رفتن به مطلب
آخرین اخبار
  • به انجمن کتابساز خوش آمدین : لطفا بعد عضویت حتما با مقررات و قانون کتابساز آشنایی داشته باشید از این که مارو انتخاب کردین سپاس گذاریم
نحوه ی گذاشتن مطلب در انجمن
درخواست طراحی جلد برای رمان
قوانین و راهنمای ارسال کتاب در حال تایپ فراخوان جذب ویراستار + آزمون ویراستاری

تخته امتیازات

  1. N.a25

    N.a25

    مدیر تالار


    • امتیاز

      41

    • تعداد ارسال ها

      958


  2. fatemeh.vd

    fatemeh.vd

    مدیر کل انجمن


    • امتیاز

      34

    • تعداد ارسال ها

      2,453


  3. sevma ghaffari

    sevma ghaffari

    ویراستار انجمن


    • امتیاز

      26

    • تعداد ارسال ها

      338


  4. ~sarvin~

    ~sarvin~

    پلیس انجمن


    • امتیاز

      23

    • تعداد ارسال ها

      712



مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز از زمان پنجشنبه, 24 مرداد 1398 در همه بخش ها

  1. 5 امتیاز
    سلام سلام سلام اقا ی خبر توپ اوردم براتون ... خبر اول برا ناظرای عزیزمون :‌ هر ناظری ک بتونه نویسنده اشو تشویق کنه ک رمانش رو کامل کنه و به پایان برسونه به ازای هر رمان کامل شده اش ۲۰ تومن از انجمن حقوق میگیره . خبر دوم برا ویراستار هامون :‌ هر ویراستاری ک سایت بزرگ کتابساز جای خیانت نیست کامل شده بالای ۱۵۰ صفحه رو ویرایش کنه و در زمان معین تحویل بده ۳۰ تومن از انجمن حقوق میگیره . زیر ۱۵۰ صفحه حقوق به ۱۰ الی ۲۰تومن کاهش پیدا میکنه خبر سوم برای نویسنده هامون :‌ هر نویسنده ای ک رمان اختصاصی برای انجمن ما بنویسه . رمانش تو تیم بررسی میشه بین ۸۰ تا ۱۵۰ قیمت میخوره و ما ازش رمانش رو میخریم . خبر چهارم برای طراح های انجمن :‌ ی ایده نو . جذاب و گرافیکی خوب ب انجمن بدید به ازای هر ایده ۵ تومن از انجمن حقوق بگیرید. منتظر خبرای بهتر از ما باشید مدیریت کتابساز @fatemeh.vd @admin
  2. 5 امتیاز
    مژده مژده ی حرکت باحال از طرف مدیران کتابساز دوستاتونو به انجمن بیارید و کسب در امد کنید هر کسی دو عضو فعال برای انجمن بیاره ک یک هفته فعالیت داشته باشه ۱۰ هزار تومن از مدیریت دریافت میکنه اما خبر بهتر اخر هر ماه قرعه کشی ۱۰۰ تومنی داریم شرکت کننده های این قرعه کشی کیان ؟‌ کسایی ک ۲۰ تومن کاربر رو گرفته باشن پس عجله کنید . هرکی عضو اورد زیر این تاپینک اسماشونو تگ کنه
  3. 3 امتیاز
    نام رمان : ماموریت ویژه نام نوسینده :فاراگل .کاربر انجمن . ژانر : کمی طنز . پلیسی . عاشقانه خلاصه : تو رمانه ما یک دونه پسر نه بلکه چهارتا پسر هستن که عاشق دختر قصمون میشه ان یه عشق واقعی که مثه رمانای دیگه از عشقشون دست نمیکشن . ولی دختر قصمون عاشق میشه اصلا قلب داره ؟ سخن نویسنده:بخاطر هر غلط املایی ازتون معذرت میخوام . در ضمن پسرا رو برای این تکی تکی اشنا کردم که گیج نشید . خلاصه برای مدیران : همون خلاصه ی اصلی هست
  4. 3 امتیاز
    نرگس جون دو عضو فعال ... فاطمه جان ی عضو دومی رو هم تگ کن جایزه اتو بگیر
  5. 3 امتیاز
    من یکیرو اوردم که درحال تایپ کردن رمان سلیم| فاطمه کاربر انجمن کتابساز هستش و شرایطش رو به ادمین گفته ولی نمیتونم اسمشو تگ کنم
  6. 3 امتیاز
    با تشکر از نسترن جان که وقت گذاشتن اگه سوالی هست تو این تاپینک میتونید بپرسید با تشکر @نرگس متولی مدیر تالار کتاب
  7. 3 امتیاز
    سلام بر دوستای گل کتابسازی یه مصاحبه توپ داریم از نویسنده ی خوب انجمن @N.a25 امید وارم خوشتون بیاد خودتون رو معرفی کنید؟ نسترن اکبریان با نام اختصاری(n.a25) چیشد که تصمیم گرفتید به دنیای نویسندگی قدم بزارید؟ علاقه توی هر زمینه ای شرطه اما برای به بنیان رسیدن و شکوفا شدن این علاقه نیاز به یه سری جرقه ها است؛ این جرقه گاها می‌تونه تشویش هایی از سوی آشنایان و حتی گاهی دوستان هست. تصمیم من برای نویسندگی یک جور محک زدن خودم بود. من ادمی هستم که عاشق انجام کار های جدید با سیر هیجان هستم و نویسندگی این موقعیت رو برای من فراهم ساخت پس با عشق و علاقه قدم در عرصه نوشتن گذاشتم.  از چند سالگی دست به قلم شدید؟ حدودا سیزده سالم بود که باتوجه به رمان هایی که خونده بودم تصمیم گرغتم خودم‌، رمانی شروع کنم که باهمایت شدید دوستان روبه رو شد. اولین رمانم رو در سن چهارده سالگی تموم کردم و اکنون قصد دارم اون رو تایپ کنم. چه کسانی مشوق شما بودند؟ مشوق ها واقعا نقش پر رنگی در نویسندگی یا هر زمینه و بحث دیگه ای دارن. در ابتدا مادرم من رو به سمت نویسندگی و در ادامه دوستان و آشنایان من رو به این مسیر سوق دادن. اولین رمانی که خوندید چی بود و در چند سالگی خوندید: من رمان خوندن رو از سن کمی آغاز کردم و از همون ابتدا عقیده داشتم خواندن رمان هایی که به سبک قری و قلم شیوا و محکم نوشته شدن نقش بسزایی در باز کردن فکر و ذهنم داره. اولین رمانی که مطالعه کردم رمان ذهن خالی اثر خانوم هما پور اصفحانی بود و در سن دوازدسالگی رمان خوندن رو اغاز کردم. به چه ژانری بیشتر علاقه مند هستید؟ڗانر برای یک نوشته اولویت چندانی نداره و این سبک نوشتاری و خلاقیت نویسنده در نوشته است که اصولا خواننده ای رو جذب می‌کنه. برای مثال رمانی که پیرو تکرار و کلیشه باشه محبوبیت چندانی نداره و در نظر من رمانی می‌تونه موفق باشه که فضاسازی ناب، توصیفات وسیع و جدید و شخصیت پردازی قویی داشته باشه. اگر این موارد در هر رمانی رعایت بشه قطعا رمان با هر ژانری محبوبیت داره و بازتاب خوبی در نظر خواننده می‌ده. علاقه به ژانر خاصی ندارم و هر ژانر مطالعه می‌کنم به شرطی که رمان ارزش خوندن رو داشته باشه! پایان خوش یا تلخ؟ این هم بستگی به سیر رمان درحال تایپ یا تایپ شده داره. گاهی رمان مستعد این هست که پایان رو به خوشی برسونه اما این خوشی وفتی ارزشمنده که خواننده متوجه پایان رمان نشه. برخی از رمان ها هم باید پایان تلخی داشته باشن چون سیر نوشتاری رمان و حتی مواردی علاقه شخصی نویسنده این رو تعین می‌کنه که این رمان به خوبی یا بدی پایان پیدا کنه. من به شخصه طرفدار رمان هایی هستم که مشخص نیست چه نوع پایانی در انتظارشه و در پایان خواننده رو غافلگیر کنه. بهترین رمانی که خوندید چی بود؟ سایت بزرگ کتابساز جای خیانت نیست هرچند کوتاه و ضعیف باشه از ارزشی برخورداره که مسبب اون وقتی هست که نویسنده برای اون می‌زاره. رمان های زیادی خوندم که لایق اسم بهترین هستن. برای مثال: کنیز ملکه مصر شام مهتاب مردی که می‌خندد و... نویسنده ی مورد علاقه تون؟به شخص خاصی علاقه ندارم. تا حال چه رمان هایی رو به تحریر در اوردید؟ من از ابتدای شروع نویسندگی رمان های زیادی نوشتم که تنهاهدفم از نوشتنشون تقویت قلم بود. معمولا نوشته هام رو توی دفتر انجام می‌دم و درصورت لزوم و شایستگی اون هارو توی فضای مجازی به اشتراک می‌زارم. رمان های نوشته شدم من سه رمان کامل توی دفتر و دو رمان در حال تایپ هست. همچین پنج داستان کوتاه اتمام شده دارم. کدوم از نوشته هاتون رو بیشتر دوست دارید؟ برای تمام نوشته هام ارزش قاعلم و هرکدوم رو به سبکی دوست دارم. برای مثال رمان اتشین ترین رز سرخ چون اولین رمانم بود از ارزش بالایی برای من برخورداره و رمان بارش افتاب به علت اشاره به برخی مشکلات جامعه برام ارزشمنده. حساس ترین انتقاد در کاراتون؟ معمولا توی کار هام حساسیت چندانی ندارم اما بلعکس اگر برای مثال انتقاد رمانی بر گردنم باشه سعی میکنم بهترین کار رو اراعه بدم. توی رمان های خودم هم حساسیت بالایی روی بارش آفتاب دارم همچنین داستان کوتاه درتار و پود مرگ به علت واقعی بودن موضوع. چه چیزی باعث شد انگیزتون در نوشتن بیشتر شه؟