رفتن به مطلب
نحوه ی گذاشتن مطلب در انجمن
درخواست طراحی جلد برای رمان
قوانین و راهنمای ارسال کتاب در حال تایپ فراخوان جذب ویراستار + آزمون ویراستاری

تخته امتیازات

  1. S O-O M

    S O-O M

    کاربر فعال


    • امتیاز

      4,641

    • تعداد ارسال ها

      3,110


  2. آرمیتا

    آرمیتا

    مدیر بخش


    • امتیاز

      1,106

    • تعداد ارسال ها

      518


  3. ME04

    ME04

    کاربر حرفه ای


    • امتیاز

      540

    • تعداد ارسال ها

      405


  4. حمید حسینی

    حمید حسینی

    شاعر انجمن


    • امتیاز

      358

    • تعداد ارسال ها

      123



مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز از زمان جمعه, 22 شهریور 1398 در همه بخش ها

  1. 10 امتیاز
    . ۳. صبح با صدای دیوانه کننده ی بچه ی همسایه از روی تخت بلند شدم به زیر تخت نگاهی انداختم و با دیدن کیفم نفسی از آسودگی کشیدم. سرحال و با لبخندی حیله گرانه به پذیرایی رفتم. پدر با عجله نان را در دهان خود کرد و با تکان دادن دست از خانه بیرون رفت.آرتین عطر زنان به سمتم آمد و با یک چشمک آرام گفت:«منتظرم تو رو تو لباس پسرانه ببینم. با چشمانم مسخره اش کردم و به سمت مادر رفتم و روی میز نشستم. یعنی آن شب کجا بودند؟ مادر چای را روی میز گذاشت و گفت:«دیشب خونه ی خاله ملیحه بودیم شام دعوتمون کرد آرتینم گفت سرش درد می کنه نمیاد؛البته من که می‌دونم بهانه بود.دیشب شام خوردی؟ تا جایی که من یادم است فقط به فکر لباس هایم و آن سالن بودم و هیچ شامی میل نکرده ام. اما اگر بگویم نخورده ام سرزنشم خواهم کرد. من:«بیرون یه ساندویچ خوردم. آرتین در کنار میز ایستاد و با لبخندی آزار دهنده گفت:«آبجی زود بخور ببرمت ثبت نام. می‌دانستم چه نقشه هایی در ذهن می پروراند. شکلات صبحانه را روی میز گذاشتم و به سمت اتاقم رفتم. شلوار جین پسرانه را با یک پیرهن آبی و یک کلاه گیس که به شکل خامه ای زده شده بوده را در سرم گذاشتم. مانتو و شلوار و شالم را هم از رویش پوشیدم.کیفم را برداشتم و با یک خداحافظی سطحی از خانه خارج شدم. آرتین در ماشینش را باز کرد و من نشستم. آرتین:«منتظرم ببینمت. اگر دست من باشد همین الان سرت را با جاده مخلوط می کنم و سپس آسفالت می کنم.آزار دهنده ترین برادر در زندگی ام هستی. آرتین مشغول راندن ماشین بود و من هم لباس های دخترانه را از تنم در آوردم. آرتین ماشین را نگه داشت و دقیق مرا نگاه کرد و سپس با همان لبخند تحقیر کننده اش گفت:«با من مو نمی زنی. دهنش را کج کردم و از ماشینش پایین آمدم و زهر اصلی را روی سرش ریختم. من:«وای به حالت اگه کسی بفهمه من دخترم اون وقته که توفانم بیاد نمی تونه جلوم و بگیره و من با همین دستام خفت می کنم. آرتین:«نه بابا. با تنگ کردن چشمانم ترکش کردم. در راه سالن روی صدایم تمرکز کردم تا بتوانم دقیقا همانند پسران سخن بگویم. صاف و استوار همچنین سنگین گام برداشتم.دستانم را در جیبم کردم و به خود خندیدم. همان پسر مو طلایی و چشم سبز در مقابلم قرار گرفت و با تردید گفت:«من تورو قبلاً ندیدم؟ با سنگینی گفتم:«آبجیم اومده بود. آبرو هایش را بالا انداخت و دستش را به گردنش کشید و گفت:«بله شناختم دنبالم بیا. همراه او به دفتری بزرگ وارد شدم؛مدال های زیادی در ستون و جای جایه دفتر وجود داشت. مردی قوی هیکل و کاملا جدی پشت میز نشسته بود و نگاهی دقیق بر من انداخت.با دستش به صندلی اشاره کرد و من آنجا نشستم. آبش را برداشت و نوشید سپس گفت:«اومدی ثبت نام؟ مدارک را روی میز گذاشتم و با صدایی پسرانه و سخت گفتم:«بله. _من مربی هستم ولی زیاد تو ورزش ها دخالت نمی کنم؛این پسر که اینجاس اسمش نیماس ارشد مربی.اون با بچه ها ورزش می کنه و بهشون یاد میده در حقیقت دست راست من ، پس باید اون هرچی میگه بگی چشم. سپس نگاهی به مدارکم انداخت و گفت:«از کی شروع می کنی؟ من:«از همین الان.
  2. 8 امتیاز
    *مقدمه* همیشه میترسیدم تو را از دست بدهم ، همیشه میترسیدم رهایم کنی ،مرا تنها بگذاری اما…. تو آنقدر خوبی، که به عشق و دوست داشتن وفاداری که حتی یک لحظه نیز فکر نبودنت را نمیکنم همین مرا خوشحال میکند ، همین مرا به عشق همیشه داشتنت امیدوارم میکند به نام خدایی که داشتنش جبران همه نداشته هایم است پارت1 آروم آروم به سمتش قدم برمیدارم تعجب میکنم این همه عجله و خوش حالی برای چه بود تعجبم از این است که چنان به خودش رسیده بود که انگار داشت می رفت عروسی سعی در بستن کرواتش داشت حس میکنم حال امروزش به حرف های دیشبش بی ربط نبود کرواتش رو با چندبار زیر و رو کردن در آخر زیره گلویش کیپ میکنم بوی ادکلن همیشگیش را با یک دمه عمیق به ریه های محتاجم میبرم خودش نمی دونست با تمام مغرور بودنم همیشه محتاج این بودن های کمش بودم . _امروز ساعت 9برای ثبت نام دانشگاهم میرم نهارم مادرجون دعوتم کرده مثل همیشه فقط یه نگاه بی تفاوت حوالم میشه سعی میکنم مثل همیشه به روی خودم نیارم کیف چرم مدارک هاش رو به دستش میدم کمی دیگر از عطر مدهوش کنندش میزنه وبه سمت در اتاق میره اما تو لحظه اخر با یه چرخش به طرفم برگشته با نگاه همیشه سردش منو نشونه رفته میگه: یه هفته ای میرم ترکیه نیستم می تونی بری خونه ی مادر جون اگه از تنها موندن میترسی و برگشت و رفت تموم 19سال عمرم تنها بودم از تنهایی نترسیدم یادمم نیوفتاده بود الان چطور یهو نگران تنها موندن من میشه من حتی نمی دونستم کی میره سفر کی بر میگرده مثل همیشه بغض بالا امده رو قورت میدم باید سریع تر حاضر میشدم.
  3. 7 امتیاز
