رفتن به مطلب
نحوه ی گذاشتن مطلب در انجمن
درخواست طراحی جلد برای رمان
قوانین و راهنمای ارسال کتاب در حال تایپ فراخوان جذب ویراستار + آزمون ویراستاری

تمامی فعالیت ها

این جریان به طور خودکار بروزرسانی می شود     

  1. امروز
  2. *pardis*

    رمان لیان | *pardis*

    بعد از دو قدمی که برداشتم پسری نوجوان با اسکیت بورد از پشت محکم بهم تنه زد. دقیقا شونه اش به شونه آسیب دیده ام برخورد کرد. از درد ناله ای کردم و پاکت های میوه از دستم افتاد. خم شدم و دستم رو با درد گرفتم. از گوشه ی چشم متوجه شدم که از ترس فرار کرد. - خانم حالتون خوبه؟ از درد به خودم میپیچیدم. صاف ایستادم اما هنوز دستم رو با درد گرفته بودم. - چیزیتون شده؟ آسیب دیدین؟ سرم رو به علامت منفی تکون دادم. - نه نه من خوبم. نگاهش کردم. مردی تقریبا ۳۱ یا ۳۲ ساله بود با قد و قواره ای کشیده و خوش پوش. مرد: بذارین کمکتون کنم. خم شد و شروع به جمع کردن میوه ها از روی زمین کرد. - زحمت نکشین خودم جمع میکنم. مرد: نه نه ابدا شما دست نزنید خودم الان درستش میکنم. تمام میوه ها رو توی پاکت ها گذاشت و از جاش بلند شد. مرد: بفرمایید درست شد. با لبخند تشکر کردم. - خیلی ممنونم لطف کردین. دست بردم جلو تا پاکت هارو ازش بگیرم که دستش رو عقب کشید: مرد: نه، شما بگید کجا میرید من براتون میارم. - نه مرسی، همینقدر هم خیلی بهم لطف کردین. مرد: خواهش میکنم، انجام وظیفه بود. بفرمایید. و شروع به حرکت کرد. اجبارا دنبالش راه افتادم. مرد: از همین سمت؟ درست دارم میرم؟ - بله اما خودم میبردم زحمت میشه. مرد: افتخاره خانم. با کلافگی دنبالش راه افتادم. دلم میخواست تنها باشم مثلا میخواستم حالم عوض شه نه اینکه گیر یکی بیوفتم. مرد: اگر دوره مسیرتون با ماشین بریم؟ - نه همین کوچه پایینیه. با لبخند به سمتم برگشت: مرد: یعنی کوچه ی...؟ - بله. چشم هاش رو گرد کرد و گفت: مرد: چه جالب، خونه ی برادر منم دقیقا همونجاست. راستش من اومده بودم به اون سر بزنم که اتفاقی شمارو دیدم. به زور لبخند زدم. - بله. مرد: ببخشید من خودم رو معرفی نکردم. من سامان هستم. - خوشوقتم. مرد: شما... توی کوچه رسیده بودیم. با اشاره به خونه حرفش رو قطع کردم. - اینجا خونه ی منه. خیلی زحمت کشیدین ممنون. پاکت هارو از دستش گرفتم و بدون اینکه بهش اجازه ی حرف زدن بدم گفتم: - با اجازتون. و با عجله به سمت خونه حرکت کردم. متعجب بهم خیره مونده بود اما به روی خودم نیاوردم و به مسیرم ادامه دادم. نزدیک در که رسیدم یادم افتاد من که کلید ندارم! حالا چه جوری میخوام برم تو؟! قدم هام رو آروم تر کردم تا یکم فکر کنم. سامان: مشکلی پیش اومده؟ " ای بابا خدا لعنتت کنه فوضول، به تو چه آخه..." با من و من برگشتم سمتش و لبخند زدم: -نه... م... مشکلی نیست شما بفرمایید. سامان: من هستم فعلا، شما بفرمایید. " وای خدایا حالا چیکار کنم؟" پاکت هارو گذاشتم روی زمین و به آرومی شروع به گشتن دنبال کلید های خیالی توی کیفم کردم. زیر چشمی نگاهش کردم. دست به سینه ایستاده بود و به حرکاتم نگاه میکرد. بعد از چند ثانیه گفت: سامان: احساس میکنم کلید هاتونو جا گذاشتین. نفس عمیقی کشیدم" منم احساس میکنم تو خیلی فوضولی" نزدیکم شد و با لبخند گفت: سامان: درسته؟ لبخندی تصنعی زدم: - بله فکر کنم. پیداشون نمیکنم. سامان: کسی منزل نیست؟ - نه متاسفانه. سامان: خب تماس بگیرید ببینید کی میان. از شدت حرص میخواستم خرمالو هارو بکوبونم توی صورتش از دست خودمم عصبانی بودم که بی فکر از خونه زدم بیرون. دیدم چاره ای ندارم و این بیخیال بشو نیست. با اکراه گوشیم رو از توی کیفم درآوردم. فکری به سرم زد. الکی شماره گرفتم و گوشی رو گذاشتم کنار گوشم. بعد از چند ثانیه شروع کردم به صحبت کردن. - سلام عزیزم خوبی؟ کجایی؟ هنوز داشت نگاهم میکرد. - پس نزدیکی، من کلیدم رو توی خونه جا گذاشته بودم الان پشت در هستم. پس میرسی تا چند دقیقه ی دیگه. باشه عزیزم مواظب خودت باش. گوشی رو از روی گوشم برداشتم و رو بهش گفتم: - نزدیکن شما نگران نباشین، ممنونم از لطفتون. سامان: خداروشکر، پس با اجازتون من میرم. مشکلی که نیست؟ اگر شما بخواین صبر میکنم تا برسن. - نه نه اصلا... بفرمایید شما. خداحافظی کرد و رفت. از رفتنش که مطمئن شدم نفسم رو با صدا دادم بیرون. - هوف. نگاهی به ساعت انداختم، تازه ساعت پنج شده بود. یعنی باید تا ۸ صبر میکردم که مسیح بیاد؟ چاره ای نداشتم، چون اصلا دلم نمیخواست بهش زنگ بزنم. با اعصابی خورد، به دیوار تکیه دادم که بلافاصله گوشیم زنگ خورد. صفحه اش رو نگاه کردم و بادیدن اسم مسیح یه لحظه تو دلم خوشحال شدم. اما بعد تصمیم گرفتم جوابش رو ندم. به خاطر اون بحثی که با هم داشتیم دلم نمیخواست باهاش صحبت کنم. گوشی رو با بی اعتنایی گذاشتم توی جیبم.
  3. *pardis*

