه توی کدوم اتاق رفتم دیگه. وارد اتاق که شدم چمدونم رو گذاشتم زمین پریدم روی تخت خواب و خوابیدم. # مینا وقتی که ریما شیما از آروم بودنم مطمئن شدن از اتاقم رفتن بیرون که منم بعد از چند دقیقه از اتاق اومدم بیرون و از پله ها رفتم پایین و وقتی که هیچ صدایی نشنیدم احتمال دادم که همه خوابیده باشن برای همین آهسته آهسته به آشپزخونه رفتم یک لیوان آب برای خودم ریختم برگشتم توی اتاق قرص آرام بخشم رو که از بچگی می خوردم رو با آب خوردم و با انگشتام شقیقه هام رو فشار دادم تا کمی از سردردم بهتر بشه. وقتی سردردم آروم شد به پذیرایی رفتم و از توی کتابخونه کنار پذیرایی یه رمان برداشتم و نشستم روی مبل شروع به خوندن کردم. تقریباً یک ساعت گذشت که دَر اتاق کناری اتاقم باز شد و سیاوش ازش اومدبیرون و از پله ها آروم پایین اومد. « میدونید داخل عمارت جوری بود که از پایین به طبقه ی بالا دید داشت و راحت دَره تمام اتاق ها دیده میشد.» البته زیاد مطمئن نبودم چون اسم ها و مشخصاتشون رو ریما بهم گفت البته زیاد مهم نیست پس بی توجه بهش ادامه ی کتابم رو شروع به خوندن کردم که سیاوش اومد نشست روی مبل روبه من گفت: رمان چی میخونی؟. بدون اینکه نگاهش بکنم گفتم: رمان پلیس دیوانه. « راستی رمان پلیس دیوانه یکی دیگه از رمان هایی که نوشتم و ژانرش هم پلیسی- جنایی. خیلی قشنگه و پیشنهاد میکنم حتمی بخونید.» سیاوش آهانی گفت و سکوت کرد که یدفعه صدای گرومپ گرومپی اومد و باعث شد سیاوش از جاش بپره و با تعجب بگه: صدای چی بود؟. بی خیال صفحه ی کتاب رو ورق زدم گفتم: ریما داره حاضره میشه بره بیرون و طبق عادتش آهنگ گذاشته و صداش رو زیاد کرده. سیاوش کلافه نشست سرجاش و چیزی نگفت که پسری که کتکش زده بودم فکر کنم اسمش سامان بود سراسیمه از اتاق اومد بیرون و گفت: چیه چی شده حمله تروریستی شده؟ امام زمان ظهور کرده؟ ترامپ رئیس جمهور شده؟ چی شده !. سیاوش خندید و گفت: هیچکدوم از اینا اتفاق نیوفتاده ریما آهنگ گذاشته. زیرچشمی نگاهش کردم و گفتم: ریما خانم. با حرص نگاهم کرد که سامان محکم به دَر اتاق ریما زد و... # سامان با عصبانیت دَر اتاق ریما رو محکم زدم که وقتی جواب نداد محکم تر زدم به دَر که فکر کنم از جاش دراومد که صدای آهنگ قطع شد و دَر هم باز شد که تا اومدم حرفی بزنم با دیدن قیافه و تیپ زیبای ریما دهنم همونجوری موند که ریما با ابروهای بالا رفته نگاهم کرد و یدفعه زد زیر خنده که گفتم: چرا میخندی؟. ریما کمی که خندید صاف ایستاد با شیطنت گفت: آخه موقع چشم چرونی قیافت خیلی باحال شده بود مخصوصاً با اون موهای ژولیده و چشم های پف کرده و خواب آلودت صدای گرفتت. و دوبار خندید که اَخمی کردم و گفتم: هر هر هر خیلی بانمکی به پا نمک هات تموم نشه. ریما چشمکی زد بهم که دلم قیلی ویلی رفت بعدهم با عشوه گفت: آخه عزیز دلم عسل که نمک نداره. گیج از لحن پُر از عشوش که دل هر پسری رو میبرد هانی گفتم که ریز خندید و گفت: می دونستی خیلی بامز تر از دوست پسرامی؟. نیشم تا بناگوشم باز شد که با شنیدن حرف بعدیش پنچر شدم، ریما: آخه دوست پسرام به اندازه ی تو دلقک نیستن. با عصبانیت نگاهش کردم و گفتم: عمت دلقکه بچه پررو. ریما لبخنده مرموزی زد و توی گوشم جوری که نفس های داغش به گوش و گردنم می خورد گفت: حالا جوش نزن هانی. یعنی با اینکارش حالم بدجور خراب شد که یدفعه از پشت یکی کشیدم که وقتی برگشتم دیدم مینا با اَخم به ریما گفت: ریما اینا خواهرزاده های پدرخان هستن بهتره انقدر شیطونی نکنی وگرنه من میدونم با تو شیرفهم شد؟. ریما با لب لوچه ای آویزون سری تکون داد و برگشت توی اتاقش و دَر اتاقش رو بست که با صداش به خودم اومدم و گنگ نگاه مینا کردم که پوزخندی زد و گفت: بهتره زیاد دور بر ریما نپلکی وگرنه کار دسته خودت میدی پس مراقب باش تا بازیچه ی ریما نشی وگرنه یکروز توی اوج ولت میکنه و میره. بعدهم بدون توجه به من که داشتم با چشم های گرد نگاهش میکردم رفت توی اتاقش و منم گیج به سمت پایین رفتم و کنار سیاوش نشستم گفتم: منظورش از زدن اون حرف ها چی بود؟. سیاوش زد توی سرم و گفت: منظورش این بود که ریما صدتا پسر مثل تورو گذاشته توی آب نمک و عین خیالش هم نیست درست مثل کاری که تو میکنی. نفسم رو کلافه فوت کردم و گفتم: ولی نمیدونی که یه کارهایی میکرد آدم هوش از سرش میپرید و دلش میخواست... قبل از اینکه جملم رو تموم بکنم زد پسه کلم گفت: یعنی خاک توی سره هوس بازت سامان که توی ایرانم ول نمیکنی! ببین دارم بهت هشدار میدم اینجا ایرانه نه خارج که هر غلطی دلت خواست بکنی و کسی هم چیزی بهت نگه فهمیدی؟. گردنم رو با دستم ماساژ دادم و گفتم: خیله خوب بابا چرا میزنی اَه. همون لحظه ریما آماده از اتاقش اومد پایین که تلفنش زنگ خورد و جواب داد: ریما: الو عشقم رسیدی؟. شخص:..... ریما: اومدم عزیزم اومدم. و با دیدن ما تلفنش رو قطع کرد و بوسی برامون فرستاد گفت: فعلاً جیگرا. و کفش هاش رو پوشید و زد بیرون که سیاوش سری به تأسف تکون داد و گفت: یعنی دقیقاً شکل تو به یه نفر میگه عشقم به یه نفره دیگه میگه فعلاً جیگرم. چشم هام رو توی حدقه چرخوندم و گفتم: انقدر غر نزن برادر من، تازه من که کاری به دخترا ندارم اونا بهم پیشنهاد میدن منم برای اینکه ناراحت نشن قبول می کنم وگرنه که منو چه به دختر بازی. سیاوش نگاهی که شدیداً معنی خر خودتی داشت بهم انداخت و گفت: از شاهکار چند دقیقه پیشتون توی طبقه بالا دیدم که اگر مینا نمیرسید میرفتی تو حلقه دختره. خودم رو زدم به کوچه ی علی چپ و گفتم: من! کیی ، کجا؟. سیاوش: برو خودت سیاه بکن بجای اینکارها یکم اصلاح شو پسرم اصلاح. و بلند شد رفت توی آشپزخونه که گفتم: واسه منم بی زحمت یه چیزی بیار. که سیاوش از آشپزخونه داد زد: نوکر بابات غلام سیاه. خندیدم و گفتم: توهم همچین سفید نیستی هاااا.
