رفتن به مطلب
نحوه ی گذاشتن مطلب در انجمن
درخواست طراحی جلد برای رمان
قوانین و راهنمای ارسال کتاب در حال تایپ آمورش مخصوص تازه واردین

تمامی فعالیت ها

این جریان به طور خودکار بروزرسانی می شود     

  1. ساعت گذشته
  2. امروز
  3. پارت 56 از آیینه عبور کردم و مثل همیشه تصویر زیبای قصرمان را نظاره کردم.سوار اسب سیاه رنگ ام که نامش را شاهزاده گذاشته بود شدم.آرام سمت قصر حرکت کردم.شهر ساکت بود و مردم خفته بودند.همه جا تاریک بود و اسب من در این تاریکی پنهان شده بود. به قصر رسیدم. پدر روی پله نشسته بود و با لبخند به مادر نگاه می کرد.پشت درخت ایستادم و به سخنانشام گوش سپردم. آلیس:به نظرت شهر ما خوبه یا شما؟ دنیل:شهر منو تو یکی نیست؟ مادر ریز خندید و گفت:بله بله یکی هست. پدر لبخند جذابش را بر لب آورد و گفت:هر جای دنیا با تو عالیه. همیشه به عشق میان آن دو حسادت می کردم به عشقی که با وجود گذشت چندین سال پا برجا است.البته آنها هیچ گاه پیر نمی شوند. داخل قصر شدم و سمت اتاقم رفتم. لباس بلند و خفاشی ام را پوشیدم و موهایم را باز کردم و به پشت گردنم انداختم. خدمتکار جدیدمان هلن وارد اتاقم شدم و گفت شام آماده است. از اتاق خارج شدم و سمت تالار بزرگ رفتم.پشت میز بزرگ و دوازده نفری نشستم.مادرم آمد و مقابلم نشست لبخند زیبایی بر لب داشت. -دخترم روز اول دانشگاه خوب بود؟خوش گذشت؟ +بد نبود. پدر آمد و کنار مادر نشست.گونه ام را کشید و با لحنی که گویا می خواهد هشدار دهد گفت:تو دانشگاه با کسی حرف زدی؟زیاد باهاشون صمیمی نشو بخصوص جنس های مخالف اونا انسانن نباید زیاد باهاشون صمیمی بشی بعد تموم کردن درست همین جا بر می گردی. +می دونم پدر. هلن و خانم لرا غذاها را روی میز گذاشتند و با احترام گذاشتن رفتند.خانم لرا زن جوان و قد بلندی است که برای آموزش خدمتکاری به قصر ما آمده پدر او قبلا یکی از سرداران قصر بود اما به قصر خیانت کرد و دخترش را هم که نکشتند زیادی بود. پدر مهربان است و برای همین این دختر را خدمتکار آموزشی قصر کرد. به گل خونی رنگ که الان تبدیل به کیک شده بود نگاه کردم.این گل ها فقط در جنگل خون آشام ها یافت می شد و برای اینکه پدر به خون آشام ها حمله کرد و آنها را کشت سرزمین آنها مال ما شد و ما می توانیم از انواع غذاهای جنگل آن منطقه استفاده کنیم. یک قاشق از کیک را برداشتم و خوردم.مزه لواشک ترش و شیرین را می داد.هم ترش بود هم کمی شیرینی درونش وجود داشت.چند قاشق دیگر هم خوردم و به موهای طلایی رنگ پدر که روی چشمانش ریخته بود نگاه کردم.یعنی اگر پدر و مادرم را به شهر انسان ها ببرم و در دانشگاه بگویم این ها پدر و مادرم هستن کسی قبول می کند؟صد درصد فکر می کنند دروغ می گویم و مسخره ام می کنند. دنیل:دخترم چرا نمی خوری؟ +پدر به نظرت انسان ها باور می کنن یک پسر که فقط دو سه سال بزرگ تر از منه پدرمه؟و یا یک دختر همسن من مادرمه؟ دنیل:برای من نظر انسان ها مهم نیست و درضمن تو خودت می دونی که ما همیشه جوون می مونیم. +پس چرا پدر بزرگ پیر شد؟اون الانم پیره. دنیل:چون خودش خواست ما اختیار داریم که سنمونو تنظیم کنیم اگه جادوی سرایس «جوان کننده»رو باطل کنیم سنمون بالا میره منم یک زمانی این کارو می کنم اما الان دلم می خواد جوون بمونم. چند قاشق دیگر خوردم و به مادر که مشغول تماشای پدر بود نگاه کردم.مادر با لحن بچگانه ای گفت:نه اینکه بابات هنوز کمی از جوونیش مونده برای همون می خواد جوون بمونه. پدر مادر را در آغوش گرفت و گفت:معلومه من هنوز عشقم اینجاس و فعلا نمی خوام بمیرم. هردو بلند خندیدند و من با حسادت به عشق میان آن دو خیره شدم. از پشت میز بلند شدم و گفتم:من دیگه باید برگردم بازم بهتون سر می زنم خدافظ. پدر مرا در آغوش گرفت و واقعا احساس عجیبی داشتم زمانی که به آغوشش فرو می رفتم،انگار یک پسر جوان مرا بغل کرده. مادر هم سرم را بوسه باران کرد و گفت:زود زود بیا خب؟ +باشه. از قصر خارج شدم و سوار اسب سیاه رنگم شدم.دوباره مجبور بودم به شهر انسان ها برگردم. از اسبم پایین آمدم و از آیینه رد شدم.اتاق کوچکم مقابلم قرار داشت و دیگر خبری از اتاق بزرگ و باشکوه قصر نبود. روی تخت دراز کشیدم و چشمانم را بستم.ناگهان صدای بلندی شنیدم..
  4. fatemeh.vd