    رمان لیان | *pardis*

    همه برای زندگی من تصمیم میگیرند اما تنها کسی که این وسط بی نظر ترینه خود منم! این زندگی منه اونوقت من نمیتونم براش تصمیم بگیرم... تمام طول روز رو فکر کردم، حتی یک لحظه رو هم هدر ندادم و تا خود شب به زندگی ای که واسه خودم ساختم فقط فکر کردم. خود منم بی تقصیر نبودم، اگر الان اینجام یه قسمت بزرگش هم تقصیر خودم بوده. اگر من هم مثل بقیه رفتار میکردم دیگه کسی نمیتونست تو زندگیم دخالت کنه. این همه سال من احترام کیو نگه داشتم؟ کسی که حتی برنامه ی عقد من رو چید بدون اینکه بپرسه نظرم چیه؟ لیان تو اصلا آدمی؟ که چی؟ عمومه؟ عمومه که باشه! بزرگم کرده که کرده! واسم زحمت کشیده؟ میخواست نکشه مگه من مجبورش کردم؟ بیشتر از همه از دست خودم عصبانی بودم. دیگه اجازه نمیدم کسی واسم تصمیم بگیره... دیگه اون لیان مرد. بذار یکم من دل بشکنم! یکم من تو ذوق بقیه بزنم! آسمون به زمین میاد؟ نه. فقط اینجوری چند سال بعد مثل امشب نمیام با خودم خلوت کنم و از خودم گله کنم واسه ظلم هایی که در حقم شده و خودم باعثش بودم. از فردا همه یه آدم جدید رو میبینن، اون لیان قبلی مرد... بر طبق عادت چند باری خواستم شماره ی عمو اینارو بگیرم اما جلوی خودم رو گرفتم. هرجایی میخوان باشن برام هیچ اهمیتی نداره. حوصله ام سر رفته بود. قصد داشتم بیرون برم و اطراف رو بگردم شاید کمی حالم عوض بشه. لباس مناسب پوشیدم و کیفم رو برداشتم و از خونه زدم بیرون. از کوچه ای که اون شب توی تاریکی توش قدم برداشتم گذشتم، با این تفاوت که هوا روشن بود و راحت میتونستم همه جزییاتش رو ببینم. خونه های ویلایی و اکثرا دوبلکس شیک دو طرف کوچه قرار داشت. نمیدونستم اسم این محله چیه اما از سر و وضع مردم و خونه ها میشد تشخیص داد که از اون محله های متمول نشین تهرانه. البته این موضوع قابل حدس بود، چون با کارو کاسبی ای که مسیح برای خودش راه انداخته بود مشخص بود که آدم دارایی بود. اما این داراییش به درد خودش میخوره وقتی هنوز درک و شعور کافی نداره. فکرش رو از سرم بیرون کردم، حداقل برای ساعاتی که میخوام برم بیرون و حال و هوام رو عوض کنم بهتره به چیز های بد فکر نکنم. از خیابون گذشتم و سعی کردم اسمش و شماره ی کوچه رو حفظ کنم که مبادا گم بشم. مردم همه در تکاپوی رفت و آمد و خرید های روزانه ی خودشون بودند. سرم رو پایین انداختم و مسیری که مغازه های بیشتری داشت رو انتخاب کردم و پیش رفتم. بعد یکم پیاده روی به فروشگاه بزرگی رسیدم و جلوش ایستادم. تقریبا هرچیزی که بگی داشت. قسمت میوه فروشیش چشمم رو گرفت و مثل مسخ شده ها به سمت میوه ها و سبزیجات تازه و خوش رنگ رفتم. دستی روی نارنگی های خوش عطر کشیدم. بوش تمام فضارو پر کرده بود. خنکی پوست نارنگی زیر دستم و بوی عطرش بهم احساس آرامش داد. میوه فروش: آبجی چی میخوای برات بذارم؟ از جا پریدم. به سمت فروشنده برگشتم و با لبخند و دستپاچگی گفتم: - ام... سلام. فعلا هیچی دارم نگاه میکنم. خندید. میوه فروش: مگه اومدی لباس بخری آبجی؟ خجالت کشیدم. راست میگفت اخه این چه حرف مسخره ای بود که زدم؟ میوه فروش: شوخی کردم، هرچقدر دوست داری نگاه کن. با لبخند ازش تشکر کردم. با خجالت دور میوه ها چرخی زدم و برای خالی نبودن عریضه مقداری نارنگی و خرمالو خریدم. میوه هارو داخل پاکت گذاشت و دستم داد. تشکر کردم و خارج شدم. به خودم لعنت فرستادم برای خرید بیخودی ای که انجام دادم و با این دستم فقط بارم رو زیاد کردم. چند باری پاکت هارو دست به دست کردم و توی دست هام جابه جا کردم. توی حالتی که کمترین درد رو داشتم گرفتم و حرکت کردم.
  4. حمید حسینی

    مشاعره واژه ای

    تو ماه تر از ماه تر از ماه چرایی؟ دلتنگ توام منگ توام آه کجایی بداهه
  5. به همان قدر که چشم تو پر از زیبایی است
    بی تو دنیای من ای دوست پر از تنهایی است

    بهروز یاسمی

    #مخاطب_عامــ:58a880a3b2b17_default_t(26):

  6. S O-O M

    مشاعره واژه ای

    شب نه چون روز بد وجانکاه است شب کجا روز کجا شب ماه است استاد شهریار
  7. حمید حسینی

    مشاعره واژه ای

    آهسته بیا به باور شب هایم از قصه ی شب محال را بردار بداهه
  8. fatemeh.vd

    مشاعره واژه ای

    تو گفتی ک طلوع را ببینی خواهی رفت ای کاش و ای صد کاش امشب تمام نشود
  9. حمید حسینی