من انگیزه کافی برای نوشتن رو داشتم😂 اما منکر این نمیشم که علاقه های کسایی که رمان هام رو می‌خونن باعث انگیزه گرفتنم نمیشه. آیا جز نوشتن رمان و به نوشتن شعر علاقه مندید و تا حال شعری گفتید؟ بله من قبل از نویسندگی شعر می‌نوشتم و علاقه شدیدی به بازی دادن کلمات، دارم. شعر نویسی چیزی هست که همراه با مادرم انجام می‌دم و هردو باهم شعر می‌نویسیم! حتی همین الان مقدمه چند رمان و داستانم نوشته خودمه که چند مورد در قالب شعر هست. آیا تا حالا رمانی رو با همکاری کسی نوشتید؟ من هیچ وقت حاضر نمی‌شم رمانی رو با کسی شریک بشم مگر اینکه به استعداد و توانایی طرف مقابلم باور داشته باشم. خیر تاکنون رمان مشترکی ننوشتم اما به تازکی رمان کوتاهی به اشتراک یکی از دوستانم شروع کردم. قصدتون در نویسندگی در آینده تون چیه؟ آیا قصد این رو دارید که کاراتون رو به چاپ برسونید؟ بله قطعا همین‌طوره چون نویسندگی در مجازی تنها به تقویت قلمم کمک می‌کنه و من در آینده ایده های اصلیم و رمان های مورد علاقم رو چاپ خواهم کرد. اگر در هر شغلی مشغول به کار شدم نویسندگی بخشی از منه و همیشه همراهم خواهد بود. آیا جز نویسندگی در عرصه و کار های دیگه فعالیت دارید؟ دل نوشته نویسی، شعر نویسی‌، خطاطی، نقاشی، طراحی 😂ادامه ندم بهتره😂 مدتی هم در حرفه مینا کاری فعالیت داشتم. سرگرمی ها و تفریحی خاصی دارید؟ قطعا همینطوره. تفریح من همون چیز هایی هست که در بالا اشاره کرد و گاها صحبت و بیرون رفتن با دوستان و خوانواده. دنیا و زندگی رو چجوری میبینید؟ دنیا از نظر من یه مکعبه. یه مکعب نامرعی که برای عبور ازش شرایطی هست.معکبی که اگر با استعداد و نشون دادن خودت بتونی از گوشه ایش بیرون بیای توان موفقیت رو داری. یا اون رو دایره ای تصور می کنم که سطحش خالیه! و من برای پیشرفت و زنده ماندن یا به قولی زندگی کردن باید به خودم متکی باشم. زندگی مثله آبه. اگه اون رو بخوای محکم توی مشتت بگیری متلاشی میشه و نابود. اما اگر با صبر دستت رو مشت کنی آب همواره توی مشتت جریان داره. اسطورتون در زندگی و نویسندگی چه کسی هست؟ شخص خاصی مد نظر ندارم. دیدتون به دنیای رمان و داستان نویسندگی چیه؟ یه دنیایی که مکان تجربه هر اتفاقی رو برای نویسنده فراهم می‌کنه. در واقع نویسنده در قالب رمانی که می‌نویسه زندگی می‌کنه پس می‌تونه هر چیزی رو به تصویر بکشه. دنیای نویسندگی محدودیت نداره و تا هرجایی که مغز نویسنده کشش داشته باشه قابل پیش رفتنه. آیا از نظر شما نویسندگی در فضای مجازی آینده ای داره؟ غیر از شناخته شدن و تقویت قلم نه! بزرگترین آرزوتون: شاد بودن تمام دل ها چطور با انجمن کتابساز اشنا شدید؟ توسط یکی از دوستان معرفی شدم. پیشنهاد یا انتقادی از انجمن دارید؟ ترجیح میدم بیان نکنم چون مشکل خاصی نیست. با چه کسی تو انجمن صمیمی هستید: تمام افرادی که اینجا میشناسم برام عزیزن. پیشنهاد یا نصیحت به کسانی که قصد دارن پا در عرصه نویسندگی بزارند چی هست؟ کسی که واقعا بخواد وارد دنیای نویسندگی بشه به نظر هیچ کس احتیاج نداره. کسی که واقعا علاقه به نوشتن داره سعی می‌کنه بدون توجه به نظرات ضد دنبال علاقش بره و حرف اصلی همینه باید دنبال علاقه رفت یا بهتره بگم باید صبر کرد و دید که نویسندگی تورو به کجا می‌بره. پیشنهاد می‌کنم در ابتدا مطالعه بالا داشته باشن و بعد نویسندگی رو شروع کنن. و حرف آخر؟ فک کنم خیلی حرف زدم بهتره سکوتکنم😂❤
  8. 3 امتیاز
    *** تا بهزیستی راه زیادی بود ولی دوست داشتم پیاده برم . با پول هایی که امروز دزدیده بودم انرژی گرفتم. از مترو خارج شدم و وارد پیاده رو شدم . هدفونم رو از تو کیفم درآوردم و با بلوتوثش به گوشیم وصل شدم . هدفون رو روی گوشم گذاشتم و آهنگ مورد نظرم رو پلی کردم . داشتم از جلوی یه پیتزا فروشی رد می شدم که بوی لذت بخش پیتزا به مشامم خورد . وایسادم و از پشته شیشه ی پیتزا فروشی داخلش رو نگاه کردم . هوس پپرونی کرده بودم . مردد به ساعتم نگاه کردم ، شش رو نشون می داد . تا هشت وقت داشتم . سرم رو تکون دادم و درحالی که هدفونم رو توی کیفم می ذاشتم وارد پیتزا فروشی شدم . پشت یکی از میز ها ، در انتظار اومدن گارسون ، نشستم . بعد از چند لحظه یه پسر حدودا نوزده ، بیست ساله که از لباس هاش معلوم بود گارسونه به سمت میزم اومد . گارسون : چی میل دارید؟ + پپرونی . گارسون : پیتزا پپرونی؟ فقط سرم رو تکون دادم. گارسون : تا سی دقیقه حاظره . واکنشی نشون ندادم. گارسون وقتی دید ساکتم گفت : - نوشیدنی؟ + نوشابه مشکی . گارسون : حتما . بعدش رفت . اکثر میز ها خالی بود . به غیر از یکی دوتا که اون ها هم دختر و پسرهای جوونی بودن . تعجبی هم نداشت . ساعت شش بود . کی این موقع شام می خوره؟ موسیقی بی کلامی هم پخش می شد که یه جورایی فضا رو دونفره می کرد . هوفی کشیدم و به پشتی صندلی تکیه دادم . شاید بهتره خودم رو معرفی کنم . حتما تا الان یه چیزهایی فهمیدین . اسمم آنیسا هستش . آنیسا رادمنش . درحال حاظر تو بهزیستی زندگی می کنم و یتیمم . هم پدرم و هم مادرم وقتی هشت سالم بود به قتل رسیدن .
  9. 3 امتیاز
    سنگینی نگاهش رو حس کردم . اما توجهی نکردم و از پنجره به بیرون خیره شدم. 10دقیقه بعد ماشین وایساد . کرایه رو حساب کردم و بدون خداحافظی از ماشین پیاده شدم و در رو محکم پشت سرم بستم. چشم چرخوندم تا سوژه ی مورد نظر رو پیدا کنم . لحظه ای بعد نگاهم روی پسری حدودا 25 ساله قفل شد . به لباس هاش نگاه کردم . مارک بود . پشت سرش راه افتادم و زیر نظر گرفتمش. خوشبختانه کتی که پوشیده بود کوتاه بود و می تونستم کیف پولش رو که تو جیب پشتی شلوار لیش بود ، ببینم . به نظر سنگین می اومد. سریع رفتم اون ور خیابون و پا تند کردم تا ازش جلو بزنم . بعد از این‌که چند متری ازش جلو زدم ، دوباره از خیابون رد شدم و شروع کردم به برگشتن از راهی که رفته بودم . دقیقا روبه روم بود و فقط چند متر باهام فاصله داشت . سریعا گوشیم رو درآوردم و خودم رو الکی باهاش مشغول نشون دادم و بعد از چند لحظه ، بوم ! خوردم به پسره . + وای معذرت می خوام ، حالتون خوبه؟ پسره که حالا پخش زمین شده بود ، سرش رو بالا آورد و بهم نگاه کرد. پسر : آره آره خوبم. + من واقعا معذرت می خوام . پسره از جاش بلند شد و درحالی که با نیش شل شده من رو نگاه می کرد گفت : - نه بابا اتفاقه دیگه . مگه یه پسر تو عمرش چند بار شانس این رو میاره که با خانم زیبایی مثل شما برخورد کنه. مصنوعی خندیدم و گفتم : + حالا که حالتون خوبه من دیگه برم ؛ با اجازه
  10. 3 امتیاز
