رفتن به مطلب
آخرین اخبار
  • به انجمن کتابساز خوش آمدین : لطفا بعد عضویت حتما با مقررات و قانون کتابساز آشنایی داشته باشید از این که مارو انتخاب کردین سپاس گذاریم
نحوه ی گذاشتن مطلب در انجمن
درخواست طراحی جلد برای رمان
قوانین و راهنمای ارسال کتاب در حال تایپ فراخوان جذب ویراستار + آزمون ویراستاری

تمامی فعالیت ها

این جریان به طور خودکار بروزرسانی می شود     

  1. ساعت گذشته
  2. میترا خالقی نیا

    نیازی به تبدیل نیس هستم گلم بز پیر
  3. امروز
  4. میترا خالقی نیا

    نرگس
  5. میترا خالقی نیا

    ایمان
  6. نرگس متولی

    mitra_kh
  7. Nafas..

    نیما
  8. Aliansari

    ؟
  9. Aliansari

    http://forum.ketabsaz.info/topic/6092-مجموعه-دوبیتی-از-فراق-یار-علی-انصاری-جابری/page/6/#comments در خواست جلد داشتم برا رفتن رو سایت نام مجموعه شعری از فراق یار شاعر علی انصاری جابری
  10. میترا خالقی نیا

    نوشین
  11. نرگس متولی

    دامون
  12. میترا خالقی نیا

    نوید
  13. نرگس متولی

    اوین
  14. تولدت مبارک رویا جاننن❤❤

    1. رویا

      رویا

      مرسی عزیزم قربونت

  15. دیروز
  16. sevma ghaffari

    زیبا
  17. میترا خالقی نیا

    چرا نمی کشیم هم منو خوشحال کنی هم بقیرو
  18. میترا خالقی نیا

    به ده تا سوما تبدیل می کردمت تا ازت زیاد داشته باشم
  19. Mhdis.Mhp

    تازه

    عزیزم گفتم بالا، ناظرا و ویراستارا منتظر قالبهاشون باشن
  20. پارت چهارم با رسیدنمون سکوت رو شکستم و گفتم : + رسیدیم . پسره چیزی نگفت و چند قدم به جلوتر رفت . به دنبالش رفتم . پسره پیش یه چادر و چند تا وسایل دیگه که مخصوص پیکنیک بودن وایساد گفتم : + این ها چیه ؟! پسر : - با دوست هام اومده بودیم پیکنیک که یهو یکی از دوست هام زد به سرش و گفت کی جرعتش رو داره بره داخل جنگل و برگرده ، منم قهرمان بازی درآوردم و گفتم که من می تونم برم . ولی خب ، رفتم و گم شدم . این ها هم وسایل های مائه و مطمئنم دوست هام الان دارن دنبال من می گردن . پسره به اطراف نگاهی انداخت . سپس دوباره رو به من کرد و گفت : - ولی چرا صداشون رو نشنیدیم ؟ + خب ، جنگل خیلی بزرگیه همون لحظه دو تا پسر دیگه از بین درخت ها نمایان شدن که فکر کنم دوست های همین پسره بودن . یکیشون با دیدن پسره پیشش رفت و گفت : × هی ! کوین بالاخره پیدات شد . پس اسمش کوینه ! عجب ! صدای اون یکی دوستش من رو از زیر سلطه ی افکارم درآورد : * پسر می دونی چقدر دنبالت گشتیم کوین : خب تقصیر تامه دیگه . پسری که پیش کوین وایساده بود و اسمش تام بود ، گفت : × تو اعتماد به سقف داری من چی کار کنم ؟ صدام سدی بین مکالمه اشون ساخت . + حالا که دوست هات رو پیدا کردی پس من برم کوین : باشه خداحافظ . + خداحافظ . سپس برگشتم تا برم که صدای کوین رو شنیدم . - درضمن ممنون بابت کمک . از روی شونه ام به عقب نگاه کردم و گفتم : خواهش می کنم . این رو گفتم و راهی که اومده بودم رو برگشتم . دقایقی بعد از جنگل خارج شدم . سوار ماشین جاش شدم و گفتم : + می تونیم بریم . جاش حرفی نزد و ماشین رو روشن کرد و حرکت کردیم . در طول راه ، سکوت فضای بینمون رو اشغال کرده بود ؛ چرا که به خاطر خستگی کسی حرفی نمی زد . جاش من رو به خونه رسوند و سپس رفت تا بقیه رو برسونه ، آخه بینمون فقط اون ماشین داشت . در رو با کلیدهام باز کردم و وارد شدم . تمام چراغ های خونه خاموش بودن و تاریکی به همراه سکوت در همه جای خونه قدم می زد . مزاحمشون نشدم و به اتاقم پناه بردم . بعد از عوض کردن لباس هام ، خودم رو روی تخت انداختم و با لذت فراوان در آغوش خواب