    هرچی تماس میگیرم تلفنش رو جواب نمیده به سمت لباس هام میرم و تنم میکنم به سمت اشپزخونه میرم تا رفتنم رو به مادر جون اطلاع بدم. _مادر جون این اقای جوون دمه در میگه از طرفه پدرم اومده منو ببره پیشش مثل اینکه کارم داره _چطور مادر بابات تو خونه به زور باهات هم صحبت میشه چه کاری می تونه با دختر من داشته باشه. حرفای مادر جون حقیقت تلخی بود که یاد اوریش نمک میشه رو زخمم _می دونم مادرجون منم بهش فکر کردم زنگ زدم به همراهش جواب نداد اگه یک درصد درست باشه حتما خیلی عصبانی میشه ببینه به حرفش گوش ندادم _نمی دونم چی بگم مادر راست میگی فقط مراقب خودت باش بهم خبر بدی رسیدی مطمئنشم از طرف بابات بوده _چشم مادر جون با اجازتون من رفتم میگه:به سلامت عزیزم خدا پشت پناهت به سمت دره حیاط راه می افتم در و که بازمیکنم هنوز همون جای قبلی ایستاده صدای زنگ گوشیم بلند میشه دست توکیفم میکنمو دنبال اون منبع صدا تهش پیدا میکنم اون گوشیه قدیمیه دکمه دار و دلم خوشه کشویی بودنش رو. دیدن یک عکس کم کیفیت و لبخنده اومده تا روی لبم _باز تو بعد از ظهرشد فحش لازم شدی؟ _شعور داشته باش بی ادب ، بده تحویل میگیرمت هرروز؟ _بگو زود تر کار دارم. _مثلا کدوم قرار کاری مهمتون مونده؟ _من که تا ته اون ماه پشت میزم نشستم تو برو کلا تو بزار بالاتر. _آدم پارتی داشته باشه غم دنیا نداشته باشه حتی اگه نوزده سالش باشه . _ بگو ماشاالله چشات درآن از کاسه. _گشو امروز میای اینوری؟
  4. 6 امتیاز
    پارت 22 او هم چنان به چشمانم خیره بود و من اصلا نمی فهمیدم مقصودش چیست؟ بالای آب رفتیم و من گفتم:خوبی چیکار می کنی؟ -من خیلی خوبم فقط خواستم کمی بترسونمت.ترسیدی؟ من:این بار واقعا ترسیدم. -آخرین بارت باشه سر به سرم می زاری فهمیدی؟ من:نه یعنی آره سعی می کنم. نیما بلند خندید ولی من هنوز هم در بهت کارش بودم احساس می کنم شاید چیزی وجود دارد اتفاقی افتاده باشد. -من از همون روزی که برای عضو شدن تو تیممون اومدی می دونستم که دختری و وقتی با خودت حرف می زدی و می گفتی منم مثل پسرا حق دارم معروف بشم چرا همه چی برای پسراس اگه به دخترا هم اهمیت می دادن تو تیم دخترا بازی می کردم»من حرفات رو شنیدم و تصمیم گرفتم به کسی نگم چون بهت حق می دادم الان فهمیدی؟خواستم بهت حقیقتو بگم.نترس من هیچوقت به کسی نمی گم چون بازیت خوبه و واسه تیممون خوبی. او می دانست!! مرا باش که برایش نقش بازی می کردم خاک به سرت کنن نفس تو چقدر نفهمی آخ آخ من چرا انقدر خنگم یعنی تمام این مدت می دانسته و هیچ چیز نمی گفته؟ -الانم فکر کن هیچی نشده. هه چیزی نشده؟چگونه چیزی نشده او مهم ترین چیز را در باره من فهمید. -ازت خوشم میاد نفس تو خیلی خوبی من واقعا ازت خوشم میاد،تو خیلی با اراده ای تو بازیت عالیه و دوست داری بازیت دیده بشه تو یه ریسک بزرگ کردی. شنیدن این کلمات در دل دریا درحالی که فقط گلویم بالا است بسیار زیبا و در عین حال عجیب است. -امیدوارم موفق بشی منم کمکت می کنم. از آب بیرون آمدیم و من فورا لباسم را عوض کردم و لباس فوتسال را پوشیدم.در صف ایستادیم و در ساحل دویدیم در کنار دریا و ماسه های طلایی رنگ تمرین کردن به انسان انرژی می دهد و من الان این انرژی را در خودم احساس می کنم درست است که امروز یک اتفاق عجیب برایم افتاد اما مهم نیست چون نیما به کسی نمی گوید و من می توانم به فوتبالم ادامه بدهم.مهم ترین خوبی و حسن در من این است که سخت عاشق می شوم اگر با یک فرد زیبا روبه رو شوم دست و پایم را گم نمی کنم با هربار شنیدن کلمه عاشقانه قلبم نمی تپد،قلبم از ترس می تپد ولی از عشق نه ما خانوادگی این گونه هستیم عشق در ما کم به وجود می آید و اگر هم عاشق شویم می توانیم به یک هفته نکشیده عشقمان را فراموش کنیم. مانی آمد و کنار من دوید و گفت:چی شد کتک خوری؟ من:نه آب خوردم نیما خیلی عجیبه. -تازه فهمیدی؟ دیگر جوابی ندادم و با سرعت جلو رفتم و نیما و همه را پشت سر گذاشتم با فاصله زیاد فقط دویدم و فاصله ام از بقیه بیشتر شد همه به من نگاه می کردند فکر کنم به خاطر لباس فوتسال باشد.احساس می کنم از وقتی به فوتبال آمدم توان پاهایم زیاد شده و من هیچ دردی را احساس نمی کنم.بچه ها رفتند و روی شن ها نشستند و به من نگاه کردند،من تازه گرم شده بودم پس دلیلی نداشتم برای نشستن با تمام توان می دویدم.بلند داد زدم. من:فوتبال عاشقتم عاشق یه عشق پاک و واقعی. به باد اجازه می دادم تا صورتم را نوازش کند.آری زندگی همین است من و فوتبال من و هدفم من و تمام آرزو و اهداف من.ممنون نیما ممنونم زندگی و رویای من در دستان تو بود پس ممنونم. در کنار دریا ایستادم و چند نفس عمیق کشیدم تا از شدت دویدنم کم شود.باد لباس ام را به رقص در آورده بود و من به رقص فوتبال در آمده بودم. روز ها به سرعت می گذشتند و من تا حد مرگ تمرین می کردم بچه ها می رفتند و در خوبگاه استراحت می کردند ولی من در زمین تمرین می کردم. نیما و من در زمین مشغول تمرین هستیم ولی بچه ها در خواب ناز. -تند تر بدو زود باش. من:دارم می دوم دیگه اهه
  5. 6 امتیاز
    @S O-O M 699 @ME04 677 @**Narges** 55 @~sarvin~ 1 @Fati.zi 2292 @شاهزاده 446 @میترا خالقی نیا 61 @*Seyyedeh Sepideh Fatemi* 1925 برنده مسابقه ما با اختلاف زیاد خانم @Fati.zi مبارکتون باشه
  6. 5 امتیاز
    ای که از کشور عشق آمده ای صبح بخیر تاجی و بر سر عشق آمده ای صبح بخیر با قدم‌های تو خورشید به ما رو کرده به خدا بر در عشق آمده ای صبح بخیر #حمید_حسینی
  7. 5 امتیاز