    پارت 3 وقتی که وارد کافه شدم ، یاشار و هادی را دیدم که روی میز همیشگی کنار پیشخوان نشسته بودند . به هادی نگاهی کردم ؛ پسری با موهای قهوه ای سوخته ، چشمانی سبز بسان زمردی درخشان و پوستی سفید با قدی متوسط و لاغر اندام بود . به سمتشان قدم برداشتم ، کنارشان که رسیدم با صدای کمی بلند تر از معمول گفتم : سلام داداش های گل خودم، خوبید !؟ و کنارشان روی صندلی نشستم . یاشار طبق معمول با لبخندی بر لب جوابم را داد: یاشار : سلام داداش خودم ، خوبم تو چطوری؟ + خوبم یاشار جان هادی : سلام داداش شاین گل، چه خبر ها !؟ کم پیدایی! + سلامتی ، سرم مشغول اون پروژه بود به خاطر همین چند وقتی نبودم هادی :اهان، خب به کجا ها رسیدی؟ یاشار : بگو ببینم چی کار تونستی بکنی؟ می خواستم جوابشان را بدم که آقا سعید، برادر بزرگتر هادی و صاحب این کافی شاپ پیشمان آمد . سعید: سلام آقا شاین گل ،خوش اومدی چه خبرها!؟ از جایم بلند شدم و باهاش احوال پرسی کردم : +سلام سعید، ممنونم شما خوبید؟ سعید :خوبم شکر خدا ، خب بچه ها بگید چی می خورید تا براتون بیارم طبق معمول هادی خودش برای هر سه ی ما سفارش داد و آقا سعید هم رفت تا سفارشامون رو آماده کنه . هادی:خب داداش تا کجا پیش رفتی!؟ یاشار : اره بگو چی شد ، بالاخره نتیجه داد؟ +خب چیز خاصی نشده ولی الان درست نزدیک به یک هفته هست که دارم خواب های عجیب و گاهی ترسناک می بینم ، یا وقتی یه جای خلوت تنها هستم صداهای عجیبی می شنوم یا انگار کسی داره من را صدا می زنه اما وقتی به پشت سرم بر می گردم کسی را نمی بینم . هادی :عجیبه، داداش شاید خیالاتی شدی توهم زدی ، مطمئنی ؟ +آره بابا مطمئنم یاشار : داداش این اتفاقات از کی شروع شدند!؟ +یه هفته شایدم بیشتر ، درست از اون شبی که آخرین تمرین را داشتم انجام می دادم . یاشار و هادی هردو باهم پرسیدن : یعنی می گی جواب داده!؟ +آره فکر کنم، دقیق نمی دونم در حال حرف زدن بودیم که سعید سفارشات ما را آورد و روی میز گذاشت ؛ نوش جانی گفت و ما را تنها گذاشت . مدتی در سکوت سپری شد که متوجه نگاه خیره آن ها به خودم شدم ، سرم را به نشانه چیزی شده تکان دادم که یاشار به حرف آمد: یاشار : خواب هایت را تعریف کن ، چی ها می بینی مثلا؟ + خب اوایل توی خواب موجودات عجیبی را می دیدم. در یک تالار بزرگ که از سنگ مرمر سیاه با رگه های سفید مزین شده بود. موجودات زیادی تو اون تالار جمع شده بودند و با زبونی ناشناخته حرف می زدن . موجوداتی که حسی همانند تنفر و مرگ را به آدم القاء می کردند تا این که دیشب یک خواب متفاوت ، اما ترسناک تر از بقیه دیدم یاشار:چه خوابی!؟ هادی: زود تر بگو +باشه بابا چرا هولم می کنید ، الان می گم؛ خب دیشب خواب دیدم که شب تولدمه . تو خونه جشن گرفته بودیم که نزدیک های نصفه شب برق های خونه قطع شدند ، بعد کم کم هوای خونه سرد شد و صداهای عجیب و ترسناک شنیده شدند . همه ترسیده بودند و از ترس نمی تونستن هیچ تکونی بخورن . بعد از اون ، سایه های سفیدی ظاهر شدن. در اول فکر کردم توهم زدم ولی بعد از چندین لحظه ، سایه ای متفاوت و درخشان از بینشون جلو اومد و با صدای عجیبی شروع به حرف زدن کرد که تو کل خونه انعکاس پیدا کرد. همین بعدش بیدار شدم . یاشار و هادی هم زمان پرسیدن چه صدایی . اندکی بهشان خندیدم و وقتی که دیدم دارند چپ نگاهم می کنند ادامه دادم : + یه صدایی به سردی یخ گفت درود بر سیزدهمین شاهزاده دنیای سیاه
  11. 3 امتیاز
    پارت 2 _ درود بر سیزدهمین شاهزادهِ دنیای سیاه ناگهان از خواب پریدم. ترس تمام قلبم را در آغوش گرفته بود و اجازه ی حرف زدن را به من نمی داد. روی بدنم عرق سردی نشسته بود، لباس های خیس از عرق به بدنم چسبیده بودند و حس بدی را به من القا می کردن. در شوک بزرگی حاصل از خواب ترسناکم بودم .سعی کردم با کشیدن نفس های عمیق ، آشوب درونم را خاموش کنم. آشوبی که ناشی از این خواب ترسناکم بود. ناشی از این خواب عجیبم بود. بعد از این که به حال عادی برگشتم، دستم را بر روی پیشونیم کشیدم. به ساعت روی عسلی کنار تخت نگاه کردم ، ساعت 45 : 7 دقیقه صبح یکشنبه، 13 اُم شهریور ماه بود. از تخت خوابم بلند شدم و به سمت حمام رفتم تا دوش بگیرم، بلکه بتوانم این خواب مزخرف را به فراموشی بسپارم و از شر این لباس ها که به بدنم چسبیده بودند خلاص شم. بعد از تقریبا نیم ساعت از حمام در اومدم. سریع موهایم را خشک کردم و لباس هایم را از کمد برداشتم. یه شلوار لی مشکی با تیشرت مشکی جذاب پوشیدم. تو آیینه قدی به خودم نگاه کردم، موهای سفید و لَخت، چشمانی به رنگ طوسی ، قد متوسط و اندامی ورزشکاری که براش زحمت زیادی کشیده بودم. موهای لَختم را مرتب کردم . عینک دودیم را برداشتم و به سمت در قدم برداشتم. در حال پوشیدن کفش هایم بودم تا بیرون برم که مامانم من را صدا کرد: _ شاین نگاهی به چهره اش انداختم، چشم هاش محبت را فریاد می زدند و در چهره اش مهربانی خودنمایی می کرد. ناخداگاه لبخندی مهمان لب هایم شد و با لحن آرومی گفتم: - بله مامان؟! مامان: شب زود برگرد ! + چشم مامان! مثل همیشه بعد این که از خونه بیرون آمدم، موبایلم را در آوردم و به یاشار زنگ زدم.یاشار بهترین دوستم بود پسری قد بلند با موهای سیاه،چشمانی قهوه ایی سوخته وپوستی سفید. قد بلند و ورزشکار. بعد از چند تا بوق برداشت. -به سلام داداش شاین . + سلام یاشی چطوری داداشم؟ -سلامتی چه خبرا؟ سر صبحی یادیم از ما کردی؟! + هیچ بیا کافه کارت دارم به هادی هم زنگ بزن بیاد. -چشم داداش. +فعلا. تو کافه می بینمت. -باشه خدافظ. بعد از این که قطع کردم ، یه آهنگ غمگین بی کلام پلی کردم و تو هندزفری گوش دادم . یاشار و هادی بهترین و می شه گفت تنها دوست های من بودن و هستن ، به قدری که همدیگر را داداش صدا می زدیم و واقعا هم مثل برادر هستیم و من از داشتن دوست هایی مثل اون ها خیلی خوشحالم . با رسیدنم به کافه ، از آغوش افکارم بیرون آمدم . آهنگ را قطع کردم و هندزفری را از گوشم درآوردم . سپس وارد کافه شدم.
  12. 3 امتیاز
    فصل اول پارت 1 *راوی (شاین)* روز ها و سال ها به سرعت برای من سپری می شدندو من نمی دانم آیا نوشتن این خاطرات درست است یا خیر؟! از لحاظ احساسی، نه بهتر است بگویم از صمیم قلب دوست دارم که بخشی از خاطراتم را بنویسم، خاطرات دوران جوانی و نوجوانی اَم را ! دورانی پر از فراز و نشیب ها، پر از اتفاقات باور نکردنی و غیر عادی که هر کدامشان می توانند، مسیر زندگی هر فردی را تا ابد عوض کنند . اتفاقاتی به دور از باور که در فکر هیچ موجود زنده ایی نمی گنجد. نمی دانم از کجا آغاز کنم؟ شاید بهتر باشد از دوران 16 سالگی اَم آغاز کنم، زمانی که کم کم به حقایقی پی بردم که زندگی اَم را دگرگون ساخت . زمانی که در هر کجا قدم می نهادم حضور اشخاصی را احساس می کردم که دورا دور در تعقیبم بودند اما زمانی که به پشت سر خود باز می گشتم کسی را نمی دیدم . با خود می گفتم شاید تمامی این ها تصویری از تخیلات خویش باشند . گاهی اوقات نیز در خواب ، رویاهایی می دیدم که باورشان برایم دشوار بود . رویاهایی که گاه در حدی واقعی به نظر می رسیدند که انگار تکه ایی از گذشته ام هستند ، گذشته ایی تلخ و باور نکردنی که آنها را به یاد نمی آوردم ،گویا در اثر حادثه ایی آن ها را به فراموشی سپرده بودم ، اما احساسی در درونم مهر تایید بر این رویاها می زد . رویا هایی نظیر سقوط امپراطوریِ مردمانی که شکوه و عظمت شان بر زبان تمامی ابعاد بود . تا این که پی به حقایقی بردم که باورشان برایم دشوار بود و باعث تغییر زندگی من شدند ، حقایقی بسی تلخ که از آن روز نحس آغاز گردیدند، شب قبل از تولد 16 سالگی اَم. در آن مدت خواب هایم در حدی ترسناک و واقعی بودند که هنگام بیدار شدن از خواب تا مدتی توان تکان خوردن از جایم را نداشتم در خواب هایم موجوداتی را می دیدم که تا به حال نظیرشان را ندیده بودم ، شاید داستان هایی در مورد موجوداتی که هیچ انسانی ندیده ، شنیده بودم. اما دیدن آن ها در خواب هایم برایم غیر ممکن و غیر قابل باور بود موجوداتی که به خوابم می آمدند و به زبانی ناشناخته با من سخن می گفتند ، زبانی که تنها اثری که از خود به جا می گذاشت تنها سر درد بعد از بیدار شدنم از خواب بود . تا آن گاه که آن خواب را دیدم . خوابی متفاوت تر از بقیه *شب تولد* شب هنگام بود، در خواب خانه ی خود را می دیدم . هنگام جشن تولد 16 سالگی اَم بود . بعد از تمام شدن جشن همه جا در تاریکی محض فرو رفت . خاموشی که سراسر خانه را در خودش فرو برد.افراد حاضر از ترس ، توان تکان خوردن نداشتند، صداهای عجیب به گوش می رسید وگاه سایه های سفیدی دیده می شدند ،سایه هایی که از وجودشان مطمئن نبودم و حضورشان را فقط از خطای دید تلقی می کردم. بعد از لحظاتی صدایی به سردی یخ،بر فضا طنین انداخت، صدایی که سوز عجیبی در تک تک کلماتش وجود داشت . با بر زبان آوردن تک تک کلمات توسط آن صدای مرموز خانه به لرز در می آمد، صدایی که انگار در ذهن تک تک اهالی خانه طنین می انداخت و رُعب و وحشت را به دل اهالی خانه وارد می کرد.