  22. 2 امتیاز
    هرگز نشدم واله و شیدای کسی عاشق نشدم به چشم زیبای کسی دنیای مرا شعر و غزل پر کرده آسوده نشد دلم به لالای کسی
  23. 2 امتیاز
    پارت 22 او هم چنان به چشمانم خیره بود و من اصلا نمی فهمیدم مقصودش چیست؟ بالای آب رفتیم و من گفتم:خوبی چیکار می کنی؟ -من خیلی خوبم فقط خواستم کمی بترسونمت.ترسیدی؟ من:این بار واقعا ترسیدم. -آخرین بارت باشه سر به سرم می زاری فهمیدی؟ من:نه یعنی آره سعی می کنم. نیما بلند خندید ولی من هنوز هم در بهت کارش بودم احساس می کنم شاید چیزی وجود دارد اتفاقی افتاده باشد. -من از همون روزی که برای عضو شدن تو تیممون اومدی می دونستم که دختری و وقتی با خودت حرف می زدی و می گفتی منم مثل پسرا حق دارم معروف بشم چرا همه چی برای پسراس اگه به دخترا هم اهمیت می دادن تو تیم دخترا بازی می کردم»من حرفات رو شنیدم و تصمیم گرفتم به کسی نگم چون بهت حق می دادم الان فهمیدی؟خواستم بهت حقیقتو بگم.نترس من هیچوقت به کسی نمی گم چون بازیت خوبه و واسه تیممون خوبی. او می دانست!! مرا باش که برایش نقش بازی می کردم خاک به سرت کنن نفس تو چقدر نفهمی آخ آخ من چرا انقدر خنگم یعنی تمام این مدت می دانسته و هیچ چیز نمی گفته؟ -الانم فکر کن هیچی نشده. هه چیزی نشده؟چگونه چیزی نشده او مهم ترین چیز را در باره من فهمید. -ازت خوشم میاد نفس تو خیلی خوبی من واقعا ازت خوشم میاد،تو خیلی با اراده ای تو بازیت عالیه و دوست داری بازیت دیده بشه تو یه ریسک بزرگ کردی. شنیدن این کلمات در دل دریا درحالی که فقط گلویم بالا است بسیار زیبا و در عین حال عجیب است. -امیدوارم موفق بشی منم کمکت می کنم. از آب بیرون آمدیم و من فورا لباسم را عوض کردم و لباس فوتسال را پوشیدم.در صف ایستادیم و در ساحل دویدیم در کنار دریا و ماسه های طلایی رنگ تمرین کردن به انسان انرژی می دهد و من الان این انرژی را در خودم احساس می کنم درست است که امروز یک اتفاق عجیب برایم افتاد اما مهم نیست چون نیما به کسی نمی گوید و من می توانم به فوتبالم ادامه بدهم.مهم ترین خوبی و حسن در من این است که سخت عاشق می شوم اگر با یک فرد زیبا روبه رو شوم دست و پایم را گم نمی کنم با هربار شنیدن کلمه عاشقانه قلبم نمی تپد،قلبم از ترس می تپد ولی از عشق نه ما خانوادگی این گونه هستیم عشق در ما کم به وجود می آید و اگر هم عاشق شویم می توانیم به یک هفته نکشیده عشقمان را فراموش کنیم. مانی آمد و کنار من دوید و گفت:چی شد کتک خوری؟ من:نه آب خوردم نیما خیلی عجیبه. -تازه فهمیدی؟ دیگر جوابی ندادم و با سرعت جلو رفتم و نیما و همه را پشت سر گذاشتم با فاصله زیاد فقط دویدم و فاصله ام از بقیه بیشتر شد همه به من نگاه می کردند فکر کنم به خاطر لباس فوتسال باشد.احساس می کنم از وقتی به فوتبال آمدم توان پاهایم زیاد شده و من هیچ دردی را احساس نمی کنم.بچه ها رفتند و روی شن ها نشستند و به من نگاه کردند،من تازه گرم شده بودم پس دلیلی نداشتم برای نشستن با تمام توان می دویدم.بلند داد زدم. من:فوتبال عاشقتم عاشق یه عشق پاک و واقعی. به باد اجازه می دادم تا صورتم را نوازش کند.آری زندگی همین است من و فوتبال من و هدفم من و تمام آرزو و اهداف من.ممنون نیما ممنونم زندگی و رویای من در دستان تو بود پس ممنونم. در کنار دریا ایستادم و چند نفس عمیق کشیدم تا از شدت دویدنم کم شود.باد لباس ام را به رقص در آورده بود و من به رقص فوتبال در آمده بودم. روز ها به سرعت می گذشتند و من تا حد مرگ تمرین می کردم بچه ها می رفتند و در خوبگاه استراحت می کردند ولی من در زمین تمرین می کردم. نیما و من در زمین مشغول تمرین هستیم ولی بچه ها در خواب ناز. -تند تر بدو زود باش. من:دارم می دوم دیگه اهه
  24. 2 امتیاز
    پارت 19 به سمت خوابگاه رفتم بچه ها زمین نشسته بودند و درباره تمرین حرف می زدند رفتم سمتشان و روی گلیم ساده نشستم. نیما با لحن تمسخر آمیزی گفت:کارتو انجام دادی؟ من:بله دادم. مانی سرش را روی پاهایم گذاشت و گفت:خیلی خوابم میاد. توی دلم آرام خندیدم یعنی انقدر با من احساس راحتی می کنند؟ نیما یکی محکم به سر مانی زد و گفت:پاشو ببینم تنبل بازی در نیار. مانی سریع بلند شد و دستش را روی پیشونی اش گذاشت و حالت اخم به خود گرفت.کمی مثل بچه ها رفتار می کند ولی در کل بچه بامزه ای است.با اشاره نیما همه بلند شدیم،رفتم سمت ساکم که مانی دستگیره ساکم را گرفت و گفت:من میبرم تو برو. دستم را روی شانه اش گذاشتم و گفتم:ممنونم. از پله ها پایین می رفتم که نیما دستم را گرفت و آرام دم گوشم گفت:خیلی با مانی صمیمی شدی. با حالت تعجب به چشمانش خیره شدم و گفتم:به کوری چشمه بعضی ها. مانی دستم را کشید و با هم به اتوبوس رفتیم و در صندلی پشت نشستیم،مانی ساکمان را زیر پایمان گذاشت من هم فقط نشسته بودم و به مانی نگاه می کردم،احساس می کنم این پسره شیرین و زیبا را دوست دارم بسیار دوست دارم،مانی را درآغوش گرفتم و گفتم:تو دوست خیلی خوبی هستی. مانی هم مرا بغل کرد و گفت:ممنونم. نجف زاده وارد شد و همه بهش سلام دادیم،مربی جلوتر از همه ی ما نشست،نیما درست سمت چپ ما در کنار سام نشسته بود،آتش هم در کنار مهران بود و پدرام تنهایی با اخم نشسته بود و به پنجره خیره بود.