    مشاعره واژه ای

    تو خوبی و این خوبی تو کشته مرا ای کاش که یک بار تو هم بد بشوی خودم
  10. فصل شانزدهم همه چیز سریع و اتفاقی پیش آمده بود و حالا متحیر و خشمگین روبه‌روی پدر و مادر ایستاده بود. محمود با اعصابی خراب در حال فریاد کشیدن بود: -تو چرا متوجه نیستی؟ اون شرایط تو رو پذیرفته... اون پسر محکم و قرصِ، می‌فهمه زندگی یعنی چی؟ می‌دونه مشکل حل کردن چطوریه؛ اون یه مرد واقعیه. . .مثلِ جقله‌های احساساتی برخورد نمی‌کنه... به حرفم گوش کن من پدرتم، بهتر از تو می‌دونم چی به صلاحتِ... اون... صنم در حالی که اشک‌هایش را پاک می‌کرد گفت: -اما من ازش هیچ شناختی ندارم. محمود-اون هم تو رو نمی‌شناسه... مگه همه‌ی زن و شوهرها قبل از ازدواج با هم آشنایی دارند؟ ازت خواهش می‌کنم بی‌گدار به آب نزن. صنم-مگه تا حالا حرف من چیزی غیر از این بوده؟ شمایید که ازمن می‌خواید چشم بسته انتخاب کنم؛ من نمی‌خوام از چاله دربیام بیوفتم تو چاه. محمود اخم‌هایش را درهم کشید. به سمتش چرخید و انگشت اشاره‌اش را به سینه فشرد و با حالتی فریاد‌‌گونه گفت: -من تضمینش می‌کنم. صنم احساس بیچارگی می‌کرد کلافه روی زمین نشست: -بابا خواهش می‌کنم منو تو این موقعیت قرار ندید. محمود-تو می‌دونی اگر نپذیری باید قید ادامه تحصیل رو بزنی چون من چاره‌ای جز این ندارم؛ من نمی‌تونم برگردم تهران، چون اونجا همه منو می‌شناسن... صنم- خوب من تنها میرم بابا من... محمود-تو چی؟ فکر کردی می‌تونی جلوی اونا بایستی؟‌ خیلی زود پدرت متوجه می‌شه که تو اونجایی... فکر می‌کنی اینقدر فهمیده هست که متوجه بشه نمی‌تونه تو رو مجبور به ازدواج کنه؟ فکر می‌کنی پدرت حرف تو رو گوش می‌کنه؟ اون رو که می‌شناسی فقط کافیه تو رو پیدا کنه، اونوقته که تهدیداش شروع می‌شه؛ من تا الان فرار کردم فقط چون نمی‌خواستم به آبروی پدربزرگت خدشه‌‌ای وارد بشه... مگه ندیدی چه غوغایی شد وقتی از فردین شکایت کردم؟ندیدی چند تا واسطه از دوستای بابابزرگت در خونه رو گرفتن؟... اون براش فرق نمی‌کنه از همه سوءاستفاده می‌کنه. صنم-بابایی تو رو خدا با من اینکارو نکنید؛ من نمی‌خوام ازدواج کنم. محمود دست صنم را گرفت و روی مبل نشاند. نگاهش پر از خواهش بود و التهابش به صنم نیز سرایت کرده بود: -صنم جان، تو دخترمی، عمرمی، زندگیمی، تا حالا شده من ازت خواسته‌ی نامعقولی داشته باشم؟... اون پسر خوبیه، احتیاج نیست از خانواده‌اش چیزی بگم، تو بهتر از من فرزام رو می‌شناسی؛ تو فکر می‌کنی پسرش چقدر می‌خواد متفاوت از پدرش بار اومده باشه؟ مطمئن باش شوهری بهتر از اون پیدا نمی‌کنی. صنم درمانده شده بود: -بابا مسئله فقط این نیست اگر... اگر... بابا می‌ترسم بهش علاقمند نشم اونوقت باید چکار کنم؟ محمود-تو قبول کن من بهت قول میدم که چنین اتفاقی نمی‌افته. اشک‌های صنم بی‌اختیار فرو می‌چکید و صورتش را در خود غرق می‌کرد. احساساتش لغزنده شده بود و بی‌محابا به اطراف سر می‌خورند. نمی‌توانست خودش را کنترل کند. رو به مادر کرد او نیز همپای صنم اشک می‌ریخت. مقابلش نشست: -مامان شما یه چیزی بگو، شما تو موقعیت من بودی می‌دونی الان تو چه حالی هستم؛ خواهش می‌کنم مامان شما می‌فهمی حرف من چیه؟ لیلا-آره می‌فهمم اما دخترم شرایط من با تو فرق می‌کنه... در نظر بگیر که احسان با پرویز اصلا هیچ سنخیتی نداره؛ احسان واقعا بی‌نقصِ. صنم-مادر اون هر جوری هست واسه خودشِ؛ شما چرا درکم نمی‌کنید؟ اصلا از کجا می‌دونید تو زندگی زناشویی تغییر رویه نمیده؟ لیلا ناراحت دستان صنم را گرفت و گفت: -صنم اگر مجبور به ازدواج باشی احسان رو انتخاب می‌کنی یا فردین؟ صنم-مامان؟!... این چه سوالیه که می‌پرسید؟ معلومِ هیچ کدوم. لیلا-تو خودت می‌دونی که پرویز پول پرست‌ترین آدم روی زمینِ؛ اون به خاطر پول هر کاری می‌کنه، فکر می‌کنی می‌تونه از پول‌های فراوون فردین چشم‌پوشی کنه... شک نکن که پدرت حتی تو تخیلش هم نمی‌گنجه که یه روز به خاطر خوشبختی تو از این ازدواج بگذره؛ پس بهتره انتخاب کنی، ببین زندگی با کدوم مرد برات سخترِ؟ محمود موهای دخترش را نوازش کرد و گفت: -من از تو نمی‌خوام که همین الان جواب بدی، می‌تونی بری تهران همون زمان که درس می‌خونی از احسان شناخت پیدا کنی... البته زمان رو هم در نظر بگیر. صنم مستاصل خود را در آغوش مادر انداخت مادر نوازشش کرد و چشم‌هایش را پاک کرد: -آروم باش؛ یا خودت انتخاب کن یا به پدرت اعتماد کن. صنم- من خیلی می‌ترسم مامان. لیلا-عزیزم پدرت صلاح تو رو می‌خواد. دقایقی در سکوت گذشت صنم بغض‌آلود گفت: -نظر احسان چیه؟ محمود-اون موافقت کرده و فقط منتظرِ که ما بهش جواب بدیم. شقیقه‌های صنم مغزش را در تنگنا قرار داده و تا دریده شدنش چیزی نمانده بود. دستش را در موهایش فرو برد نمی‌دانست چه جوابی بدهد؟ به پدرش نگاه کرد با لحنی خواهشمند گفت: -بزارید فکر کنم. محمود-باشه هر چقدر می‌خوای فکر کن. فقط توانسته بود سرش را تکان دهد. می‌دانست محمود همیشه به فکر زندگی اوست و هر کاری برای تضمین خوشبختی‌اش می‌کند، اما آینده‌ای که نمی‌دانست چگونه خواهد بود ترس را در قلبش سکنی داده بود. احساس می‌کرد لبریز از فکر و احساس است و باید خودش را خلاص کند و اگر نه حتما راه نفسش بسته می‌شد. از آن زمان دو هفته می‌گذشت که نیمی از آن را در کنار احسان گذرانده بود، البته اسما آنها داشتند از هم شناخت پیدا می‌کردند، چون صنم در این مدت جز گاهی سر میز غذا دیگر او را ندیده بود. اصلا فرصت نکرده بود که حتی قیافه‌اش را خوب ببیند چه برسد به شناخت،‌ هنوز نمی‌دانست چه جوابی باید بدهد؟ و سرگردان در گردابی از افکار درهم پیچیده می‌چرخید و می‌چرخید.
  11. S O-O M