  13. 2 امتیاز
    این پیام خودکار می باشد قوانین انجمن : http://forum.ketabsaz.info/announcement/1-قوانین-انجمن/
  14. 2 امتیاز
    نام داستان: غروب غم. نام نویسنده: فاطمه کامیاب. هدف از نوشتن: هدف خاصی ندارم! ساعات پارت گذاری: نامعلوم. خلاصه: دختری دوازده ساله به نام یغما که توی یه خانواده ی پنج نفره بزرگ شده. خانواده ای که هیچ وقت ندیدنش، نسبت بهش بی تفاوت بودن و همیشه اذیتش کردن. خواسته یا نا خواسته با حرف ها و رفتارهاشون قلب کوچیکش رو رنجوندن. دخترک قصه ی ما، برای رهایی از اون موج منفی حاکمِ در خانه، تصمیم می گیره با مردی که سیزده سال از خودش بزرگ تره ازدواج کنه. و حال سوال من اینه، ایا یغما خوشبخته و به اون ارامش و شادی که ارزوش بوده رسیده؟ مقدمه: با ارزوی براورده شدن رویاهایم پا به حریمت گذاشتم. حریمی که به قتل گاهم بدل شد! قتل گاهی از جنس خرد شدن، تحقیر شدن و نادیده گرفته شدن! هه! چه خیال ها که در خواب شبانه، بهم نمی بافتم. با چه شوقی به سمتت امدم و تو... نه! نمی خواهم به یاد بیارم. ان روز های یکنواخت و کسل کننده، ان شب های نحس و شوم را دیگر نمی خوام به یاد بیارم. تمام می شود... اری، به زودی غم های من نیز غروب خواهند کرد. نکته مهم: این داستان روایت گر زندگی دختری هست که خودم شاهد زندگی دردناکش بودم و هستم. هر انچه که می نویسم، خط به خط و کلمه به کلمه، تمامش واقعی هست. البته ناگفته نماند که ایشون هم در نوشتن کمکم می کنند.
  15. 2 امتیاز
    نام رمان:سلیم نام نویسنده:♡fateme♡ ژانر:ترسناک،تخیلی،عاشقانه خلاصه رمان قبایل مختلفی از موجودات عجیب و تخیلی و واقعی تشکیل شده که قدرتمند ترین آنها سلیم (به معنی آرام که نام قدرتمند ترین قبیله ی جن هاست)بود که به دلایلی نامعتبر و دروغ از بین میبرنش و تعداد کمی ازشون میمون و این مشکلات در زندگی دختری خیلی خیلی تاثیر میزاره و این دختر رو به مرز جنون میبره و تنها عشق و همدمش رو ازش دور میکند.
  16. 2 امتیاز
    نام رمان : عشق ناشدنی نام نویسنده : سوما غفاری / کاربر انجمن کتاب ساز ژانر رمان : عاشقانه ، تخیلی ( با چاشنی کمدی ) ناظر رمان : میترا خالقی نیا ویراستار رمان : میترا خالقی نیا خلاصه ی رمان : دختری که عاشق پسری میشه و عشق بین این دو تبدیل به عشقی میشه که قدرت اون از هر عشقی بیشتره . اما شرایط زندگی این دو نفر با هم متفاوته . دنیای هردو با هم متفاوته . همین تفاوت اجازه ی چشیدن طعم خوشبختی رو به این دو نفر نمی ده . سرانجام دوره ی جدیدی از قدرت و جادو آغاز میشه و تولد قدرت های خطرناک موجب میشه که ... خلاصه برای مدیران : رمان درمورد دختری به این کاتریناست که یه انسان نیست اما برعکس پسر قصه یه انسانه . کم کم این دو تا عاشق هم میشن . البته برای رسیدن به هم دعوا و مشکلات زیادی اتفاق می افته . بعدا با عشق این دو تا شرایط قدرت هایی که قدرت کاترینا رو محدود می کنه عوض میشه و همه خواستار جدایی کاترینا از عشقش میشن اما آخر سر کاترینا کاری می کنه که به همه چیز خاتمه میده . مقدمه : عاشقت شدم . عاشقم شدی . دچار عشقی سوزان شدیم و در عشق هم زندگی را خلاصه کردیم . اما اشتباهمان همین جا بود . ما فقط خوبی های زندگی را خلاصه کردیم و یادمان رفت که تمام دنیا دست به دست هم داده تا ما را از هم جدا کند . اما با این حال ما از عشقمان نگذشتیم و در اخر این دنیا بود کم آورد .
  17. 2 امتیاز
  18. 2 امتیاز
    دوباره طراحی بفرمایید شاعر علی انصاری جابری
  19. 2 امتیاز
    7# این حرفش منظور دار بود. نمی دونستم چی کار کنم، نمی دونستم چجوری خودمو خالی کنم. مستقیم راه اتاقمو در پیش گرفتم و درو محکم بستم که یعنی کسی نیاد، هر چند کسی نمیاد. گیج شده بودم یعنی بابا هم از این که چه اتفاقی توی جنگل میوفته نمی دونه این یعنی چی؟! عصبی بودم و داغون نمی دونستن چیکار کنم می خواستم هر چی تو اتاق بود و بهم بریزم. قلبم داشت به درد میومد ناراحت بودم از این همه سردرگمی. سر جام ایستادم داشتم از بعضی که توی گلوم بود می مردم. آروم سمت صندلی رفتم و نشستم. یاد اون زمانی رو کردم که هر وقت ناراحت بودم اون می اومد و موهامو آروم آ ر وم شونه می کرد. درسته موهان فر بود ولی نرمیش باعث میشد که گره نخوره. دوستم رفت سمت کشوی کنارم، وسایلی رو که منو یاد اون می انداخت گذاشته بودم. چشمم به شونه ی که هر وقت غمگین بودم باهاش موهام و شونده میکرد افتاد. چه روزای بود. از همون کله ی سحر تا شب ساعتهای ده داشتم فکر میکردم مامان هم که چند بار اومد تو اتاق و حرف زد ولی من جوابش و نمی دادم نگرانم شده بود منم فقط به روبه روم خیره شده بودم هیچی نمی گفتم و هیچی هم نخورده بودم. صدای در به گوشم رسید در باز شد و صدای مامان که داشت میگفت
  20. 2 امتیاز
    6# چشمامو با سختی باز کردم. یهو از جام پریدم. به اطراف نگاه کردم که فهمیدم توی خونه ام ، بدنم درد میکرد، ناخونامو نگاه کردم که مثل همیشه فردای اون شب های بدون مفهوم داغون شده بودن. آخه چرا؟ به سمت در اتاق رفتم و درو باز کردم. دنبال بابا گشتم. همه ی اتاقا رو گشتم که دیدم جلوی تلوزیون روی کاناپه درازکشیده، با خشم رفتم سمتش و صدامو بلند کردم: -آخه تو مگه قول... با دیدن ساعت حرفم تو دهنم موند یعنی چی! ساعت پنج و نیم بود و نور خورشید خیلی کم رنگ از لای پرده ی پنجره به صورتم میتابید. نگاهم رو از ساعت به سمت بابا بردم که متوجه شدم خوابه. هی تکونش دادم و صداش زدم ولی جواب نمیداد، صدای در اتاق و شنیدم. چشم چرخوندم که دیدم مامان از اتاق اومد بیرون و برق ها رو روشن کرد. مامان+چی شده این وقت شب؟ من-مامان! مامان+چرا داد میزنی؟ من-مامان من از کی خوابم؟ مامان+چی؟ من-من ازت جواب خواستم. نه سوال! مامان هم که هیچ وقت گیر نبود و دنبال دعوا نبود چند لحظه مکث کرد. +از همون سر شب. -امروز چند شنبه است؟ صدای خسته ی بابا رو شنیدم: بابا+شنبه. متعجب چشم چرخوندم و بهش نگاه کردم. مامان با همون لحن آرومش گفت: مامان+چی شده؟ آروم چشمامو بستم. سرگردون و عصبی بودم با تکبر و صدایی که کنترلش میکردم که بلند نشه گفتم: من-هیچی خواب بد دیدم. بابا دوباره چشماشو بست و با لحنی آروم +منم از همون موقعی که از بی خوابی چشمات سیاهی رفت خوابم برد.
  21. 2 امتیاز
    5# با یا آوریهذخاطرات قطره اشکی از چشمان اومد،همین جور اشک می ریختم که چشمام گرم شد و بخوابم برد ***** چشمام رو آروم باز کردم،چند لحظه احساس کردم یه نفر داره خیره هنگام میکنه سرمو بلند کردم و چرخوندم که یکدفعه...نه،آخه چطوری اون اینجا چیکار میکنه با بهت بهش نگاه کردم و گفتم -بابا تو اینجا +باید همین الان با پای خودت بیای خونه منم با تعجب بهش نگاه کردم -بابا تو کی وقت کردی بیای شیراز آخه +دهن تو ببند و با من بیا همین الان -نه من هیجان نمیام باید بهم بگی چرا هر شبی که ماه کامل میشه تو منو میبری جنگل چ صبحش با این که هیچ زخمی روی بدونم نیست کل بدونم درد میکنه +میخوای بدونی -معلومه که میخوام +پس باید بیای که نشونت بدم تعجت کردم از این حرحرفش که بعد این همه سال میخوای بهم بگه موضوع چیه -واقعا بهم نشود میدیم +آره تردید داشتم ولس ی همون لحظه بلند شدم و رفتم ساکن رو گرفتم وسایلام رو جمع کردم خیالم از دانشگاه راحت بود چون امروز سه شنبه بود من فقط چهارشنبه رو غیبت میکردم و جمعه هم شبی بود که ماه کامل می شد **** الان ساعت یازده شب بود همین چند روز برام قدر چند سال گذشت +پاشو برسم بی سر و صدا بلند شدم و دنبالش راه افتادم تقریبا وسطای جنگل بودیم که یه چیزی مثل سوزن به بازوم وارد شد وقتی به بیرون کشیده شد که بلا فاصله سرم به صورت وحشتناکی گیج رفت و افتادم روی زمین ولی با این حال سعی کردم چشمان رو چند ثانیه دیرتر ببندم که یه نفر سمتم و...