    همگانی دسته بندی رمان ها

    سلام دوستان عزیز برای اطلاع از دسته بندی رمان ها حتما به دقت تاپینک زیر را مطالعه کنید هدف ما ارتقای قلم شماست!
  5. جدیگرفتن بعضی چیز ها خود انسان را خسته می کند نه کس دیگری را

    دوستی را جدی می گیری

    دوست داشتن را جدی می گیری و از میدان بازی پرت می شوی

  6. سلام عرض میکنم خدمت همه نویسنده های عزیز کتابساز. امیدوارم همیشه لب هاتون خندون و قلمتون سبز باشه. بنا بر تصمیمات کادر مدیریتی کتابساز قرار بر این شد که برای راحت تر شدن کار ما و قوی شدن قلم شما رمان ها دسته بندی بشند. رمان های شما بر اساس تگ هاتون دسته بندی میشه! تگ های رمان انجمن کتاب ساز شامل تگ برای محتوا ( ویژه، پیشرفته، خوب) و تگ برای ظاهر ( الف، ب، ج) می باشد تالار تایپ رمان کتاب ساز به ۳ دسته تقسیم شده است رمان های اختصاصی رمان های ویژه رمان های پیشرفته نویسنده عزیز شما ابتدا تاپینک رمانتون رو در بخش عمومی تالار ایجاد می کنید. رمان شما از همون ابتدا دارای ناظری می شه ک پا به پای شما تا اخر رمان میاد. بعد از تکمیل ۱۵ پارت رمان که هر پارت حداقل ۲۰ خط باشه باید در تاپینک زیر درخواست تگ بدید بعد از بررسی درخواستتون به رمانتون تگ محتوا و ظاهر تعلق میگیره. و بر اساس تگی ک گرفتید رمان شما به یکی از دسته بندی ها منتقل میشه. توجه داشته باشید که می تونید رمان هاتون رو ویرایش کنید و ارتقای تگ بدید. در طول مسیر ارتقا دادن رمانتون ناظرتون همراه شماست و اگر نیاز میبینید ک ویراستار یا منتقدی هم همراه شما باشه خصوصی به من @fatemeh.vd خبر بدید تا در اختیارتون قرار بدم. رمان های دارای تگ پیشرفته یا ویژه برای محتوا و الف برای ظاهر با حمایت ویژه روی سایت قرار میگیره. هدف ما قوی شدن قلم شماست کتابساز همراه همه نویسنده هاست انجمن کتابساز
  7. معرفی نمی کنی؟