    #پارت _ بیست دوم بدون توجه به اون از کافه تریا اومدم بیرون. به سمت کلاس رفتم. در باز کردم و وارد شدم که همون موقع برام اس ام اس اومد . اس ام اس رو باز کردم. از طرف کارن بود که نوشته بود : ( نقشت چیه ؟ ) براش نقشه رو تایپ کردم رفتم و روی صندلی نشستم. یه پسر که قیافه شیطونی داشت کنارم نشست و لبخند گشادی بهم زد . (سایه) از پله های فروشگاه بالا رفتم و شماره هلن رو هم گرفتم که بعد دو بوق جواب داد: هلن: سایه رزیتا رسیده اون جا منتطرته. سایه: بقیه کارو رو که گفتم انجام دادی ؟ هلن: دارم رسیدگی می کنم . گوشی رو قطع کردم و به سمت نشیمن فروشگاه رفتم که دیدم رزیتا نشسته ، لبخندی بهش زدم که از جاش بلند شد. اشاره کردم بشینه . رزیتا : چی شده سایه که گفتی فوریه اونم این جا قرار گزاشتی ؟ سایه: یکی تعقیبم می کنه اومدم این جا تا بهم شک نکنن الان هم باید زود بر گردم ، میرم سر اصل مطلب . به اطراف نگاه کردم تا کسی نباشه. سایه: خوب می دونی دیگه اوضاع چه جوریه فقط ازت می خوام به جای این که با هلن کار کنی با من کار کنی. با تعجب نگام کرد وگفت : رزیتا: اما من که برای تو کار می کنم . پوزخندی زدم ، این ها من رو دست کم گرفته بودن. سایه: من خنگ نیستم پس بهتره با من کار کنی چون اگه من نابود شم تو رو هم نابود می کنم ! رزیتا رنگش به سفیدی می زد. از جاش بلند شد و گفت: رزیتا: باشه ، باشه ، هر چی تو بگی فقط هلن نفهمه. لبخندی زدم و گفتم : سایه: خیالت راحت . من تا کسی من رو دور نزنه دور نمی زنم. رزیتا سری به معنی فهمیدن تکون داد و گفت : رزیتا: الان من باید چی کار کنم ؟ سایه : فقط کافیه که حواست به هلن باشه همین. به سمت پله ها رفتم که چیزی یادم اومد ، به سمتش بر گشتم گفتم : سایه: فیلم های دوربین مخفی رو حذف کن تا فردا هم وقت داری آمار هلن رو بهم بدی. ادامه راه رو رفتم که همون موقع برام اس ام اس ومد . پیام رو باز کردم که نوشته بود : ( قرار قایمکی خوب نیست ! )
  8. 5 امتیاز
    #پارت _ پانزدهم (زمان حال) بارون شروع کرد به باریدن. مجبور شدم ادامه راه رو سریع تر بروم تا به جایی برسم. از دور سایه ی خرابه ای رو دیدم و به سمت سایه رفتم. وقتی نزدیک شدم دیدم یه گاراژ هست. به سمت در رفتم تا ببینم قفله یا نه که دیدم در که قفل نیست. حتی در بازه! وارد شدم و به اطراف نگاه کردم. دور تا دور پر شده بود از کارتن و اسباب و وسیله های جور وا جور. به سمت کارتن اول رفتم ، چند تا وسیله تجهیزاتی بود. به سمت کارتن دومم رفتم ، پتو و چند تا بالشت بود. اون ها رو برداشتم. به گوشه ای از گاراژ رفتم و نشستم. گوشی رو از جیب پالتوم در آوردم و شماره هلن رو گرفتم. لعنتی آنتن نمی داد. به اطراف نگاه کردم ، معلوم نیست کی تو این خرابه زندگی می کنه که حتی درش قفل نداره. سعی کردم خودم رو گرم کنم. تا فردا صبح بتونم کاری بکنم. به ساعتم نگاه کردم تا طلوع فقط 4 ساعت مونده بود. سعی کردم بخوابم اما خوابم نمی برد. بلند شدم به سمت کارتن های دیگه رفتم ببینم چیزی پیدا می کنم به دردم بخوره یا نه. داشتم توی کارتن رو می گشتم که دستم به یه دفتر خورد. (سام) دستم رو رو زنگ نگه داشته بودم تا درو باز کنه. اعصابم داشت خورد می شد تا این که بالاخره بعد چند مین کارن پایین اومد. با ریخت و قیافه افتضاح اومد جلوم سبز شد. کارن : مگه تو امشب قرار نبود بری گاراژ این جا چی کار می کنی؟ از سر راهم زدمش کنار و به سمت خونه رفتم. رفتم توی آشپزخونه. لیوان رو از آب پر کردم. نشستم و یه نفس خوردم. کارن : میگم چی زدی؟ با کی دعوا کردی؟ اه ما رو هم بی خواب کردی. با عصبانیت لیوان رو پرت کردم سمتش که جا خالی داد . به سمتش رفتم ، گردنش رو گرفتم و به دیوار چسبوندمش. سام : اگه تا دو دقیقه ساکت نشی همین جا چالت می کنم.
  9. 5 امتیاز
    #پارت _ سیزدهم با فریاد گفتم : سایه: بودنـــــت همچــون نبـــودن اســت. وقتی بودنــــت مــرا به وَجـــــد نمی آورد ، پس نبـــودنت هم مـرا رنـــــــج نمی دهد. با سرعت به سمت ماشین رفتم و اون رو روشن کردم. یک استارت ، دو استارت و... همین یکی رو کم داشتم. گوشی رو از تو ماشین برداشتم و بلافاصله شماره هلن رو گرفتم. بعد چند ثانیه صدای مزخرف بوق های مشغولی اعصابم رو خورد کرد. در ماشین رو بستم و پیاده به سمت جاده حرکت کردم. جاده بیش از حد خلوت بود. آرام قدم بر داشتم تا با دقت بتونم زیر نظر داشته باشم. صدای پایی و خش خش برگ ها باعث شد صبر کنم. با دقت اطراف رو نگاه کردم که صدای اس ام اس گوشیم بلند شد. پیام رو باز کردم: ( صدای خش خش برگ ها تو رو یاد چی می اندازه ؟ ) چشم هام رو بستم و در خاطرات قوطه ور شدم. (فلش بک) + مامان توهم بیا بریم دیگه من حوصلم سر می ره. - مگه قراره کجا بری تو این هوای سرد؟ + بابا میگه راه رفتن بین انبوه برگ ها و شنیدن خش خش برگ ها خیلی خوبه. - آخه دخترم هوا سرده کجا می خوای بری؟ من نمیام تو هم نرو. تازه اون جایی که می برتت خطرناکه. خنده ی مستانه ای کردم. + مامان چی میگی؟ خطر چیه؟ ما فقط می خوایم یکم بگردیم اگه تو نمیای با بابا می رم. - چی کار کنم هر جور دوست داری فقط مراقب باش لباس گرم بپوشی خب؟ بوسه ای روی لپش کاشتم و گفتم حتما. با شوق لباس هایم رو پوشیدم و با یه خدافظی بلند از مامان به سمت حیاط رفتم. بابا رو دیدم که لبخند زنان گفت: - این شوقت نشون میده موفق شدی مامانت رو راضی کنی درسته ؟
  10. 5 امتیاز