  22. 2 امتیاز
    5# با یاد آوریه خاطرات قطره اشکی از چشمام چکید. همین جور اشک می ریختم که چشمام گرم شد و بخوابم برد. ***** چشمام رو آروم باز کردم. چند لحظه احساس کردم یه نفر داره خیره نگام میکنه! سرمو بلند کردم و چرخوندم که یکدفعه...نه! آخه چطوری!؟ اون اینجا چیکار میکنه!؟ با بهت بهش نگاه کردم و گفتم: -بابا تو اینجا.. +باید همین الان با پای خودت بیای خونه! منم با تعجب بهش نگاه کردم: -بابا تو کی وقت کردی بیای؟ شیراز آخه.. +دهن تو ببند! با من میای، همین الان! -نه! من هیچ جا نمیام، باید بهم بگی چرا هر شبی که ماه کامل میشه تو منو میبری جنگل ؟ چرا صبحش بدنم پره زخمه؟ +میخوای بدونی؟ -معلومه که میخوام. +پس باید بیای که نشونت بدم. تعجب کردم. از این حرفش که بعد این همه سال میخواد بهم بگه موضوع چیه! -واقعا بهم نشون میدی؟ +آره. تردید داشتم ولی همون لحظه بلند شدم و رفتم ساکم رو گرفتم و وسایلام رو جمع کردم. خیالم از دانشگاه راحت بود چون امروز سه شنبه بود من فقط چهارشنبه رو غیبت میکردم و جمعه هم شبی بود که ماه کامل می شد. **** الان ساعت یازده شب بود همین چند روز برام قدر چند سال گذشت. +پاشو بریم. بی سر و صدا بلند شدم و دنبالش راه افتادم تقریبا وسطای جنگل بودیم که یه چیزی مثل سوزن به بازوم وارد شد. وقتی به بیرون کشیده شد که بلافاصله سرم به صورت وحشتناکی گیج رفت و افتادم روی زمین ولی با این حال سعی کردم چشمام رو چند ثانیه دیرتر ببندم که یه نفر اومد سمتم و...
  23. 2 امتیاز
    4# بابا رو دیدم که اومد و کنار سفره نشست. همین جور خیره بهش نگاه کردم که یه نیم نگاه آروم بهم انداخت که با این نگاهش ته موضوع رو گرفتم. چون اون نگاه همیشه پر خشم بود و به همه چیز با تکبر و بی حسی نگاه میکرد. به جز مامان، هر کس دیگه ای بود اگه رفتار بابا رو با مامان میدید میفهمید که بابا دیوانه وار مامان رو دوست داره. پس من خر نیستم حتما یه بلایی سر شهریار اورده. من بوی خون اونو احساس میکنم. چون دو هفته پیشش یه روز که از پله ها افتاده بود و سرش خون میومد و من با استرس به سمتش رفتم پیشونی خونیش رو بوسیدم و تا سه روز باهاش قهر کردم، که چرا از روی پله ها افتاده؟ از شیرین عقلی و شومیه اون روزم لبخند تلخی روی لبم نشست. از اون موقع دیگه شده بودم یه آدم سنگ دل و مغرور که سرگرمیش آزار پدرشه. از هر روشی که میتونستم استفاده میکردم که عذابش بدم. بار ها با فرستادنم به زیر زمین تاریک و سرد خونه منو تنبیه کرد، ولی من هر با خودم میگفتم که باید تاوان سختی هایی که به خاطرت کشیدم، و شهریاری که معلوم نیست کجا چالش کردی رو بگیرم. باید بفهمم که چرا این کار ها رو میکنه؟ هیچ کدوم از روز هام رو بدون فکر به شهریار نمی گذروندم.. به بازی هایی که میکردیم، به حرفایی که بهم میزد.. همیشه بهم میگفت خوشگل منم بهش «میگفتم: -آخه داداش شمل من که خوجل نیستم! اونم منو میذاشت رو کولش و میگفت: +اون چشمای درشت قهوه ای تیرت که مثل گاو میمونه، و اون موهای فرفریه مثل فنرت چی میگه پس؟» منم عصبی میشدم و یکی با دست کوچیکم میزدم رو سرش اونم ادامه میداد. «+فقط پوستت خوش رنگه اونم شانس اوردی، هم رنگ پوست منه» با این حرفش منم قهر میکردم بعد منو از کولش میذاشت زمین و «می گفت: قهر نکن »منم سرش داد میزدم و «میگفتم: -مو های خودت فنریه! چشمای خودت زشته ! اه من دیگه با تو قهرم! اونم بغلم میکرد و میگفت: +ولی خیلی خوشگلی»
  24. 2 امتیاز
    3# دیگه نمی خواستم جواب بدم به خاطر همین گوشی رو قطع و خاموش کردم. از همون بچگی مغرور بودم و زیر بار حرف زور نمی رفتم. خودمو پرت کردم روی تخت، با خودم فکر می کردم که چرا بابا از همون اول سعی داشت منو از اجتماع دور کنه؟ چرا انقدر سختی بهم میداد؟ این سوالی بود برای منو مامان که چرا بابا اینجوری میکنه؟ چرا با وضع مالی متوسطمون که می تونستیم راحتی و آرامش رو داشته باشیم، بابا یه خونه ی دور افتاده، توی یه روستایی از روستا های مازندران زندگی کنیم؟ روستایی که هیچ خانواده ای توش زندگی نمی کرد چون چنتا از مردم روستا توسط جن کشته شدن. ولی با این حال ما از جامون تکون نخوردیم. جالب اینجاست که چرا ما هیچ جنی ندیدم؟! آخه چرا؟ با فکر کردن به اینا یاد تنها هم بازیم افتادم و دلم پر غم شد. یا بازی های که با هم میکردیم.. یاد اون چشمهای خوشگلش، چشمای فیروزه ی دور مشکی درشتش.. یاد پوست تقریبا تیرش یا مو های لخت خرماییش.. شیش سالم بود که همه ی روستایی ها رفتن و فقط و فقط یک نفر غیر از ما مونده بود. اونم به خاطر این که مادر و پدرش توسط جن تسخیر شدن و بعد چند ساعت، از داخل تیکه تیکه شدن و مردن و تنها داداش کوچیکش رو اون جنا بردن، اونم به خاطر بی کسی توی این روستای خراب شده موندگار شد. تنها دوست من بود هر چند از من که شیش سالم بود هفت سال بزرگتر بود اما برای منی که یه مامان ساکت و مظلوم دارم که خیلی کم حرفه، و یه بابای تقریبا بی اعصاب که این بی اعصابیش فقط خصوص من بود که دلیلش معلوم نبود، و فقط بعضی وقت با مامان حرف میزد اونم به خاطر عشق زیادش نسبت به مامان، بهترین دوست بود، بهترین همدم، دیوانه وار دوسش داشتم. همیشه صداش میکردم شمل من اونم عصبی میشد و «میگفت: یعنی انقدر سخته بهم بگی شهریار؟» مامان که صمیمیت منو با اون دید، بابا رو راضی کرد که اون پیش ما بمونه. بابا بعد از دیدن شهریار مخالفت شدیدی کرد ولی نمیدونم چی شد که یهو راضی شد و اینطور شد که یک عضو به اعضای خانوادمون اضافه شد. ولی این خوشی که احساس میکردم طولی نکشید و اون فقط چهارسال پشیمون موندگار شد. زمان گم شدنش هم دقیقا صبح روزی بود که شبش ماه کامل میشد و اون روز صبح هرچقدر دنبالش گشتم پیدا بشو نبود، آخرم مامان صدام کرد برای خوردن صبحونه رفتم و کنار سفره نشستم با خودم «گفتم: حتما پیداش میشه.» همین جور به خودم دلداری میدادم که بوی خونشرو احساس کردم یه نگاه به سمتی که منبع بو بود انداختم که..
  25. 2 امتیاز
    2# ولی فشار ندادم چون قولی که به بابا داده بودم رو نمی خواستم به خاطر یه عوضی بشکنم. صورتم رو به صورتش نزدیک کردم و آروم رفتم کنار گوشش و گفتم: من-میخوای بمیری؟ بعد از زدن حرفم چشمامو بستم تا چشمام به رنگ عادیش برگرده و اعصابم آروم تر بشه. خودمو عقب کشیدم و رفتم و چادرم رو که روی میز گذاشته بودم رو سر کردم. لحظه ای که داشتم از کلاس می رفتم بیرون چشمم به ساکت ترین پسر کلاس یعنی کالجر افتاد که مثل همیشه با دیدنم لبخند کجی زد. یعنی من معنی این لبخنداش رو نمی فهمم! ازش چشم برداشتم و از کلاس زدم بیرون. ***** ساعت پنج صبح بود و منم مثل همیشه این ساعت بیدار میشم و از پنجره به ماهی که در حال محو شدن بود نگاه میکردم. وای نه سه روز دیگه کامل میشه و توی این شبا بابا همیشه منو میگرفت و از خونه میزد بیرون و میرفت عمق جنگلی که از خونمون فاصله ای نداشت. ولی این بار نمی خوام مثل همیشه، این موقع ها پیش بابا برم، میخوام ببینم چرا ماه کامل میشه و منو میبره جنگل و فرداشب چرا هیچی از کارایی که اونجا کردم یادم نمیاد؟ همه جام زخمی میشه این موضوع رو به بابا گفته بودم. بابا گوشیم رو تر کونده بود از بس زنگ زده بود. بالاخره گوشی رو روشن کردم و به تماسای پی در پی بابا و تعداد تماس ها و پیامهای خیره کنندش نگاه کردم. یا خدا!! یعنی چقدر این موضوع براش مهمه که ۶۲ تماس و ۳۲ تا پیام داده؟ همین جور خیره بودم که گوشیم زنگ خورد و معلومه که کیه. بابا با لحن خشنی گفت: +کجایی دختره ی بی حیا؟ حالا روی حرف من حرف میزنی؟! -بابا.. حرفم تو دهنم موند. +خفه شو همین فردا باید بیای خونه! -نه. +چی گفتی؟ -آخه چرا نمیگی؟ چرا همیشه باید اینجوری باشه؟ بابا+ اگه نیای شده از مازندران پا میشم میام میارمت اینجا. فهمیدی؟ بای.