    من تا حالا دوستی ب اسم ارمیتا نداشتم اخه

    1. نمایش دیدگاه قبلی  بیشتر 1
    2. ~~~Armita~~~

      ~~~Armita~~~

      تو گفتی من تورو انجمن دیگ ای دیدم؟ مگ میشه؟

    3. آرمیتا

      آرمیتا

      اره برو انجمن رمان های عاشقانه من اونجا اسمم مرینت

    4. ~~~Armita~~~

      ~~~Armita~~~

      حس می کنم دختر عجیب و مشکوکی هستییییییی:(s1706):

      ازت می ترسم راستش

  8. همیشه دوستت دارم های کسی را جدی بگیر که بعد چند سال بگوید دوستت دارم! نه با چند بار حرف زدن.

    1. آرمیتا

      آرمیتا

      واقعا عزیزم راست میگی قربون دهنت 👍👍💖💖

    2. ~~~Armita~~~

      ~~~Armita~~~

      تو خودتو ممعرفیییییییی کن

  9. سلام به انجمن خوش اومدی!

    وای چقد عجیب تو هم اسم ایییینییییی

  10. حالا به نظرت خوشگل بودم یا نه؟
  11. سلام خدمت همه کتابسازی های عزیز ممنون برای حمایتتون از مترجم عزی زما و شرکت تو مسابقه رمان بلندی های بادگیر نتایج به شرح زیر می باشد نفر اول : @akram80 جایزه ایشون ۹۰۰ اعتبار + مدال افتخار نفر دوم : @~sarvin~ جایزه ایشون ۸۰۰ اعتبار نفر سوم : @S O-O M جایزه ایشون ۵۰۰ اعتبار به خاطر همکاری و شرکت ویژه دوست عزیزمون @~~~Armita~~~ به ایشون هم ۳۰۰ اعتبار تعلق گرفت ! ممنون از همه عوامل محترم برای ایجاد این مسابقه و بخصوص تشکر ویژه میکنم از مترجم عزیزمون @Nazi به امید کار های بیشتر و موفقیت ایشون!
  12. انلاینی خصوصی پیام بده کارت دارم بدو @S O-O M