    # پارت_ دوازدهم تکانی به خود داد و بلند شد. بدون این که نگاهی به من بیندازد ، به سمت موتورش رفت . یه لحظه مکث کوتاهی کرد و به عقب برگشت . کلاه کاسکتش را از روی سرش برداشت. چهره اش مشخص نبود . تاریکی ماه کمی از چهره اش را روشن کرده بود . با دقت به چهره اش نگاه کردم. چشم های طوسی تیره که رگ های قر مز از خشم در چهره اش پیدا بود . این چهره آشنا بود . به سمتش حرکت کردم. اون هم قدمی به سمتم برداشت . نیشخندی زدم. سایه: دنیاخیلی گرده مگه نه ؟ کارت به جایی رسیده که دنبال من راه افتادی؟ آهان یادم اومد. اومدی این جا تا عاقبت کارم رو تلافی کن. خب متاسفانه نقشت نگرفت. پوزخندی زد. پاکت سیگاری رو از جیب شلوارش بیرون آ رد و با فندک یه نخش رو روشن کرد و طولی نکشید که سیگار کنج لبش جا گرفت و از ان پک عمیقی کشید و دود آن را به سمت صورتم فرستاد. + ازت خوشم نمیاد اما تلافی کارت سرجاشه. این دفعه اگه چیزیت نشده متاسفانه خیلی خوش شانس بودی. لبخندی به چهره ریلکسش زدم. سایه: من نه از تو می ترسم نه از کسی. حتی برام مهم نیست کی هستی و از کجا اومدی شدی بلای جون من؟ + این قدر مطمئن نباش. سرنوشت تعیین نمی کنه که تو چی می خوای. سایه: من همه چی رو تعیین می کنم. همه چی رو دست های منه. تو من رو نمی شناسی پس بهتر ساکت شی. + به زودی مشخص میشه. فقط اون موقع میفهمی این حرفم یعنی چی ! نیشخندی زدم. سیگار را از لای انگشتانش بیرون کشیدم و پک عمیقی به آن زدم. بعدش هم زیر پام انداختم و آن را له کردم . سایه: مثل همین سیگار له می شی به خاطر کاری که کردی. + من له شدن رو دوست دارم اما سوزوندن تو رو بیشتر دوست دارم. به سمت موتورش رفت و کلاه کاسکت را سرش کرد و بهم نگاهی از سر بی تفاوتی انداخت و گفت: + بدرود.
  11. 5 امتیاز
    باید قوی بود ، باید از سخت ترین ضربه ها ، پله ساخت و بالاتر رفت ، باید از بی انصافی ها ، درسِ انصاف گرفت و روی تمامِ بی مهری ها ، چشم بست ! نمی توان جلوی سازهای ناکوکِ زمانه را گرفت ، اما می توان مسیرِ درست را ادامه داد و نگرانِ هیچ چیز نبود ... می توان انعطاف پذیر شد و با هر ضربه ، حالتِ بهتری گرفت ، نه اینکه دلسرد و نا امید شد ، نه اینکه جا زد و کنار کشید ... تا بوده ، همین بوده ؛ هرچه بالاتر بروی و نزدیک تر به قله باشی ، باد و طوفان و زمین و زمانه ، سخت تر می گیرد ! من برای عبور ، منتظر نمی نشینم تا تمامِ آب های جهان ، خشک شود ... دل را به دریا می زنم و شنا می کنم ! و برای پرواز ، در انتظارِ اثباتِ نظریه ی تکاملی داروین ، نمی مانم ، آسمان را به خانه ام می برم ! کامل نیستم ، اما کامل می شوم ... #نرگس_صرافیان_طوفان
  12. 5 امتیاز
  13. 4 امتیاز
    با استفاده از یکی از واژه های به کار رفته در شعر ارسالی مشاعره کنید.
  14. 4 امتیاز
    داستان در مورد افراد یه آژانس به نام آژانس کاراگاهی مسلح.همه ی افراد این سازمان قدرت های ویژه ای دارند که بهشون میگن افراد موهبت دار. اونا با قدرت هایی که داند پرونده های جنایی مردم رو حل میکنن. در مقابل این آژانس یک سازمان دیگه هست به اسم مافیای بندر که از قدرت هایی که دارن در راه صدمه زدن به مردم استفاده میکنن. مافیا و آژانس همش با هم در گیرن تا اینکه یک سازمان خارجی به اسم انجمن به ژاپن میاد و... انیمه خیلی قشنگیه خود من هر سه فصلش رو دیدم و راضی بودم بهتون پیشنهاد میکنم حتما این انیمه رو ببینین نظراتتون رو در باره این انیمه در ادامه همین تاپیک با بقیه به اشتراک بزارین
  15. 4 امتیاز
    هرگز نشدم واله و شیدای کسی عاشق نشدم به چشم زیبای کسی دنیای مرا شعر و غزل پر کرده آسوده نشد دلم به لالای کسی
  16. 4 امتیاز
    رسیده فصل دو سیب و رسیده فصل گلت بیا که مزه ی لب را دوباره تازه کنیم #حمید_حسینی
  17. 4 امتیاز
    مادرم گفته که : با هرکس و ناکس نپرم با کبوتر بپرم؛ در صف کرکس نپرم مادرم گفته که : هرجا که خدا هست بپر قول دادم بپرم؛ در پی هر خس نپرم حمید حسینی
  18. 4 امتیاز
    قسم به آیه ی چشمت، به معجزه، به غزل قسم به زلزلت القب و عشق و شیدایی قسم به ماه دو نیمه به وقت تنهایی تو را قسم به خدایت چه وقت می آیی؟ حمید حسینی
  19. 4 امتیاز
    کفر و بی دینی ات ای یار , به ما مربوط است, بشنو این پند گهربار , به ما مربوط است. تو که با لهو و لعب در پی مستی هستی, میکنی جمع، گرفتار , به ما مربوط است. بی خیالت بشوم بارش طوفان بلا, میرسد از درو دیوار , به ما مربوط است. آنچه آمد به سر طایفه نوح نبی , میشود واقعه تکرار , به ما مربوط است. من اگر لایق الطاف خدایم , به تو چه؟ تو کنی جامعه بیمار , به ما مربوط است. تو به این کوه گنه عامل شیطان گشتی , شده ای نوکر دربار به ما مربوط است. گر تو سوراخ کنی کشتی این جامعه را , میشود غرق به ناچار، به ما مربوط است. تو که با چنگ و ربابت همه مردم را , میکنی مستعد نار , به ما مربوط است. دین من داده اجازه که دخالت بکنم , تا نبینم زتو آزار , به ما مربوط است. امر معروف کنم , نهی زمنکر بپذیر , تا ابد , ترمز اشرار , به ما مربوط است….
  20. 4 امتیاز
    بعدِ رفتن آدم ها از زندگیمون، نه مثل حرفامون "میمیریم از نبودنش" نه مثل تظاهرمون به همین راحتی "از چشممون میفته" باید بپذیریم واقعیت هارو، رفتن آدم ها مارو وارد دنیای جدیدی میکنه، دنیایی پُر از خالی! دنیایی که قراره از همیشه محتاط ترمون کنه؛ از همیشه گوشه گیر تر، جایی بینِ مرگ و زندگی، من اسمش رو میذارم "دنیای بی قرار" کاش انقدر باهم خوب باشیم که پای هیچکس به این دنیای بی قرار باز نشه!!! #محمد_ارجمند
  21. 4 امتیاز