نگاه سنگین نیما را احساس می کردم اما بی توجه به آن به مانی چشم دوخته بودم.اتوبوس حرکت کرد،مانی شروع کرد به سخن گفتن من هم با بی صبری گوش میدادم. مانی:وقتی پای چپم آسیب دید تمرین کردم با پای راستم ضربه بزنم. من:الان هم درد میکنه. -بعضی وقتا من:پات شکسته بود؟ مانی:نه ترک خورده بود. من:بازم خوبه نشسایت بزرگ کتابساز جای خیانت نیستته بود. -آره شانس آوردم. مانی سرش را روی شانه ام گذاشت و گفت:میشه بخوابم. من:بله معلومه که میشه. مانی چشمانش را بست و من خیره به چهره ی پاک و معصومش بودم،پسره خیلی خوبی بود،نگاهش حرکاتش همه از روی مهربانیست اما نیما درونش خشم و غیرت عجیبی دارد،شاید به خاطر مربی بودنش است اما من احساس می کنم ذات اش هم اینگونه است.اکثر بچه ها خواب بودند ولی نیما هنوز هم مرا نگاه می کرد،او خیلی تیز و باهوش است میترسم اگر زیاد با من صمیمی شود بفهمد من واقعا چه کسی هستم.کم کم چشمانم چون آهن ربا جذب پوستم شدند و به خواب کوتاهی دعوتم کردند. -پاشو آرتین آرتین چشمانم را باز کردم و با چند بار پلک توانستم چهره مانی را ببینم،کمی چشمانم را مالیدم و از روی صندلی بلند شدم. من:رسیدیم؟ مانی:نه اینجا ناهار می خوریم بعد دوباره میریم. دست مانی را گرفتم و از اتوبوس پایین آمدم،قبلا خیلی رسمی رفتار می کردم ولی الان واقعا فکر می کنم پسرم،نیما سمتم آمد و بدون گفتن حتی یک کلمه فقط به من خیره شد انگار می خواهد چیزی را بگوید ولی تردید دارد.وارد رستوران شدیم و پشت میز نشستیم،آتش با ذوق به منو نگاه می کرد. مهران:از گرسنگیم مردم یه چیزی سفارش بده دیگه. سرم را روی میز گذاشتم و گفتم:هرچی باشه می خورم. نیما:تو رو بزارن الان می خوابی. چانه ام را روی دستم گذاشتم و گفتم:آی گفتی. پدرام گارسن را صدا زد و خواست سفارش دهد که گارسن گفت:شما فوتبالیستین؟ نگاهی به لباس فرمی که تن مان بود کردم و گفتم:آخه با این لباس میان رستوران؟ نیما:مگه چشه؟لباس شنا که نیست. همه بلند زدند زیره خنده ولی من با نگاه سردی جوابه نیما را دادم. من:عزیزم این فوتبالیستا رو گرسنه نزار. گارسن:بله بله ببخشید چی میل دارین؟ آتش گفت:چلو برگ واسه همه. من:دوتا دوغ گاز دار. -چشم الان میارم. گارسن از ما فاصله گرفت،نجف زاده گفت:آرتین خوابت میاد برو دستشویی صورتت رو بشور. از پشت میز بلند شدم و با چشم سمت دست شویی رفتم،خواستم داخل شوم که یک زن آمد سمتم و گفت:اینجا دست شویی زنانس مردانه سمت چپه. سرم را به علامت متوجه شدن تکان دادم،آخ نفس کی بزرگ می شوی هنوز نفهمیدی پسری تو پسری این را صد بار با خودت بگو.وارد دست شویی شدم و به صورتم آب پاشیدم با دیدن چهره نیما که پشت سرم بود برگشتم و با خشم مردانه ای گفتم:چته؟چرا مشکوک رفتار می کنی؟ نیما خندید و سمتم آمد:مشکوک!! بی حوصله دستی به موهایم کشیدم،خواستم از کنارش رد شوم که مچ دستم را محکم گرفت.و مستقیم به چشمانم خیره شد. من:لعنتی چته؟ درست عین مرد های جوش آورده رفتار می کردم،یقه لباسش را گرفتم و گفتم:چی شده؟ نیما:بسه انقدر فیلم بازی نکن. یقه اش را رها کردم گیج به چشمانش خیره شدم.یعنی فهمیده؟یعنی بد بخت شدم؟نفس چند بار گفتم با بی چارگیه خودت کنار بیا.ما دختریم بخت و اقبال ماهم این گونه آمده. نیما:چرا جوری رفتار می کنی انگار هیچی نمی فهمی؟ من:چی شده؟ نیمما :می خوای خواهرتو به مانی بدی؟ خدایا شکرت من به چه فکر می کردم این به چه فکر می کند.نفس راحتی کشیدم و گفتم:پسره خوبیه مگه نه؟ نیما با ناراحتی به زمین نگاه کرد،سینه سپر کردم و با غرور از کنارش رد شدم و پشت میز نشستم.گارسن غدا را آورد و روی میز گذاشت. پدرام یک قاشق خورد و با دهانی پر گفت:عالیه. مانی برایم غذا ریخت و گفت:بیا بخور. من:ممنون. نیما هم آمد و شروع به غذا خوردن کرد،دوغ را برداشتم و برای مانی ریختم. من:بیا. مانی لیوان را گرفت و تشکر کرد،نیما هنوز هم به ما نگاه می کرد. نجف زاده:ببینم قراره تو مسابقه ها چیکار کنی دیگه من:صد تا گل می زنم. مهران:غیر از اینم ازت انتظار نداریم. یک لیوان دوغ برداشتم و نوشیدم،نیما دستمال را بهم داد و من ازش گرفتم. من:ممنون. نیما:خواهش می کنم. بعد از خوردن غذا از پشت میز بلند شدیم و سوار اتوبوس شدیم.نیما برای چه می خواست راجب خواهرم بداند البته خودم.نکند از من خوشش آمده؟اما من از او خوشم نمی آید من از مانی خوشم می آید البته نه از لحاظ دیگری،فقط به عنوان دوست من یک پسرم و او هم دوستم است همین.من نمی خواهم از هیچ یک از این پسران خوشم بیاید من فقط باید یک فوتبالیست معروف شوم همین و بس....