    1. S O-O M

      S O-O M

      -___________- پیام دادی دیگع -___________-

  13. S O-O M

    صندلی داغ با@albatross

    اسم فیلم مورد علاقت؟ چه سبک آهنگی رو دوس داری؟ فکر کن لحظه آخر عمرته و بهت میگن اگه عکس صورت یکیو بکشی اونم با تو میمیره میرین بهشت کیو میکشی؟ فک کن یه دفترچه بهت دادن که اسم هرکیو توش بنویسی میمیره اسم کیو مینویسی؟ بزرگترین آرزوت؟ ساز میزنی؟ چی؟ اگه پسر بودی دوس داشتی اسمتو چی بزارن؟ نظرت دقیق و کامل راجب من؟ بهترین آدم تو انجمنو تگ کن @albatross
  14. پارت _3 (آرام) از این پهلو به آن پهلو شدم و به ساعت دیواری اتاقم نگاه کردم. حدود یک ربع تا شروع شدن کلاسم مانده بود. با عجله از روی تختم بلند شدم و به سمت دستشویی رفتم. با ترس به قیافه خودم در آینه نگاه کردم. زیر چشم هایم به طور خیلی وحشتناک پف داشت و اثرات کم خوابی هنوز در چشم هایم نمایان بود. شیر آب را باز کردم و چند مشت آب به صورتم پاشیدم تا کمی از پف زیر چشم هایم کم شود، اما فایده ای نداشت! از دستشویی بیرون آمدم و به اتاقم بازگشتم. در کمد را باز کردم و لباس هایم را با یک مانتو سرمه ای که یک بند طلایی دور کمرش وصل بود و یک شلوار کتان مشکی عوض کردم. مقنعه ام را از زیر خروارها لباس پیدا کردم، ولی حسابی چروک شده بود. از سر ناچاری مقنعه را سرم کردم. کیفم را برداشتم و چند تا کتاب، دفتر و خودکار داخلش گذاشتم. کفش های آل استارم را پوشیدم و از خانه بیرون آمدم. به ساعتم نگاه کردم، پنج دقیقه از کلاسم گذشته بود. مجبور شدم مسیر فاصله خانه تا ایستگاه اتوبوس رو بدوم. از شانس خوبم وقتی به ایستگاه رسیدم، اتوبوس رفت و من جا ماندم. تا اتوبوس بعدی بیاید خیلی زمان می برد، مجبور شدم با تاکسی در بست دانشگاه بروم. اولین تاکسی که از خیابان رد شد جلویش را گرفتم و سوار شدم. آدرس دانشگاه را به راننده، که مرد مسنی بود دادم و به صندلی تکیه زدم. ناخن هایم را از استرس این که بیشتر دیر برسم می جویدم. شکر خدا دانشگاه نزدیک خانه بود؛ مگر نه باید حالا، حالا ها در راه می بودم. بعد از حساب کردن هزینه تاکسی، از ماشین پیاده شدم و یه راست به سمت دانشگاه رفتم. حیاط دانشگاه خلوت بود، مشخص بود همه سر کلاس هایشان هستند. وارد سالن اصلی دانشگاه شدم و از روی برد شماره کلاس را پیدا کردم. به سمت راه پله رفتم و پله ها را یکی پس از دیگری پشت سر گذاشتم. پشت در کلاس قرار گرفتم. صدای استاد را می شنیدم، اما جرعت اینکه در را باز کنم نداشتم. بعد کمی سرخ و سفید شدن تقه ای به در زدم و وارد شدم. سکوتی در کلاس حکم فرما شد. استاد سری تکان داد و به ساعت اشاره کرد و گفت: استاد: دیگه کلاس نمی اومدید! با این حرفش صدای خنده بچه ها بلند شد و من هم از روی ناچاری سرم را پایین انداختم و چیزی نگفتم. کم کم داشتم از خجالت آب می شدم. زیر لب گفتم: _ ببخشید، دیگه تکرار نمیشه! که استاد اجازه