    پارت 4 خانه اجنه» خودکار را در دستانم بازی میدادم و به فکر امشب بودم.در اتاق زده شد و روهام در چارجوب در ظاهر شد.کمی نگاه کد و بعد گفت:پاشو بریم البته اگه نمی ترسی. بلند شدم و تنفنگ ام را نیز برداشتم پیش روهام رفتم و گفتم:من هیچ وقت نمی ترسم احساس خودتو به من نگو. سوار ماشین شدیم و روهام ماشین را به حرکت در آورد.آسمان گرگ و میش بود.پنجره را کمی پایین دادم،نسیم به صورتم چنگ می انداخت صدای باد برایم چون ملودی ای دل نشین بود.امشب چه اتفاقی خواهد افتاد؟ از ماشین پایین آمدیم و سمت خانه رفتیم.روهام نفس عمیقی کشید و گفت:خدا میدونه پشت این در چی انتظارمونو می کشه. با این حرف اش قلب ام به شدت تپید.داخل شدیم همه جا تاریک بود سمت در چوبی رفتیم و زنگ را زدیم.همان زن با چادر سفید و گل گلی ظاهر شد،چهره اش نگران به نظر می آمد.من و روهام لباس نظامی پوشیده بودیم،افراد دیگر هم نیم ساعت دیگر می رسیدند.مرد و زن هردو پریشان بودند. +خب الان اینجا مشکلی هست. نرگس:یک ساعت دیگه میشه ساعت دوازده و.... دیگر چیزی نگفت به نظر بدن اش می لرزید،روهام که وضعیت این دو را دید گفت:شما برین ما خودمون تحقیق می کنیم. آن دو با خداحافظی رفتند و گفتند:مراقب خودتون باشین. روهام به من اشاره کرد و گفت:بیا بریم ببینیم موضوع چیه؟راز این خونه. روهام پایین را نگاه کرد و من به طبقه بالا رفتم،راه رو کاملا تاریک بود فقط نور کمرنگی که از پنجره خانه می آمد قابل دید بود.چراغ های خیابان از پنجره قابل دید بود.سمت اتاق اولی رفتم،همه چیز آرام بود همه اتاق هارا دیدم.یاد حرف زن افتادم که گفت در حمام و دست شویی دیده می شود.سمت حمام رفتم و درش را باز کردم.آب وان آرام تکان می خورد و صدای شولوپ شولوپ آب می آمد.چشم ام به آیینه حمام افتاد.داخل آیینه خودم را نمی دیدم به جایش یک موی سیاه و دو چشم سفید ترکیب شده با قرمز دیده می شد.قلب ام به شدت می تپید،چشم ها هر لحظه نزدیک تر می شدند و خیره به من بودند.تصویر نزدیک تر شد و از آیینه در حال بیرون آمدن بود. عقب عقبی رفتم و بدنم به یک تن نرم و سپر برخورد کرد،داد بلندی زدم که دست گرمی مرا در آغوش گرفت و گفت:آروم باش منم روهام. برگشتم و چهره اش را دیدم،به آیینه اشاره کردم و گفتم:آینه...تصویر..دختر....داشت بیرون می اومد. روهام به آیینه خیره شد و گفت:منکه چیزی نمی بینم،بهتره بریم جای دیگه رو ببینیم. سمت دست شویی رفتیم آنجا هم چیزی نبود،اما من مطمعن ام که در آیینه چیزی دیدم.دو چشم که آشنا بود چشم همان دختر که آن شب دیدم.ساعت که به ده رسید همه چراغ ها خاموش شد.با ترس به روهام خیره شدم.پنجره ها باز و بسته شدند و من گفتم:الان وقت مدرک برداشتنه. روهام هم تایید کرد.دوربین را برداشتم و فیلم گرفتم از خانه تاریک صدای باز و بسته شدن پنجره بیشتر شد،طبقه بالا رفتم و از اتاق ها فیلم گرفتم،به شکل غیر طبیعی ای کمد لباس باز و بسته می شد جلوتر رفتم و از داخل کمد لباس فیلم کردم،به نظر می رسید کسی داخل اش باشد،موهای سیاهی را تشخیص دادم و از آن ها فیلم گرفتم.ناگهان صدای عجیبی از داخل کمد شنیدم. -به مرگ خوش اومدی،به خونه مرگ خوش اومدی. دستانم می لرزید و صفحه دوربین تار می شد.از اتاق خارج شدم و سعی کردم صدای نفس نفس زدن هایم را کنترل کنم.سمت حمام رفتم می ترسیدم اما باید مدرک جمع می کردم،من یک پلیسم.داخل حمام شدم،صدای آب با شدت می آمد،آب وان با شدت زیادی تکان خورد و من از آن فیلم گرفتم،دوربین را جلوتر بردم به نظر چیزی داخل وان آب بود.نزدیک تر شدم و دوربین را روی وان گرفتم،در دوربین دو چشم سیاه که می درخشید را با موهای پریشان و سیاه که در آب پراکنده شده بود و بخند بزرگ و شیطانی ای دیدم.با ترس عقب رفتم خواستم از حمام خارج شوم که در با صدای بلندی قفل شد.دختری که در وان بود بلند شد و آرام سمت ام آمد. با جیغ گفتم:کمک کمک روهام توروخدا یکی کمک کنه روهام روهام. از پشت در صدای روهام را میشنیدم. -چرا در قفل شده؟نگران نباش الان درو باز می کنم. دختر در حالی که پاهای اتخوانی اش را در زمین می کشید نزدیک ام شد دوباره داد زدم:کمک کمک روهام داره میاد،داره میاد کمکم کن. -کی داره میاد؟ من:جن. نزدیک تر شد،دوربین را سمت اش گرفتم میدانم شاید فیلم اش گرفته نشود اما از هیچ بهتر است. نزدیک تر شد و لبخند شیطانی و بلندی سر داد،سر اش را خم کرد و گفت:با پای خودت اومدی واسه مرگ. بلند نفس می کشیدم،عرق کرده بودم پاهایم سست شده بود.احساس می کردم خواب است فقط خواب یک کابوس.فقط می خواهم از این خانه فرار کنم. دست سرد و یخ زده اش را به موهایم کشید،به در چسبیده بودم و می لرزیدم،یعنی روهام رفته؟ حمام کاملا تاریک بود و آب داعما تکان می خورد،هنوز هم دست سرد و است خوانی ا روی موهایم بود.ناخن هایش را سمت گونه ام کشید و من سوزش عمیقی را احساس کردم. من:کمک کمک. وقتی با نور ضعیفی دست اش را دیدم نفس ام بند آمد،ناخن هایش سیاه و خونی بود. دوربین هنوز هم روشن بود.الان نگرانیه رییس را و ترس آن خانواده را می فهمم. -خودتو واسه مردن آماده کن. با جاعت عجیبی گفتم:چرا این کارو میکنی؟چرا اون بچه رو کشتی؟ بلند خندید و لبخند شیطانی اش هر لحظه بلند تر می شد.در با صدای بلندی باز شد به سمت روهام رفت ام،اشک ام می آمد اما خودم را نگه داشتم.به حمام اشاره کردم روهام داخل شد و قبل از اینکه بگوید چیزی نیست در بسته شد.با داد به در مشت می زدم. من:روهام خوبی؟چیزی می بینی؟ -آره همون چیزی که تو دیدی یک دخت....... من:خوبی؟ جوابی نداد مجبور شدم با اسلحه به دستگیره شلیک کنم.در باز شد. روهام از حمام خارج شد و گفت:ما باید این مدارک رو فورا ببریم. از پله ها دویدیم و سمت در رفتیم اما قفل بود. -نرین من تنهام. صداها هر لحظه بلند تر می شدند،ترسیده بودم بیشتر از هر لحظه.روهام دست ام را کشید و هردو از پنجره روی زمین پریدیم،چون طبقه یک بود ارتفاعی نداشت. دست ام را روی قلب امگذاشتم و نفس نفس زدم. سوار ماشین شدیم و من یک بار دیر به خانه وحشتناک خیره شدم. +پس چر بقیه نیومدن؟ -نمی دونم باید بریم پیش رییس. +الان؟الان ساعت دوازدهه. -یادم نبود فردا میریم پیشش. +راستشو بگو ترسیدی؟ -آره.من اگه بمیرمم به اون خونه برنمی گردم. +ولی من برمی گردم تا این پرونده بسته نشه من دست بردار نیستم. روهام با تعجب نگاهم کرد و گفت:دیوونه. ماشین را نگه داشت و گفت:خدافظ تا فردا. از ماشین پیاده شدم و خداحافظی کردم