  25. 2 امتیاز
    هرچی تماس میگیرم تلفنش رو جواب نمیده به سمت لباس هام میرم و تنم میکنم به سمت اشپزخونه میرم تا رفتنم رو به مادر جون اطلاع بدم. _مادر جون این اقای جوون دمه در میگه از طرفه پدرم اومده منو ببره پیشش مثل اینکه کارم داره _چطور مادر بابات تو خونه به زور باهات هم صحبت میشه چه کاری می تونه با دختر من داشته باشه. حرفای مادر جون حقیقت تلخی بود که یاد اوریش نمک میشه رو زخمم _می دونم مادرجون منم بهش فکر کردم زنگ زدم به همراهش جواب نداد اگه یک درصد درست باشه حتما خیلی عصبانی میشه ببینه به حرفش گوش ندادم _نمی دونم چی بگم مادر راست میگی فقط مراقب خودت باش بهم خبر بدی رسیدی مطمئنشم از طرف بابات بوده _چشم مادر جون با اجازتون من رفتم میگه:به سلامت عزیزم خدا پشت پناهت به سمت دره حیاط راه می افتم در و که بازمیکنم هنوز همون جای قبلی ایستاده صدای زنگ گوشیم بلند میشه دست توکیفم میکنمو دنبال اون منبع صدا تهش پیدا میکنم اون گوشیه قدیمیه دکمه دار و دلم خوشه کشویی بودنش رو. دیدن یک عکس کم کیفیت و لبخنده اومده تا روی لبم _باز تو بعد از ظهرشد فحش لازم شدی؟ _شعور داشته باش بی ادب ، بده تحویل میگیرمت هرروز؟ _بگو زود تر کار دارم. _مثلا کدوم قرار کاری مهمتون مونده؟ _من که تا ته اون ماه پشت میزم نشستم تو برو کلا تو بزار بالاتر. _آدم پارتی داشته باشه غم دنیا نداشته باشه حتی اگه نوزده سالش باشه . _ بگو ماشاالله چشات درآن از کاسه. _گشو امروز میای اینوری؟
  26. 2 امتیاز
    *مقدمه* همیشه میترسیدم تو را از دست بدهم ، همیشه میترسیدم رهایم کنی ،مرا تنها بگذاری اما…. تو آنقدر خوبی، که به عشق و دوست داشتن وفاداری که حتی یک لحظه نیز فکر نبودنت را نمیکنم همین مرا خوشحال میکند ، همین مرا به عشق همیشه داشتنت امیدوارم میکند به نام خدایی که داشتنش جبران همه نداشته هایم است پارت1 آروم آروم به سمتش قدم برمیدارم تعجب میکنم این همه عجله و خوش حالی برای چه بود تعجبم از این است که چنان به خودش رسیده بود که انگار داشت می رفت عروسی سعی در بستن کرواتش داشت حس میکنم حال امروزش به حرف های دیشبش بی ربط نبود کرواتش رو با چندبار زیر و رو کردن در آخر زیره گلویش کیپ میکنم بوی ادکلن همیشگیش را با یک دمه عمیق به ریه های محتاجم میبرم خودش نمی دونست با تمام مغرور بودنم همیشه محتاج این بودن های کمش بودم . _امروز ساعت 9برای ثبت نام دانشگاهم میرم نهارم مادرجون دعوتم کرده مثل همیشه فقط یه نگاه بی تفاوت حوالم میشه سعی میکنم مثل همیشه به روی خودم نیارم کیف چرم مدارک هاش رو به دستش میدم کمی دیگر از عطر مدهوش کنندش میزنه وبه سمت در اتاق میره اما تو لحظه اخر با یه چرخش به طرفم برگشته با نگاه همیشه سردش منو نشونه رفته میگه: یه هفته ای میرم ترکیه نیستم می تونی بری خونه ی مادر جون اگه از تنها موندن میترسی و برگشت و رفت تموم 19سال عمرم تنها بودم از تنهایی نترسیدم یادمم نیوفتاده بود الان چطور یهو نگران تنها موندن من میشه من حتی نمی دونستم کی میره سفر کی بر میگرده مثل همیشه بغض بالا امده رو قورت میدم باید سریع تر حاضر میشدم.
  27. 2 امتیاز
    پارت 3 وقتی که وارد کافه شدم ، یاشار و هادی را دیدم که روی میز همیشگی کنار پیشخوان نشسته بودند. به هادی نگاهی کردم ؛ پسری با موهای قهوه ای سوخته ، چشمانی سبز بسان زمردی درخشان و پوستی سفید با قدی متوسط و لاغر اندام بود . به سمتشان قدم برداشتم ، کنارشان که رسیدم با صدای کمی بلند تر از معمول گفتم : سلام داداش های گل خودم، خوبید !؟ و کنارشان روی صندلی نشستم . یاشار طبق معمول با لبخندی بر لب جوابم را داد: یاشار : سلام داداش خودم ، خوبم تو چطوری؟ _ خوبم یاشار جان هادی : سلام داداش شاین گل، چه خبر ها !؟ کم پیدایی! _ سلامتی ، سرم مشغول اون پروژه بود. به خاطر همین چند وقتی نبودم هادی :اهان، خب به کجا ها رسیدی؟ یاشار : بگو ببینم چی کار تونستی بکنی؟ می خواستم جوابشان را بدم که آقا سعید، برادر بزرگتر هادی و صاحب این کافی شاپ پیشمان آمد و سدی مابین مکالمه امون ساخت. سعید: سلام آقا شاین گل ،خوش اومدی چه خبرها!؟ از جایم بلند شدم و باهاش احوال پرسی کردم : _سلام سعید، ممنونم شما خوبید؟ سعید :خوبم شکر خدا ، خب بچه ها بگید چی می خورید تا براتون بیارم؟ طبق معمول، هادی خودش برای هر سه ی ما سفارش داد و آقا سعید هم رفت تا سفارشاتمون رو آماده کنه . هادی:خب داداش تا کجا پیش رفتی!؟ یاشار : اره بگو چی شد ، بالاخره نتیجه داد؟ _خب چیز خاصی نشده ولی الان درست نزدیک به یک هفته هست که دارم خواب های عجیب و گاهی ترسناک می بینم ، یا وقتی یه جای خلوت تنها هستم صداهای عجیبی می شنوم یا انگار کسی دارد من را صدا می زند اما وقتی به پشت سرم بر می گردم کسی را نمی بینم . هادی :عجیبه، داداش شاید خیالاتی شدی توهم زدی ، مطمئنی ؟ _آره بابا مطمئنم یاشار : داداش این اتفاقات از کی شروع شدند!؟ _یه هفته شایدم بیشتر ، درست از اون شبی که آخرین تمرین را داشتم انجام می دادم . یاشار و هادی هردو باهم پرسیدن : یعنی می گی جواب داده!؟ _آره فکر کنم، دقیق نمی دونم در حال حرف زدن بودیم که سعید سفارشات ما را آورد و روی میز گذاشت ؛ نوش جانی گفت و ما را تنها گذاشت . مدتی در سکوت سپری شد که متوجه نگاه خیره آن ها به خودم شدم ، سرم را به نشانه چیزی شده تکان دادم که یاشار به حرف آمد: یاشار : خواب هاتو تعریف کن ، چی ها می بینی مثلا؟ _ خب اوایل توی خواب موجودات عجیبی را می دیدم. در یک تالار بزرگ که از سنگ مرمر سیاه با رگه های سفید مزین شده بود. موجودات زیادی تو اون تالار جمع شده بودند و با زبانی ناشناخته حرف می زدند. موجوداتی که حسی همانند تنفر و مرگ را به آدم القاء می کردند تا این که دیشب یک خواب متفاوت ، اما ترسناک تر از بقیه دیدم. یاشار:چه خوابی!؟ هادی: زود تر بگو _باشه بابا چرا هولم می کنید ، الان می گم؛ خب دیشب خواب دیدم که شب تولدمه . تو خونه جشن گرفته بودیم که نزدیک های نصفه شب برق های خونه قطع شدند ، بعد کم کم هوای خونه سرد شد و صداهای عجیب و ترسناک شنیده می شدند . همه ترسیده بودند و از ترس نمی توانستند هیچ تکانی بخورند . بعد از آن ، سایه های سفیدی ظاهر شدند. اول فکر کردم توهم زدم ولی بعد از چندین لحظه ، سایه ای متفاوت و درخشان از بینشان جلو اومد و با صدای عجیبی شروع به حرف زدن کرد که تو کل خونه انعکاس پیدا کرد. همین بعدش بیدار شدم . یاشار و هادی هم زمان پرسیدن چه صدایی . اندکی بهشان خندیدم و وقتی که دیدم دارند چپ نگاهم می کنند ادامه دادم : _ یه صدایی به سردی یخ گفت درود بر سیزدهمین شاهزاده ی دنیای سیاه
  28. 1 امتیاز
  29. 1 امتیاز
    تکنیک تنفس ۴-۷-۸ را امتحان کنید. تا چهار بشمرید و هوا را به داخل ریه‌ها بفرستید، تا هفت بشمرید و نفس را نگه‌ دارید و در بازدم با هشت شماره نفس را بیرون بدهید. این چرخه را چند بار تکرار کنید تا احساس آرامش ذهن، ریلکس شدن ماهیچه‌ها و بازیابی حس شادی را تجربه کنید. نفس کشیدن با سیستم عصبی پاراسمپاتیک شما در ارتباط است. بنابراین، تمرین تنفس آرامش‌بخش می‌تواند احساس درونی شما را تغییر دهد. هر دم باعث افزایش انرژی و هر بازدم به آرامش شما منجر می‌شود. از تمام دم و بازدم‌ها به بهترین شکل استفاده کنید. در حین انجام این کار، از نفسی که می‌کشید و بدن‌تان تشکر کنید چرا که بدون تنفس زندگی ناممکن می‌شود.