نشستن را صادر کرد. از آن جایی که تمام صندلی های عقب پر بود، مجبور شدم ردیف اول بنشینم. استاد گلویی صاف کرد و درس را ادامه داد. دفتر و خودکار را از کیفم بیرون آوردم و شروع کردم به جزوه نوشتن. بعد از کلی درس دادن استاد، با یک «خسته نباشید» کلاس را تمام کرد. هنوز از کلاس بیرون نرفته بودم، که صدای محکم استاد را شنیدم. استاد: جلسه ی بعدی پرسش داریم از تمام صفحاتی که تدریس شده. چشم هام رو از فرط خستگی بستم که صدای آشنایی من را مجبور به باز کردنه چشم هایم کرد. در کمال ناباروی دنیز رو دیدم. گل از گلم شکفت. جیغ خفه ای کشیدم و محکم بغلش کردم و گفتم: _ وای دنیز باورم نمیشه! از فرصت استفاده کردم و چهره اش را با دقت نگاه کردم. موهایی به رنگ شکلات و چشم های قهوه ای سوخته و پوست سفید زیبایی او را چند برابر می کرد. لبخندی زد که چال گونش نمایان شد و گفت: دنیز: فکر نمی کردم خودت باشی. گفتم شاید تو حداقل قیافه منو تشخیص بدی! _ انقدر استرس داشتم که دیر برسم اصلا وقت نکردم قیافه دانشجو ها رو نگاه کنم! دنیز: عیبی نداره عزیزم! منم همون اول شک کردم خودت باشی با خودم گفتم بعد کلاس میام جلو از نزدیک می بینمت. _ خب بیا بریم یه کافی شاپ یه چیزی بخوریم هم باهم حرف بزنیم نظرت چیه؟ دنیز: خیلی دوست دارم آرام جان اما متاسفانه امروز قراره با داداشام بیرون بریم. _ آهان! چه حیف شد. خب حداقل شمارت رو بده بعدا باهم هماهنگ باشیم. دنیز: باشه یاداشت کن...09 شماره ی دنیز را اول کتابم نوشتم و قرار شد سر فرصت باهم قرار بزاریم. بعد از خدافظی، کیف و وسایلم رو برداشتم و از کلاس بیرون آمدم و به سمت حیاط دانشگاه رفتم. هوا تقربیا گرم بود و خورشید مستقیم بر زمین می تابید. مقنعم رو کمی جلوتر کشیدم. از دانشگاه بیرون آمدم و وارد ایستگاه اتوبوس که نزدیک دانشگاه بود شدم. بلافاصله اتوبوس آمد. سوار شدم و یه جای خالی برای خودم انتخاب کردم و نشستم.
  15. پارت_ 2 صدای دلنشین موزیک بی کلامی، صدای سکوت فضا را در هم می شکست. درون کافی شاپ تنها چند دانشجو که سن سال پایینی هم نداشتند، گوشه ای را به اشغا*ل خود در آورده بودند. بر روی دیوار ها چندین قاب عکس بزرگ از بازیگران قدیمی و مشاهیر تاثیر گذار جهان قرار داشت. در قسمتی یک کتاب خانه ی چوبی کوچک با قفسه هایه مربعی شکل قرار داشت. به سمت پیشخوان کافی شاپ رسیدم و سفارش خودم را دادم. مردی جوان با اخم های در هم کشیده و چهره ای دمق با یک سینه بستنی شکلاتی من را آورد. زیر لب تشکری کردم و آن مرد با تکان دادن سرش پاسخ من را داد. سر گرد و بدن چاقی داشت و فرم راه رفتنش وی را بسیار مشابه پاندای بی نمکی کرده بود؛ با سرعت بستنی را خوردم و ته مانده آن را سر کشیدم. تا کلاس تقریبا ده دقیقه ای وقت داشتم و از روی برد شماره کلاسم را فهمیدم. همهمه و ازدحام دیگران اضطراب مضاعفی را به من تحمیل کرد. وارد کلاس شدم؛ تقریبا کل کلاس پر شده بود. در انتهایه کلاس روی صندلی نشستم و کیفم را روی زمین گذاشتم. یک نفس عمیق کشیدم؛ بلاخره زندگی نو شروع شد. دیگر خبری از کنکور و درس مشق نبود. حال زمان یک عمر عشق و حال رسید بود. _ سلام. چرخیدم و به پسر مو بلوند کنار دستم خیره شدم. چند ثانیه روی موهایش خیره ماندم، سپس سلام کردم و دست دادم. مهرداد: خوبی؟ من مهرادم. _ ممنون، منم آریام. سپس لبخندی زد و گفت: مهراد: چیه؟ بد شده؟ با هرکی حرف می زنم نیم ساعت روی موهام قفل می کنه. من هم لبخند تصنعی زدم. _ نه خوبه؛ فقط یکم عجیبه! مهراد: به خدا موهای خودمه ها! سپس با صدای بلند خندید؛ کل کلاس برگشتن و به ما خیره شدند. _ اوهوم سگ درصد. سپس استاد وارد کلاس شد. قد کوتاه و موهای سفیدش دقیقا شبیه استاد های توی فیلم ها بود. چند لحظه تمام کلاس را با چشم هایش زیر و رو کرد سپس شروع به درس دادن کرد. _ می گم این یارو حالش خوبه؟ مهرداد: نمی دونم والا حتما دیونه شده. شانس ماست دیگه؛ روز اول به استاد روانی به تورمون می خوره. سال بالایا می گفتن این جهان آرا آدمه! یکی از بچه ها از گوشه ی کلاس گفت: _ استاد حالتون خوبه؟ سپس کل کلاس زدند زیر خنده. جهان آرا چند لحظه به پسره خیره شد و سپس به کارش ادامه داد. موبایلم را در آوردم و بازی جدیدی که نصب کرده بودم را اجرا کردم. مهرداد هم سرش را روی دسته ی میز گذاشت و غرغر کنان گفت: مهرداد: خیر سرمون روز اول دانشگاه مونه. به جز چند نفر که در ردیف های اول نشسته بودند و مانند قناری به تخته زل زده بودند و بقیه کلاس مشغول انجام دادن کاری های دیگه بودند. نیم ساعت گذشت و تغییر جدیدی در کلاس ایجاد نشد. مهرداد: پاشو بریم بیرون یه هوایی بخوریم، اینجا که دیونه خونس! _ باشه، بزار همین دست تموم شه. آنلاینه، استپ نمیشه! در همین حین در چوبی کلاس به صدا در آمد.
  16. گاهی باید سکوت را نشکست فقط بین شب های تار به نقطه تاریکی خیره ماند. گاهی سکوت انسان را وا می دارد تا راجب آنچه باید می کرد و نمی کرد فکر کند گاهی سکوت باعث شناخت بیشتر خود می شد فقط گاهی سکوت را نشکنیم شاید کلماتی در سک.ت پنهان بود که به آن نیاز داریم
  17. پارت 55 «ماریس» چند سالی بود که به شهر آدم ها رفته بودیم.پدر دوست داشت من در مدرسه انسان ها درس بخوانم.بعد از اینکه از دانشگاه قبول شدم پدر برای من در شهر انسان ها خانه ای گرفت و همراه با مادر به شهر خودمان بازگشت به قول خودش کار های زیادی در آنجا داشت. در این مدت انسان هارا به خوبی شناختم اما گاهی رفتار هایی از آنها می بینم که شک می کنم که آیا واقعا آنا را شناخته ام یانه؟ تا کنون سعی کرده ام که زیادی با انسان ها دوست نشوم چون از آنها می ترسم.البته برای آنها نیز مهم نیست که با من دوست شوند یانه. خانه ای که پدر برایم گرفته دو طبقه است یک هال معمولی با دو اتاق بزرگ در طبقه بالا و یک حیاط بزرگ دارد.