فرو رفتم . روز بعد در حال این که صبحانه می خوردم ، داشتم به این فکر می کردم که امروز بیکار بودم و بنابراین باید برای امروز یه برنامه ریزی می کردم . سعی کردم کاملا در افکارم غرق بشم تا راحت تر بتونم فکر کنم اما مامانم با حرفش من رو از افکارم به بیرون کشید و یه سطل آب رو روی برنامه ریزیم ریخت : واسه ی امروز هیچ برنامه ای نریزین چون کار داریم . پرسیدم : + چه کاری ؟! مامانم : باید خونه رو تمیز کنیم . ریتا : چرا ؟! مامانم : همسایه های جدیدمون رو واسه ی شام دعوت کردم . اندکی فکر کردم و گفتم : + همسایه های جدید تو همین خونه ی کناریمون مامانم : آره بابام : این ها کی اومدن ؟ مامانم : دیشب تقریبا ساعت هشت بود که اومدن . اما ظاهرا هیچ بچه ای ندارن چون تنها بودن . + حالا مهمش اینه که بالاخره اومدن . این طوری گفتم چون تقریبا یه ماهه که کامیون میاد و وسایل ها رو می ذاره و میره اما خبری از کسی نمی شه .
  21. به قتل رسیدن ، چون پلیس بودن . حالا 16 سال از اون موقع گذشته و بیشتر چیز ها از یادم رفته . ولی هیچ وقت لحظه های شکنجه شدنم و اون لحظه ای که پدر و مادرم مردن رو از یاد نبردم و صدالبته کسایی که این کار رو کردن. شاید الان با خودتون فکر کنید ، خوبه دختره پدر و مادرش پلیس بودن که الان دزد شده اگه پلیس نبودن ، ببین چی می شد .خب درواقع کسی نبود که درست و غلط رو به من یاد بده.درسته 8 سال پدر و مادر بالای سرم بوده ولی زمان خیلی کمیه واسه یاد گرفتن راه درست یا غلط. اگه 8 سال پدر و مادر داشتم در عوض 16 سال نه پدر داشتم نه مادر و نه بزرگتری که ادب و این جور چیز ها یادم بده. شاید الان با خودتون فکر کنید خانم مستوفی پس چی کاره بود؟ اما یکی اول باید بیاد به مستوفی ادب یاده بده. با قرار گرفتن ظرف پیتزا روی میز ، از غرق شدن در دریای افکارم نجات یافتم . گارسون نوشابه رو هم روی میز گذاشت و گفت : چیز دیگه ای لازم ندارید؟ فقط سرم رو تکون دادم . گارسون چند لحظه با اخم بهم نگاه کرد. وقتی دید با سردی بهش نگاه می کنم لب هاش رو به هم فشار داد و با سرعت ازم دور شد. به من چه که ناراحت شد . بیخیال مشغول خوردن پیتزام شدم. تموم که شد رفتم تا حساب کنم. فروشنده : یه پیتزا پپرونی و یه نوشابه درسته؟ فقط سرم رو تکون دادم . فروشنده سرش رو کرد تو ماشین حساب و مشغول وارد کردن قیمت ها شد. دوتا قیمت حساب کردن مگه ماشین حساب می خواد؟ اینم تعطیله ها. فروشنده : پیتزا شد شونزده هزار و پونصد و نوشابه هم می شه چهار و پونصد.جمعا می شه بیست و یک تومن. درحالی که دوتا دهی و یه پنجی از تو کیفم درمی آوردم با پوزخند گفتم : آفرین خودت تنها حساب کردی یا از بقیه هم کمک گرفتی؟ فروشنده با غیظ پول ها رو ازم گرفت و داخل کشو گذاشت. بدون خداحافظی و گرفتن بقیه پول پشتم رو بهش کردم و از پیتزا فروشی بیرون اومدم. به ساعتم نگاه کردم 7 بود. دیرم شد. به سمت بهزیستی پا تند کردم . اصلا دلم نمی خواست دیر کنم. چون مستوفی دنبال بهونه بود تا ب*ر*ی*ن*ه بهم. وقتی رسیدم بهزیستی یک ربع مونده بود به هشت. سریع رفتم داخل. وقتی داشتم از جلوی اتاق مستوفی رد می شدم تمام تلاشم رو کردم که بی صدا باشم تا نفهمه. حوصله نداشتم باهاش دهن به دهن شم.درسته که دیر نکرده بودم . بابت اینم خیالم راحت بود که نمی تونه تبدیلش کنه به بهونه ولی این زنیکه عفریته همیشه یه بهونه ای داره.
  22. میترا خالقی نیا

    یاد زندگی می یفتم هع زندگی
  23. میترا خالقی نیا

    اتاناز
  24. میترا خالقی نیا

    چرااااا؟
  25. نرگس متولی

    رویا
  26. رویا

    حس خاصی ندارم. کوچه بن بست
  1. نمایش فعالیت های بیشتر
×
×
  • جدید...