  30. 1 امتیاز
  31. 1 امتیاز
  32. 1 امتیاز
    برای این که خشم خودمان را کنترل کنیم چه کارهایی انجام دهیم؟ علل مختلفی می تواند برای برانگیختن خشم در ما وجود داشته باشد ولی به هرحال باید آن را کنترل کنیم و از صدمات و مشکلات پیش رو جلوگیری کنیم. راهکارهای زیر انواع گوناگونی از کارها به شمار می رود که می تواند برای ما هم مفید واقع شود.
  33. 1 امتیاز
    گاهی می خواهی سکوت باشد و سکوت اما گاهی می خواهی از سکوت فرار کنی فکر کن شب ها زمانی که هیچ صدای وجود ندارد صدای سکوت بلند و بلند تر می شود وتو را آزار می دهد..
  34. 1 امتیاز
    همین که صنم از دستان زهره رهایی یافت، نفس عمیقی کشید. زهره مثل همیشه بود، غرق در طلا و جواهر و چشمان سبز رنگش می‌خندید و هیجان و انرژی زیادش که باعث می‌شد، روح در کالبد انسان با نرمش به حرکت درآید. با لبخند به دوستانش نگاه کرد. بچه‌ها صنم را دوره کردند. چهره‌هاشان تغییر کرده بود اما نه آنقدر که غیرقابل تشخیص باشند. اول از همه کوچکترین فرد خانواده جلو آمد. شیرین هیجان‌زده صنم را در آغوش گرفت. با چنان عجله‌ای پیش آمده که کم مانده بود، روی زمین واژگون شوند. شیرین با دلتنگی حال و احوالش را پرسید و زبان به گلایه باز کرد. شیرین یک سال از صنم کوچکتر بود، به همین دلیل خیلی خوب با هم کنار می‌آمدند. از طرفی روحیاتی نزدیک به هم داشتند و حرف همدیگر را خوب می‌فهمیدند‌؛ البته ظاهر کاملا متفاوت آن دو شباهت‌ها را می‌پوشاند. قد بلند و هیکل درشت شیرین، متضاد با ظاهر ریز و جمع و جور صنم بود. شاید یکی از بزرگ‌ترین مشکلات شیرین همین بود. او از اینکه همه به اشتباه سنش را بیشتر تخمین می‌زدند خیلی شاکی بود و مرتب و در هر فرصتی آن را ابراز می‌کرد. بعد از او آرمان بزرگترین فرزند خانواده جلو آمد او پسر مهربان و موقری بود و شخصیت آرام و بی‌غل وغشی داشت و همیشه با محبت‌هایش همه را مدیون خود می‌کرد‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌. با اینکه سی و دو سال سن داشت اما هنوز مجرد بود و در کنار خانواده‌اش زندگی می‌کرد. نفرات بعد سامان و ساسان دوقلوهای خانواده که البته از همه جالبتر بودند و با شوخی و شلوغ کاری‌های مداوم همه جا را به هم می‌ریختند و روزگارشان را با تمسخر و سربه سر گذاشتن دیگران می‌گذراندند. البته بامزه‌تر ظاهر متفاوت آن دو بود که در دید دیگران گزینه‌ی دوقلویی را تحت شعاع قرار می‌داد، چون آن دو کاملا مغایر هم بودند. ساسان با آن پوست سبزه و چشم و ابروی مشکی بیشتر ظاهری شرقی داشت تا ساسان که کاملا بور و ملوس بود. فرزام در حالی که روی مبل می‌نشست گفت: -پس احسان کجاست؟ هنوز کسی پاسخش را نداده بود که صدای بلند او در فضای سالن پیچید. همه به سمت او بازگشتند. صنم می‌خواست بی‌تفاوت رفتار کند اما کنجکاوی بدجوری گریبانش را گرفته بود. از همان وسط نامحسوس سرکی کشید. قد بلند و هیکل ورزشکارانه‌‌ی احسان را به خوبی تشخیص داد. موهایش کمی بلند و با فرمی زیبا تا روی گوشهایش کشیده شده بودند. لباس‌هایش رسمی و یک دست مشکی بود. اینقدر شیک و مرتب لباس پوشیده که آدم را بی‌اختیار مجذوب می‌کرد.‌ چهره‌اش در میان انبوه موهایش پنهان شده بود اما از روی حرکاتش رگه‌های عصبانیت به خوبی تشخیص داده می‌شد. البته چیز جدیدی نبود تا آنجا که خاطر صنم قد می‌داد خشم و بد اخلاقی جزء لاینفک احسان بود. شاید همین خصلت باعث می‌شد صنم از او دوری کند. از بودن با او می‌ترسد. صنم را گیج و دستپاچه می‌کرد و این برای صنم که دختر آزادی بود و دوست نداشت در برابر هیچ مردی احساس عجز و ضعف کند، بسیار سخت بود. برای همین سعی می‌کرد تا آنجایی که امکان دارد از هم کلام شدن با او اجتناب کند. صدای احسان ثانیه به ثانیه بالا می‌رفت. همه در سکوت به او و حرکاتش نگاه می‌کردند. یک دستش را روی پهلو گذاشته و دست دیگرش را که موبایل در آن دیده می‌شد، به روی گوشش می‌فشرد. فریادهای او قلب صنم را لرزاند. بی‌اختیار از او روی گرفت و به بچه‌ها نگاه کرد. اما تمام نگاه‌ها همچنان به روی احسان متمرکز شده بود: -گوش کن ببین چی بهت میگم؟ زودتر اونچه رو که ازت خواستم انجام میدی در غیر این صورت خودت باید پاسخگوی ضرر مالی من باشی، مفهوم شد؟ گوشی را قطع کرد و با حالتی عصبی دستش را روی صورتش کشید و با نفسی عمیق روی صندلی نشست و با صدای بلند کسی را به نام خواند. زنی میانسال از یکی از درهای سالن وارد شد در حالی که سینی شربت در دستش بود. اول به احسان تعارف کرد بعد به سمت دیگران رفت. احسان به طرف جمع چرخید. همه با نگاهی خیره او را زیر ذره‌بین گذاشته بودند : -چیه؟ چرا اینطوری نگاه می‌کنید؟ فرزام نگران گفت: -مشکلی پیش اومده؟ احسان نفسش را بیرون داد و با صدایی گرفته گفت: -با شریکم مشکل پیدا کردم... زیاد چیز مهمی نیست شما نگران نباشید. فرزام نیم‌نگاهی به صنم انداخت و دوباره به سمت احسان چرخید و با لبخندی عمیق گفت: -نمی‌خوای سلام بدی. احسان مشغول خوردن آبمیوه بود. محتوای لیوان را سرکشید و آن را روی میز گذاشت. از جا برخواست و در پاسخ به تذکر فرزام فقط زیر لب سلام گفت و به سمت پله‌ها رفت. اخم‌های فرزام در هم کشیده شد: -نمی‌خوای به مهمانمون خوش آمد بگی؟ احسان نگاهی گنگ به جمع انداخت به نظر که کمی گیج بود: -کدوم مهمان؟ انفجار خنده خانه را لرزاند. حق داشت متوجه حضور صنم نشود. قد متوسط و هیکل ظریفش در میان بچه‌ها که همگی قد بلند و هیکل بودند مثل بچه بره‌‌ای کوچک گم شده بود. صنم قدمی جلو نهاد و آرام سلام داد. احسان بدون اینکه از جای خود تکان بخورد با لحنی بی‌تفاوت پاسخ داد: -آه، صنم خانم شمایید... متوجه نشدم حالتون چطوره؟ صنم از حالت برخورد و گفتار احسان جا خورد. انتظار این برخورد را نداشت. نگاه مات‌زده‌اش را به فرزام دوخت. فرزام به رویش لبخند زد، اما لبخند گرم او، نوع برخورد احسان را تغییر نمی‌داد. صنم سرگردان به زهره خانم نگاه کرد. از نگاهشان چیزی خوانده نمی‌شد. به خودش مسلط شد. رویه‌ی خود احسان را در پیش گرفت و سرد و کوتاه جوابش را داد: -خوبم متشکرم. احسان-خوش اومدید. صنم-ممنون. احسان در حالی که از پله‌ها بالا می‌رفت گفت: -مامان من برای نهار پایین نمیام صدام نکنید. خیلی طول نکشید که صدای محکم به هم خوردن در اتاق به گوش رسید. زهره عجولانه به سمت صنم بازگشت و در حالی که دستش را در دست می‌گرفت با مهربانی گفت: -از احسان ناراحت نشو دخترم، احسان همیشه اینطوریه، یه کم هم خسته است، واسه همین این طوری رفتار کرد. صنم بهتر دید آنها را معذب نکند و بهانه‌های زهره را تکرار کند. لبخندی به لب آورده گفت: -نه خاله جان مهم نیست... مشخصِ که ناراحت و خسته هستن. شیرین دستش را کشید و او را کنار خود نشاند و گفت: -بشین چرا ایستادی؟ حتما خیلی خسته‌ای عزیزم... بیا یه چیزی بخور جون بگیری رنگ به صورت نداری. حرف‌های متفرقه زیادی پیش آمد. بچه‌ها با سوال‌های بی‌شمارشان صنم را کلافه کرده بودند. او بدون داشتن هیچ تمرکزی فقط پاسخ می‌داد. برخورد احسان درگیری فکرش را صد چندان کرده بود. ساعاتی از نشستن او می‌گذشت، مشغول گپ زدن با بچه‌ها بود و به حرف‌های بی‌مزه‌ی دوقلوها گوش می‌کرد و می‌خندید اما اثری از احسان نبود. در درونش دلگیر و خشمگین شده بود ولی ظاهرش عادی و بی‌خیال نشان می‌داد. فرزام از همیشه خوشحال‌تر به نظر می‌رسید. می‌شد به وضوح رضایت را در چشمانش دید. صنم خدا را شکر می‌کرد که توانسته از همان لحظه‌ی ورود فاصله‌ها را بشکند و بی‌هیچ دغدقه‌ای با همه راحت باشد. به نظر می‌رسید که می‌توانند برای هم دوستان خوبی باشند.
  35. 1 امتیاز
    کلماتی که از قلب می‌آیند هرگز به سخن گفته نمی‌شوند. آن‌ها در گلو گیر می‌کنند و فقط از طریق چشمان فرد می‌توانند خوانده شوند. ژوزه ساراماگو
  36. 1 امتیاز
    امروز بیشتر از دیروز دوستت مى‌دارم و فردا بیشتر از امروز
  37. 1 امتیاز
    بله خصوصی براتون توضیح میدم
  38. 1 امتیاز
  39. 1 امتیاز
  40. 1 امتیاز
    آره زیاد چون به هرکی می بینم کمک میکنم مهربون میشم ولی بعضیا لیاقت ندارن دیگه تقصیر خودمه
  41. 1 امتیاز
    کابوس-زندگی پارت-1 مامان مامان حسین نیومده مامان:نه گفت که امروز دیر میاد تو هم خودت باید بری دانشگاه من:باشه سلام من رومینا محمدی 18 ساله رشته گرافیک با قد 172 و وزن 55 هستم چشم های آبی دماغ متناسب نه کوچیک نه بزرگ لب قلوه ای قرمز و ابروهای برداشته قهوای موهای بلند طلایی خدا دادی یعنی رنگ نکردم همه بهم میگن راپونزل آخه موهام تا زانوم میرسه خخخخخ خوشگلم دیگه خوب دیگه اینم از من مامان:رومینا پدر سگ بدو دیگه دانشگاهت دیر شد. بله اینم مامانم با محبت ترین زن دنیا خخخ خوب من در یک خانواده ی پولدار به دنیا اومدم یک برادر بزرگ تر به همراه پدرم که عاشقشونم...