  22. 4 امتیاز
    درخشان ترین ستاره در خشان ترین آرزو فقط چیزیه که خودت قراره برای خودت بسازی زیباترین آینده و ستاررو برای خودت بساز تا بقیه آرزوی داشتن آیندت رو بکنن
  23. 4 امتیاز
  24. 4 امتیاز
    وقتی حالت خوبه ساعت ها تند می گذرن و میشه شب اما وقتی حالت بده و فقط می خوای زمان بگذره زمان کند میشه.... و این فقط به خاطر اینه که ما زمان رو سفت می گیریم. زندگی رو آروم بگیر تا آروم بگذره
  25. 4 امتیاز
  26. 4 امتیاز
    زهرا مکثی کرده و سپس ادامه داد: زهرا: سه چهار نفر از بچه های این بهزیستی مثل تو از یه بهزیستی دیگه اومدن ولی آقای کشاورز منظورم برادر خانم کشاورزه هیچ وقت خودش دنبال اون ها نرفته بود ، اونم با کمری خودش ولی دنبال تو اومد و درباره اتاقت ، دو ماه پیش کار ساختش تموم شد. + کار ساختش؟ زهرا: اوهوم تازه ساختنش خانم کشاورزی هم اصلا نمی ذاشت کسی بره اون تو. هر وقت یه تازه وارد می اومد این جا یا منتقل می شد این جا خانم کشاورزی می گفت جا نداریم در صورتی که اون اتاق بود. تا این که تو اومدی. خانم کشاورزی هم اتاق رو دودستی تقدیمت کرد. همه این ها دست به دست هم داده تا کل بچه های این جا فکر کنن که تو با خانم کشاورز نسبتی داری. اخم هام و کشیدم توهم. یعنی چی؟ این ها چه معنی ای داره؟ چرا حس می کنم یه خبراییه؟ با صدای زهرا به خودم اومدم. + چی؟ زهرا: میگم اون جا ابدارخونس. اون جا هم سرویس بهداشتیه. البته تو همه ی اتاق ها یه سرویس بهداشتی و حموم هست ولی این جا هم هست. اون جا انباریه. اون جا هم درمانگاه. اون جا هم کتابخونست. این قسمت ها هم اتاق ها هستش. اتاق یک ، اتاق دو ، اتاق سه ، اتاق چهار ، اتاق پنج ، اتاق شش ، اتاق هفت و در آخر اتاق تو. بیا بریم با دختر ها آشنات کنم. + نه بریم بیرون رو نشونم بده. زهرا: حالا بیا بریم. با صدای بلندی گفتم: + گفتم نه. بعدم پشتم رو بهش کردم و خواستم برم بیرون که زهرا گفت: زهرا: باشه ولی بهتره بری یه شالی چیزی بندازی سرت. برگشتم و با اخم گفتم: چرا؟ زهرا: چون آقای کشاورز ممکنه تو حیاط باشه. پوفی کشیدم و به سمت اتاقم رفتم. بعد از برداشتن شالم از اتاق خارج شدم. زهرا منتظر به دیوار تکیه داده بود. شالم رو آزادانه روی سرم انداختم و گفتم: + بریم. زهرا چند ثانیه به موهام که از پشت بیرون بود نگاه کرد. بعد باشه ای گفت و به سمت دری که به حیاط وصل می شد رفت. بعد از این که از ساختمون خارج شدیم زهرا شروع کرد به حرف زدن. زهرا: اون خونه رو می بینی؟ فقط سرم رو تکون دادم. زهرا: اون جا خونه خانم کشاورز و آقای کشاورزه + این جا زندگی می کنن؟ زهرا: اوهوم. زهرا: اون پشت ،حیاط پشتیه. کلی درخت اون جا هست انگار جنگله. تو بهار خیلی خوشگل میشه. بیشتر دخترها تو بهار وقتشون رو اون جا می گذرونن ولی تو پاییز خیلی وحشتناک میشه. هیچ کدوم از ما تو پاییز اون جا نمیریم. واکنشی نشون ندادم. زهرا به سمتم برگشت و درحالی که دست هاش رو به هم می کوبید گفت: زهرا: خب دیگه همین بود. من باید برم کار دارم. بعدا می بینمت بای. جوابش رو ندادم. اونم سرش رو انداخت پایین و رفت. خواستم برم حیاط پشتی که سنگینی نگاه یه نفر رو حس کردم. برگشتم که با خونه مونا این ها روبه رو شدم.
  27. 4 امتیاز
    تا فرات آمد ننوشید آب ، آب آتش گرفت لب به حرف آمد: «بنوش از آن» ، خطاب آتش گرفت نیزه ها بارید از هر سمت بر مشک پر آب خورد بر مشک و نگاه ماهتاب آتش گرفت دستهایش هدیه شد بر عشق والایی که داشت شد قمر غلتان به خون تا ! آفتاب آتش گرفت آسمان از شرم بارید و زمین را خیس کرد لاله ای در خون خود با پیچ و تاب آتش گرفت ناله های کودکان از خیمه ها فریاد شد کودک شش ماهه در دست رباب آتش گرفت کربلا شد بینوا از شدت باران غم آب در روی زمین مثل سراب آتش گرفت باید از دشت بلا هر بار شعری نو نوشت تا که واژه واژه با اشعار ناب آتتش گرفت حمید حسینی
  28. 4 امتیاز
    به انجمن کتابساز خوش امدید!!
  29. 4 امتیاز
    جایزه نفر اولمون داده شد 800 اعتبار
  30. 4 امتیاز
    لعنتی نباید واسش گریه کنم! اگه گریه کنم یعنی کارم تمومه... یه دختر حق داره فقط واسه خودش گریه کنه؛ فقط واسه خودش و شاید هم واسه کسی که دوست داره. حتی می تونه واسه گذشتش هم گریه کنه، واسه چیزهایی که از دست داده،اصلا یه دختر حق داره واسه هرچیز که دلش می خواد گریه کنه! #روزبه_معین
  31. 3 امتیاز
    صبح است و لب پنجره باز است بیا دستان غزل هلهله ساز است بیا عمریست که با عشق تو بیدار شدم چشم و دل من غرق نیاز است بیا #حمید_حسینی اللهم عجل لولیک الفرج
  32. 3 امتیاز
    کاش مسدود شود راه فرار از بغلت... کاش من قافیه گردم به ردیف غزلت... دوست دارم بزنم جار که تو عشق منی... عشق من را ببری بر همه ضرب المثلت...!!!!
  33. 3 امتیاز
    #ترانه تو رو داشتن واسه ی من مثل یک خواب و خیاله واسه اینه زیر چشمام جاده ی خیس شماله بیا تا بریم به دشتی، که شقایق جون نداده فکر کنیم دنیای ما هم دنیای خواب و خیاله چی می شد تو بودی پیشم واسه تو غزل می گفتم چرا بین عاشقا پس، همیشه دوری رواله ماه و برگردون به شبهام نذار تا بشم دیوونه زندگی پر از غروبه ولی اینجور نمی مونه بیا تا بریم به جایی که هنوز خوبی زیاده دنیای امروزی ما پرِ از درد و ملاله توی آسمون شب هم جای چشمای تو خالیست ماه روی تو عزیزم تو شبای دل هلاله کاش می شد لب به لبت داد بی خیال رسم دنیا تو بهشتی که تو باشی بوسه از لبات حلاله چشاتو ببند و وا کن بگو با چشای مستت بذار از نگات بخونم هر چی تو دلت سواله کاش می شد با تو بمونم بمونم تا بینهایت ولی این تقدیر ما نیست با تو بودنم محاله یاد تو در، خاطره هام ، همیشه موندگاره با یاد تو، توی دلم ،همیشه غم قطاره #حمید_حسینی