  26. 2 امتیاز
    1# -خانم نکنه زبون نداری دختره چندش چه خوب امسال اومده دانشگاه ما حالا برا ما آدم شده +وای عزیزم چرا جواب نمیدی،آهان کری -ببینم چرا به من گیر دادی؟ +چون حوصلم سر میره گفتم بیام باهات بازی کنم. پیرا و دخترایی که دورش بودن به من نگاه میکردن و مسخرم میکردن، منم هیچی نمی گفتم، چون هرچی باشه میدونستم اگه بخوام جواب بدم زودتر عصبی میشم و باز مثل همیشه کنترلم رو از دست میدادم. توی این سه سال دانشگاه هم حاضر نشدم حتی دوست پیدا کنم، میترسیدم باز به هم بریزم و به هر دلیلی هم که باشه بزنم بترکونم. هرچی باشه به بابا قول دادم اعصابمو اینجا کنترل کنم. حالا هم این الدنگ که نمیدونم از کجا پیداش شده شده محبوب همه و توی ترم آخر داره میرینه تو اعصاب من. +سیلد جون آخه چرا جواب نمیدی؟ نکنه باز سمعکت خراب شده؟ هان؟ عزیزم شیش ماهه داری از این سمعک رو استفاده میکنی و جواب نمیدی. خونسرد از جام بلند شدم و به طوری که انگار هیچ کدوم از اونا وجود ندارم دو قدم برداشتم که هستی( همون دختره)چندش چیزی گفت که خونه به جوش اومد. هستی+اه چه رفتار گوهی داری، معلوم نیست از کدوم نژادی که اینجوری میکنی. اه اه، نچسب کی میخواد تو رو تحمل کنه! سیستم مغزم کاملا به هم ریخت. آتیش گرفته بودم چیزی که خیلی عصبیم میکنه بی احترامی به نژاد و خانوادمه. سر جام ایستادن و چادرم رو آروم از سرم برداشتم و گذاشتم روی میز کنار دستم و آروم برگشتم. با دیدن قیافم کاملا وحشت کرده بود البته اون نه بلکه همه ی بچه های که دورش بودن وحشت کردن. وقتی عصبی میشم خون به مغزم نمیرسه.آروم به سمتش رفتم و بعد از برداشتن دو قدم بهش رسیدم، بعد چهار ثانیه مکس خیلی سریع با یه دست گردنش رو گرفتم.
  27. 2 امتیاز
    پسر محمد علی مهدی پارسا دختر فاطمه نرگس زینب ر
  28. 2 امتیاز
    @imnumber._.4 خلع درجه شد
  29. 2 امتیاز
    کاربران درجه دار و مدیران به اطلاعتون برسونم ک اگه ب مدت یک ماه فعالیتی نداشته باشید مقام از شما گرفته میشه مگر جایگزینی موقت برا خودتون بزارید اسامی کاربران درجه گرفته تو همین تاپینک درج میشه
  30. 2 امتیاز
    سلام کتابسازی های عزیز اماده مسابقه هستید ؟‌ فصل شهریور فصل پر شدن درختا وکلی زیبایی طبیعته ی سوژه پیدا کنید . ازش عکس بگیرید . عکس های قوی میرن برای رای گیری اخر شهریور به عکس منتخبی ک بیشترین لایک رو بگیره 20تومن جایزه تعلق میگیره پس بدویییید بدوییید عکس ناب بگیرید با ی سوژه ناب بعد لایک جمع کنید منتظرتونما مدیر کل انجمن @fatemeh.vd
  31. 2 امتیاز
    سلام دوستان گل . ی توضیح کامل راجبع چجوری کسب هر درجه بهتون میدم خوب مطالعه کنید . کابر عادی : ۵۰ ارسالی کار فعال : ۱۵۰ ارسالی کاربر حرفه ای :‌ ۳۰۰ ارسالی نویسنده :‌ داشتن حداقل یک عدد رمان کامل شده نویسنده حرفه ای :‌ داشتن حداقل سایت بزرگ کتابساز جای خیانت نیست کامل شده + داستان یا دل نوشته های کامل شده یا در حال تایپ نویسنده افتخاری : شرکت در حداقل ۳ مسابقه نویسندگی بقیه درجه ها فراخوان و ازمون دارند . منتظر باشید
  32. 2 امتیاز
  33. 2 امتیاز
    بررسی مبشه و روی سایت قرار میگیره خسته نباشید
  34. 2 امتیاز
    آمین لایک کن دیگه نمیکنمااا😑
  35. 2 امتیاز
  36. 2 امتیاز
    سلام سلام سلام انجمن کتابساز دست ب ی ایده اختصاصی زده برای نظم دادن به پروفایل های تیم ها برای هر تیم یک قالب خاص طراحی شده و اینجا نشون داده میشه دوستان عزیز عکسی ک میخان داخل پروفایلشون باشه رو اینجا میفرستن طراح های ما اون عکس رو وارد قالب میکنن و به شما میدن که رو پروفایلتون بزارید مدیر انجمن مدیر ارشد مدیر تالار ویژه مدیر تالار کتاب مدیر بخش طراحی گوینده کاربر ویژه پلیس انجمن مدیر بازنشسته نویسنده نویسنده حرفه ای
  37. 2 امتیاز
    پارت چهارم با رسیدنمون سکوت رو شکستم و گفتم : + رسیدیم . پسره چیزی نگفت و چند قدم به جلوتر رفت . به دنبالش رفتم . پسره پیش یه چادر و چند تا وسایل دیگه که مخصوص پیکنیک بودن وایساد گفتم : + این ها چیه ؟! پسر : - با دوست هام اومده بودیم پیکنیک که یهو یکی از دوست هام زد به سرش و گفت کی جرعتش رو داره بره داخل جنگل و برگرده ، منم قهرمان بازی درآوردم و گفتم که من می تونم برم . ولی خب ، رفتم و گم شدم . این ها هم وسایل های مائه و مطمئنم دوست هام الان دارن دنبال من می گردن . پسره به اطراف نگاهی انداخت . سپس دوباره رو به من کرد و گفت : - ولی چرا صداشون رو نشنیدیم ؟ + خب ، جنگل خیلی بزرگیه همون لحظه دو تا پسر دیگه از بین درخت ها نمایان شدن که فکر کنم دوست های همین پسره بودن . یکیشون با دیدن پسره پیشش رفت و گفت : × هی ! کوین بالاخره پیدات شد . پس اسمش کوینه ! عجب ! صدای اون یکی دوستش من رو از زیر سلطه ی افکارم درآورد : * پسر می دونی چقدر دنبالت گشتیم کوین : خب تقصیر تامه دیگه . پسری که پیش کوین وایساده بود و اسمش تام بود ، گفت : × تو اعتماد به سقف داری من چی کار کنم ؟ صدام سدی بین مکالمه اشون ساخت . + حالا که دوست هات رو پیدا کردی پس من برم کوین : باشه خداحافظ . + خداحافظ . سپس برگشتم تا برم که صدای کوین رو شنیدم . - درضمن ممنون بابت کمک . از روی شونه ام به عقب نگاه کردم و گفتم : خواهش می کنم . این رو گفتم و راهی که اومده بودم رو برگشتم . دقایقی بعد از جنگل خارج شدم . سوار ماشین جاش شدم و گفتم : + می تونیم بریم . جاش حرفی نزد و ماشین رو روشن کرد و حرکت کردیم . در طول راه ، سکوت فضای بینمون رو اشغال کرده بود ؛ چرا که به خاطر خستگی کسی حرفی نمی زد . جاش من رو به خونه رسوند و سپس رفت تا بقیه رو برسونه ، آخه بینمون فقط اون ماشین داشت . در رو با کلیدهام باز کردم و وارد شدم . تمام چراغ های خونه خاموش بودن و تاریکی به همراه سکوت در همه جای خونه قدم می زد . مزاحمشون نشدم و به اتاقم پناه بردم . بعد از عوض کردن لباس هام ، خودم رو روی تخت انداختم و با لذت فراوان در آغوش خواب فرو رفتم . روز بعد در حال این که صبحانه می خوردم ، داشتم به این فکر می کردم که امروز بیکار بودم و بنابراین باید برای امروز یه برنامه ریزی می کردم . سعی کردم کاملا در افکارم غرق بشم تا راحت تر بتونم فکر کنم اما مامانم با حرفش من رو از افکارم به بیرون کشید و یه سطل آب رو روی برنامه ریزیم ریخت : واسه ی امروز هیچ برنامه ای نریزین چون کار داریم . پرسیدم : + چه کاری ؟! مامانم : باید خونه رو تمیز کنیم . ریتا : چرا ؟! مامانم : همسایه های جدیدمون رو واسه ی شام دعوت کردم . اندکی فکر کردم و گفتم : + همسایه های جدید تو همین خونه ی کناریمون مامانم : آره بابام : این ها کی اومدن ؟ مامانم : دیشب تقریبا ساعت هشت بود که اومدن . اما ظاهرا هیچ بچه ای ندارن چون تنها بودن . + حالا مهمش اینه که بالاخره اومدن . این طوری گفتم چون تقریبا یه ماهه که کامیون میاد و وسایل ها رو می ذاره و میره اما خبری از کسی نمی شه .
  38. 2 امتیاز