  42. 1 امتیاز
    #پارت _ بیست دوم بدون توجه به اون از کافه تریا اومدم بیرون. به سمت کلاس رفتم. در باز کردم و وارد شدم که همون موقع برام اس ام اس اومد . اس ام اس رو باز کردم. از طرف کارن بود که نوشته بود : ( نقشت چیه ؟ ) براش نقشه رو تایپ کردم رفتم و روی صندلی نشستم. یه پسر که قیافه شیطونی داشت کنارم نشست و لبخند گشادی بهم زد . (سایه) از پله های فروشگاه بالا رفتم و شماره هلن رو هم گرفتم که بعد دو بوق جواب داد: هلن: سایه رزیتا رسیده اون جا منتطرته. سایه: بقیه کارو رو که گفتم انجام دادی ؟ هلن: دارم رسیدگی می کنم . گوشی رو قطع کردم و به سمت نشیمن فروشگاه رفتم که دیدم رزیتا نشسته ، لبخندی بهش زدم که از جاش بلند شد. اشاره کردم بشینه . رزیتا : چی شده سایه که گفتی فوریه اونم این جا قرار گزاشتی ؟ سایه: یکی تعقیبم می کنه اومدم این جا تا بهم شک نکنن الان هم باید زود بر گردم ، میرم سر اصل مطلب . به اطراف نگاه کردم تا کسی نباشه. سایه: خوب می دونی دیگه اوضاع چه جوریه فقط ازت می خوام به جای این که با هلن کار کنی با من کار کنی. با تعجب نگام کرد وگفت : رزیتا: اما من که برای تو کار می کنم . پوزخندی زدم ، این ها من رو دست کم گرفته بودن. سایه: من خنگ نیستم پس بهتره با من کار کنی چون اگه من نابود شم تو رو هم نابود می کنم ! رزیتا رنگش به سفیدی می زد. از جاش بلند شد و گفت: رزیتا: باشه ، باشه ، هر چی تو بگی فقط هلن نفهمه. لبخندی زدم و گفتم : سایه: خیالت راحت . من تا کسی من رو دور نزنه دور نمی زنم. رزیتا سری به معنی فهمیدن تکون داد و گفت : رزیتا: الان من باید چی کار کنم ؟ سایه : فقط کافیه که حواست به هلن باشه همین. به سمت پله ها رفتم که چیزی یادم اومد ، به سمتش بر گشتم گفتم : سایه: فیلم های دوربین مخفی رو حذف کن تا فردا هم وقت داری آمار هلن رو بهم بدی. ادامه راه رو رفتم که همون موقع برام اس ام اس ومد . پیام رو باز کردم که نوشته بود : ( قرار قایمکی خوب نیست ! )
  43. 1 امتیاز
    به نام خداوند بخشنده موهبتها مجنون تر از مجنون نام نویسندگان: @S O-O M @ME04 ژانر: عاشقانه-معمایی خلاصه: بسیار اتفاقی، پسرکی مرموز، با دختر مغرور داستان آشنا می شود. عشقی ناگسستنی بین آنها به وجود می آید و در این میان چندین نفر نیز عاشق هم می شوند. اما زمانی که پرده از رازها کنار می رود، دخترک عشق پسر را پس می زند و زمان سختی برای هر دوشان آغاز می شود. از طرفی عشق پسر به دختر آنچنان است که جان خود را نیز برایش می دهد و از طرفی فقط مسئله جان پسر در میان نیست! راز پسرک زندگی دختر را دستخوش تغییراتی بزرگ می کند و زندگی خودش را هم بر راهی سخت وارد می کند. سر انجام داستان این دو چه می شود؟ آیا نیروی عظیم عشق ایندفعه هم آنها را به هم می رساند؟ آیا در پس این اتفاقات نقشه ای نحفته است؟
  44. 1 امتیاز
  45. 1 امتیاز
  46. 1 امتیاز
    #پارت _ سیزدهم با فریاد گفتم : سایه: بودنـــــت همچــون نبـــودن اســت. وقتی بودنــــت مــرا به وَجـــــد نمی آورد ، پس نبـــودنت هم مـرا رنـــــــج نمی دهد. با سرعت به سمت ماشین رفتم و اون رو روشن کردم. یک استارت ، دو استارت و... همین یکی رو کم داشتم. گوشی رو از تو ماشین برداشتم و بلافاصله شماره هلن رو گرفتم. بعد چند ثانیه صدای مزخرف بوق های مشغولی اعصابم رو خورد کرد. در ماشین رو بستم و پیاده به سمت جاده حرکت کردم. جاده بیش از حد خلوت بود. آرام قدم بر داشتم تا با دقت بتونم زیر نظر داشته باشم. صدای پایی و خش خش برگ ها باعث شد صبر کنم. با دقت اطراف رو نگاه کردم که صدای اس ام اس گوشیم بلند شد. پیام رو باز کردم: ( صدای خش خش برگ ها تو رو یاد چی می اندازه ؟ ) چشم هام رو بستم و در خاطرات قوطه ور شدم. (فلش بک) + مامان توهم بیا بریم دیگه من حوصلم سر می ره. - مگه قراره کجا بری تو این هوای سرد؟ + بابا میگه راه رفتن بین انبوه برگ ها و شنیدن خش خش برگ ها خیلی خوبه. - آخه دخترم هوا سرده کجا می خوای بری؟ من نمیام تو هم نرو. تازه اون جایی که می برتت خطرناکه. خنده ی مستانه ای کردم. + مامان چی میگی؟ خطر چیه؟ ما فقط می خوایم یکم بگردیم اگه تو نمیای با بابا می رم. - چی کار کنم هر جور دوست داری فقط مراقب باش لباس گرم بپوشی خب؟ بوسه ای روی لپش کاشتم و گفتم حتما. با شوق لباس هایم رو پوشیدم و با یه خدافظی بلند از مامان به سمت حیاط رفتم. بابا رو دیدم که لبخند زنان گفت: - این شوقت نشون میده موفق شدی مامانت رو راضی کنی درسته ؟
  47. 1 امتیاز
    # پارت_ دوازدهم تکانی به خود داد و بلند شد. بدون این که نگاهی به من بیندازد ، به سمت موتورش رفت . یه لحظه مکث کوتاهی کرد و به عقب برگشت . کلاه کاسکتش را از روی سرش برداشت. چهره اش مشخص نبود . تاریکی ماه کمی از چهره اش را روشن کرده بود . با دقت به چهره اش نگاه کردم. چشم های طوسی تیره که رگ های قر مز از خشم در چهره اش پیدا بود . این چهره آشنا بود . به سمتش حرکت کردم. اون هم قدمی به سمتم برداشت . نیشخندی زدم. سایه: دنیاخیلی گرده مگه نه ؟ کارت به جایی رسیده که دنبال من راه افتادی؟ آهان یادم اومد. اومدی این جا تا عاقبت کارم رو تلافی کن. خب متاسفانه نقشت نگرفت. پوزخندی زد. پاکت سیگاری رو از جیب شلوارش بیرون آ رد و با فندک یه نخش رو روشن کرد و طولی نکشید که سیگار کنج لبش جا گرفت و از ان پک عمیقی کشید و دود آن را به سمت صورتم فرستاد. + ازت خوشم نمیاد اما تلافی کارت سرجاشه. این دفعه اگه چیزیت نشده متاسفانه خیلی خوش شانس بودی. لبخندی به چهره ریلکسش زدم. سایه: من نه از تو می ترسم نه از کسی. حتی برام مهم نیست کی هستی و از کجا اومدی شدی بلای جون من؟ + این قدر مطمئن نباش. سرنوشت تعیین نمی کنه که تو چی می خوای. سایه: من همه چی رو تعیین می کنم. همه چی رو دست های منه. تو من رو نمی شناسی پس بهتر ساکت شی. + به زودی مشخص میشه. فقط اون موقع میفهمی این حرفم یعنی چی ! نیشخندی زدم. سیگار را از لای انگشتانش بیرون کشیدم و پک عمیقی به آن زدم. بعدش هم زیر پام انداختم و آن را له کردم . سایه: مثل همین سیگار له می شی به خاطر کاری که کردی. + من له شدن رو دوست دارم اما سوزوندن تو رو بیشتر دوست دارم. به سمت موتورش رفت و کلاه کاسکت را سرش کرد و بهم نگاهی از سر بی تفاوتی انداخت و گفت: + بدرود.