البته این خانه ها در برابر قصر بزرگی که من در آن زندگی می کردم هیچ ارزشی ندارد.ظاهر انسان ها دقیقا عین من است اما تنها یک فرق دارند آنها نیمه جن و خون آشام نیستند.البته من خود نیز نمی دانم دو رگه دقیقا یعنی چه؟ مادر می گوید مثل او نیمه انسان و جن هستم اما پدر می گوید نیمه خون اشام هستم. دفتر خاطراتم را روی میز تحریر ام گذاشتم.دلم می خواست امروز بعد از دانشگاه پیش خانواده ام بروم.دلم برای قصرمان تنگ شده.امروز اولین روز دانشگاه بود و من هیچ شناختی از اینکه دانشگاه کجاست و چه شکلی دارد نداشتم و فقط این را می دانستم که کمی بزرگ تر از مدرسه است. کیف ام را روی شانه ام انداختم و از خانه خارج شدم.داخل حیاط دانشگاه شدم،انسان ها با شادی و خوشحالی با یکدیگر راه می رفتند و سخن می گفتند،آرام قدم بر می داشتم و به حرکاتشان نگاه می کردم.یک پسر مو خرمایی با لبخند جذابش با دوستش سخن می گفت.ناگهان نگاهش در نگاهم قفل شد نمی دانم چرا اما دوست نداشتم دست از نگاه کردنش بردارم. سمتم آمد و گفت:سلام شما تازه وارد این ترم شدین؟ نگاهم را از چشمان عسلی اش برداشتم و گفتم:بله. -خوش بختم. آرام گفتم:همچنین. از کنارش عبور کردم و سمت کلاس رفتم.جمعا هفت نفر بودیم که سه نفر آن پسر بود.استاد وسط تخته چند کلمه نوشت و شروع کرد به توضیح دادن.رنگ ماژیک اش قرمز بود و من چقدر دوست داشتم خونی به آن رنگ بخورم.فقط خیره رنگ ماژیک بودم و چیز دیگری را نمی دیدم.بلاخره کلاس به اتمام رسید از دانشگاه خارج شدم.آسمان ابری بود.قطره کوچکی از باران روی گونه ام فرود آمد.غرق در تماشای قطره ای بی رنگ بودم که پسری مرا از پشت صدا زد.برگشتم و همان پسر مو خرمایی را دیدم.سمتم آمد و گفت:می خواد بارون بباره اگه اجازه بدین برسونمتون. کمی مکث کردم و به چشمان عسلی و مهربان اش خیره شدم. +ممنون میشم. پسر لبخند زد و مرا سمت ماشین اش برد.در ماشین را باز کرد و من با گفتن ممنون سوار شدم. ماشین را روشن کرد و حرکت کرد.ماشین انسان ها پرواز نمی کند و این موضوع مرا آزار می دهد فکرش را بکن اگر الان سوار ماشین پدر بودم می توانستم کل زمین انسان ها را تماشا کنم. پسر با لحن آرامی گفت:سردتون نیست؟ ما اصلا نه زیاد سردمان می شود نه زیاد گرم امان می شود. +نه. -بریم به کافی شاپ. +نه. -چرا؟ با کلافگی نگاه اش کردم اما جوابی ندادم.جلوی در خانه ام ایستاد و گفت:خدافظ. به چشمان غمگین اش نگاه کردم و گفتم:ببخشید من سرم درد می کنه. لبخند محوی بر لب آورد و گفت:باشه خدافظ،راستی میشه فردا هم من بیام دنبالت بریم دانشگاه. سوالی نگاه اش کردم و از ماشین پایین آمدم.با صدای ضعیفی گفتم:اگه خواستی بیا. لبخند اش عمیق تر شد و منتظر ماند تا داخل خانه شوم. لباس سیاه خفاشی شکل ام را با شلوار جین چسبان پوشیدم.رژی به رنگ خون به لب هایم زدم و با کشیدن چشم هایم به سمت بالا سمت آیینه بزرگ که در اتاق ام بود رفتم.......
  18. ~~~Armita~~~