    به قتل رسیدن ، چون پلیس بودن . حالا 16 سال از اون موقع گذشته و بیشتر چیز ها از یادم رفته . ولی هیچ وقت لحظه های شکنجه شدنم و اون لحظه ای که پدر و مادرم مردن رو از یاد نبردم و صدالبته کسایی که این کار رو کردن. شاید الان با خودتون فکر کنید ، خوبه دختره پدر و مادرش پلیس بودن که الان دزد شده اگه پلیس نبودن ، ببین چی می شد .خب درواقع کسی نبود که درست و غلط رو به من یاد بده.درسته 8 سال پدر و مادر بالای سرم بوده ولی زمان خیلی کمیه واسه یاد گرفتن راه درست یا غلط. اگه 8 سال پدر و مادر داشتم در عوض 16 سال نه پدر داشتم نه مادر و نه بزرگتری که ادب و این جور چیز ها یادم بده. شاید الان با خودتون فکر کنید خانم مستوفی پس چی کاره بود؟ اما یکی اول باید بیاد به مستوفی ادب یاده بده. با قرار گرفتن ظرف پیتزا روی میز ، از غرق شدن در دریای افکارم نجات یافتم . گارسون نوشابه رو هم روی میز گذاشت و گفت : - چیز دیگه ای لازم ندارید؟ فقط سرم رو تکون دادم . گارسون چند لحظه با اخم بهم نگاه کرد. وقتی دید با سردی بهش نگاه می کنم لب هاش رو به هم فشار داد و با سرعت ازم دور شد. به من چه که ناراحت شد . بیخیال مشغول خوردن پیتزام شدم. تموم که شد رفتم تا حساب کنم. فروشنده : یه پیتزا پپرونی و یه نوشابه درسته؟ فقط سرم رو تکون دادم . فروشنده سرش رو کرد تو ماشین حساب و مشغول وارد کردن قیمت ها شد. دوتا قیمت حساب کردن مگه ماشین حساب می خواد؟ اینم تعطیله ها. فروشنده : پیتزا شد شونزده هزار و پونصد و نوشابه هم می شه چهار و پونصد.جمعا می شه بیست و یک تومن. درحالی که دوتا دهی و یه پنجی از تو کیفم درمی آوردم با پوزخند گفتم : + آفرین خودت تنها حساب کردی یا از بقیه هم کمک گرفتی؟ فروشنده با غیظ پول ها رو ازم گرفت و داخل کشو گذاشت. بدون خداحافظی و گرفتن بقیه پول پشتم رو بهش کردم و از پیتزا فروشی بیرون اومدم. به ساعتم نگاه کردم 7 بود. دیرم شد. به سمت بهزیستی پا تند کردم . اصلا دلم نمی خواست دیر کنم. چون مستوفی دنبال بهونه بود تا ب*ر*ی*ن*ه بهم. وقتی رسیدم بهزیستی یک ربع مونده بود به هشت. سریع رفتم داخل. وقتی داشتم از جلوی اتاق مستوفی رد می شدم تمام تلاشم رو کردم که بی صدا باشم تا نفهمه. حوصله نداشتم باهاش دهن به دهن شم.درسته که دیر نکرده بودم . بابت اینم خیالم راحت بود که نمی تونه تبدیلش کنه به بهونه ولی این زنیکه عفریته همیشه یه بهونه ای داره.
  39. 2 امتیاز
    پارت دوم جاش ماشین رو بیرون جنگل تو گوشه ای پارک کرد و پیاده شدیم . وارد جنگل شدیم و بعد این که از خیابون دور شدیم ، سم گفت : حالا دیگه هیچ کسی این اطراف نیست . به اطراف نگاهی انداختم و گفتم + پس می تونیم تبدیل به گرگ بشیم ، چون من نمی خوام تموم راه رو به حالت انسانی راه برم . با سکوتشون چشم هام رو بستم و حالت گرگیم رو تصور کردم . با لرزشی که توی تنم حس شد ، چشم هام رو باز کردم . به بقیه نگاه کردم . اون ها هم تبدیل به گرگ شده بودم . لیا به زبان گرگ ها گفت لیا: خب دیگه بریم . سپس به وسط جنگل رفتیم . اون جا دورتادو ، درخت های بلند و بزرگی قرار داشت ولی وسطش عاری از درخت بود که ما گرگینه ها اون جا رو محل قرارمون کرده بودیم . وقتی به اون جا رسیدیم دوباره تبدیل به انسان شدیم . سم نگاهی به اطراف کرد و گفت : این جا خیلی قشنگ شده . گفتم : + سوکی دسته گل کاشته سوکی یکی از اعضای قبیله است ( قبیله ی گرگینه ها که 38 نفرن ) و امروز تولدشه و همه ی اعضای قبیله و رئیس قبیله رو دعوت کرده . با اومدن سوکی پیشمون سم گفت : هی سوکی ، یه روزه بودن چه حسی داره ؟ سوکی : سم خفه شو . سم : واقعا که قدر نشناسی ، ما خوبی کردیم اومدیم به جشن تولدت ولی تو بهم می گی خفه شو ؟ سریع پریدم وسط مکالمه اشون و گفتم + سم می خوای با این رفتارت بیچاره رو سکته بدی ؟ سم : آره لیا یکی زد پشت گردن سم و گفت لیا:تو غلط می کنی . سپس خطاب به سوکی گفت لیا:تولدت مبارک. سوکی : ممنون سم درحالی که پشت گردنش رو مالش می داد گفت سم: لیا دستت بشکنه . لیا : همچنین . با این حرف ، خنده مهمان لب های من و سوکی و جاش شد . بعد خندیدن سوکی گفت سوکی:من باید برم به بقیه سر بزنم ، از جشن لذت ببرین . با این حرف ، سوکی رفت و ما هم به بقیه ملحق شدیم . وقتی همه ی مهمون ها اومدن جشن شروع شد . آهنگ ها ، رقصیدن ها ، مسابقه ها و در آخر هم 27 ساله شدن سوکی چیز هایی بود که به جشن شادی بخشید . بعد از کلی خندیدن از سوکی خداحافظی کردیم و تو جنگل به سمت خیابان به راه افتادیم ( البته به حالت گرگی) ساعت تقریبا یازده شب بود و هیچ چیزی یا هیچ کسی تو جنگل نبود ، ولی دیدم که یه چیزی لا به لای درخت ها تکون خورد . توجه ام به سمتش جلب شد . اون چه چیزی می تونه باشه؟!
  40. 2 امتیاز
    سلام دوستان برای انجمن به یک ناظر دیگه هم نیاز مندیم کسانی که علاقه مندند و جهت همکاری به خصوصی بنده پیام بدن @نرگس متولی شرایط لازم: ۱:داشتن حداقل سی ارسالی و حداقل صد اعتبار ۲:فعال بودن در انجام هنگام داشتن درجه ی ناظری
  41. 2 امتیاز
  42. 2 امتیاز
    دستم رو بالا آوردم و به ساعت مچیم نگاه کردم. وقتش بود.از نردبون تختم پایین اومدم و به سمت میز آرایشم رفتم. کیف لوازم آرایشم رو باز کردم و کرم پودرم رو برداشتم . بعد از این که صورتم رو مثل برف سفید کردم سراغ خط چشمم رفتم و یه خط چشم صاف و نازک کشیدم،بعد سراغ ریملم رفتم و مژه هام رو پرپشت تر کردم . در آخر با یه رژ به رنگ جیگری آرایشم رو کامل کردم. موهام رو شونه کردم و بالای سرم سفت بستمش. شلوارم رو با یه شلوار دمپای یخی رنگ عوض کردم و شالم رو از توی کشو برداشتم .شالم رو انداختم و پالتوم رو پوشیدم . بوت های پاشنه دارم رو برداشتم و از اتاق خارج شدم و هیچ کس حتی متوجه من نشد. پوزخندی زدم و بوت هام رو پوشیدم و راه افتادم.صدای پاشنه ی کفشم تو راهرو می‌پیچد . برام مهم نبود ساعت 4 ظهره و بقیه اتاق ها ممکنه خواب باشن . بزار بیدار بشن چی می شه مگه؟ وقتی داشتم از جلوی در اتاق خانم مستوفی رد می شدم در به شدت باز شد و مستوفی با حرص از اتاق بیرون پرید. توجهی نکردم و خواستم ادامه بدم که با صدای نسبتا بلندش ایستادم. مستوفی : کجا؟ برگشتم و با سردی بهش نگاه کردم. + بیرون. مستوفی : یادم نمیاد اجازه داده باشم . پوزخندی زدم و گفتم : + یادم نمیاد اجازه خواسته باشم. صداش رو بالا برد با فریاد گفت : - همین حالا برگرد تو اتاقت . به ساعت مچیم اشاره کردم و گفتم : اگه خوندن بلد باشی می‌بینی که ساعت 4:30 و برای بیرون رفتن آزادم. بعد هم پشتم رو بهش کردم و از بهزیستی خارج شدم . خب گردشم شروع شد . اول از همه می رم خیابون انقلاب . برای تاکسیی که داشت رد می شد دست بلند کردم . تاکسی مقابلم وایساد و منم سوار شدم. راننده ، مردی حدودا 50 ساله بود. راننده : کجا برم دخترم؟ پوزخند زدم ، دخترم؟ هه با سرد ترین لحن ممکن گفتم : + خیابون انقلاب. سنگینی نگاهش رو حس کردم .
  43. 2 امتیاز