  34. 3 امتیاز
    _باشه دختر خوب ، راستی دانشگاه میری _اوهوم تازه دیروز ثبت نام کردم از هفته ی دیگه کلاسام شروع میشه اما فک نکنم دیگه فرامرز خان بزاره برم _دیگه به فرامرز خان ربطی نداره تو تا یک سال زنه اقای خودم اقا رو راضی میکنم نگران نباش خانوم کچولو _ مگه شما چیکاره صادق خانی _برادرشم _جدا پس چرا بهش میگی اقا _چون بقیه میگن منم عادت کردم البته 1سالم ازم بزرگ تره.رشتت چیه _روانشناسی _به به پس باید بهت بگم خانوم دکتر. بیا یه قولی بهم بدیم من از امروز میشم دوستت هر کاریم داشتی من کمکت میکنم توام بجاش وقتایی که حالم گرفته بود میام پیشت بهم مشاوره بده باشه؟ میخندم و میگم: باشه انگشت کوچیکش و میاره جلو و میگه: قول مردونه؟ انگشتم قلاب انگشتش میکنم و میگم: قول مردونه دماغم و میکشه که میخندم، یهو در باز میشه میبینمصادق خان میاد داخل و من تازه میبینم این مرد چه قدر جذابه موهای مشکیه زاغش که یه وری دادهبودشون به سمت بالا چشمای مشکیش واقعا جذاب و گیرا بود باصداش به خودم میام. _سرمت تموم شده گفتن مرخصی بهتره حاضرشی سرم و پایین پایین میگم باشه. پرستار میاد و سرمم در میاره لباسام و می پوشم هنوز یکم سرم سنگین و منگه صبحان میاد دستم و میگیره که تلو تلو نخورم و پشت سر صادق خان به سمت بنز مشکیش میریم تو ماشین که میشینیم صدای اقا بلند میشه _امشب نامزدم میاد خونه نمیدونه توزن صیغه ای منی دلیل نداره بخوام بخاطر هیچی اذیتش کنم واسه این که ناراحت نشه گفتم مستخدم جدیدمی گفتم که حواست و جمع کنی _باشه خدا میدونه که چقدر از این همه تحقیر پرم خدایا میشه تموم شه بریدم اشکای پنهونیم و مثل همیشه پاک میکنم
  35. 3 امتیاز
    سبیلش را برای “تاب” دادن ، جمعه ها به پارک می برد !
  36. 3 امتیاز
    زمان اگر “شهروند” خوبی بود ، پشت خط عابر پیاده ، توقف میکرد
  37. 3 امتیاز
  38. 3 امتیاز
    What the heart feels the tongue speaks آنچه بر دل فرود آید، بر زبان آید.
  39. 3 امتیاز
  40. 3 امتیاز
    You can do anything, but not everything شما می توانید هر کاری را انجام دهید اما نمی توانید همه کارها را انجام دهید.
  41. 3 امتیاز
    You are what you eat. غذای انسان ماهیت انسان را می سازد.
  42. 3 امتیاز
    اولین مرحله انجام کار خیر تمایل به انجام آن است رولند هیل
  43. 3 امتیاز
  44. 3 امتیاز
    ?? خــــــــــــدایــــــا ?? اگــــــہ مَـــــن نبـــــودم ؟ . . . دُنیات … ⇦ عُقــــــــــــــــــــده هاشــــــــــو ⇨ سَـــــــــرِ کی خــــــالــــــے میــــــــکرد ؟ ؟
  45. 3 امتیاز
    توی این تاپیک ازتون میخوام،با توجه به افرادی که توی سایت میشناسید،با تگ کردنشون ،برای رفتارهاشون، یه حیوانی رو انتخاب کنید.دلیل انتخابتون رو هم باید بگید.(بنا به نظر خودتون.) برای مثال: @نازبانو74 =گنجشگ چون زیادی مهربون و دلسوزه.مثل گنجشگ زود با همه گرم میگیره و از قلب مهربونش به دل اطرافیانش بذر محبت میپاشه.سادس و خاکی.همچنین دلش و وجدانش بهش اجازه نمیده که دست رو دل یکی بذاره و بهش صدمه بزنه. امیدوارم اوقات خوشی رو،با درک و صمیمیت بیشتر ، توی این تاپیک سپری کنیم^~^
  46. 3 امتیاز
    3. چنانچه ساندویچ خود را آرام و با اشتهایی وصف ناپذیر می‌خورید: به راحتی با دیگران دوست می‌شوید و خوشرو و دست و دلباز هستید و به رای و نظر فرد مقابل احترام می‌گذارید و از درگیر شدن با اطرافیان پرهیز می‌کنید، آرامش خاصی دارید و دیگران از بودن در کنار شما احساس لذت می‌کنند.
  47. 3 امتیاز
    به تک تک پنجره هاش خیره شدم هیچ جنبشی نبود. حتما خیالاتی شدم. بیخیال حیاط پشتی شدم. واسه رفتن به اون جا کلی وقت داشتم ولی غافل از این که... به سمت اتاقم رفتم. ساعت یک ظهر بود. حس و حال بیرون رفتن رو نداشتم. وارد اتاقم شدم و در رو بستم. حالا چی کار کنم؟ خواب که نه. تازه بیدار شدم. بیرونم که نه. گوشیمم که شارژ نداره. همین جوری دست به کمر وسط اتاق وایستاده بودم که نگاهم به کامپیوتر افتاد. چشم هام رو تنگ کردم و به سمتش رفتم. دکمش رو که زدم روشن شد. نگاهم روی مودم ثابت موند. ژان ژان. نت مفتی. نشستم پشت کامپیوتر و منتظر بالا اومدنش شدم. برای اولین بار تو عمرم نت مفتی گیرم اومده بود. رفتم تو گوگل و هرچی فیلم دوست داشتم و نداشتم رو سرچ کردم و مشغول نگاه کردنش شدم. به خودم که اومدم ساعت چهار بود. کامپیوتر رو خاموش کردم و از روی صندلی بلند شدم. پوف چرا زمان این قدر دیر می گذره. حوصلم سر رفت. ناگهان فکری به سرم زد. از جام بلند شدم و کت و شالم رو از روی صندلی برداشتم از اتاق خارج شدم. از ساختمون خارج شدم و به سمت حیاط پشتی رفتم. به حیاط پشتی که رسیدم متوجه درخت ها شدم. برگشتم و به پشت سرم نگاه کردم. بالکن اتاقم دقیقا روبه روی این درخت ها بود. ارتفاع بالکن کم بود. شاید دو متر. شونه ای بالا انداختم و به سمت درخت ها رفتم. نمی دونم چقدر گذشت که داشتم بین درخت ها قدم می زدم ولی خب گذر زمان برام اهمیتی نداشت. کسی نبود که نگرانم بشه. همین جوری تو فکر بودم که از لابه لای درخت ها یه فضای خالی رو دیدم. نزدیک تر که شدم متوجه شدم که حدسم درست بود. یه فضای خالی اون جا بود. یه فضای دایره ای شکل بزرگ دقیقا وسط درخت ها ایجاد شده بود که ده متری قطر داشت. انگار به دست انسان ساخته شده بود اما برای این کار باید درخت ها رو قطع می کردن ولی هیچ خبری از اون تنه های گرد درخت ها رو زمین نبود. چیزی که همون اول نظرم رو جلب کرد تنه درخت بزرگی بود که از وسط بریده شده بود و روی زمین گذاشته بود و این نشون دهنده این بود که این جا به دست یه انسان ساخته شده.