    مسابقه کاملا متفاوت لایک کن

    بد خبررررررررررر
  19. ارمیتا رو از تاریخ حذف می کنم
  20. S O-O M

    مسابقه کاملا متفاوت لایک کن

    داداچ تموم شده -__________-
  21. ~~~Armita~~~

    با یک حرف سه کلمه بگید

    فرش فاش فوت چ
  22. #پارت_37 (سیما) باورم نمی شد. این همون مردی بود که توی آسانسور با آروم کردن من و پرت کردن حواسم سعی کرد تا فراموش کنم که توی یه اتاقک گیر افتادم و راه فراری ندارم. کت قهوه ای رنگی با پیرهن سفید پوشیده بود و موهاش رو با حالت خاصی بالا فرستاده بود. اول از همه با شروین و کیارش دست داد و در آخر رو به روی من قرار گرفت و دستش رو به سمتم دراز کرد. خیلی خونسرد رفتار می کرد، انگار که اتفاقی نیوفتاده و تا حالا من رو ندیده. داریوش: شما خانوم دانش فر رئیس شرکت لاته هستید درسته؟ دست های سردم رو داخل دستای بزرگش فشردم و با لکنت و استرس گفتم: _ بله... خودم هستم... از دیدارتون ...خوشبختم ...آقای صولتی. و بلافاصله دستم رو از دستش بیرون کشیدم و روی صندلی نشستم. توی حال خودم بودم. زمان و مکان اطرافم رو به خوبی درک نمی کردم. گذشتم به آیندم پیوند خورده. هر چه قدر تقلا می کردم تا گذشته رو فراموش کنم بیشتر بیشتر غرق اتفاقات گذشته می شدم. هراس از این رو داشتم که مبادا داریوش اتفاقات اون موقعه رو به روم بیاره. با این وجود آبروم می رفت. سرم رو پایین انداخته بودم و در افکار خودم غوطه ور بودم و با گوشه ی مانتوم در حال بازی کردن بودم که با صدای داریوش به خودم اومدم. ازم خواست سفارش غذا بدم. جرعت نگاه کردن تو چشماش نداشتم. می ترسیدم با خیره شدن به چشماش خودم آبروی خودم رو ببرم؛ اما از اونجایی که قرار نبود با داریوش همکاری کنم. به احتمال زیاد این آخرین قرارمون بود. سعی کردم استرس درونم رو بیرون بندازم و با اتفاقی که برام افتاده کنار بیام. توانم رو جمع کردم و پاسخ دادم. هول شده بودم که چی بگم برای همین گفتم هر چی بقیه بخورن من هم همون رو می خوردم. صندلیم رو یکم عقب کشیدم و سعی کردم حواسم رو جمع تر کنم. داریوش شروع کرد به صحبت درباره ی کارای امروزش و چه اتفاقاتی رخ داده است. نظرات مثبت داریوش درباره کارای شروین باعث شد عرق سرد روی پیشونیم بشینه. به کیارش خیره شدم که اون هم به من خیره شده بود. کیارش خوب می دونست که دارم چه سختی رو تحمل می کنم و الان دوست دارم این رستوران کذایی رو ترک کنم و لبه تراس خونم بشینم و به آسمان سیاه شب خیره بشم. اگه موقعیتش بود حتما گریه می کردم. دستم رو روی میز گذاشتم و توی هم گره زدم. بالاخره گارسون غذا رو آورد و روی میز چید. همه مشغول خوردن غذا شدن؛ اما مغز من قفل کرده بود و نمی دونستم باید چی کار کنم. یکم بعد با سرفه کیارش قاشق رو برداشتم و شروع کردم به خوردن برنج و کبابی که جلوم بود. نگاه خیره داریوش روی اعصابم بود و نمی تونستم به خوبی تمرکز کنم. برای اولین بار شروین فرشته نجاتم شد. شروین: آقای صولتی شما نظرتون رو درباره ی شرکت لاته نگفتید. با این حرفش سرم رو سریع آوردم بالا که خورد شدن استخون های گردنم رو به خوبی حس کردم. برای اولین بار جرعت کردم و به چشم های داریوش خیره شدم. منتظر جوابش بودم. مکث کوتاهی کرد و فنجون قهوه اش رو تو دستش گرفت و گفت: داریوش: بعد شام صحبت می کنیم. کاشی الان می گفتی. اینظوری هرچه می گذشت بدتر می شد. دست از غذا خوردن برداشتم چون می دونستم، اگه غذا رو با استرس بخورم حتما دل درد می شم. نفسی کشیدم و به صندلی تکیه دادم و منتظر شدم تا همه غذا شون رو بخورند.
  23. ~~~Armita~~~

    مسابقه کاملا متفاوت لایک کن

    با اینک نمی دونم چطور مسابقه ایه منم هستم
  1. نمایش فعالیت های بیشتر
×
×
  • جدید...