    لبخند بی جونی زدم و وارد پذیرای شدم. - یغما: سلام، مامان کجاست؟ - الهام: تو اشپز خونست، برای چی؟ - یغما: هیچی، همینجوری پرسیدم . چادرم رو از سرم برداشتم وراهیه اتاق شدم که صدای مامان به گوشم خورد. - عصمت: سلام، رفتی دادگاه چی شد؟چی گفتن، کی باید برین برای طلاق؟ به اعضای خانوادم از پشت همون حریر خیس نگاه کردم. منم عضوی از این خانواده بودم. عضوی که به حسابش نمی اوردند. فقط می خواستن بدونن چی شده، از سر کنجکاوی، نه از سرِ محبت. پشتم رو بهشون کردم و در حالی که سعی داشتم نگاه اشک الودم رو نبینن گفتم: - یغما: تموم شد!.. - عصمت: چی میگی تو؟ درست حرف بزن ببینم. - یغما: نمی دونم، برگه طلاق دست باباست . - عصمت: هوف، چه عجب این کاغذ بازیا تموم شد. -یغما: می تونم برم تو اتاقم؟ - عصمت: وا، مگه نهار نمی خوری؟ - یغما: میلی ندارم. سکوت طولانی، وبا یک نفس عمیق: برو شتابی که روی پاهام و قدم هام داشتم کنترل شده نبود. فقط می خواستم برم، می خواستم فرار کنم از بین اون ها ، از بین خانواده م. در رو بستم، چادرم رو پرت کردم رو صندلی . رمقی توی پاهام حس نمی کردم و تن خسته ام رو روی زمین پرت کردم. همینجور که دراز کشیده بودم، به دیوار روبه روم نگاه می کردم.فکرم به سه سال پیش کشیده شد. وباز اون خاطرات تلخ من رو در خودشون غرق کردند. ****************** -- بسم الله الرحمن الرحیم، لاحول و لا قوه الا باالله علی العظیم...دوشیزه خانم یغما راد ایا وکیلم شما را به عقد دائم آقای نیما احمدی ، در قبال مهریه ی یک جلد کلام الله مجید، یک جام آینه شعمدان و صدو چهارده عدد سکه ی بهار آزاری در بیاورم؟ ایا وکیلم؟ صدای مامان رو از پشت سرم شنیدم: _عروس رفته گل بچینه!.. -- عروس خانم وکیلم شما رو به عقد دائم اقای.... لبم رو از داخل گزیدم، تا چند دقیقه دیگه از اون خانواده خلاص میشم!.. با حالی خوش از داخل اینه به صورتش نگاه کردم. سرش پایین بود وبه سفره ی عقد نگاه می کرد. و باز صدای مامان توی سرم پیچید: عروس رفته گلاب بیاره!.. -- برای بار سوم ، دوشیزه خانم یغما راد آیا وکیلم شما را به عقد دائم نیما احمدی، در قبال.... نزدیکه؛ خیلی نزدیکه، دستم هام رو توهم مشت می کنم. چشم هام رو می بندم. صدای قلبم همه وجودم رو پر کرده، گوشام کر شده دیگه چیزی نمی شنوم، همه چیز یه خط فرضی تو سرمِ که صدای سوت ممتدمش نوید ازاد شدن رو میده. بعداز مکث نسبتن طولانی لب هام با لرزش کمی از هم باز شد. - یغما: با اجازه ی بزرگ ترها، بله. صدای دست سوت از همه جا بلند شد. نیما هم بله رو داد ودفتر عقد رو امضا کردیم. افرادی که در محضر حضور داشتن برای تبریک جلو اومدن. - ایشاالله خوشبخت شین. - مبارک باشه عزیزم، به پای هم پیر بشین. - ماشاالله ماشااالله چشم حسود از دم کور چقد بهم میان. از تعریف های که می شنیدم خوشحال بودم. باشرم سرم رو زیر انداختم و گوشه لبم رو از داخل گاز گرفتم. حالی خوش تمام هستی ام رو در بر گرفته بود. حضور فردی رو کنارم احساس کردم. سرم رو بلند کردم، که با چشم های خندون الهام روبه رو شدم. - الهام: مبارکا باشه خواهر گرام، از این لحظه به بد عضوی از زنان متاّهل به حساب میای. و چشمک بامزه ای زد و ادامه داد: - حالا بیا به سلفی خوب بگیرم تا امشب به یاد موندنی شه. خنده ای کردم و سرم رو با تاسف براش تکون دادم. همگی از محضر خارج شدیم. قرار براین شد که هر دو خانواده به یکی از رستوران های شهر برن. وقتی همه موافقتشون رو اعلام کردن به سمت ماشین هاشون رفتن. تا خواستم به سمت ماشین پدرم حرکت کنم، صدای سارا، خواهر نیما بلند شد. - سارا: اهای عروس خانم کجا تشریف می برین؟شما باید باهمسرتون جداگانه بیاین. همینجور گیج داشتم نگاهش می کردم که خندیدوبا لحن شوخی ادامه داد: - برین دیگه، چی از جون ما می خوایین شما دوتا. با این حرف چیزی درونم فرو ریخت!. خدایا این بغض دیگه چی میگه؟ چرا بغض کردم؟ چرا تا گفت شما باید جداگانه برین بدم اومد؟ به خانوادم نگاه کردم، داشتن با لبخند نگام می کردن. -نیما: یغما؟ راه بیافت وگرنه دیرمون میشه. سرم رو جهت مخالف چرخوندم ، اب دهنم رو قورت دادم و سری تکون دادم. با بغض تا لحظه اخر به الهام که با لبخند برام دست تکون می داد نگاه کردم. نمی دونم چرا اما یهو دلم براش تنگ شد!. شاید تنها کسی که در اون لحظه دلم می خواست کنارم باشه و من رو در اغوش بگیره الهام بود. با بغض برای افراد حاظر در اونجا لبخند زدم و سوار ماشین شدم. نیما لبخند به لب استارت زد و راه افتاد. سکوت عجیبی بینمون حاکم بود و من عجیب این سکوت رو دوست داشتم. هیچ دلم نمی خواست حرفی بینمون زده بشه حداقل الان نه!. -نیما: یغما، چرا ساکتی نمی خوای چیزی بگی؟ با کلافگی روم رو ازش گرفتم. حوصله هیچی رو نداشتم. عجیب دلم می خواست عقده چندساله ای رو که روی دلم تلمبار شده بود رو فریاد بزنم. گرمی دستش رو روی دستم حس کردم. لب پایینم رو گزیدم و چشم هام رو محکم رویهم فشار دادم. قلبم جوری خودش رو به قفسه سینم می کوبید که هر ان احتمال می دادم از تپیدن بایسته. نه از هیجان و عشق، بلکه از شدت استرس و ترس!. پس چرا اون حس شیرنی که در رمان های عاشقانه ازش دم میزنن من حس نمی کنم؟ چرا به جای اینکه حس شیرین و قشنگ وجودم رو فرا بگیره به جاش حسی بدی دارم و نمی تونم این نزدیکی رو هیچ تحمل کنم. کاش می تونستم با جرعت دستم رو از حصار اون انگشت ها در بیارم و خودم رو خلاص کنم. خدایا پس اون خوشحالی کجا پر کشید؟
  44. 2 امتیاز
  45. 2 امتیاز
    وای چه جالب منم عاشق معلم علومم بودم شمال به چه کشوری دوس داری بری؟
  46. 2 امتیاز
  47. 1 امتیاز
  48. 1 امتیاز
    شب یلدا شوهر خالم برا وامش انقد با حافظ استخاره کرد که دیگه خود حافظ از تو لوله بخاری امد بیرون گفت: بیشعور من از شرایط وام‌هاي‌ بانک اطلاعی ندارم انقد منو باز و بسته نکن
  49. 1 امتیاز
    تو چشم های بدون لنزش خیره شدم و گفتم: -چه عجب یه بار چشم هات رو بدون لنز دیدم. پوزخند اعصاب خورد کنی زد و در حالی که بدون اجازه کنارم می‌نشست گفت: -توقع نداری که با چشم های قرمزم تو شهر راه برم. -پس چرا الان لنز نداری؟ آریابد:چون با طی‌الارض اومدم و مطمئن بودم انسان ها نمی‌تونن من رو ببینن. تو این‌جا چی کار می‌کنی؟ -به نظرت گرم گرفتن من و تو اشتباه نیست؟ آریابد: ما رو زمینیم افسونگر و البته ما داریم گپ می‌زنیم‌ و هیچ گرم گرفتنی هم در کار نیست، چون ما الان به چشم انسان ها، آدم محسوب می‌شیم. پوزخند زدم و با انگشت اشاره‌م به آدم برفی اشاره کردم و به تمسخر گفتم: -اون رو می‌بینی، اون اسم آدم رو یدک می‌کشه اما ما چی؟ بدون این که منتظر جوابش بمونم ادامه دادم: -حتی وقتی به امید این که رو زمین اومدی تا آدم حسابت کنن، بهت لقب فرشته رانده شده رو دادن. آریابد ما هیچ وقت به این‌جا تعلق نداشتیم و نخواهیم داشت. دستم رو پایین آوردم و نگاه رنگارنگم رو تو چشم های آتیشی رنگش دوختم. سردتر از یخ گفت: -تو که این موضوعات این قدر اعصابت رو بهم می‌ریزه، برای چی از شهر شوم خارج شدی؟ برای چی به زمین اومدی؟ برگرد . چون شاید اون چیزی که از آینده می‌خوای اتفاق نیفته. -آریابد من اون همبازی نیستم که هر چی می‌گفتی گوش می‌کرد . دیگه بچه نیستیم، دیگه راهامون از هم جدا شده، نه من دیگه افسونگر قبلم و نه تو اون آریابد هستی . نگاهش عوض شد و غم پنهانی تو چشم هاش خودنمایی کرد اما سریع محو شد و گفت: -حق با توئه ما دیگه بچه نیستیم، اما این نصحیت رو از یه دوست قدیمی بپذیر. -آریابد تو هیچ‌ وقت دوست من نبودی! آریابد: باور کن اگه به کارهات ادامه بدی برات گرون تموم می شه. بی‌اراده صدام رو بلند کردم و گفتم: -باور ؟ خیلی ساله که باورهای من مُردن . باورهایی که خود تو اون ها رو نابود کردی. دست روی زانوش رو مشت کرد و با دست دیگه‌ اش چنگ عصبی به موهاش زد و گفت: -افسونگر، من... -هیچی نگو‌ آریابد . گذشته هیچ دردی از من و تو دوا نمی‌کنه . من در گذشته ام دوستی به نام آریابد نمی‌ بینم . پس خواهشا در گذشته و الانم هیچ دخالتی نکن. آریابد: تو واقعا عوض شدی! -یه عوضی ولم کرد و بهم فهموند باید عوض بشم!
  50. 1 امتیاز
    تو زندگی برای خوشبخت بودن لازم نیست دنبال چیزهای بزرگ باشیم . همین که صبح ها سالم از خواب بیدار میشیم خودش خوشبختیه .
این صفحه از تخته امتیازات بر اساس منطقه زمانی تهران/GMT+04:30 می باشد
×
×
  • جدید...