    مشاعره واژه ای

    من سنگ صبور هق هقت می مانم با خوب و بد دقایقت می مانم
  12. دیروز
  13. +: رفیق داری ؟؟؟ -: نه اما .. +: اما چی ؟؟ -: خواهرم برام رفیقی کرد .
  14. Aramis.H

    رمان دنیای خیالی مادربزرگ

    پارت7 به رفتنش خیره شدم، چی می‌گفت یا چرا اینا رو می‌گفت، نفهمیدم ولی اینو خوب فهمیدم که طی این سال‌ها وقتی من داشتم توی تنهایی می‌پوسیدم، اون و پدرم حتی فراموش کرده بودن یه بچه دارن. با دور شدن ماشین، همه جا تاریک شد و منم ترسیده در رو بستم، به سرعت رفتم زیر پتو و با خودم گفتم: - امشب بیخیال غذا میشمو فقط خواب، تا ببینم صبح چی میشه! اونقدر ترسیده بودم که فقط دنیای بی خبری میتونست منو از افکارم دور کنه. * صبح با صدای پرنده ها از خواب بیدارشدم، تخت بزرگ و نرم و اتاقی که پر از نقش‌های گل و گیاه بود، حس پرنسس بودن بهم داد؛ دلم می‌خواست مثل سفیدبرفی یا سیندرلا شروع کنم به اواز خوندن. نگاهی به خودم انداختم، لباس خواب کوتاه و موهای ژولیده، اصلا شبیه پرنسس ها نبودم ولی شروع کردم به خوندن آواز: - توی این صبح زیبا، منمو یه گروه خوش آوا! به طرز عجیبی پرنده‌ها هم‌صدایی کردند. - امروز نیست مثل دیگر روزا، این بار میشیم بی پروا! از پنجره به منظره‌ی زیبا خیره شدم، پرنده های رنگا وارنگ نزدیک اومدند، اروم خوندم: - شاید اروم و خندون ، بریم به فصل زمستون اما بهار که برگرده، دیگه هیچکی نیست لرزون! به خودم اومدم، واقعا داشتم اواز می‌خوندم و پرنده‌ها هم یجورایی داشتند با من همکاری می‌کردند، سرمو به طرفین تکون دادم. - نه غیر ممکنه! پنجره رو محکم بستم، صدای برخورد شیشه باعث شد پرنده ها بترسند و پرواز کنند. من داشتم دقیقا مثل سفیدبرفی اواز می‌خوندم و پرنده ها هم دقیقا با همون ریتم چهچهه می‌زدند، توضیحش سخته ولی واقعا برام عجیب بود. درسته به مادرم گفتم که هیچوقت هیچکدوم از داستانای مادربزرگ رو نشنیدم ولی اونم یه دروغ محض بود، من تقریبا همه‌ی داستاناشو از حفظم. _ خب خب خب، میبینم که درعرض یک شب کاملا عقلت رو از دست دادی... اروم گفت: _آفرین به من! -کی برگشتی؟ _همین الان، به محض اینکه شنیدم مادرت رفته، خوشحال و سرحال برگشتم خونه! لبخند زدم، چطور می‌تونستم ازش متنفر باشم درحالی که مدام حس صمیمیت بهم می‌داد، هرچند این حس رو تا حالا انکار می‌کردم و ادعا می‌کنم ازش متنفرم ولی، خب اون ادلاینه. - تا لباسامو میپوشم تو صبحانه اماده کن. _به همین خیال باش! * بعد از تعویض لباس به اشپزخونه رفتم، برخلاف تصورم صبحانه حاضر و اماده جلو چشام بود، پشت میز نشستم. - اوه، باور نمی‌کنم! _ شانس اوردی گرسنه‌م بود. کمی بعد، پرسیدم: -راستی نگفتی شغلت چیه؟ _ خب من تو یه شرکت عروسک سازی کار می‌کنم. - دقیقا تو چه بخشی؟ _ شخصیت پردازی. - چی؟ _ منظورم طراحیه، من و یه عده دیگه برای شرکت، طرح عروسک های جدید و متنوع رو می‌زنیم بعدشم اونا ساخته میشن، همین. - اونقدر سرت شلوغ شد که مجبور شدی وسط شهر خونه بگیری؟ _ نه، بهت که گفتم بخاطر مادرت بود اون دلیل اصلیشه! مکث کرد و خیلی جدی گفت: _ دیشب که اومد از اون نگاهای یه‌وریش انداخت؟ همون نگاه ها که اینطوریه. نیمرخ شد و از گوشه چشم بهم نگاه کرد، خنده‌ام گرفت ولی چیزی نگفتم. _ واقعا دارم میگم، اون نگاها ده سال تمام شده بودن کابوس شبونه‌م... هنوزم وقتی یادش میوفتم موهای تنم سیخ میشه! - بس کن، داری اغراق می‌کنی. _ جای من نبودی بفهمی! اخرین لقمه رو که خورد، گفت: _ میتونم بپرسم دیشب چه اتفاقی افتاد که صبح زدی زیر اواز؟ - آره بپرس.
  15. شاهزاده

    مشاعره واژه ای

    تو بر اوج فلک چه دانی چیست که ندانی که در سرای تو کیست! این حکایت ..
  16. حمید حسینی

    مشاعره واژه ای

    خشکم زد وقتی تو را در اوج واژه ها دیدم
  17. آرمیتا

    مشاعره واژه ای

    اشک هایم خشک شده اند از بس که جاده ی آمدنت را هر روز خیس کرده است
  18. حمید حسینی

    مشاعره واژه ای

    با قطرات اشکم در سنگ ها نفوذ خواهم کرد
  19. آرمیتا

    مشاعره واژه ای

    دل دل نکن سالهاست جایش را سنگ گرفته است
  20. حمید حسینی

    مشاعره واژه ای

    تو پیدایی و پنهانی هم اینجایی هم آنجایی بگو ای نازنین من ، مگر ماه دل آرایی بداهه
  21. S O-O M

    مشاعره واژه ای

    خیلی قشنگ بود ز سوز عشق من جانت بسوزد همه پیدا و پنهانت بسوزد
  1. نمایش فعالیت های بیشتر
×
×
  • جدید...