  48. 3 امتیاز
  49. 3 امتیاز
    ا فصل سوم صنم روی نیمکت نشسته بود و به اطراف نگاه می‌کرد هوای گرم کلافه‌اش کرده بود. با مقنعه‌اش بازی کرد، حرارت شدید آفتاب مستقیم به روی پیشانیش سر می‌خورد، عرق زیر چشمانش جمع شده بود. عینکش را برداشته، صورتش را پاک کرد دوباره عینک را سرجایش بازگرداند به ساعتش نگاهی انداخت، از دوازده گذشته بود در دل دوتا فحش نثار شیوا کرد عصبی گوشی‌اش را بیرون آورد تا خواست شماره اش را بگیرد سر و کله‌اش پیدا شد، بدون اینکه کوچکترین توجهی به حالت جبهه گرفته‌ی صنم نشان دهد، دستانش را دور شانه‌های او حلقه کرد محکم او را به آغوش فشرد و گفت: - ببخش دیر کردم اخم‌های صنم بیشتر درهم کشیده شد: - همین؟ میدونی چقدره منو اینجا کاشتی؟ شیوا با لودگی پاسخش را داد: - خوبه که، یه کم بیشتر قد می‌کشی... ببینمت و با نگاهی دقیق سرتاپای صنم را از نظر گذراند و با جدیت ادامه داد: - آره بزرگتر شدی، حداقل یه سه چهار سانت بلندتر شدی... فقط حیف خوب آبیاریت نکردن خشک شدی صنم با صدایی جیغ مانند گفت: - خشک شدم؟ یه نگاه به سر و لباسم بنداز بوی عرقم همه دانشگاه رو برداشته، زیر آفتاب نصف شدم. شیوا حالتی حق به جانب به خود گرفت دستی به کمر زد و گفت: - دروغ نگو تو از اول بو گندو بودی، تازه تو تا دیروز ربع هم نبودی چه برسه به نصف -مسخره بازی درنیارها - زکی من مسخره بازی درمیارم یا تو، بیست سالتِ هنوز نمی‌دونی چطور باید با بزرگترت حرف بزنی... تازه خیلی هم لطف می‌کنم جواب توی نامرد رو میدم... تو این چند وقته یه خبر از من نگرفتی ببینی زنده‌ام یا مرده. صنم نفس عمیقی کشید : - وقت نشد تو که میدونی وضعیت خونه چقدر بهم ریخته است -آره میدونم اما دفعه‌‌ی آخرت باشه اینطوری دل نگرانم میکنی نه تماس می‌گیرفتی نه جواب تماس‌هام رو میدادی نمی دونی چه حالی داشتم. - ببخش دیگه اینکارو نمیکنم... فقط شرط داره، باید حتما آدم بشی. شیوا پشت چشمی نازک کرده گفت: - شرمنده‌ی روحیه‌ی ورزشکاریتم اونوقت هیچ کس نیست جای قندِ عسلی مثلِ من رو پر بکنه. شیوا روی صندلی جابه جا شد و با نفس عمیقی ادامه داد: - اما از حق نگذریم خیلی دلتنگت شدم خبری ازت نبود سر کلاسام که نبودی اصلا حال درس وکتاب رو نداشتم صنم-درگیر بودم دیگه شیوا-هنوز وضعیت خونه وخیمه؟ صنم- نه اونقدر ،بهتر شده شیوا-خدا رو شکر خیلی نگران بودم صنم- دیگه داریم با این مسئله کنار میایم شیوا-خاله لیلا چطوره؟ دیگه بی‌قراری نمی کنه؟ صنم- تقریبا همه دارن مرگ آقاجون رو می‌پذیرن... باورم نمیشه که یک سال بدون حضورش گذشته. شیوا دستش را روی شانه‌ی صنم گذاشت و گفت: - گریه نکن زشته جلو بچه ها خودت رو کنترل کن صنم آرام چشمانش را پاک کرد : -دلتنگی اذیتم میکنه شیوا... من زیاد وقت نکردم ببینمش زود بود بره... قلبم داره می‌ترکه. شیوا-میدونم اما به مرور زمان با نبودش کنار میای صنم-شیوا تو چند سالت بود زمانی که بابات از دنیا رفت؟ شیوا- دوم دبیرستان بودم... خدا رحمتش کنه خیلی بهش وابسته بودم غصه داغونم کرد مرگش خیلی روی روحیه‌ام تاثیر گذاشت. صنم- میتونم درک کنم که اون روزا چه حالی داشتی دوست دارم زودتر از این کابوس خلاص بشم اما میدونم تا عمر هست این غصه تو دلم می‌مونه. شیوا-نه عزیزم زمان خیلی چیزها رو کمرنگ می‌کنه وقتی درگیر زندگی میشی دل مشغولی و مشکلات فرصت سرخاروندن رو ازت میگیرن دیگه وقت نمیکنی مدام به پدر بزرگت فکر کنی کم کم غصه ات کم رنگ میشه و فقط از پدرت یه خاطره می‌مونه. صنم با چشمان گرد شده به صورت خیس از اشک شیوا نگاه کرد و گفت: - حالا تو چرا داری گریه میکنی؟ شیوا-دلم واسه بابام تنگ شده کمی بعد هر دو آرام گرفتند صنم به طرف جمعی از بچه ها چرخیده و به آنها نگاه می‌کرد بازار خنده و شوخی در میانشان داغ داغ بود انگار که هیچ دغدقه ای نداشتند، در دل نسبت به آنها حسادت کرد دست شیوا روی شانه‌اش نشست به طرفش چرخید شیوا با لبخندی گفت: - کجایی؟ صنم-همین جا شیوا- با اینکه عمراً اما اشکال نداره فضولی نمی‌کنم... بریم نهار بخوریم؟ صنم به ساعتش نگاه کرد : - زود نیست؟ شیوا-نه عزیزم کلاس داریم باید زود بریم.
  50. 3 امتیاز
    #پارت _ سوم (سام) گوشی رو روشن کردم. پیامک تبلیغاتی بود. پوزخندی زدم. باورم نمی شد به خاطر این پیامک این اتفاقات بیفته. نیشخندی زدم. دارم واسه ات خانم کوچولو! سوار موتور شدم و به کارن زنگ زدم. حالا وقتشه. وقت تلافی از اون دخترک چشم سیاه! بعد دو بوق کارن جواب داد: کارن: بله؟ سام: پیشرفت کردی کارن. دارم میام سمت خونه ات جایی نرو منتظرم باش. کارن : جایی نمی رم منتظرتم. مکالمه رو قطع کردم و منتظر خداحافظی کارن نشدم. با سرعت به سمت خونه کارن رفتم . (سایه) به سمت هلن که به پرادو قرمزش تکیه داده بود، رفتم. باید یه فکری برای ماشین خودم می کردم. به سمتش رفتم و سوییچ رو از تو جیبش برداشتم. هنوز هم غرق افکارش بود. پشت ماشین نشستم و یه بوق زدم که از جا پرید و زود کنارم جا گرفت. نیشخندی زدم. ماشین رو روشن کردم و با آخرین سرعت به سمت سازمان رفتم. هلن: روانی چته؟ قراره من برسونمت. سایه: فعلا وقت ندارم که برات توضیح بدم باید اطلاعات اون پسره رو برام پیدا کنی. هلن : اطلاعات کی رو می خوای؟ واسه چه زمانی لازم داری؟ سایه : خوب می دونی کی رو می گم. پس این قدر سوال نپرس. هر چه زودتر بهتر. هلن: باشه برات ردیف می کنم. سایه: ماشین مسابقه برام جور کن تا ادامه راه هم ساکت باش.
این صفحه از تخته امتیازات بر اساس منطقه زمانی تهران/GMT+03:30 می باشد
×
×
  • جدید...