  48. 1 امتیاز
    ا فصل سوم صنم روی نیمکت نشسته بود و به اطراف نگاه می‌کرد هوای گرم کلافه‌اش کرده بود. با مقنعه‌اش بازی کرد، حرارت شدید آفتاب مستقیم به روی پیشانیش سر می‌خورد، عرق زیر چشمانش جمع شده بود. عینکش را برداشته، صورتش را پاک کرد دوباره عینک را سرجایش بازگرداند به ساعتش نگاهی انداخت، از دوازده گذشته بود در دل دوتا فحش نثار شیوا کرد عصبی گوشی‌اش را بیرون آورد تا خواست شماره اش را بگیرد سر و کله‌اش پیدا شد، بدون اینکه کوچکترین توجهی به حالت جبهه گرفته‌ی صنم نشان دهد، دستانش را دور شانه‌های او حلقه کرد محکم او را به آغوش فشرد و گفت: - ببخش دیر کردم اخم‌های صنم بیشتر درهم کشیده شد: - همین؟ میدونی چقدره منو اینجا کاشتی؟ شیوا با لودگی پاسخش را داد: - خوبه که، یه کم بیشتر قد می‌کشی... ببینمت و با نگاهی دقیق سرتاپای صنم را از نظر گذراند و با جدیت ادامه داد: - آره بزرگتر شدی، حداقل یه سه چهار سانت بلندتر شدی... فقط حیف خوب آبیاریت نکردن خشک شدی صنم با صدایی جیغ مانند گفت: - خشک شدم؟ یه نگاه به سر و لباسم بنداز بوی عرقم همه دانشگاه رو برداشته، زیر آفتاب نصف شدم. شیوا حالتی حق به جانب به خود گرفت دستی به کمر زد و گفت: - دروغ نگو تو از اول بو گندو بودی، تازه تو تا دیروز ربع هم نبودی چه برسه به نصف -مسخره بازی درنیارها - زکی من مسخره بازی درمیارم یا تو، بیست سالتِ هنوز نمی‌دونی چطور باید با بزرگترت حرف بزنی... تازه خیلی هم لطف می‌کنم جواب توی نامرد رو میدم... تو این چند وقته یه خبر از من نگرفتی ببینی زنده‌ام یا مرده. صنم نفس عمیقی کشید : - وقت نشد تو که میدونی وضعیت خونه چقدر بهم ریخته است -آره میدونم اما دفعه‌‌ی آخرت باشه اینطوری دل نگرانم میکنی نه تماس می‌گیرفتی نه جواب تماس‌هام رو میدادی نمی دونی چه حالی داشتم. - ببخش دیگه اینکارو نمیکنم... فقط شرط داره، باید حتما آدم بشی. شیوا پشت چشمی نازک کرده گفت: - شرمنده‌ی روحیه‌ی ورزشکاریتم اونوقت هیچ کس نیست جای قندِ عسلی مثلِ من رو پر بکنه. شیوا روی صندلی جابه جا شد و با نفس عمیقی ادامه داد: - اما از حق نگذریم خیلی دلتنگت شدم خبری ازت نبود سر کلاسام که نبودی اصلا حال درس وکتاب رو نداشتم صنم-درگیر بودم دیگه شیوا-هنوز وضعیت خونه وخیمه؟ صنم- نه اونقدر ،بهتر شده شیوا-خدا رو شکر خیلی نگران بودم صنم- دیگه داریم با این مسئله کنار میایم شیوا-خاله لیلا چطوره؟ دیگه بی‌قراری نمی کنه؟ صنم- تقریبا همه دارن مرگ آقاجون رو می‌پذیرن... باورم نمیشه که یک سال بدون حضورش گذشته. شیوا دستش را روی شانه‌ی صنم گذاشت و گفت: - گریه نکن زشته جلو بچه ها خودت رو کنترل کن صنم آرام چشمانش را پاک کرد : -دلتنگی اذیتم میکنه شیوا... من زیاد وقت نکردم ببینمش زود بود بره... قلبم داره می‌ترکه. شیوا-میدونم اما به مرور زمان با نبودش کنار میای صنم-شیوا تو چند سالت بود زمانی که بابات از دنیا رفت؟ شیوا- دوم دبیرستان بودم... خدا رحمتش کنه خیلی بهش وابسته بودم غصه داغونم کرد مرگش خیلی روی روحیه‌ام تاثیر گذاشت. صنم- میتونم درک کنم که اون روزا چه حالی داشتی دوست دارم زودتر از این کابوس خلاص بشم اما میدونم تا عمر هست این غصه تو دلم می‌مونه. شیوا-نه عزیزم زمان خیلی چیزها رو کمرنگ می‌کنه وقتی درگیر زندگی میشی دل مشغولی و مشکلات فرصت سرخاروندن رو ازت میگیرن دیگه وقت نمیکنی مدام به پدر بزرگت فکر کنی کم کم غصه ات کم رنگ میشه و فقط از پدرت یه خاطره می‌مونه. صنم با چشمان گرد شده به صورت خیس از اشک شیوا نگاه کرد و گفت: - حالا تو چرا داری گریه میکنی؟ شیوا-دلم واسه بابام تنگ شده کمی بعد هر دو آرام گرفتند صنم به طرف جمعی از بچه ها چرخیده و به آنها نگاه می‌کرد بازار خنده و شوخی در میانشان داغ داغ بود انگار که هیچ دغدقه ای نداشتند، در دل نسبت به آنها حسادت کرد دست شیوا روی شانه‌اش نشست به طرفش چرخید شیوا با لبخندی گفت: - کجایی؟ صنم-همین جا شیوا- با اینکه عمراً اما اشکال نداره فضولی نمی‌کنم... بریم نهار بخوریم؟ صنم به ساعتش نگاه کرد : - زود نیست؟ شیوا-نه عزیزم کلاس داریم باید زود بریم.
  49. 1 امتیاز
    نام رمان : خدای تاریکی نام نویسنده : سپهر . س ژانر : تخیلی ، غمگین خلاصه : شاین شب قبل تولدش خوابی می بیند، وقتی از خواب بیدار می شود که با کابوسش مثل آیینه رو به رو شده است. زندگی اش در دست تغییر قرار می گیرد، حقایقی را می فهمد که بسیار تلخ هستند. درگیر دنیای ناشناخته می شود؛ این شروعی بی پایان است. مقدمه : آنگاه که زاده شود سیزدهمین شاهزادهِ ای از دنیای سیاه ، آخرین پیشگویی ،اولین پیشگو به حقیقت می پیوندد . سرنوشت همگان تغییر می کند و دروازه های آینده به روی محارم بسته می شودند . حقایقی تلخ شکل می گیرند و حقیقت، شکل تازه ایی به خود می گیرد . درآن دم که قدم در دنیایی ناشناخته می نهد ، دنیایی پر از شگفتی و خیال که در آن هر کاری ممکن است.
  50. 1 امتیاز
این صفحه از تخته امتیازات بر اساس منطقه زمانی تهران/GMT+03:30 می باشد
×
×
  • جدید...